قول و غزل

 
صحبت در مورد یکی از اشعار حضرت امام(ره) در روز 12 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
 

ای وا زده ترهات بس کن

تکرار مکررات بس کن

 

بربند زبان یاوه‌گویی

بشکن قلم و دوات بس کن

 

ای عاشق شهرت ای دغل‌باز

بس کن تو خزعبلات بس کن

 

گفتار تو از برای دنیاست

پیگیری مهملات بس کن

 

بردار تو دست از سر ما

تکرار مکررات بس کن

 

تکرار مکررات بس کن

تکرار مکررات بس کن

 

 

محمدرضا وحیدزاده: زبان این شعر حضرت امام بسیار برایم جالب بود. البته نکته‌ای که در مورد اشعار ایشان است اینکه به دلیل توجه نکردن خود ایشان برای جمع‌آوری و سامان دادن به اشعار، کتاب یا دیوان جامع و مرتبی از این اشعار چاپ نشده‌است. برای مثال، غزل‌های سه‌بیتی یا غزل‌هایی که مصرع آخر ندارد بسیار دیده می‌شود. بعد از فوت ایشان، افراد خانواده یا نزدیکان همین‌ها را جمع‌آوری کرده و با عجله، چاپ کرده‌اند. آن زمان هم اقبال زیادی بوده و کسی به این موضوع توجه خاص، نداشته‌است. الان شاعران حرفه‌ای وقتی به این کتاب‌ها نگاه می‌کنند افسوس می‌خورند که ای کاش تصحیصی می‌شد یا همة اشعار با هم چاپ نمی‌شد. مجموعا اشعار عارفانة نزدیک به سبک عراقی، بدنة اصلی دیوان را تشکیل می‌دهد. ولی اشعار صمیمی‌تر و مناسبتی‌تر هم می‌شود پیدا کرد. زبان این شعر خیلی صمیمی است و ویژگی عرفان اشعار حافظ، زیاد در آن دیده نمی‌شود.

سیدهانی رضوی: در مورد اشعار حضرت امام دیدم جزئی‌نگر نیست. چون بعد از مرگ ایشان این اشعار باب شد و مطرح شد که ایشان شعر هم داشته و در زمان حیات ایشان مطرح نبود. حالت و تفکر عرفانی و صوفیه‌ای هم که در این اشعار دیده می‌شد. مثل غزل معروف «من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم...» و بعد آنجا که می‌گوید «من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم...» باعث استقبال خیلی‌ها شد.

چیزی که مهم نبود ارزش ادبی این اشعار بود که مسئلة شاعرانگی حضرت امام باشد. یکی مسئلة نگاه بود که روشنفکری را نشان می‌داد چون در سخنرانی‌های ایشان این روشنفکری بسیار دیده شده بود و موضع‌گیری‌هایی که داشت. مثلا کوتاه آمدن در برابر مجلس یا مجلس خبرگان. این طور دیدگاه‌ها که از روشنفکری ایشان دیده می‌شد بود، بعد از مرگ ایشان هم یک ورق جدید باز شد و معلوم شد که ایشان چنین شعرهایی هم داشتند. چیزهایی که خیلی از افراد به‌راحتی نفی می‌کنند و با آنها مشکل دارند. امروز هم این موضوع هست که هر کس اسم منصور حلاج را بیاورد می‌گویند: «تو هم مستحق همان داری هستی که منصور حلاج را بدان آویختند.» در مقابل امام در شعر خود می‌گوید:

فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

شعر گفتن ایشان بیشتر، از این لحاظ ارزش دارد که روحیة سیاسی ایشان را تلطیف می کند. این بیشتر ارزش دارد تا اینکه ارزش ادبی را بررسی کنیم. این مایة مباهات ادبیات است که ایشان شعر می‌گفتند چون این موضوع در مورد هنرهای دیگر نیست. من خیلی موافق نبودم که شعر امام به عنوان متن ادبی وارد کتاب‌های مدرسه شود.

دیوان اشعار امام پر تیراژ ترین کتاب تألیفی بعد از انقلاب بود، منهای قرآن و مثلا دیوان حافظ. دو یا سه هفته بعد از رحلت ایشان نخستین شعر ایشان در روزنامة کیهان چاپ شد.

محمدرضا وحیدزاده: تقریبا از ابتدای طرح شدن علمای تشیع، یعنی بعد از صفویان، جریان «شعر حوزه» آغاز شد که در این جریان، حوزه خیلی بی‌اعتقاد نبوده به فرهنگ و ادبیات. افراد زیادی پیرو این جریان بودند مانند علامه طباطبایی، خود حضرت امام، آقای کمپانی، حتی عقب‌تر، فیض کاشانی، شیخ بهایی، علمایی بودند که یا استفاده می‌کردند از شعر و ادبیات یا خود دستی به قلم داشتند و اشعاری از آنها باقی مانده. این سری از اشعار را می‌توان در این جریان شعر حوزه هم بررسی کرد و اینها بیشتر هم متأثر از ادبیات کلاسیک و سبک عراقی است. اگر از مجموعة اشعار امام بسامدی بگیریم، مؤلفه‌ها و نشانه‌های بازگشتی دارد و خیلی شبیه به شعر حافظ است. رویکردی که امام به حلاج دارد در شعر حافظ ضمن پذیرش حلاج نقدی هم بر او هست.

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

خیلی‌ها ضمن پذیرش اینکه حلاج به آن درجه رسید، او گستاخی هم کرد. این، در مورد پیر، می، مسجد و میکده هم هست که پارادوکسیکال هم هست.

