جلسه 17 بهمن نقد و بررسی شعر حلقه قول و غزل با حضور شاعران و علاقمندان ادبیات فارسی شکل گرفت و اسماعیلی امینی در این جلسه با بیان یک جمع بندی کلی از مباحث جلسات گذشته شعر را به دو نوع تقسیم بندی کرد، او رشته سخن را اینگونه به دست گرف: دو نوع شعر از گذشته وجود داشته است یک نوع اشعاری که حاصل کشف های خود شاعر و ارتباط و اتصال او با زندگی بوده و نوع دیگر اشعار تقلیدی است. این به آن معنا نیست که دو نوع شاعر داریم، بلکه حرف بر سر این موضوع است که دو نوع شعر داریم به طور مثال ممکن است در دیوا ن حافظ، سعدی یا مولوی نیز این دو نوع شعر را مشاهده کنیم.
نوع اول شعر؛ کشف دست اول شاعر/ نوع دوم شعر؛ اشعار تقلیدی و دست دوم
امینی گفت: نوع اول شعریست که در آن جهان، پدیده ها و عناصرش به خودی خود حضور دارند و این جزء تجربه های شاعر است، و نوع دوم اشعاریست که حاصل مطالعات شاعر است، حاصل دیده ها و شنیده های او در همین زمینه و خواندن اشعار دیگران است که مضمون سازی کرده است.
بعضی از شاعران را می بینیم که کل کارنامه ی شعری آنان از این دست است این شاعران در زمره ی شاعران دست دوم به حساب آمده و کاشف دست اول نیستند؛ چیزی را دیگری کشف کرده و او در شعرش از آن استفاده می کند. کسانی که ادعای نقد مدرن دارند، اغلب شاهد مثال هایشان آن دسته از اشعار تکراری و تقلیدی گذشتگان است. این اشعار، در طول تاریخ ادبیات کم هستند و جزء بسآمد آن دوره به حساب نمی آیند اما منتقدان از همان اشعار برای نقد شعر گذشته و مخدوش کردن آن استفاده می کنند تا بگویند شعر گذشته چیز درخوری با خود نداشته و تنها توهمات شاعران آن دوره است.
شعر تقلیدی و دست دوم، معیار نقد نیست
اسماعیلی امینی نقد منتقدان امروز را مورد انتقاد قرار داده و اشاره کرد: این بی انصافی است که این دست از اشعار دست دوم را معیار قرار دهیم چراکه در همه ی دوره ها حتی امروزه اشعاری که کشف های دست اول شاعران به شمار می آیند دارای گستردگی زیادی نبوده و فراوانی بالایی نیز ندارند، اما جنس عالی و درجه ی یک شعر همان است. این بسیار ساده انگارانه است که بگوییم شعر گذشته کاملاً تقلیدی بوده و شعر امروز به تمامی، حاصل کشف های دست اول شاعران است.
این منتقدان می گویند شعر گذشته اشیاء و عناصر و پدیده ها را نمی دیده و برای وصف طبیعت اطراف خود، صورت معنایی و استعاری آن را بیان می کرده است و هر چیز را نشانه ی چیز دیگری می دانسته و شعر گذشته شعر اسطوره ای و سوبژکتیو(درون گرا) است و شعر امروز ابژکتیو (برون گرا) است، درحالی که شعر درون گرا و برون گرا از گذشته بوده و هنوز هم وجود دارد.
علم در مقابله با دین!
کارشناس جلسه به موضوع مهم دیگری در این زمینه اشاره کرد و گفت: سخن دیگری که منتقدان مدرن مطرح می کنند و اشتباه است این است که می گویند از زمانی که انسان به علوم تجربی دست یافت و علم، بسیاری از رازها را شکافت (رنسانس به بعد)، دستِ اندیشه ی دینی رو شد و معلوم شد که چون انسان نگاه علمی به جهان نداشته، برای بیان علت پدیده ها نگاه دینی را برگزیده است و علت بافی ها دین را پدید آورده است، اما پیش از دوره ی رنسانس نیز این نگاه به جهان وجود داشته که جهان همین است که انسان می بیند در صورتی که منتقدان امروز می خواهند بگویند که این حرف جدید بوده و از زبان انسان امروز برآمده است. این خنده دار است که گمان کنیم پیش از رنسانس همه ی مردم و متفکران و عالمان براین عقیده بودند که جهان خالقی دارد (موحد و مشرک) و غیر از این جهان، جهان دیگری نیز وجود دارد و به متافیزیک باور داشته اند و این اندیشه ی مدرن چیزیست که از رنسانس به بعد شکل گرفته است، درحالی که نمونه ها و صبغه های این تفکر حتی در زمان پیامبران هر دوره با مردم همان دوره وجود داشته و درباره آن بحث می شده است و ستیز پیامبران همیشه با دو دسته بوده است؛ یکی مشرکان و دیگری دهریان که خدا را قبول نداشته اند و روشنفکران امروز می خواهند آن را نویافته غالب کنند که جهان چیزی نیست غیر از همین که به حس درمی آید! شاید اغراق نباشد اگر بگوییم پنجاه درصد مثنوی پاسخ به همین ادعاست.
شعر قبل از نیما/ شعر بعد از نیما
امینی این نوع از تقسیم بندی را در شعر نیز قابل مشاهده دانست و با بیان یک مثال گفت: این تقسیم بندی که از سوی منتقدان شکل گرفت، در بررسی اشعار نیما و بعد از آن نیز مشاهده می شود، به گونه ای که شعر قبل و بعد از نیما را دارای ویژگی های خاصی می دانند، درحالی که نیما درواقع امکانی را به ادیگر امکانات شعر اضافه کرده نه آنکه دوره را قطع کرده و دوره دیگری را به وجود آورده است. وقتی عملاً کارنامه شعر نیما را بررسی می کنیم می بینیم که گونه های دیگری شعری که قبل از نیما وجود داشته باز هم بعد از او تولید شده و شاعران دیگر به آن گونه ها همت گمارده اند و با اقبال هم روبروست. این در همه ی دوران وجود دارد که بسآمد یک گونه ی شعری از دیگری بیشتر باشد مثلاً در دوره سبک هندی قصیده کم است و غزل زیاد است در دوره خراسانی قصیده و زیاد و غزل کم است و این بسیار طبیعی است که در دوره ای نیز شعر نیمایی اقبال بیشتری داشته باشد الان میان شعر سپید و کلاسیک اقبال بیشتر از تا نیمایی! این هیاهو و جنجال بیهوده است، منتقدان باید درپی وصف دوره های مختلف باشند و آن را مطالعه کنند نه آنکه آرزو خیالات خود را به عنوان تحلیل عرضه کنیم و آن را حکم بشماریم.
شعرخوانی ها:
فلاح هاشمی:
کنار پرچین باغتان دیگر
دوچرخه ام خراب نمی شود
شیپوری های روی پرچین هم
با من غریبی می کنند
از دور می بینم غریبه ای انگار باغ را شخم می زند
تو چیزی می کاری
دانه های نفرت ریشه می گیرند
و من از میان سیم های خاردار
برایت آرزوی مرگ می کنم
وحیدزاده درباره این شعر گفت در آن مرور خاطرات گذشته که سرشار از تخیل و عاطفه است، دستمایه خوبی برای کار شده است که از یک فضای عاطفی کودکانه آغاز شده و حامل بار عافط زیدی است و به فضای خشن و جدی تر منتهی شده و با واسوخت همراه است. نظر عباس کلهر آن بود که این شعر نیست که در آن واژه های مثل نفرت به خودی خود برای نشان دادن تنفر، وارد شعر شود بلکه شعر باید حس تنفر را با استفاده از ابزارهای دیگری که در دست شاعر است، بیان کند. در عین حال غیر از موضوع محتوایی، از لحاظ زبانی نیز شعر باید از گسختگی و رو بودن زبان خودداری کند. نظر کارشناس جلسه این بود که تخیل به شعر اضافه نمی شود و اینطور نیست که شاعر موضوعی را در ذهن بیاورد و بعد برایش تخیل بسازد، احوالات انسان آمیخته با تخیل هست، "آسمان آبی تر/ آب آبی تر/ من در ایوانم/ رعنا سر حوض/ رخت می شوید رعنا/ برگ ها می ریزد/ مادرم صبحی می گفت/ موسم دلگیریست..." بخشی تخیل است و بخشی زندگی معمولی، رخت می شوید رعنا و برگ ها می ریزد، در همجواری هم آمده اند و مخاطب متوجه می شود که یعنی این دختر با رخت شستن پژمرده می شود و صورت پژمرده او همان مادر است، تداعی ها است که معناها را در ذهن مخاطب می سازد. من با شروع این شعر منتظر این تداعی ها بودم اما وقتی تکنیک های شاعرانه جای تخیل ها را گرفت شعر به سویی دیگر رفت. آن هوشمندی و ظرایف و دقایق شاعری در شعر باید پنهان باشد.
