قول و غزل

 
گزارش آخرین جلسه نقد و بررسی شعر حلقه قول و غزل (شنبه 25 اردی بهشت)
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
 

آخرین جلسه نقد و بررسی شعر حلقه قول و غزل در روز شنبه 25 اردی بهشت برگزار شد. در این جلسه که با حضور چشمگیر علاقه مندان این حوزه تشکیل شد، درباره موضوعات تحول شعر بعد از نیما، نگاه روشنفکرانه و متحجرانه در ادبیات، شعر زنان و روند تحولی آن و... سخن به میان آمد.

 

شعر نیما داعیه دار تحول در زبان، قالب و معنا در شعر

تحول در زبان؛ (دکلاماسیون طبیعی کلام):

اسماعیل امینی، کارشناس حلقه قول و غزل با بررسی شعر بعد از نیما، این تحول را در سه حوزه  توضیح داد: شعر بعد از نیما داعیه دار این بود که قرار است در سه حوزه تحول ایجاد کند. آنها گفته بودند که شعر سنتی ما دارای سه مشکل عمده است. یکی آنکه شعر دارای زبان ادبی مشخصی بوده که از زبان محاوره و زبان کتب علمی جدا بوده است. شاعر در آن دوره نه به زبان گفتگوی مردم عادی می سرود و نه زبان به زبان معیار که زبان مقالات علمی بود، کار می کرد. بلکه زبان سومی وجود داشت به نام زبان ادبی که تنها در شعر به کار می رفت. نیما می خواست آن را متحول کند و می گفت یا به زبانی که حرف می زنیم شعر بگوییم یا لااقل به زبانی که می نویسیم بسراییم، که به "دکلاماسیون طبیعی کلام" از آن یاد می کرد.

 

تحول در قالب:

نکته دوم آن بود که قالب در شعر سنتی از پیش تعیین شده بوده است و شاعر از قبل می دانست که صورت شعرش چه گونه است. شاعر باید یکی از صورت های تعیین شده را برمی گزید و یا شعر خود، شاعر را به آن سمت هدایت می کرد. او باید یا مثنوی، یا قصیده، یا غزل و... را انتخاب می کرد.

 

تحول در معنا:

نکته سوم از همه مهم تر است آن بود که شعر دارای معنا بود. این معنا در بعضی موارد پیچیده می نمود اما وقتی همین پیچیدگی زبان را می گشودی معنا آن ظاهر می شد و مخاطب را به ماحصلی می رساند. این معنای شناخته شده نیز در قول بسیاری، از پیش بیان شده بود. مفاهیمی که از قبل همه از آن خبر داشتند و شاعر آن را در مضامین جدید می گفت. مثلاً اعراض از دنیا، وفا و بی وفایی در عشق، ناپایداری روزگار، مدح یا ذم، که اتفاقاً کسانی نیز که درباره شعر مطالبی نوشته اند گفته اند که شعر باید در خود قصدی داشته باشد و آن قصد یکی از این مفاهیم است!

حوزه معنی، قالب و زبان از حوزه هایی بودند که نیما برای متحول ساختن شعر، بدان پرداخت. او در زبان به خلق تحولاتی دست زد. درباره قالب نیز دیگر راه مشخصی پیموده نمی شد. مانند راهی که در جنگل وجود دارد و شعر می رود تا راه خودش را پیدا کند و در حوزه معنی هم به اینجا رسیده شد که اگر قرار است شعر معنی از قبل عیان شده داشته باشد دیگر چه داعیه ایست که اصلاً شعری گفته شود؟ وقتی آن معنی از قبل شناخته شده است چرا شاعر باید این زحمت را متحمل شود؟

 

آیا نیما موفق شد!

اما نکته قابل تأمل در آنجاست که در هیچ کدام از این حوزه ها توفیق اساسی حاصل نشد!

در حوزه زبان اولین شکست در کار خود نیما بود. زبان اشعار نیما به همه ارجی که دارد آن زبانی نیست که ما چه در  و چه در نوشتارمان از آن استفاده می کنیم. بعضی نمونه های موفق بعد از نیما پدید آمد اما نه به آن قوتی که باید باشد. حتی اخوان که برجسته ترین شاگرد نیماست زبان ادبی قدیم را استفاده می کندو حتی شاملو که قرار است فراروی کند زبانش چیزی جز زبان ادبی قدیم نیست.

 

تکامل هدف نیما بعد از انقلاب!

این توفیق در زبان در دوران بعد از انقلاب، در خیلی از حوزه ها انجام شد. قبل از آن شاعران درحال تجربه بودند. شاید توفیق در یک بخش حاصل می شد اما در بخش دیگر به دست نمی آمد و برآیند همه آنها در یک جا جمع نمی شد. در روزگار بعد از انقلاب این توفیق به دست آمد. مثلاً در غزل با زبان معیار شعر گفته شد. ممکن است بعضی این را نپسندند که کسی با زبان روزنامه ای غزل بگوید. اما آن هدفی را که به دنبالش بودند به دست آمد.