واعظی:
دریاست نه! فرات به جز یک سراب نیست
وقتی که آبرو به سراپای آب نیست
فریاد تشنگی علمدار شرم، مشک
تردید در درستی این انتخاب نیست
این دست ها گواه وفای تو بوده اند
در روزگار ما مرام تو باب نیست
طفلی به روی دست پدر؟ نه دگر بس است!
گاهی درون قصه درون کتاب نیست
قرآن ناطق است که بر نیزه می رود
مردی برای کشته شدن در رکاب نیست
حتی پدر ز غربت تو غصه می خورد
این شعر بازگوی غم بوتراب نیست
ای تک سوار خسته کی از راه می رسی؟
شاید دعای منتظران مستجاب نیست
امینی درباره مصرع آخر این شعر گفت به جای کلمه "شاید" اگر "آیا" بیاید بهتر است چراکه در "آیا" امیدواری وجود دارد. وحیدزاده گفت بعضی از ابیات این شعر ساز جداگانه ای می زنند، بیتی اعتراضی است بیتی تصویر شاعرانه زیبایی دارد بیتی... که باعث می شود شعر، دارای انسجام نباشد و سیر ابیات عوض شود. جدای از این در اشعار عاشورایی مانند همین شعر، هرسال تصاویر زیبایی دیده می شود و شاعران، هربار پرده های دیگری را از این تصاویر کنار می زنند. جنتی گفت: در یکی دوجای شعر، جای یک هجای کوتاه کم است و در بعضی موارد ضعف تألیف به چشم می خورد و حسین نعمتی به بیت "مردی برای کشته شدن در رکاب نیست" اشاره کرد و آن را از نظر تاریخی دچار اشکال دانست، امینی استفاده از "یاری" به جای "مردی" را ارجح خواند.
اسماعیلی امینی در این بخش از جلسه شعری از سعدی خواند که مطلع آن اینچنین است "بسیار سال ها به سر خاک ما رود/ کین آب چشمه آید و باد صبا رود".
فاطمه نانیزاد:
از کوفه مرد با دل بی تاب می رسید
دریای عشق، تشنه لب آب می رسید
یک نامه از حبیب به دستش رسیده بود
از این سبوی می زده سیراب می رسید
"حی علی الصلات" صدای اذان کیست؟!
دلداده ای به مسجد و محراب می رسید
یک حلقه دورِ خاتم پیغمبری زدند
این پیر نیز در صف اصحاب می رسید
شب ها برای خواندن قرآن که می نشست
آن روزها سورهء احزاب می رسید
تا در وفا به عهد زبانزد شود حبیب
یک کربلا به تیرهء اعراب می رسید
این بی قرار، عرصه برایش عجیب نیست
شمشیر با شکوفهء زخمش غریب نیست
هر کس که نام لیلی او را شنیده است
از وادیِ جنون ، دلِ او بی نصیب نیست
دیده ست در میان دو انگشت او بهشت
اینها برای عاشق او دلفریب نیست؟!
لشکر میان همهمه از خود سوال کرد:
این پیر مردِ پُر دل و جرات حبیب نیست؟!
این آیه ها که روی لبش موج می زند
امواج آیه آیهء "امن یجیب" نیست؟!
گل زخم یا ستاره به جسمش رسیده است؟!
این آسمان که هست کنارش طبیب نیست؟!
این شور و شوق چیست مرا مست می کند؟!
این عطر ، عطر دلکش او عطر سیب نیست؟
وحیدزاده درباره بیت دوم این شعر گفت: در مصرع "می زده سیراب می رسید" از نظر ویراستاری می گویند بهتر است فعل مجهول استفاده نشود. امینی معتقد بود که می زده و سیراب دو صفت بوده و به عنوان فعل مجهول استفاده نشده است. کلهر گفت: در شعر آیینی عموماً این اتفاق می افتد که می توان از ستون و بدنه شعر چند بیت را حذف کرده و در وصف شخصیت دیگری از آن استفاده کرد و یا تصاویری که در اشعار آیینی وجود دارد بیش از آنکه به واقعیت تاریخی آن واقعه و موضوع برگردد، از تخیل شاعر نشأت گرفته است. نظر حسین نعمتی در اینباره این بود که اشعاری که با زمینه های عاطفی در همین مضمون سروده می شود، لازم نیست به یک شخص خاص و تعیین شده برگشته و در شعر نیز به صورت شفاف، این ضمیر نشان داده شود، مگر آنکه ذکر موضوعات تاریخی به میان آید که باید حتماً به شخص خاصی اشاره شود. اسماعیل امینی پیشنهاد کرد در مصرع "آن روزها سورهء احزاب می رسید" به جای سوره، از کلمه قصه استفاده شود تا تکرارِ شکل گرفتن احزاب، به چشم بیاید، در واقع حبیب ابن مظاهر درحال خواندن قرآن است که به قصه احزاب می رسد. وحیدزاده به دو غزل در یک غزل بودن شعر اشاره کرد و آن را قابل توجه دانست.
عباس کلهر:
از ازل مرثیه خوان غم تو خورشید است
طرحی ازخون گلویت به شفق پاشیده است
بعد از آن ظهر کی از شرم عطش پاک شود
سرنوشت تر هر چشمه که در تردید است
حج خونین تو هفتاد و دو قربانی داشت
سر شش ماهه گل سرسبد آن عید است
این چه باغیست که گلهاش به نی می روید؟
نغمه بلبلش آیادت گل توحید است
سروها تا ابد ای سبز سپاهت هستند
که علمدار تو تا صبح قیامت بید است
نقطه چین سفر فوج پرستو در باد
یادگار گذر قافله تبعید است
درباره این غزل مطرح شد که آیا استفاده از فعل "پاشیده است" و هم قافیه کردن آن با "خورشید" در شعر درست است یا نه که پاسخ کارشناس جلسه، همانطور که در جلسات پیشین گفته شد، این بود که مهم آن نیست که چه استفاده هایی از قافیه، ردیف، وزن و دیگر امکانات شعری صورت بگیرد، مهم آن است که استفاده از این امکانات تا چه حد به خدمت شعر و تأثیربرانگیزی آن آمده باشد.
درباره بیت " سروها تا ابد ای سبز سپاهت هستند/ که علمدار تو تا صبح قیامت بید است" سخن های فراوانی در گرفت، وحید زاده به ایهامی که در کلمه بید وجود دارد اشاره کرد که به همراه فعلِ "است" می تواند تداعی کننده "بی دست" بوده و ابوالفضل (ع) را به یاد مخاطب آورد. گروهی دیگر از حاضران استفاده از بید را به عنوان نمادی از نااستواری و ترس برای علمدار کربلا درست ندانسته و آن را نپسندیدند اما کارشناس جلسه اشاره به این داشت که بید در ادبیات، نشانه و نماد "عشق" است و این برداشت نمی تواند تصویر موجود در این بیت را مخدوش کند و ترس سمبلی ثانویه برای بید به حساب می آید، به طور مثال اگرچه ماشینِ سمند مشهورتر است اما نام سمند را از "اسب سمند" گرفته اند. امینی به جای کلمه "طرحی" در بیت اول، واژه ای را که مجسم تر باشد، مانند "مشتی" یا چیزی شبیه به آن، پیشنهاد کرد. ایمانی به تصویر پایانی این شعر اشاره کرد و آن را قابل توجه دانست و کارشناس جلسه شعری از شفیعی کدکنی را با همین تصویر با مطلع "و نقطه چین عبور پرندگان، آنجا" خواند. کلهر نیز یادی از شعر "عمران صلاحی" با این مطلع داشت: "بادها نوحه خوان/ بیدها دسته زنجیرزن/ لاله ها سینه زنان حرم باغچه/ خیمه خورشید سوخت/ برگ ها گریه کنان ریختند...".
حسین نعمتی:
نیستی و سال هاست
دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سئوال چترها مواجه اند
نیستی و کودکانمان
با کمان
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
هیچ کس برایمان
دست دوستی
تکان نمی دهد
آسمان
غیر جای خالی پرندگان مرده را
نشان نمی دهد
نیستی و موج ها هنوز
سنگ خاک را به سینه می زنند
ابرها هنوز
روی حرف آفتاب
حرف می زنند
عباس کلهر در پیشنهادی به کم کردن "هنوز" ها در شعر تکیه داشت و بند پایانی را به این صورت تغییر داد "ابرها جملگی/ روی حرف آفتاب..." که کارشناس جلسه وجود قید "جملگی" را نیز اضافه دانست. دیگر حاضران در جلسه به تصاویر زیبایی همچون علامت سئوال چترها، قاب آفتاب، سنگ خاک را به سینه زدن و... که در جای جای این شعر حضور داشت، اشاره کردند.
حسین جنتی:
مترسک ساختم تا پاسبان خرمنم باشد
نه اینکه شانه هایش تکیه گاه دشمنم باشد
لباسم را تنش کردم کلاهم را به او دادم
که شاید قدردان زحمت گاوآهنم باشد
گمان حتی نکردم شاید آن اهریمن بدخو
به من نزدیکتر از دکمه ی پیراهنم باشد
خودم کردم که بر دوشش کلاغی دیدم و رفتم
که ترسیدم گناهش تا ابد بر گردنم باشد
ندانستم که بار این گناه آسان تر است از آن
که عمری لکه ی این ننگ نقش دامنم باشد
مترسک ساختم در دردسر افتاده ام اما
گمانم چاره اش دست اجاق روشنم باشد
وحیدزاده ساختار این غزل را بسیار خوب دانست و هاشمی در بیت آخر به تنافر حروف در "در دردسرم" اشاره کرد. امینی درباره کلیت اشعار جنتی گفت که شاعر باید به تناسب ها بیش از پیش توجه نشان دهد و آن را درنظر بگیرد. او ادامه داد: در قدیم، بیان حکایت ها در شعر به عهده قطعه بود، امروزه اشتباه بزرگی در کتاب های ادبیات صورت گرفته و آن این است که به شعری قطعه می گوید که مطلع مُصرع ندارد، در حالی که همه جور قطعه از قدیم بوده است و تنها به لحاظ محتوایی از غزل جدا می شده است، نوع دیگری از قطعه هم وجود دارد که بدون قافیه در مصرع اول شروع می شده و تنها مصاریع زوج قافیه دارند و در پایان، یک بند تنها هم برایش می آوردند که قافی جداگانه داشت، در کتاب قطعه "نیکو" نمونه های برجسته قطعه آورده شده؛ این شعر از این نظر که درحال بیان یک قصه بوده و کمتر از تخیل و عاطفه بهره مند شده، به قطعه نزدیک تر است تا غزل! اما در همین صورت هم باید به تناسب ها توجه شود. به طور مثال شاعر در بیتی می خواهد بگوید "از دکمه پیرهن نزدیک تر است" اما در طرف دیگر قرینه ای برای این معنا نیاورده است یا لکه ای که نقش دامن است، که کلمه "نقش" قرینه نداشته است.
حماسه وارونه
امینی در تکمیل این توضیح در پایان، گفت: کلمات، در شعر تنها به واسطه رابطه دستوری به یکدیگر متصل نمی شوند، غیر از آن -که حداقل است- دلایل موجه دیگری نیز باید با خود داشته باشند. به طور مثال هماهنگی موسیقیایی، تضاد و طباق ها، و... می تواند دلایل موجه را بیافریند. در این شعر حماسه مضحک یا حماسه وارونه وجود دارد همانند آنچه در دن کیشوت است که اشعار "محمدکاظم کاظمی" نمونه این نوع از شعر حماسی است.
جلسه بعدی حلقه قول و غزل روز شنبه اول اسفند ساعت 30/14 در محل کانون اندیشه جوان، برگزار می شود. حضور شما دوستان مایه مسرت خواهد بود.
نظرات ()جلسه ی نقد و بررسی شعر حلقه ی قول و غزل که در روز شنبه 10 بهمن، برگزار شد حاوی گفت و گوهای شنیدنی در زمینه شعر و ادبیات بود که گزارشی از آن را در این وبلاگ می خوانید:
بحثی که در ابتدای این جلسه مطرح شد درباره ی انواع شعر قدیم و جدید از گذشته تا امروز است، موضوعی که نقل محافل ادبی بوده و آن اسطوره زدایی از شعر است، اسماعیل امینی، کارشناس حلقه ی قول و غزل، بحث را با این مقدمه آغاز کرد:از رنسانس به بعد تفکری رایج شد که می گفت چون انسان قدیم معشوقش مستوره و پوشیده بوده است، شاعر را به انگاشت ها و تخیلات فراوانی واداشته و امروز که معشوق، مکشوف و جلوی چشم است آن صورت اساطیری و آسمانی آن از بین رفته، بنابراین دوره شعر عاشقانه ی سرشار از خیالات گذشته است. چنین تصوراتی می گوید نگاه شاعر قدیم غیر علمی و به تبع آن اساطیری بوده و نگاه شاعر امروز چون بهره مند از علم است بنابراین واقع بینانه و منطقی است.
اشکال این استدلال کجاست؟
آیا واقعاً انسان قدیم نمی دانسته معشوقی که برای او می سراید یک انسان معمولی است؟ آیا شاعر امروز با معماری آگاهانه و تعمدانه ی کلمات شعر می سازد اما شاعر دیروز با نگاه اساطیری و در خلسه می سراید؟
امینی درباره برداشت های دینی شاعران قدیم و استفاده از آن در شعرشا ن گفت: دینی که در گذشته در کلیساها وجود داشت دینی برساخته از خود انسان ها بود بنابراین منافع انسانی نیز در آن دخیل بود این دین مقابل نظریات علمی ایستاده و خرافه را به جای یافته های علمی تبلیغ می کرد در صورتی که در دین اسلام از علم و تحقیقات علمی استقبال شد و در هیچ زمانی علم را موجب سستی دین ندانست بنابراین دانشمدان برجسته ی علمی انسان های متدینی نیز بودند؛ روشنفکران غرب در این میان به این بدبختی دچار شدند که یکی از رسالت های روشنفکری آن بود که به دین حمله کنند چون دینی که در آن جا تبلیغ می شد جای این مقابله را هم داشته است اما اینجا در طول تاریخ روشنفکری ما نیز برآن شدند تا همان کار را انجام دهند و جواب هم نداده است، چون این دین، دین دیگری بوده است.
وقتی همه ی روشنفکران یک حرف را بزنند...
چیزی که دوره ی مدرن با خود آورد و کاملاً عقلانی نیز هست، این بود که که ثوابت کم است و همه چیز باید با دیده ی ظن و گمان نگریسته شود، چون همین ثوابت کار دست بشر داده است. علم مدرن می گوید حتی به ثوابت یقینی مثل دو دوتا چهار تا هم شک کن شاید مطلب جدیدی یافتی، آنوقت برادران روشنفکر ما در اینجا ثوابت بدی را با خود حمل می کنند و اصولی دارند که همه جا نیز آن را تکرار می کنند درحالی که روشنفکری اصولی ندارد و می گوید همه چیز نسبی است و عجیب این است که ما که سنتی هستیم باید به روشنفکران یادآوری کنیم که شما نباید اصول دین داشته باشید. وقتی همه ی روشنفکران یک حرف را بزنند خیلی خطرناک است و این را نشان می دهد که از دست یکدیگر تقلب می کنند.
از این حلقه رد نمی شود، پس تخم مرغ نیست!
در شعر و نقد شعر این موضوع دخیل است، وقتی با وفور کتاب های شعر مواجهیم و در هرکدام از اینها انواع شعری مختلفی دیده می شوند، یک منتقد شعر و اهل ادبیات نیز باید خود را آماده کند که از همه ی گونه های شعری استقبال کند و آنها را بشناسد، نه آنکه که پیش تر قابی بدهم و بگویم هرچه از این قاب بتواند رد شود شعر است و غیر از این شعر نیست. پیرزنی در محله ما زندگی می کرد که یک حلقه داشت و وقتی تخم مرغ فروش ها می آمدند هر تخم مرغی را که از حلقه رد می شد می خرید و هرچه رد نمیشد را نمی خرید، حالا ما بیاییم یک حلقه درست کنیم و بگوییم هرچه از این حلقه رد نشد به درد نمی خورد و هرچه رد شد شعر است! آیا این نگاه کمکی به شعر خواهد کرد؟
تقدس زدایی از شعر
امینی به مطلب دیگری در همین زمینه اشاره کرد و گفت: نکته ی دیگری که در کار روشنفکران این دوره وجود دارد این است که می گویند هر شعری که حرف ما را بزند شعر خوبیست و یکی از بنیادی ترین این حرف ها تقدس زدایی است. این طیف می گویند تابوها، آداب و آنچه رنگ تقدس به خود گرفته باید شکسته شود. حالا اگر شعری به دستشان برسد که شاعر آن اهل سرودن اشعار مذهبی بوده اما در یکی از شعرها از سر تغافل و ناآگاهی حرمت ائمه را حفظ نکرده است، از آن استقبال کرده و شاعر را مورد تشویق قرار می دهند و نام اسطوره زدایی بران می نهند، در حالی که حوزه ی مقدسات دینی اساطیر نبوده و برساخته ی انسان نیست و واقعی است. موضوع مرده زنده کردن حضرت عیسی(ع)، شق القمر یا حماسه ی کربلا جزء واقعیات است و قصه نیست.
امینی ادامه داد: نظریه ای بعد از جنگ جهانی دوم در غرب رخ نمود که می گفت زبانی که زبان رسمی است و در مطبوعات، رسانه ها، نامه های رسمی و کتاب ها است در خود دارای استبداد است، چراکه اصطلاحات و تعابیر، منویات طبقه ی حاکم را تلقین و تحمیل می کند، آنها با این استبداد زبانی مخالفت کردند و برای بیرون آوردن مردم از سیطره ی آن شروع به تمسخر این زبان کردند. آنها خودشان زبانی را اختراع کردند که در آن قواعد و تعینات زبان رسمی را شکستند، به طور مثال فرض کنید در یک لباس رسمی که کت و شلوار و کراوات می پوشیدند و رنگ ها را نیز هماهنگ می کردند، کسی کاپشن بپوشد و روی آن کراوات بزند و...تا آن مجموعه ی فرهنگ مسلط که فرهنگ استبدادی است را بشکند و مسخره کند. در زبان هم همین کار را انجام می دادند و این کار معنای خودش را داشت، حالا چون خبرها به ما دیر می رسد! این زبانی که از سعدی و حافظ و... به ما رسیده است زبان استبداد نبوده و زبان فرهنگ ماست، و روشنفکران امروزی ما به غلط می خواهند با آن مقابله کنند. سوء تعبیر و سوء برداشت ها باعث شده تا زبان فرهنگ را مورد تمسخر قرار دهند.