درباره معنا نیز عزم بر آن بود که معنا در شعر باید کشف یا متکثر شود و معناداری را به شکل قدیم، ضعف شعر می دانستند. که از نظر من این به طور کامل نمی تواند به نفع شعر باشد چراکه شعر از دنیای آشنا و نا آشنا سخن می گوید و هردو بخش را باید در خود داشته باشد که اگر به تمامی از دنیای ناآشنا بیاید، کسی به معنای ان دست پیدا نکرده و در نتیجه آن را نمی خواند.

در قالب نیز امکانات متعدد قالب شعر در دوره بعد از انقلاب محقق شد و این ستیز از میان رفت که شاعران را ملزم می کرد یا اینگونه بگو یا آنگونه. همه گونه ها برای همه مضامین استفاده شد و جزم بودن آنکه غزل برای این مفهوم است، شعر سپید تنها آن مفهوم ا در خود می پذیرد و... و این اتفاق خوشایندی بود. بعد از انقلاب همه رهآوردهای مختلف و آرزوها، یک جا در شعر فراهم شد و شاعران در طیف ها و طبقه های مختلف به این کار همت گماردند.

 

بخش دوم

شباهت جنس نگاه روشنفکری و متحجرانه:

نکته ای که بسیار عجیب است آن است که جنس دیدگاه ها و نگاهی جریان روشنفکری ما به شعر دارد بسیار نزدیک است با متحجرانه ترین اندیشه ای که از ظاهربینی دینی، وجود دارد.

بخشی از انقلاب اسلامی ستیز با روشنفکری غربی بوده است اما بخش دیگر نیز ستیز با تحجر دینی بود. مثلاً هم روشنفکران در این توافق دارند که دین غیرسیاسی است و هم متحجران دینی. یا اینکه زن ابزار جلوه گری و کامجویی است که بازهم در هردو گروه توافق است با این تفاوت که متحجر، زن را در مالکیت شخصی یک نفر می خواهد تا به کامجویی برسد و چنین روشنفکرانی در اینکه زن ابزار کامجویی است، اختلافی ندارند، ولی دوست دارد که عرضه عمومی شود.

بنگرید به جنس اشعار زنانه ای که روبروی آن نگاه محجرانه می ایستد، باز هم از این حیطه فراتر نرفته و به زن به همان دید نگاه کرده. آن یکی گفته عریان کنم و نگاهش کنم و آن یکی گفته پنهانش کنم و خودم از آن استفاده کنم.

 

شعر زنانه و تحول آن در جریان این دو نگاه:

اگر می خواهید سیر تکاملی نگاه روشنفکرانه را در بخش به وضوح ببینید، دفتر اول فروغ را با دفتر آخرش قیاس کنید. در دفترهای اول، عصیان، اسیر و دیوار، او نوعی اعتراض و واکنش شخصی دارد ان هم نسبت به یک نفر! این اشعار در حیطه بسیار خصوصی سروده شده است و یکجور عصبانیت در خود دارد نسبت به کسی که می خواهد او را محدود کند و در چارچوب نگه دارد اما در اصل موضوع نسبت به آن آدم اختلاف نظری ندارد، آن شخص او را ابزار کامجویی می دانسته و خودش هم خود را ابزار کامجویی می دیده است اما می گوید منحصر به تو نمی شوم. جالب اینجاست که وقتی اندیشه خام است، زبان بسیار فاخر است، فروغ در قالبی کلاسیک و با استفاده از واژگانی فاخر می سراید و از جنس اشعار خراسانی است.

 

کلام فاخر= اندیشه خام؛ اندیشه پخته= کلام نرم

وقتی اندیشه پخته می شود وزن و زبان نیر نرم می شود. در کتاب های تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، دیگر او به خود و به جنس زن به عنوان شخصی نمی نگرد. او دغدغه های فردی ندارد و به زن به عنوان یک انسان که نقش اجتماعی دارد، نگاه می کند. او دارای درد مشترک می شود و نسبت به آن جنس زن که ابزار کامجویی است با ترحم نگاه می کند. او درباره خواهرش که یک چیز فرضی است می گوید حمام ادکلن می گیرد و گل های مصنوعی دارد، هر وقت که به خانه ما می آید باردار است... یعنی نسبت به همان موضعی که قبلاً خود داشته با ترحم نگاه می کند. این هوشیاری و بیداری که حاصل پختگی نگاه اوست، زمینه ساز این بود که ما در دوره بعد از انقلاب جنس شعر زنان را متفاوت دیدیم. این جنس کمال یافته شعر زن است که نه مانند شعر پروین از پوسته خود درآمده و از منظر یک حکیم و مصلح اجتماعی، سخن گفته، که استادان فن را نیز در تشخیص جنسیت خود به اشتباه می اندازد، نه از این جنس است که نوعی لجبازی های شخصی و کودکانه باشد.

اصل جنس شعر زنان شاعر ما در بعد از انقلاب از جنس شعر کمال یافته فروغ است که می توان آن در کار طاهره صفارزاده نیز دید. و این بسیار خوب است که نشان می دهد زن در اجتماع حضور داشته و سهمی از قدرت سیاسی و اجتماعی دارد.