اشتباه در تشخیص مصداق
هنوز که هنوز است بیشترین کتاب شعری که چاپ می شود کتاب های حافظ و سعدی است و مردم شعر را با آن می شناسند به همین دلیل این روشنفکران نیز به همان تاخته اند و به نقدهایشان که بنگرید می بینید از زبان کهن ما به عنوان زبان مستبدانه ی شعر یا زبان دیکتاتوری شعر یاد می کنند. اشتباه آنان در همین مقطع و در اشتباه در تشخیص مصداق بوده است. آنها حتی در خط تغییراتی ایجاد کردند که شبیه خط قبلی نباشد درحالی که هیچ شاعری خط ویژه برای خود انتخاب نمی کند، آنها در جایی که باید بجنگند اشتباه کرده اند و به جنگ آسیاب بادی رفته اند.
تصور کنید برادر بزرگ تر نتواند با برادر، خواهرهای کوچک تر خود ارتباط برقرار کند به دلایلی مثل آنکه یا سواد بالاتری دارد، یا پسند دیگری دارد، یا اصلاً به علت سطح پایین بودن آنها از نظر ظاهری و مادی خجالت می کشد بگوید اینها خواهر و برادر من هستند، این بچه ها به هرحال به دنبال کسی می روند که راه و چاه زندگی را به آنان بیاموزد و از اراذل و اوباش کوچه آن را خواهند گرفت. این بلا به لحاظ فرهنگی سر نسل جوان ما می آید و ابتذال جای آن را پر می کند اگر به آمار بیشتر کتاب هایی که به فروش می رود، بیشترین موسیقی ها و بیشترین فیلم ها نگاه کنیم آن را درمی یابیم.
صدای بلند تر لزوماً صدای حقیقت نیست
امینی بر این باور بود که باید مخاطب را به سمت آثار هنری خوب سوق داد و آن را توضیح داد و درباره ی آن حرف زد، بعضی از حاضران درباره این موضوع گفتند که معمولاً حرفی که شاید درست هم نباشد به علت کثرت طرفداران آن نظریه و صدای بلند و در اختیار داشتن تریبون های تبلیغاتی به کرسی می نشیند و امینی در این باره گفت: همیشه کسی که دارای نظریات علمی است با کسی که به قصد مجادله و هوچی گری آمده است صدای ظاهری پایین تری دارد، کسی ره تصور کنید که 40 سال است نی می نوازد و برای آن زحمت کشیده و در یک پارک در کنار یک بچه قرار می گیرد که بوق بزرگی در دست دارد، صدای کدام بیشتر به گوش می رسد؟ آن هنرمند حتماً محیطی آرام برای ارائه ی هنر خود می خواهد: "آوازه ی بلند در این باغ می خرند/ ای عندلیب نغمه سرا بانگ زاغ کن"
شعرخوانی ها:
منیره حسینی:
پسرم خیال می کند
پیامبریست بزرگ
جای اولین عکس تولدش حرف می زند
وپدرش را
تکه
تکه
از قاب بیرون می اورد
هر روز
با انگشت های کوچکش
از گِل باغچه پرنده می سازد
وبا اشاره ای
چشم های اتاق را روشن می کند
یک بند
کتاب های کودکانه اش را
می خواند با صدای بلند
.
.
سکوت می کنم
شاید
از صلیب خیالهایش رها شود
سراغ بابا را بگیرد
ومن از پازل پدرش
قلبی را بردارم
که پیش از راه رفتن مسیح
از حرکت ایستاده بود
سپید دوم:
یک روز
آسمان با نبض من جریان می گیرد
وتا من پرواز می کنم
پرند گان مهاجر
کوچ را فراموش می کنند
یک روز
قول می دهم
با پرنده هایی که هر کدامشان
جلد یک کشورند
دور یک سفره جمع می شویم
و دنیا
با ضربان قلب ما
ساعتش را تنظیم می کند
.
.
یک روز می آید
که از خواب می پرم
با دهان پنجره
آواز می خوانم
با خودم می گویم
امروز
سرت را بالا بگیر
اینجا آسمان است
و تا نبض تو می زند
آزادی
فرودش اضطراری نیست
رضوی درباره شعر اول معتقد بود که حالت روایی و داستانی شعر کمی غلبه داشت، هاشمی گفت: باید استفاده های بهتری از تلمیحاتی که در شعر آمده است شود، و به نظر می آید هدر رفته است.
امینی گفت: این شعر دارای کشف های خوبی بود اما این کشف ها را طوری بیان کرده بود که دقیقاً همان باشد که خود شاعر می خواهد و دیگر جایی برای تأویل مخاطب نگذاشته بود، در بند اول اگر اینطور شوره ی شد که "پیامبر بزرگیست پسرم!" و این خیال کردن بعدها می آمد و در شعر جای تأویل باز می کرد. در شعر باید جایی باشد که چند راه شود. شعر یک اتفاق واقعی و ساده است اما جرقه ی شاعرانه داشته و شعار هم ندارد اما این فکر ظریف شاعرانه باید با ظرافت هم گفته شود، در اصطلاح می گویند باید ابر معنایی داشته باشد و همه چیز در مه قرار بگیرد.
خانم گرجی استفاده ی هوشمندانه از کلمات را در ترکیباتی چون "چشم اتاق را روشن کرد" و...را در این شعر ستود.
خانم معماریان درباره ی شعر دوم گفت: وجود افعال و حروف ربط مخاطب را اذیت می کند و تصاویری که در ذهن درحال شکل گرفتن بود را می شکند.
امینی گفت: دوری مبتدا از خبر در هر متنی باعث می شود که سر رشته از دست مخاطب خارج شود و به دنبال آن مخاطب را از شنیدن یا خواندن ادامه ی آن منصرف کند. در اخبار ما نیز این موضوع صحت دارد. در قسمتی از این شعر وقتی شاعر بگوید "با نبض ما/ دنیا ساعتش را تنظیم می کند" از لحاظ زبانی و تأثیرگذاری بر روی مخاطب فرق دارد و همین جا به جایی می تواند شعر را تغییر دهد، بین نبض و ساعت، دنیا آمده و بند را دچار گسست کرده است شاعر شعر سپید باید به این موضوعات دقت کند و آن ترکیباتی را که شاعر بر آن تأکید دارد جلوتر بگوید، شاعران قدیم به بیان و معنی خیلی اهمیت می دادند و در آن زمینه به شکلی قوی کار کرده و به همه ی اجزا توجه می کردند.
مریم گرجی:
دلم به ستاره ها گرم است
به چانه های سفیدی که هیچ وقت خشک نمی شوند
به قرص ماهی که چند شب خودش را از تنور خورشید به حوض خانه می اندازد
خیس می خورد
تکه تکه می شود
ماهی ها فکر می کنند
روزهای آخر برج است
برایشان غذا خریده ام
معماریان تداعی تصاویر زیبایی را در این شعر قابل توجه دانست. امینی گفت تداعی آن است که بگوییم "لاله دیدم روی زیبای توأم آمد به یاد..." وحیدزاده تصویر خوردن ماه و تکه تکه شدنش در حوض ماهی ها را تصویر خوبی دانست.
دو شعر از خانم میرعرب
جام شوکران که هیچ نیست
دریاری درد را سر می کشم
تا تقربت
و شعر دوم:
از آخرین اناری که با هم خورده ایم دستانم سرخ مانده است
حتی پیراهن مرا سالهاست نشسته ام
در آن کمد چوبی کنار پیراهن زخمی و مجروهت
هر روز از بوی خون، از وی مین و مهتاب می گوید
با عطر دانه های اناری که روزی چکید و حالا
هر روز، اشک تازه اش می کند
وحیدزاده گفت خط روایی در شعر دوم بسیار بیشتر بود، درباره ی شعر اول نیز باید گفت وقتی شاعری آن در جسارت دارد که شعر به این کوتاهی بگوید باید در کنارش انرژی مضافی را برای اتفاقی بزرگت تر بگذارد. معماریان گفت: ایم ها و است ها در شعر به چشم می خورد "از آخرین اناری که باهم خوردیم" روان تر به نظر می رسد.
راضیه ایمانی خوشخو
میکند یک بهانه خوشحالم؛ هرچه باشد- بهانهای تنها
نتی از یک ترانهی شیرین؛ بیتی از عاشقانهای حتی
می توانم شنا کنم دیگر در خم رودخانهای آرام
همصدا با تمام ماهیها؛ همجهت با هزار و یک دریا
می گذارم که نور بیپروا وارد خانهام شود هر روز
می زنم پشت گوش پنجرهها طرهی پردههای خلوت را
خلوتی که خودم بنا کردم روی این سنگهای لغزنده
روی تاری تنیده از حسرت روی بندی جویده از رؤیا
دیگر از آن عذاب وجدانها خبری نیست خوب من خوش باش!
دستمالی بیار پاک کنم! کلّ آیینههای دنیا را
من نمیترسم از خودم دیگر توی تنهاییِ هزار گِره
باز هم دوست می شوم با تو؛ با خودم مهربانترم حالا
مینشید میان رگهایم خلسه ی دلپذیر و آرامی
سایهگاه عزیز دستانی می رساند مرا به فرداها
مگر عقلم پریده باشد تا دست از زندگی بشویم من!
بعد جنگی که با خودم کردم؛ تو برایم غنیمتی دنیا!
کارشناس جلسه به جای واژه ی "توی" واژه ی "بین" را توصیه کرده و گفت: در این شهر ایهام های خوب دیده می شد. وحید زاده درباره فضای کلی شعر گفت شاعر در این شعر خود را رها کرده بود و حتی از قید بعضی از صناعات ادبی هم زده بود و انتخاب قافیه آسان و بدون ردیف به این رهایی کمک می کرد و تصویری که در ابیات رخ می نمود شاعر را درگیر خود نمی کرد و احساس صادقانه ای در آن بود که نمونه ی چنین اشعاری امروز کم شده است.
امینی در تکمیل این نظر گفت: ایجاد چنین فضایی به این علت است که تمام آن ترکیبات و صناعات ادبی ابزار و وسیله بوده و غایت شعر نیست. دانش آموزانی که وضعشان خوب است دفتر و دستک و قلم و...خوبی دارند اما معلوم نیست درسشان خوب باشد. هاشمی معتقد بود که شناخت شاعر و اشراف بر تعابیر کار را راحت تر کرده و حرفی را که شاعر در پی گفتن آن بود را سهل کند و مخاطب را نیز در حفظ ارتباط کمک می کند اگرچه تصاویری پشت سر هم می آید اما در فضای کلی شعر گم می شود.
وحیدزاده درباره ی آخرین کلمه ی شعر "دنیا" گفت که شاید منظور شاعر چیزی شبیه "زندگی" بوده است و به ضرورت قافیه "دنیا" آمده است، امینی در این باره گفت: شاعر در این بیت می گوید بعد از جنگی که با خود داشته حالا دنیا برایش غنیمت به حساب می آید و فاش می گوید از گفته ی خود دلشاد است...برای شکست خودپسندی می گوید" به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب/ که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن"
و در کلمه ی غنیمت نکته وجود دارد.
مریم علیپور
در آستان توام روی به سوی خودم
شبیه آینه ای روبه روی خودم
هزار شاید و باید،سئوال و چرا
فریب تازه ای از جستجوی خودم
کنار کاش و نباید میان خاطره ها
کتاب، کهنه ای از گفتگوی خودم
قسم به نام بزرگت به راز خدا
و سهم کوچکی از آبروی خودم
میان کشمکش آسمان و زمین
بریده دست خودم هم گلوی خودم
منم بهانه ی این پا به پای نهان
تویی شکسته ترین آرزوی خودم
سکوت خیس نفسگیر عاطفه ها
و این سه نقطه ی آخر نگوی خودم
حاضران در جلسه درباره وزن این شعر از کارشناس جلسه پرسیدند، امینی پاسخ داد: این شعر بر وزن شناخته شده ی مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن است که شاعر در پایان مصرع ها آن را قطع کرده و پایان آن را به صورت مفاعلن فع آورده است.
امینی گفت: تخیل در این شعر کنترل شده است و جایی که دیده بود تخیل درحال از دست رفتن است آن را به وجه استدلالی و منطقی بازگردانده بود و جلوی آن را گرفته بود درحالی که در شعر این فضا باید باز باشد. وحیدزاده گفت ردیف نیز در این جمع بودن تخیل دخیل بود.
سالار رضوی:
به هر کس جز تو دل بستم، پشیمانم، پشیمانم
به جز دستت اگر آمد به دستانم، پشیمانم
هزاران بار خواهم گفت تا باور کنی عشقم
که تنها یار من هستی چو چشمانم، پشیمانم
گر از یادت دمی غافل شدم شرمنده ام عمرم
به قبری من نخواهم رفت، می دانم پشیمانم
چو حوا سیب چیدم، آدمی از یاد بردم وای
چها کردم؟ جهان گیرد گریبانم، پشیمانم
جوان بودم ندانستم، ببخشم گر گنه کردم
چرا من یاد بردم عهد و پیمانم؟ پشیمانم
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟
ولی با این سخن من هم که نادانم ، پشیمانم
جفنگی گر که گفتم راه ترکستان گزیدم من
نه ایرادی، چه ایرادی؟ نرنجانم پشیمانم
نمی دانم چه گویم با همین یک واژه پایانم
پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم
وحیدزاده درباره ی محتوای این شعر گفت به فضای سن و سال جوانی شاعر نمی خورد و از این احوالات فاصله دارد، امینی گفت وجود داشتن یا نداشتن این احوالات به مطالعات شاعر نیز برمی گردد. شاعری که تازه آغاز به کار رکده است و هنوز بر کار مسلط نیست ممکن است با این مشکلات مواجه باشد اما نکته مهم تر آن است که در زبان کمی حوصله کنید و به آن توجه داشته باشید، در مصرع " چرا من یاد بردم عهد و پیمانم" من اضافه است و به راحتی می توان به جای آن "از" آورد.
فلاح هاشمی:
خیز بر می دارد
موج ها او را می برند
زمان او را گم می کند
ملوان ها هجوم می آورند
دستهایش را می گیرند
دستهایش را می بندند
موج ها که می خوابند
ملوانها می روند
و پرستارهای کلافه
به هشت سال
ناسزا می گویند
امینی بعد از این شعر خطاب به شاعران شعر سپید گفت: به این دو مثال توجه کنید ببینید دامشان شاعرانه تر است "حرف که می زند دهانش را می بندد"، "حرف می زند/ دهانش را می بندد" حاضران در جلسه جمله ی دوم را انتخاب کردند و امینی در ادامه گفت: حرف اضافه ی "که" در شعر سپید وارد شده است و در موارد زیادی نیز به آن ضربه می زند در بند "خیز که برمی دارد" می تواند بدون "که" بیاید. کلمه ی "حالا" هم در شعر سپید فراوان و بی وجه است. لحن در انتقال معنا موثر است و نباید کلمات را طبق عادت بیاوریم بله باید به ضرورت شعر از آن استفاده شود.
راحله معماریان:
چطور فراموشت کنم
وقتی تمام روزنامه فروشی ها، تمام خبرها داغ دلم را تازه می کند
تو نمرده ای نه تو زنده تر شده ای
هربار که زنده تر می میری
مرا مرده تر می یابی
امینی درباره ی این شعر تکار زنده تر و مرده تر را در مواردی زائد دانست و گفت: اگر شاعر به این شکل شعر را تغییر دهد "هربار که گم می شوی مرا می یابی مرده تر" جای تأویل بیشتری را باز می کند و در عین حال از واژه ها بهتر استفاده برده است و از صناعت شعری بهره برده. وحیدزاده مقعتقد بود که از ظرفیت های کلمات به تمامی استفاده نشده بود و همه چیز رو بیان شده است
من اینم و من آن و تو من نان و تو من نان
تدبیرتو دندان و در اندیشه ی من نان
بخشنده دیروزی و من خواهش امروز
دلواپس فردایی و من حسرت الان
ای پسته ی تو خنده زده بر سخن قند
تو پسته ی خندانی و من در پی قندان
دست تو نمک دارد و کی می شکند این
از سفره ی تو نان و نمک خورده نمک دان
آویزه ی گوشم شده آن پند چو قندت
نظرات ()روز شنبه 3 بهمن، حلقه ی دیگری از حلقه های نقد و بررسی شعر قول و غزل شکل گرفت، این جلسه اگرچه با کمی تأخیر آغاز شد اما مانند دیگر جلسات، پربار و مفید بود که بدون مقدمه، با شعرخوانی ها آغاز شد و سخنان دیگر در خلال خوانش اشعار به میان آمد.
شعرخوانی ها:
سپیدی کوتاه از سالار رضوی:
کاش دار تنها داشتن بود
اعدام را به تاریخ می آویختند
عصبانیت از خشم خودکشی می کرد
قانون بقای سگ قفل قلاده اش نبود
قدرت قدرتی نداشت
قدرت لذتی نداشت
لذت قدرتی نداشت
ولی افسوس که می نویسم و
قلم قدرتی ندارد
اسطیری درباره ی این شعر گفت که ترکیب "لذت قدرتی نداشت و قدرت..." ترکیب های خوبی بودند و شاعر درواقع اینجا مکثی می کند و روی این واژه ها کار می کند، اسطیری معتقد است که در این شعر در ابتدا روای و دانای کل وجود ندارد که این خوب است اما شعر به جایی می رسد که پای دانای کل به میان می رسد که اگر این به راوی ناخودآگاه تبدیل می کند بهتر بود. این التفاتات در شعر امروز بسیار زیاد است و شاعر به عنوان راوی و دانای کل درشعر خود حضور دارد. به نظر اسطیری این شعر در کل دارای وحدت تأثیر بر مخاطب بود.