 

زن زیبایی آمد لب رود، روی زیبا دوبرابر شده است:

اندیشه متحجرانه زیبایی را برای زن نوعی کاستی و جرم به حساب می آورد، بنابراین در تلاش است که به هر شکلی آن را بپوشاند، برای مثال در شعر آب را گل نکنیم سهراب، این سطر را حذف کرده بودند که "زن زیبایی آمد لب رود، روی زیبا دوبرابر شده است" از آن طرف نیز آن نگاه بی پروا، زیبایی را تنها امتیاز زن ها می داند! به نظر می آید دو نظر مخالف است اما در واقع یک نظر است. به هرحال تعداد زیادی از زن ها و یا از مردها از زیبایی بی بهره اند، پس تکلیف آنها چیست؟ حاصل، این می شود که انسای را در اجتماع می پروریم که دائم نگران زیبایی و زوال آن است یا با اندیشه متحجرانه، دائم در حال پوشاندن آن زیبایی است و به هرحال و جود انسانی او تحت الشعاع زیبایی و نازیبایی قرار گرفته که اصلاً یک موضوع فرعی در انسان است و نخستینش آن است که داشتن آن اصلاً ارادی نیست. تربیت دینی توصیه هایی در این زمینه داشته  اما خیلی به آن نپرداخته بلکه به زیبایی و نازیبایی روح کار داشته است.

حاصل آن شده که با دوگونه زن در اجتماع روبرو هستیم که دغدغه اش یکی است. یکی انکه خیلی زیبا جلوه نکند و به چشم نیاید، آن دیگری چه بکند که جلوه گری کند و این خیلی غیرانسانی است و انسان چیزی فراتر از این مسائل است. هم مجامع روشنفکری ما روی همین موضوعات مانده است و هم مجامع ظاهربین اینگونه است.

 

اندیشه روشنفکرانه اندیشه ای واکنشی شده است

علت آن است که مجامع روشنفکری، در طول مدتی شکل گیری آن از مشروطه تا به حال بیش از اینکه خود، صاحب اندیشه باشد، واکنشی بود. یعنی به دهان قدرت و رسانه های رسمی نگاه می کرد و هرچه آنها می گفتند او مخالفت نشان می داد. بنابراین مهار اندیشه اش به دست خودش نبود و به دست قدرت بود مثل تیمی که همیشه درحال بازی دفاعی باشد. به این ترتیب بسیاری از ظرفیت ها، فرصت ها و امکانات را برای ارتباط و گفتگو با مردم از دست داد و آن را به اندیشه های واپس گرایانه واگذار کرد. بسیاری از ظرفیت ها در فرهنگ ما بود تا حرفش را به کرسی بنشاند اما گفت این زبان و فرهنگ مربوط با حکومت رسمی است و بدین ترتیب میدان را خالی کرد.

 

شعرخوانی ها:

 

منیره حسینی:

این روزا مثل یه باد میاد می ره

تنها یادت می مونه تو خاطره

عشق تو یه خواب بی دووم شده

می گه هرچی که بوده تموم شده

شب تا صبح گریه می شه خنده می شه

می میره از عشق تو زنده می شه

مثل اون روزاهای اول بهار

مثل اون چرخش تند روزگار

اومدی رو شونه های آهنی

چجوری می گی حالا دل بکنی

هنوز عطرت توی خونه منه

جای اشکات روی شونه منه

این روزا مثل یه باد میاد می ره

تنها یادت می مونه تو خاطره

 

کار دوم:

بیا دنیامو روشن کن! تو شب ماهی اگه مونده

توی چشمام نگاهی کن! بگو راهی اگه مونده

منم رومی تر از رومی، بشو زنگی تر از زنگی

دعایی کن دعایی کن تموم شه فصل دلتنگی

من و تو با هم و بی هم، من و تو مثل یک سطریم

بزن بارون! بزن باورن! که با هم زیر یک چتریم

نه راه پیش و پس داری، کجا می ری نمی دونی

نه می تونی که برگردی، بگو دیگه پشیمونی

 

کارشناس جلسه درباره قالب ترانه گفت: دوستانی که ترانه کار می کنند غالباً این اشتباه را دارند که به امتداد هجا ها دقت نمی کنند. امتداد هجاها در زبان رسمی متفاوت از زبان عروضی است. در زبان عروضی امتداد هجاهای بلند بیشتر و هجاهای کوتاه کمتر است. در ترانه این امتدادها یکی است و به وزن هجایی نزدیک تر است. این شعر، کمتر از این دست اشتباهات را در خود داشت. به لحاظ موضوعی نیز انسجام داشت اما از تخیل کم بهره گرفته بود. چون جنس ترانه به تخیل بسیار نیازمند است.

اگر ارجاعات درونی به داخل خود ترانه بیشتر باشد به انسجام بیشتر آن کمک می کند. مثلاً وقتی "این روزها" را ترجیع کردید، یکی دوجا به خوبی تکرار شود باعث ایجاد انسجام می شود.

درباره کار دوم، علی حیات بخش معتقد بود که لقب "زنگی" برای طرف مقابل در این شعر بار معنایی و تصویری خوبی با خود ندارد. کارشناس جلسه با تأیید این مطلب گفت: منظور شاعر بی شک یک رنگ بودن و یکی شدن است که باید به تصویری که در ذهن مخاطب می گذارد، نیز توجه داشت.

آای لواسانی در بیت آخر به حشوی که در اصطلاح "نه راه پیش و پس داری" و "نه می تونی که برگردی"، اشاره کرد و معتقد بود که باید بین این دو حد فاصلی قائل شد.