نظر وحیدزاده این بود که شاعر بازی زبانی در این اثر دارد و نسبت به کارهای قبلی از همین شاعر، پیشرفت دارد اما این بازی های زبانی کلیشه ای و شعرگونه اند.
کارشناس جلسه پیشنهاد کرد شاعر به جای کلمه ی اعدام از واژه ی "مرگ" استفاده کند و "ولی افسوس..." را نیز از ابتدای بند آخر بردارد.
غزلی از حبیب دانشور:
شب، تار می زند قلم به پود کاغذ به یاد تو
یک دست دل به ورق داده است و یک دست به آبجو
هر صبح و شب چشمانمان به راه هاست، منتظر
اما فسوس، خالی تر از نگاه هاست، پیاده رو
یادش به خیر در دادگاه قاضی القضات عشق
محبوس شدیم به قلب، در انفرادی دو به دو
گویی دگر اختلافی نیست بین نهار و لیل
در دوریت رمق ندارند تقویم برند جلو
هزارها هزار سال رفت و فصلی ورق نخورد
بس نیست گریه ی پائیزی، کجایی بهار نو
دیگر طاقتمان طاق گشته در تنگنای بغض
زودتر بیا که درام شد جهان را سناریو
امینی درباره این اثر گفت: این شعر دارای تعابیر قابل توجهی است اما شاعر باید کم کم به وزن نیز مسلط شود، محمدحسین نعمتی درباره ی موضوعاتی که در شعر به آن پرداخته شده گفت: شما شعر بگویید و هرآنچه می خواهید بگویید و درپی ایجاد شاهکار نباشید، آرزوی خود را بسرایید و از دنیای خود سخن بگویید. او به یکی از اشعار خود اشاره کرد که در آن گفته بود "می خواهم خواب خودم را ببینم...".
و بعد از آن محمد حسین نعمتی دو اثر خواند که یکی از آنها را به حضور شما عزیزان می رسانیم:
کافی است
صدایم کنی
آنگاه
دست بریده ام
هرکجا که افتاده باشد
باز هم
به شانه ی تو برمی گردد
فاصله ها
از میان برداشته می شوند
حالا
یک نوار چسب می تواند
خاطرات گذشته را
به آلبوم قدیمی
برگرداند
کافی است
صدایم کنی...
این سپید به علت آشنایی زدایی که با تعبیر "دست بریده..." درباره ی آثار عاشورایی به ذهن متبادر می شود، مورد توجه حاضران قرار گرفت و اسطیری درباره ی آن گفت: این کار جزء آثاریست که بعد از رسیدن به بزنگاه اثر ، مجبوری به ابتدا برگردی و اثر را دوباره بخوانی تا معانی، شکل تازه یافته ی خود را در ذهن، پیدا کنند.
اسطیری در این بخش از جلسه، یک کار سپید خواند:
اسم اولین دخترم را گذاشته ام کابل
به خاطر همه ی زن های بی دست، بی پا، بی صورت
اسم دومین دخترم را گذاشته ام عزیزا
عزیز بابا، به خاطر آن زن که به جای همه ی زنه ها می خوانْد
اسم سومین دخترم را گذاشته ام مریم
به خاطر همه ی زن های خوب
اسم چهارمین دخترم گذاشته ام زیر سنگ های تخت جمشید
گذاشته ام در گوشه ی گمشده ای در همایون
که خیالش تخت باشد
اسم چهارمین دخترم را نمی دانم
اما از آن اسم دهان پرکن، دهان جهان باز مانده است
اسماعیل امینی درباره ی شعر اسطیری گفت: کار بسیار خوبی بود، امروزه در بسیاری از مجامع نقد شعر درباره شعر ساختارمند سخن به میان می آید، بعضی شاعران در این باره وارد مسیرهایی از شعر ساختارمند می شوند که مسیر اصلی نبوده و در نهایت به بیراهه منتهی خواهد شد، منظور اصلی از ساختار در شعر آن است که همه ی شعر یک حرف را بزند و شعر افت نکرده و شور و حرارت کلمات، سرد نشود که شعر آقای اسطیری از این دست بود. امینی ادامه داد: شاعر در این اثر موضوع زن را در مقاطع مختلف زمانی و مکانی به میان آورده است و از دشواری های او وقتی که درگیر سیاست است، وقتی که درگیر جنگ است، وقتی که مسائل عاطفی دارد یا وقتی در خانواده است سخن می گوید، شاعر به همه طرف نگریسته و در شعر خود دچار شعار نشده است، کلمات ملایم بوده و حالت معمایی نیز ندارد، در ضمن در جایی که از"تخت جمشید" سخن می کند ایجاد غافلگیری در ساخت دارد.
هاشمی درباره این شعر معتقد بود که بسط شاعرانگی بندهای ابتدایی شعر بیشتر از بند سوم به بعد است، در نقد شعر اسطیری از ترکیب هایی مانند "بی دست و پا و صورت" که "برقع" را به یاد می اورد و معنای دگرگون شده ی ترکیب "گذاشته ام زیر سنگ..." که فضا را عوض می کند، سخن به میان آمد.
سپیدی از فلاح هاشمی:
تعداد مسافرها زیاد می شوند
و آنها که می رانند، نمی ایستند
تعداد مسافرها زیاد شده اند
و واژه ی "مستقیم"
در دایره ای با یک خط مورب قرمز
حبس می شود
نظر کارشناس جلسه درباره ی این شعر این بود که بندهای ابتدایی شعر توضیحاتی هستند که شاید به کار تأثیرگذاری این شعر بر مخاطب نیاید و فقط معنایی را که در حرف اصلی وجود دارد تحت الشعاع قرار داده و آن را پنهان کند. بهتر است شعر از عبارات اضافه خالی شود تا زیبایی کشف های شاعرانه، بیشتر جلوه نمایی کند.
و غزلی از وحیدزاده:
امشب من از تمام خودم دور می شوم
بر اسم هرچه غیر تو هاشور می شوم
امشب به خاطر همه ی دردهای تو
غُل مزنم مرتب و انگور می شود
زل می زنم به عمق دو چشم شرابی ات
دریا پیاله می کنم و شور می شوم
هی از تو شور می شوم و دود می کنم
اسپند دانه دانه و هی کور می شوم
بـــله، نگو! خودم متوجه شدم چقدر
از حرف های اولی ام دور می شوم
هرجا ضمیر مفرد دوم نشسته است
جا مانده است حرفم و یک جور می شوم
گم می کنم از این کلمه دست و پام را
دست خودم که نیست، نه، مجبور می شوم
حالا که قفل شعر شکسته است گوش کن
من هرچه داد چشم تو دستور می شوم
نظر هاشمی درباره ی این شعر این بود که کلام محاوره ای که بیشتر در ترانه استفاده می شود، بهتر است کمتر در کنار کلمات نوشتاری غزل قرار بگیرد، امینی درباره ی ترکیب "دست و پام" بر استفاده از ترکیب "پام" به جای پایم، تذکر داد چراکه اصل این کلمه "پای" است و بدون استفاده از "ی" اصل کلمه مخدوش خواهدشد.
کثرت شعر، شاعر نمی آفریند!
امینی در بحثی دیگر درباره ی استفاده از امکانات مختلف در شعر گفت: امروزه شاعرانی را داریم که شاید ده ها کتاب نیز منتشر کرده باشند و این کثرت برای آنان اسم و رسمی آورده است و یا سه یا چهار شعر سروده است و بعد با حضور بسیار در مجامع ادبی یا مصاحبه های مختلف، به عنوان یک شاعر مطرح معرفی شده اند، اما وقتی به شعر این افراد مراجعه می شود چیزی دست مخاطب را نمی گیرد. او در ادامه گفت: در عین حال، گاه شاعران به مسائل و موضوعاتی در شعر می پردازند که از واقعیت شعر غافل شده و از آن دور می شوند، امینی این شاعران را به بچه پولدارهایی تشبیه کرد که برای یک بازی تنیس همه جور لوازم ورزشی از بهترین آن با خود همراه دارند اما حتی خم نمی شوند که توپ خود را از روی زمین بردارند، شاعرانی را می بینیم که بیست غزل هم نگفته اند اما همیشه یک لب تاب به همراه دارند و شعرها را از روی آن می خوانند... .