امینی برای ترانه دوم پیشنهاد کرد که شاعر قافیه های میانی را برای ایجاد تأثیر بیشتر، اضافه کند.

 

مریم گرجی:

پدر سکوت حمل می کند

برادرم درجه های سربازی اش را

مادر، تمام بار خانه را

مدام کار می کند و مادام فکر می کنم

این مورچه ظریف که موجز هم حرف نمی زند

چرا خانه اش هیچوقت

از آذوقه انباشته نمی شود

 

کار دوم:

دیگر فقط اتاق عقب دنج نیست

تمام خانه دنج است

دیگر نمی خواهد منتظر به خواب رفتنم باشی

تا دوستت دارم را با صدایی آهسته بگویی

فریاد بزن

خانه تاریکت را با گوشی همراه روشن کن

یادم را فراموش

خاطرت جمع!

من مثل زنی که فقط مدتی موقت واجب الصدقه بود

تو را با خانواده ای که واجب النفقه تنها می گذارم

و نام فرزندم را در شناسنامه ای که بابا ندارد

می نویسم

وحیدزاده درباره شعر دوم گفت: مضمون شعر جزء آن مضامینی است که کمتر شاعری جسارت نزدیک شدن به آن را داشته است. کارشناس جلسه گفت: موضوع این کار بسیار تأثر برانگیز است اما آیا در صورت هم اینچنین بود؟ تصور کنید این شعر را به ترجمه انگلیسی بخوانیم، آیا اتفاق خاصی برای شعر می افتد؟ شعر محکم است اما تأثیر که می خواهیم بر مخاطب بگذاریم از طریق استدلال و منطق و ارتباط مقدمه و نتیجه نیست. بلکه ما می خواهیم از طریق حس و عاطفه این کار را انجام دهیم. ابتدای این شعر دارای این نوع از تأثیر هست اما در انتها با آنکه حرف، تلخ تر است اما تأثیرگذاری کمتر است. درد ابتدایی محسوس تر و ملموس تر است و دردمندانه تر هم گفته شده اما تهدید انتهایی نه! چون از ظرفیت های زبانی استفاده نشده تا این گزندگی منتقل شود.

 

فرخ:

بیا ای عشق کین ویرانه سامان از تو می گیرد

که هر نا ممکنی یک روز امکان از تو می گیرد

من از زخم زبان از عاقلان خوردن نمی رنجم

منم دیوانه دردی که درمان از تو می گیرد

به ماهت دل ببند و فارغ از این باش ای مرداب

که دنیا آنچه سهمت بوده آسان از تو می گیرد

چه فرقی می کند سیب است یا گندم به حال ما

خوشا بوسیدن آن لب که ایمان از تومی گیرد

نفس تنها برای زنده بودن کافی است اما

برای زندگی کردن بشر جان از تو می گیرد

وحید زاده گفت غزل خوبی بود و ایرادی نداشت اما نسبت به روند غزل های قبلی، انتظار بیشتری داشتم. کارشناس جلسه به "کافی است" اشاره کرده و "کافی ست" را درست دانست.

یکی از حاضران ارتباط معنایی گندم و سیب را با مصرع بعدی خود، ارتباط کاملی ندانست. امینی به لف و نشر اشاره کرد و گفت این لف و نشر در مصرع بعد کامل نشده بود.

 

استدلال در شعر و تخیل در خطابه ها:

اسماعیلی امینی گفت: بخشی از این اثر، شعر است و بخشی دیگر به استدلال نزدیک تر است. اگر جنس استدلال در شعر وجود دارد به دلیل خیال این ارتباطات به یکدیگر مربوط می شوند نه به دلیل روابط علی و معلولی؛ "نسیم نیست نه بیم است، بیم دار شدن/ که لرزه می فکند بر تن سپیداران" برای لرزیدن درخت دلیل اورده اما نه دلیل منطقی. اتفاقاً به روزگاری رسیده ایم که در مقالات، خطابه ها و سخنرانی ها به حالت اغنایی سخن می گوییم و استدلال مفقود و تخیل جایگزین آن شده که بسیار بد است. جوری انسان را اغناء می کنند که تو خرسند می شوی از اینکه به طور مثال حقوق ماهیانه ات 300 هزار تومان است و خدا را شکر می کنی که 300 میلیون تومان نیست!

 

خانم اسماعیلی:

وقتی نگاهم می کنی حس می کنم زندانی ام

در بیکران چشم هایت نقطه پایانی ام

در قلعه فولادی ات راهی ندارد آه من

من نای جنگیدن ندارم گریه پنهانی ام

جنگیده ام اما نه رودرروی تو در روح خود

حالا اگر پیروز بودم قهرمان می دانی ام

تنها جواب آری ات کافی ست تا باور کنم

نام آور افسانه ها روئین تن ایرانی ام

افسانه را باور کنم یا وحشت چشمان تو

عمری ست در مرز جنون محکوم سرگردانی ام

از من فراتر می رود گاهی خیال زندگی

وقتی که با لب های بسته ناگهان می خوانی ام

شاید از این آرامش تکراری ام آزرده ای

تنها صدایم کن که من آماده ویرانی ام

وحیدزاده درباره وزن این شعر از کارشناس جلسه سئوال کرد و امینی در این باره گفت: وزن این شعر دوری در ارکان نامتقارن است و متحدالارکان است در ارکان متناوب الارکان است و صامت اضافه بر وزن نمی تواند در وسط دور یک مصرع بیاید. وحیدزاده ادامه داد شاعر این هجاها را در هنگام قرائت شعر، دوری تلفظ می کند و وزن به بعضی از مصرع ها می رسد که قسمتی از یک کلمه این طرف دور است و قسمتی آن طرف، مثل چشم هایت، وقتی که با لب های بسته، شنونده را به این اشتباه می اندازد که شاعر از وزن خارج شده. امینی گفت: اشکالی نیست اگر کلمه ها سر رکن بیفتد و تقسیم شود و این در شعر گذشتگان نیز بوده است.

فرخ درباره قافیه ها گفت: بعضی از قافیه ها کاری بیشتری جز قافیه بودن انجام نداده اند مانند "روئین تن ایرانی"، دیگر آنکه عروض قدیم قوانینی درباره "ی" و "م" و... تعیین کرده بودند که همه باید یک شکل باشد و اینجا می دانی ام خیلی به چشم می آید.

 

ذائقه اهل هنر:

امینی گفت: باید دید ذائقه اهل زبان چه چیز را می پسندد و خیلی به قوانین کاری نداشته باشیم. مثلاً وقتی می گوییم شیرین آیا بیشتر مردم آن را بسیط فرض می کنند یا مرکب؟ آیا بیشتر مردم آن را به شیر و ین نسبت تجزیه می کنند؟ خیر! استادان ادبیات مجبورند هرچه را که شاعران می گویند تجزیه تحلیل کنند و براساس آن قانون و قاعده بسازند. امینی در پایان پیشنهاد کرد که در بیت اول، دو مصرع جای خود را به یکدیگر دهند.

 

سمیه شمسی:

می ترسم بمیرم و کتابی که می خواستم بنویسم

هنوز در تن درختی در جنگل خفته باشد

می ترسم بمیرم و درختی که می خواستم بکارم

هنوز دانه باشد

می ترسم

می ترسم آنقدر بی برگ و بر شوم

که تنم نتواند

آشیانه خواب معصوم کودکی باشد

وقتی مردم مرا به جنگل برگردانید

در رگ خاک بکارید

پیوندی ابدی خواهم زد

دست هایم را با شاخه ها

پاهایم را با ریشه ها

و تپش های دلم را با رگ برگ ها

 

کارشناس جلسه مضمون این شعر را مورد تحسین قرار داد. و آقای رضوانی درباره تصاویر شعر معتقد بود که شعر دراای تصاویر زیبایی است و ادعاهای خوبی نیز در پس ترکیبات و ارجاعات نهفته است.

 

ابزار شاعران تخیل است:

وحیدزاده گفت: بخش اول این شعر مرا غافلگیر کرد و توقع مرا از بخش دوم بالا برد اما این اتفاق نیفتاد. وقتی گفت که می ترسم ننوشته باشم کتابی را، غافلگیر شدم، وقتی گفت می ترسم نکاشته باشم درختی را منتظر چیز دیگری بودم، ولی وقتی گفت دانه است، این مرا قانع نکرد و منتظر یک خبر بزرگ تر بودم.

منیره حسینی گفت: این مربوط به سیر روایی شعر است، کتابی که درخت بوده و درخت قبل از خود چه می خواهد باشد جز دانه؟ مگر انکه بخواهد تصویر دیگری را ارائه دهد. کارشناس جلسه گفت: مگر شاعر این شعر درحال تدریس زیست شناسی است؟ کسی یک مثنوی 300بیتی گفته بود و کل ماجرا آن بود که آب دریا بخار می شود، ابر شده و بعد دوباره می بارد! و می گفت خوب این یک واقعیت است و شعر باید واقع گرا باشد! غافل از آنکه در کتاب علوم اول ابتدایی این را در سه جمله توضیح داده است. منیره حسینی گفت: این کاملاً درست است، به این گونه اشعار نیز شعرهای کارگاهی می گویند، اینکه بدانی چکار انجام می دهی و آن را به هم پیوند بزنی. در می ترسم دوم و بخش دوم شعر بعد از کلمه هنوز، دیگر باید آن درخت به دانه برگردد. کارشناس گفت برای تخیل شاعرانه کاری ندارد که بگوید آن درخت فقط تصمیم باید فقط کلمه باشد و اصلاً یک چیز مادی نباشد. پیکاسو می گوید شاعران ابزاری دارند هیچ هنرمند دیگری ندارد. او می گوید من همه جور نقاشی کردم اما در حسرت این ماندم که قوطی کبریتی بکشم که خفاش هم باشد. اما شاعران می توانند.

 

راضیه ایمانی:

تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری

همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری

تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی

غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری

شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -

هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری

بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند

مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری

همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید

ببین چه مرهم  شیرینیست  برای سختی و دشواری!!

کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی

رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...

چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...

دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!