رهآورد شعر روزگارما؛ زبان ملایم و روان است
امینی رهآورد شعر روزگار ما را روانی و آسانی کلام خواند و گفت: از رهآوردهایی که از روزگار دور اینک به دست ما رسیده، راحتی و روانی زبان است، آن راه ناهمواری که از روزگار گذشته آغاز شده آنقدر هموار شده است که غزل به زبان ملایمی رسیده و مانند حرف های معمولی روز مره شده است، این زبان به زبان ملایم ایرج میرزا و بعدها منزوی و بعد قیصر رسیده است "بگو قافیه سست یا نادرست، همین بس که ما ساده صحبت کنیم"، شعر آقای وحیدزاده این کار را انجام داده بود، اما وقتی به این دست پیدا کردیم، باید آن را در خدمت چیزی قرار دهیم که آن چیز ارزشش را داشته باشد، این شیوایی و روانی خودش خدمتیست به شعر اما باید همان را به خدمت حرفی شاعرانه نیز گرفت.
علاقمندان به جلسات نقد و بررسی شعر حلقه ی قول و غزل، می توانند روزهای شنبه هر هفته ساعت 30/16 در محل کانون اندیشه شعر جوان واقع در خیابان انقلاب، خیابان قدس، کوچه بهنام، پلاک 19،طبقه ی سوم، حضور یابند.
نظرات ()
شعر عالم اجمال است و داستان عالم تفصیل
در این جلسه از نقد و بررسی شعر حلقه ی قول و غزل که روز چهارشنبه 23 آذر تشکیل شد، ابتدا از داستان نویسی صحبت به میان آمد. وحیدزاده حرف از کتاب "با سرودخوان جنگ از خطه ی نام و ننگ" نادر ابراهیمی را به میان کشید، او نظر یوسفعلی میرشکاک را در این باره نقل قول کرد که قالب نوشتاری این کتاب را به عنوان قالبی آشنا به میل و ذوق ایرانیان دانست که چیزی بینابین رمان و شعر است و می تواند در ادبیات ما ظهور و بروز خوبی داشته باشد، میرشکاک می گوید: طبع ما ایرانیان رو به اجمال دارد تا تفصیل! عموم مردم به اجمال تمایل دارند و شعر عالم اجمال است و داستان عالم تفصیل و رمان محصول غرب است و خاستگاه آن نیز غرب است. وقتی سخن از رمان و داستان نویسی به میان آمد اسماعیل امینی گفت: در رمان ها ما با اطناب فراوانی روبرو هستیم که ملال آور است و اگر همه ی آن را خلاصه کنی دو بیت شعر را می توانی از آن بیرون بیاوری".
خانم ایمانی گفت: ما گونه های داستان نویسی را در آثاری مثل شاهنامه یا داستان های نظامی داریم که در آن نیز با جزئی نگری های فراوانی روبرو هستیم که این آثار در قالب نظم بیان شده اند، یا در داستان های مولوی وقتی باب یک بحث گشوده می شود می دانیم که در پنج، شش صفحه ی بعدی مولانا در این باره سخن خواهد گفت، در رمان کلیدر دولت آبادی با توصیفات و تصاویر شاعرانه ای از دشت و رمه و طلوع و غروب آفتاب رروبرو هستیم که اتفاقاً بسیار هم شاعرانه است و اگر داستان نویس از بیان این ریزبینی ها و به تصویر کشیدن اتفاقاتی که روزمره در اطراف همه انسان ها وجود دارد، دست بکشد دیگر نمی تواند مخاطب را با خود همراه کرده و حرف یا حسی را که به دنبال انتقال آن است، در او برانگیزاند.
تأثیر نگاه سنتی و نگاه مدرن در شکل گیری رمان
امینی در اینباره گفت: در اینجا دو موضوع قابل بحث است، یکی نگاه انسانی و سنتی و باورمند است که به کلان روایت باور دارد، یعنی باور دارد که در جهان روایت کلانی وجود دارد که به یک حقیقت کلی منتهی می شود و نویسنده مصادیق آن را دیده و بیان کرده و هر چیز جزیی هم که می بیند به یاد آن کلان روایت می افتد، اما انسان غیرباورمند به دنبال جستجو است و می گوید من تا خودم آن را نیابم به آن باور ندارم، او همه چیز را جستجو می کند و مجبور است همه آن رابطه ها را توضیح دهد چون معتقد است اینها رابطه هایی نیست که از قبل وجود داشته باشد و من تنها باید بدان اشاره کنم، این سلسله علت و معلولی از قبل وجود ندارد و زندگی و واکنش انسان ها متفاوت بوده است، او نقشه ندارد بنابراین می گوید از این راه می روم و اگر به حقیقت نرسیدم از راه دیگری می روم.
وحید زاده گفت: این بحث در خود تناقض هایی هم دارد، ما می گوییم انسان سنتی رازهای بیشتری را هم با خود داشته است و این رازها برای انسان مدرن از میان رفته است اما در این بحث می گوییم که انسان سنتی راز ندارد و آن را از قبل می داند، امینی گفت: نه ما می گوییم انسان باورمند می خواهد راز اتفاق ها را با آن حقیقت کلی کشف می کند و به دنبال حکمت آن است و به دنبال دلیل است اما برای انسان امروز چگونگی و مکانیزم مهم است. مثلاً در بحث موعود انسان سنتی به چرایی وجود موعود می نگرد و اینکه به چه علت هایی موعود وجود دارد، اما انسان مدرن می گوید آیا می شود انسانی تا به امروز عمر کرده باشد؟
اهل اشارت و اهل عبارت!
امینی دلیل دوم را در دودستگی انسان ها خواند و گفت: در جهان امروز آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند، و در این میان انسان هایی اهل اشارت هستند که با انسان های معمولی تفاوت دارند، این انسان همانطور که در بحث های پیشین ذکر شد، اهل عبارت نیستند بلکه اهل اشارتند، اهل اشارت نیازی به بیات یک عبارت ندارند آنها با دیدن یک اشاره به آن حقیقت کلی می رسند. آنها آن اشارت را به صورت عبارت در می آورند و در اختیار عموم قرار می دهد و عموم از طریق آن عبارت به پیام اصلی می رسند.
امینی در ادامه ی این بحث وارد موضوع داستان نویسی شد و گفت: در موضوع اجمال و تفصیل بین شعر و داستان به نظر می آید داستان نویسان باورمند خدمتی که می کنند آن است که همان اجمال را مفصل کنند، اگر داستانی در نظام باورمند نباشد و در نظام تجربه و جستجوگری باشد آنوقت نویسنده می خواهد از طریق آن شیوه های زندگی های مختلف را پیدا کند، به همین خاطر است که در روزگار مدرن رمان نسبت به شعر ارجحیت پیدا می کند.
چندصدایی در شعر برگرفته از داستان است
امینی چندصدایی در شعر را زاییده تفکر داستانی دانست و گفت: ماجرای چندصدایی به شعر مربوط نیست و مربوط به رمان است، شاعر نمی تواند چندصدایی باشد چراکه شعر عالم بیان تک صدایی شاعر است و عالم فشرده گویی و کلان روایت گویی است و این منطق مکالمه مربوط به رمان است نه شعر. ناشی گری بعضی شاعران نیز در به کار گیری چندصدایی آن را به جاهای عجیب و غریبی برده است.
و شعرخوانی ها:
بخش شعرخوانی با غزلی عاشورایی از محمدرضا وحید زاده آغاز شده:
نقاش ماهیای روی ساحل کشیده بود
یک قرصِ ماهِ روشن و کامل کشیده بود
ماهی ولی نشانهٔ خوبی نبود، پس
یک ابر روی ماهِ مقابل کشیده بود
بر رودخانه با عجله رنگ سرخ زد
یک مشک پاره آن ورِ ساحل کشیده بود
دستی بریده روی زمین پنجه میکشید
در بین دست و مشک، کمی گِل کشیده بود
یک پیکرِ به نازکیِ سیزده بهار
با قبضهای به شانه حمایل کشیده بود
در آنطرف هزار هزاران کلوخ و سنگ
در دستهای مردمِ جاهل کشیده بود
از توی بوم، ناله و شیون بلند شد
یک شهر، پای کوفته و کِل کشیده بود
وقتی عطش گلوی کسی را سپید کرد
یک تیر در سپاه مقابل کشیده بود
پیدا نکرد رنگ مناسب برای آه
آهی که سرد، مادری از دل کشیده بود
یک خانم خمیده در این صحنه اشک ریخت
یک دشنه دستِ جانی قاتل کشیده بود
وَ چند تا زبانهٔ آتش، حریص و تند
بر سمت خیمهها، کج و مایل کشیده بود
دیگر قلم به اینهمه تصویر تن نداد
کز بین صفحههای مقاتل کشیده بود
از بوم چند قطرهٔ خون چکّه کرد. مَرد
با سرخ، بر دلش خطِ باطل کشیده بود
نظر آقای هاشمی درباره مصرع " یک خانم خمیده در این صحنه اشک ریخت" این بود که مفهوم آن لو رفته و رو بود، کارشناس جلسه درباه ی"ماهی ای" گفت این عیب فصاحت است اگرچه مولانا هم در شعر خود آورده است "یا علی ای در صف میدان فرست/ یا عمری در ره شیطان فرست" که متکی به حدیث پیامبر است که هرجا علی(ع) وارد می شود شیطان از آنجا خارج می شود، اگر بخواهیم مثال بزنیم برای عیب فصاحت این بیت را می آوریم. درباره ی "روی" در همین مصرع گفته شد که آیا ایراد وزنی است یا خیر، امینی گفت این کلمه را با هم با هجای کوتاه و هم با هجای بلند استفاده می کنند و هر دو درست است.