وحیدزاده تصاویر این غزل را زیبا قلمداد کرده و کارشناس جلسه با اشاره تصویر بیت اول و ایهامی که در کلمه "شبیه" با کلیت مضمون بیت دارد، این گفته را تأیید کرد. درباره کلمه "طرح" در این شعر نظرات مقابلی وجود داشت که طرح قدم را چطور با روز عزاداری می توان ترکیب کرد و این اشکال بر آن می رفت که این تشبیه دچار نقص شده است. مریم گرجی آن را به این اصطلاح نسبت داد که به کسی می گوییم "یه مدلی راه می روی" و علی حیات بخش ایراد آن را روی "روز عزاداری" دانست. کارشناس جلسه گفت:

گزاره های ادبی محتمل صدق و کذب نیستند:

روزهای عزاداری همه به شکلی سنگین قدم بر می دارند و شاعر در پی آن بوده که این حالت را منتقل کند و تأثیر در شعر، اصل است نه صحت و سقم آن گزاره ها. گزاره های عاطفی محتمل صدق و کذب نیستند. وقتی می گوییم "از گرسنگی مردم" محتمل صدق و کذب نیست یعنی نمی توانیم بگوییم نه تو که نمردی و فقط گرسنه ای! اگر این گزاره عاطفی تأثیرگذار بود درست است و اگر نبود هزار و یک عیب می توانیم روی آن بگذاریم.

کارشناس جلسه درباره بیت "شبیه جنگل انبوهی..." گفت متصل شدن دو مصرع با یکدیگر آن را از فرم روان و قابل دسترس معنا خارج می کند.

فاطمه نانیزاد:

رباعی ها:

رفتی و وداع تو دلم را خون کرد

اسرار نگاه تو مرا افسون کرد

تو در شب حمله بدر کامل بودی

زیبایی تو جزیزه را مجنون کرد

 

این نای پر از نواست مدیون شماست

هر شعر که نینواست مضمون شماست

این پیکر بی سر که میان نی هاست

لیلای جزیره های مجنون شماست

 

غزل:

دیدی گذشت وقت خداحافظی رسید

اما چگونه می شود از دوست دل برید

برگشتی و دوباره نسیمی تر از بهشت

از سمت صحن آمد و بر صورتت وزید

می خواستی که دل بکنی و جدا شوی

اما دلت نیامد و کنج حرم خزید

یک السلام گوشه چشمت نشسته بود

آمد نشست روی لبت شور آفرید

دستی به سینه آه نگاهی به گنبدش

آقا دوباره زود مرا دعوتم کنید!

کارشناس جلسه درباره ترکیب بدر کامل" گفت: وقتی شاعر می گوید بدر کامل این به چه تناسبی می آید؟ برای آنکه درباره زیبایی می خواهیم سخن بگوییم. وقتی آن را به استعاره یک بار آورده ایم چرا باید دوباره آن را به تصریح هم بیاوریم؟ برای مثال اگر می گفتیم دیدار تو جزیره را مجنون کرد ارجاع می دادیم آن را به زیبایی بدر کامل.

غزل دوم مورد تقدیر حاضران قرار گرفت.

 

ملیحه آقایی پور:

تمام قافیه های کثیف زندانی ست

تعفن لجن شعر من پشیمانی ست

پراز حسادت گرگان طعمه در دهنم

که هرکه گرگ نباشد بدان که قربانیست

همیشه طعم بدی سهم کوسه ها نشده

که قعه خورده به دیوار یونس ارزانی ست

بگو که قصه گندم فروختن به بهشت

گذشت، نوبت خوردن به دام پنهانی ست

هنوز آب دهان قورت می دهند هنوز

مسیرشان دو سه تا دختر خیابانی ست

کتاب دوست من نیست بحث سلمان است

که خط به خط پر از آیه های شیطانی ست

خانم اسماعیلی گفت بیت اول گویای تمام حرف زل بود و ابیات دیگر همگی به نوعی تفسیر دوباره همان بود. وحیدزاده معتقد بود که زبان می توانست یکدست تر باشد. رضوانی به داستان حضرت یونس اشاره کرد که در آن کوسه وجود نداشته بلکه نهنگ یا وال در اصل داستان است. حیات بخش گفت ترکیب "پرِ از" یعنی پر از پر، که در اینجا درست نیامده است.

اعظم احمدی فرد:

یک گام نرفته از نفس می افتیم

بالی نگشوده در قفس می افتیم

خیر سرمان اشرف مخلوقاتیم

پیشیم ولی از همه پی می افتیم

 

جنگل، جنگل، زیر پای جاده است

هر جاده که پایش نفسی افتادست

از ماست که برماست همین ست که بود

حالی که تبر به دست جنگل دادست

 

مادر، پدر و قبیله و خویشم نیست

یعنی به هرآنچه که بیندیشم نیست

غمناک تر از همه زبان و دستم

آن روز که می خواهمشان پیشم نیست

 

مانند تو یک ذره ندیدم شاید

من از من بی تو ناگزیرم شاید

چون قطره اگر وصل به دریا نشوم

هیچ آمده ام هیچ بمیرم شاید

کارشناس جلسه از ترکیب "خیر سرمان" انتقاد کرد و گفت، باید آن ادعا که ما اشرف مخلوقاتیم به همان صورت ادعا باقی بماند تا طنزآمیز و تأثیرگذار شود.

 

محسن رضوانی:

سر می خورد ز مشت گره کرده بارها

لیز است ماهی دل بی اختیارها

قلبی که مثل قالب صابون فراری است

می لغزد از کف همه بی قرارها

این زود دل سپردن ما دست دیده نیست

این فتنه ایست زیر سر گلعذارها

هریک میان تور کسی گیر کرده ایم

تمبریم در تملک مجموعه دارها

هرقدر حرفه ای بشوی نابلدتری

در عشق خوش به حال دل تازه کارها

هانی رضوی درباره بیت "گلعذارها" گفت این بیت به جز تصویرسازی نسبت به مضمون کلی غزل حرف جدیدی در خود ندارد. کارشناس جلسه گفت در همین مضمون سعدی می گوید: "دلم صدبار می گوید که چشم از فتنه برهم نه/ دگر ره دیده می افتد بران بالای فتانه"، این مضمون فراون در شعر سعدی فراوان است "مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی/ که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم". امینی با تقدیر از این غزل شاعر را به حوصله کردن بیشتر در ارائه ترکیبات ظریف اشارت داد.

علی لواسانی:

ز خنده ها به دلم فکر می کنی غم نیست

به خنده عادت کردم وگرنه غم کم نیست

عجیب نیست اگر حرف می زنم با خویش

خودت بگو چه کنم حرف هست و همدم نیست

چه روزگار بهشتی فقط اگر باشی

وگرنه بی تو خداییش جز جهنم نیست

شب خیال مرا مه گرفته است آری

وگرنه خواب تو آنقدر هم که مبهم نیست

از این به بعد نخندم اگر به من باشد

ولی چه بد من بی عقل کار، دستم نیست

امینی درباره بیت اول پیشنهاد کرد که "به خنده عادت کردم" را به "عادت دارم" تغییر دهد و در بیت سوم اصطلاح "خداییش" مناسب حال این بیت نیست. او این شعر را غزلی روان و شیوا خواند.

 

سید محمد حسین حسینی:

رباعی:

دیروز شلوغ بود و فردا خلوت

دور و بر آسمان دریا خلوت

شب بود و سکوت بود یک نکته تلخ

تشییع جنازه بود اما خلوت!

 

غزل:

نشسته اند به راهت همیشه ساحل ها

و من به عشق تو آرام پیش ساحل ها

دوباره نامه من را نخواندی و برگشت

عجیب پر شده از ظرف شیشه ساحل ها

هوای آبی این شعر باز طوفانی ست

گرفته شرشر باران به بیشه، ساحل ها

تمام آبروی آب هاست برگشتت

گروست پیش قدم هات ریش ساحل ها

برای دیدن تو صف کشیده اند آری

و باز صحنه اخراج و گیشه، ساحل ها

صدای ضجه یک مادر آمد و گفتم

دوباره قصه دریا، کلیشه: ساحل ها

امینی درباره رباعی اول گفت "و" از مصرع اول برداشته شود تا ایراد فعل حذف شده از میان برود. درباره شعر دوم حیات بخش معتقد بود که بیت آخر بسیار خوب نشسته بود، و کلیشه و بعد ساحل ها، فضایی سینمایی را از یک تصویر نشان می داد. وحیدزاده گفت در بیت، بیشه ساحل ها به خوبی ننشسته بود.

محمدرضا وحیدزاده:

دوباره حنجره ام بوی آه می‌گیرد

دوباره بغض گلوگیر چاه می‌گیرد

و کوچه کوچه این شهر خواب می‌بیند

که رنگ خانه مردی سیاه می گیرد

که قد خانه خمید و زنی به ناچاری

دو دست طفلش را تکیه‌گاه می گیرد

نمی‌گذشت زمانی ز رفتن پدرش

که راه منزل را اشتباه می‌گیرد

تمام درد دو عالم نشست پهلویش

زنی که آن طرف در پناه می گیرد

رضوانی درباره بیت " که رنگ خانه مردی سیاه می گیرد" گفت قافیه سیاه در این بیت خوب ننشسته و باعث ایراد زبانی شده است.

سیدهانی رضوی:

بخشی از ترکیب بندی عاشورایی:

 

ما خوب شنیدیم از آوای مدینه

درد جگرافروز معمای مدینه

یادآور خون ست و غم خاک بر افلاک

در چشم و دل شیعه تماشای مدینه

ماتم کمرش را نشکانده ست، عجیب ست

بعد از غمتان قامت برجای مدینه

از اشک شما پر شده این چاه، که دارد

طعم عسل تلخ، رطب­های مدینه

می­سوزدمان کام و گلو، می­دهد آری

بوی جگر سوخته خرمای مدینه

ما شب­زدگان را غزلی سخت سرودند

از سوختن مادر تنهای مدینه

آه ای سحر شب­زدگان مادرمان کو؟

کو همدم دیرینه­ی مولای مدینه؟

از یاد نرفته­ست هنوز آذر و آتش

از خاطره­ی دیده­ی بینای مدینه

این درد از آن روز در این شهر فتاده

دیروز، پریشان شده فردای مدینه

امروز غریبیم در این شهر از آن شهر

در کوفه گرفتند از ما نای مدینه

...