امین درباره کلیت این شعر گفت: شاعر در این شعر تنها روایت گر تصاویر است و خود را درگیر حس نمی کند، بیان واقعه ای همچون عاشورا باید حسی تر از اینها روایت می شد، در جاهایی از شعر باید از طریق وصف، باید تغییر حس در شاعر نمایان گر می شد، به طور مثال نقاشی که شعر روایت گر اثر اوست در لحظه ی کشیدن دست و مشک، دستش می لغزید و یا قطره ی اشکش در رنگ مخلوط می شد و...و حسن تعلیل ها و برداشت های عاطفی را در شعر وارد می کرد. امینی خواندن "نفس المهموم" را با ترجمعه ی شعرانی به شاعرانی که می خواهند در این حوزه شعر بسرایند توصیه کرد.
شعر بعدی سپیدی از آقای هاشمی:
جاده های پیچ در پیچ
گم شدن های دوباره
سراب می شوند پیچ هایی که می لغزند
خیالم سُر می خورد تا انتهای جاده
آنجا دست در دست هم جاده ها چراغ می شوند
برای اینهمه مسافر
که مدام گم می شوند
وحید زاده در مقابل این سپید گفت این شعر چیزی برای من نداشت و امینی در ادامه ی این سخن گفت: من در کلاس بچه ها را عادت می دهم به اینکه در مقابل آثار اینچنین اعم از شعر، داستان و یا حتی فیلم، به این بیندیشند که این اثر آنها را به کدام یک از عوالم شناخته شده ی ذهنی ما نزدیک می کند، همین خوب است! یعنی شعر بتواند با احوالات مختلف ما منطبق شود.
وحیدزاده گفت: قسمت اول شعر بسیار خوب آغاز می شود، تصاویر بسیار خوب و جالب بود، لغزیدن جاده ها و خیال شاعر که به همراه آن گم می شود، اما آخرش به سمتی می رود که به درخشانی ابتدای اثر نبود و شعر نتواست به همان قدرتی که مخاطب را در ابتدا با خود همراه می کند با او بماند. نظر دیگر حاضران این بود که ابتدای شعر سطر بعدی که گم شدن های پیاپی است نوعی حشو برای جاده های پیچ در پیچ به حسب می آید چرا که پیچ در پیچی همه آنها را با خود دارد، شروع شعر شاعر عینی گرا است اما بعد ذهنی می شود.
امینی در این باره گفت: موضوع این نیست که چرا حرکت عینی، ذهنی می شود بلکه موضوع اینجاست که شاعر ملایم حرکت نمی کند، سپهری می گوید "من اناری را می کنم دانه به دل می گویم/ کاشکی این مردم/ دانه های دلشان پیدا بود... " دقیقاً از عینی به ذهنی می رود. دریافت این عوالم گاه به احولات خود مخاطب نیز بستگی دارد.
سپید بعدی از فاطمه گیلانی:
مادرم لا به لای ازدحام
با کفش های سفید در دنیای کوچکش گم می شود
و من پشت چروک های تازه ام پیدایش می کنم
و امروز روبه روی آینه کنارتر می ایستم
تا دخترم پر کشیدنش را بیشتر ببیند
او مهرهای مرا می دزدد و فرار می کند
و من خسته از جانماز بی اجابتم
کنارتر می ایستم تا بیاید
دعای تازه تری بخواند
هر روز روبه روی آینه تازه شود
مادرم، دنیای وچک و مهرهای سیاه
کارشناس جلسه پیشنهاد داد که شاعر واژه ی مادرم را به "مادر" تغییر دهد چراکه شاعر میخواهد بگوید، او مادر است و من نیز الان مادر هستم بنابراین مفهوم با مادر می تواند گستردگی یابد، و موضوع مطلق می شود اگر مادرم گفته شود در عین حال به طور طبیعی هم آنها را مادر یا پدر صدا می کنیم اتفاقاً آنها نیز در جواب همان مادر یا پدر را می گویند، نکته دیگر آنکه، در بند " و من پشت چروک های تازه ام پیدایش می کنم" کشف شاعرانه ی خوبی وجود دارد اما چرا اول آمده است! مادر هر روز خودش را در من پیدا می کند، پشت چروک ها! چون حرف اصلی آن است و حرف اصلی باید آخر بیاید، خبر در ابتدا خبری عادی است که من هر روز پیدایش می کنم و با گفتن بند بعدی از همان خبر عادی یک چیز غیرعادی می گوید که به آن غافلگیری در محور همنشینی کلمات می گویند.
شعر در ناخودآگاه شاعر شکل می گیرد
امینی درباره ی پیچیدگی های شعری گفت: شعر در ناخودآگاه شاعر شکل می گیرد، درست است که شاعر با توجه به مطالعات قبلی خود و شناختی که به واژگان مختلف دارد به سمت سرودن شعر می رود اما وقتی که در وادی سرودن افتاد دیگر آن خودآگاهی به کار او نمی آید، اما باید این را درنظر داشت که به طور مثال ناخودآگاه امینی با ناخودآگاه قیصر امین پور متفاوت است.
و شعر آخر از خانم نوروزیان:
صبح است و شهر می دود اما نمی رسد
امروز هم گذشت و به فردا نمی رسد
مانند کودکی که هرآنقدر می پرد
قدش به قد و قامت بابا نمی رسد
از بس که بی محاسبه هرجا دویده او
حتی به دور باطل دنیا نمی رسد
وارونه می شود همه ی قصه های ما
هرگز ندار قصه به دارا نمی رسد
یک چکه اشک می چکد از چشم های شهر
این گریه تا کرانه ی دریا نمی رسد
مجنون میان خطوط زمان شکست
دیگر کسی به خانه ی لیلا نمی رسد
میدان شهر فرض تباهی و شب شده
فرض محال عاطفه اینجا نمی رسد
مردی کنار کوچه ی حسرت نشسته است
او کوره راه رفته به رویا نمی رسد
این قصه هرچه می گذرد تازه می شود
این واژه ها نگفته به معنا نمی رسد
وحیدزاده دستچینی در بین ابیات را برای این شعر پیشنهاد می کند تا شعر یکدست تر و برجسته تری را در پیش رو داشته باشد. ایراد وزنی در مصرع " مجنون میان خطوط زمان شکست" وجود دارد و در مصرع " قدش به قد و قامت بابا نمی رسد" شاعر به طور عمد با لحن موقوف المعانی شعر را می خواند حال آنکه اگر آنر به صورت مکتوب بخواند شاید موقوف المعانی به ذهن نیاید، در قسمت "دارا و ندار" واژه های دیگری به ذهن متبادر می شود و خیلی شعاری و روزنامه ای است. هاشمی گفت به جای "دویده او" دویده است بهتر می نشیند.
مهم آنست وقتی که شعر خوانده می شود چقدر تأثیر می گذارد
اسماعیل امینی درباره شعر آخر گفت: شعر وقتی خوانده می شود مهم نیست ابیات چقدر است زیاد است یا کم، مهم آنست وقتی که شعر خوانده می شود چقدر تأثیر می گذارد و این تأثیر تا چه حد پایدار است گاهی شاعران در پی این هستند که به آوردن کلمات، عبارات و اتفاقاتی خاص در شعر خود فخرفروشی کرده و قدرت خود را در این ساحت به رخ کشند، این شعر شاید در یک محفل ادبی دانشجویی تأثیر هم بگذارد اما در شعر موضوع اصلی آن است که مخاطب شعرآشنا وقتی آن را می شنود ببیند شاعر کدام جنبه از توانایی خود را برای مخاطبش به نمایش می گذارد و برای آن اهمیت قائل است، رباعی هایی که امروزه باب شده به طور مثال بیشتر مبتنی بر این است که شاعر یک مصراع را پیدا کرده است و برای آن یک مصراع سه مصراع دیگر هم می سازد و آن را هم طوری می سازند که تنها همان یک مصراع به چشم بیاید ایجاد ضربه تنها نباید از ایجاد حیرت باشد بلکه باید از جنس اندیشه و عاطفه هم باشد.
در این شعر شاعر می خواهد بگوید من در عین حال که به راحتی در شعر سخن می گویم زبان شعرم نیز سالم و سلامت است و این مرحله ی خوبی است و اما تنها این مقدار خوب است که این بخش از توانمندی مرا در شعر نشان دهد اما این بعداً به خدمت چه گرفته می شود مهم است. این شعر تحت تأثیر روانی زبان است و معطوف آن نیست که شاعر می خواهد کشف برجسته ای کند و تأثیر بگذارد بلکه مفاهیم پشت روانی زبان کمرنگ شده است.
* جلسه ی بعدی قول و غزل روز شنبه 3 بهمن ساعت 16 و 30 برگزار خواهد شد.
نظرات ()