یک کاسه­ی شیر آورده، کودک کوفه

در بستر خون خفته، بابای مدینه

ماییم و از این پس نفسی با غم مولا

ما هیچ نداریم مگر ماتم مولا

 

جاری شو دل شعله ور از خاطره در

از درد به چشم تر و از اشک به دفتر

با تکیه ای قلب پدر چکه خون کن

با خاطره ای سوخته از سینه مادر

مگذار که چشمانت آرام بگیرد

خاکستر سوزنده پروانه بی پر

از بیت به بیتی دیگر شعر شو از در

از چارقد مادر، تا دامن خواهر

خاموش مشو اشک برافروز از این خاک

خون رگ محسن را تا حنجر اصغر

آتش زده، آتش زده، آتش زده، آتش

در خیمه، جگر، پیرهن پیکر بی سر

...

علی حیات بخش بیت آخر که هرکدام از آتش زده ها در مصرع بعد به یک واژه بر می گردد و تقسیم را در خود دارد، مورد تحسین قرار داد. و به معنای آذر و آتش در کنار یکدیگر اشاره شد.

رسول پیره:

همه چیز در این نسیم پنهان شده است

کت پدربزرگ

پیرمرد و دریای پسرعمو

سماور مادر

تنهایی من

و پای پدر که در دهان کوسه ها جا ماند

لبخند بزن و خانه را گرم کن

لبخند بزن تا فکر کنم

دودی که از دور پیداست

قطاریست که تو را با خودش آورده

تا ترانه های فراموش شده به رادیو برگردد

تا شکوفه های لیمو را در زمستان ها بر پیرهنت بریزم

تا بادگیرها نسیم و طوفان را از هم نشناسند

لبخند بزن و خانه را به آتش بکش

لبخند بزن حتی برای دوربین روبرو

که تنهایی ات را بی صبرانه قاب گرفته است

گاهی لبخند لازم است

اثر دوم

وقتی لباس هایم دیگر بر چوب لباسی نبود

وقتی آسانسوری که مرا تا طبقه پنجم برد

برای همیشه آنجا ماند

وقتی دیگر بوی چای تازه در خانه نیامد

فهمید اتفاقی غیرمعمول افتاده است

هنوز چمدان سر جایش بود

هنوز تو بودی

به هفتاد سالگی آینه ای نگاه می کردی

که پدر را نشانه رفته بود

و عقربه های نازک، عمر را به تکه های کوچک و باریک

قسمت می کردند

غمگین شدم

و دیگر به واژه پدربزرگ که بوی کهنگی می داد فکر نکردم

و تبسم پروانه هایی که از موی تو می آمدند

تکانم نداد

رمان را ورق نزدم و از عکس های یادگاری بیرون رفتم

غمگین شدم

ملحفه سفیدی را که روی سرم کشیده ای

همه چیز را توضیح می دهد

اثر سوم:

نه مثل پیرمردها و پیرزن ها

که فراموشی می گیرند

و حتی نام کوچکشان را به یاد نمی آورند

نه مثل سیاست مدارهای پیر

که می خواهند نام بزرگشان را فراموش کنند

تو فراموش شدی و نشانی از آن خیابان ها نیست

و ترس اینکه دیر برسی مضطربت نمی کند

تو تنها نشسته ای با پرندگانی که هیچ نیازی به آمبولانس ندارند

تو تنها نشسته ای و هیچ گاه کسی برای رفتن، آمبولانس را انتخاب نمی کند

تو نشسته ای و آرام خاطراتی را مرور می کنی که

به گورستان بردی!

آقای فرخ درباره شعر اول گفت، در این روزگاری که شعر سپید خوب به ندرت شنیده می شود این شعر، اثر خوبی بود. اسماعیل امینی با تأیید این مطلب گفت درباره شعر موزون نیز چنین است، این موضوع همیشه وجود داشته و از قدیم الایام نیز مطرح بوده است، آن چیزی که را که از قدیم به عنوان شعر سروده اند و باقی مانده است، اگر در یک کتابخانه جمع کنید تنها تعداد کمی از آن خواندنی است.

کارشناس جلسه درباره شعر دوم، تعدادی از"وقتی" ها زائد خواند. حیات بخش گفت، وجود ملافه خود، توضیح می دهد که چه اتفاقی افتاده بعد وقتی شاعر می گوید ملافه سفید توضیح می دهد، ایجاد حشو می کند.

*سومین دوره از سلسله جلسات حلقه قول و غزل با این جلسه به پایان رسید. دوره جدید این حلقه با حضور و کارشناسی یکی دیگر از فرهیختگان این حوزه، به اطلاع شما همراهان همیشگی خواهد رسید. منتظر اطلاع رسانی ما باشید.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
 

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

آخرین جلسه از سلسله جلسات نقد و بررسی شعر

حلقه قول و غزل

با حضور اسماعیل امینی

در محل کانون اندیشه جوان واقع در خیابان انقلاب، خیابان قدس، کوچه بهنام، پلاک19، طبقه سوم، برگزار می شود.

علاقه مندان به جلسات حلقه قول و غزل می توانند روز شنبه 25 اردی بهشت، ساعت 30/16 به آخرین حلقه از حلقه های این محفل، پیوند یابند.

*حضور شما مایه دلگرمی و مسرت این جمع خواهد بود.


 
comment نظرات ()