این موضوع جنبة دیگری هم دارد و آن، در مورد رهبری کردن و ادارة کشور است. امام و در ادامه آقای خامنه‌ای، توجه فراوانی به مسائل فرهنگی دارند. حضرت امام، دیوان چاپ کرده‌اند و آقای خامنه‌ای هم تا اندازه‌ای اشعاری دارند و به رمان و داستان و شعر، توجه دارند. این موضوع، از نظر جامعه‌شناسی و مدیریت می‌تواند مورد توجه قرار بگیرد که توجه به فرهنگ و ادبیات در رهبری یک جامعه چقدر می‌تواند مهم باشد.

نیره سلیمی: شعر از قدیم بین روحانیان و علما رواج داشته و حتی بین عامة مردم هم شعر بیشتر از هر هنر دیگری رواج داشته و دارد. هر کسی در هر شغلی شعر هم داشته‌است.

احسان پرسا: با وجود اینکه به زبان خود ما شعر می‌گویند اما بسیار متفاوت است، افرادی مانند ذکریا اخلاقی.

سیدهانی رضوی: من احساس می‌کنم را اشتباه می‌رویم. چون ما در شاعران می‌گردیم و سعی می‌کنیم از آنها شعر آیینی استخراج کنیم با استفاده از جشنواره‌ها. شاعرها به مناسبت مراسم و جشنواره شعر آیینی می‌گفتند. من فکر می‌کنم ای کاش به جای اینکه می‌گشتیم دنبال چنین افرادی، دنبال افرادی که زندگی و تحصیل آنها در حوزة دینی و الهیات است آنها دنبال استعداد شعری بگردیم. این راه، درست‌تر به نظر می‌‌آید، هر چند که دشوارتر است. چون وقتی شاعران معمولی شعر آیینی می‌سرایند مشکل آنجا ایجاد می‌شود که در شعر آنها باید دنبال اشکالات دینی بگردیم. در شعر آنها مسائلی پیدا می‌شود که مشخص است که تحریف عاشوراست یا الفاظی وجود دارد که در شان ائمه نیست.

در  مورد شعر دفاع مقدس هم همین طور است. کسی که نه جنگ را درک کرده و نه امام را مگر چقدر می‌تواند خود را جای رزمنده‌ای که جنگیده بگذارد یا برای آنها شعر بگوید؟

مسیر دوم احتمالا نتیجه‌بخش ‌تر است. مثلا کسی که مهدویت می‌خواند در دانشگاه، باید شعر انتظاری بگوید. طوری نباشد که کسی یک شعر عاشقانة انتظاری را با یک تغییر نام، تبدیل به «شعر انتظار» و در جشنواره هم مقام آورد.

احسان پرسا: برنامه «راهیان نور» عده‌ای بچه‌ای را می‌بردند مناطق جنگی. این کار زیباست که عده‌ای شاعر یا نویسنده را در فضا قرار بدهید و او را با مسائلی آشنا کنید و بعد منتظر شعر از او باشید. فکر می‌کنم این جشنواره‌ها باید یک چنین برنامه‌ای داشته باشند.

سیدهانی رضوی: این، همان راه اول است. کسانی که چندین سال، درس حوزه یا حتی دانشگاه خوانده‌اند، خیلی بهتر و بیشتر با این مسائل آشنا و نزدیکند و می‌توانند بهترین شعرهای آیینی را بگویند.

محمدرضا وحیدزاده: در مورد تئاتر، گروه‌های هنری اسم و رسم‌داری هستند که به مناسبت‌های مذهبی هم کار انجام می‌دهند. این تئاترها از لحاظ هنری بسیار زیباست اما هیچ حسی به مخاطب منتقل نمی‌کنند. اما کسانی هم هستند که دغدغه دارند و برای این مسئله، ابزار تئاتر را انتخاب کرده‌اند و تئاتر آیینی برگزار می‌کنند. با دکور، بازی یا گریم خیلی ابتدایی و ساده اما با حس و حال خیلی خوب، این کار را انجام می‌دهند. این کار جوششی است و مخاطب خیلی راحت ارتباط برقرار می‌کند. این، دغدغه‌ای دارد و برای آن، ابزار هنر را پیدا کرده، نه اینکه به هنر، مسلط باشد و برای ایام فاطمیه مثلا، بخشنامه‌ای به آنها بدهند و یک کار مناسبتی هم روی صحنه ببرند.

 

 

پاسخ رهبر معظم انقلاب به غزل حضرت امام(ره):

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی؟

تو طبیب همه‌ای از چه تو بیمار شدی؟

 

تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان  

دار منصور بریدی همه تن دار شدی

 

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر      

ای که در قول و عمل شهرة بازار شدی

 

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی     

وه که بر مسجدیان نقطة پرگار شدی

 

خرقة پیر خراباتی ما سیرة توست      

امت از گفتة دربار تو هشیار شدی

 

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی     

دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی

 

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی دو شعر از آقای میر شمس الدین هاشمی در روز 12 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
 

بیتوته کرده‌ام در این

خرابه‌های اندیشه

که مرا می‌برند

تا آنجا که درگیری ست

بین افلاطون و ارسطو

و این نشت می‌کند

تا خورجین بوعلی

تا دستار سهروردی

تا کتاب‌های ملاصدرا

و من

می‌خواهم رها شوم

می‌خواهم

مرید کشاورز ساده‌ای باشم

که تمام زندگی‌اش

تفسیر ناگفته‌های سقراط است

حقیقت گفته‌های ملاصدرا ست...

 

سیدهانی رضوی: شعر حرکت کرده بود به سمت پیام دادن. نمی‌گویم شعاری بود اما... برهه‌ای از زمان موسوی گرمارودی نوعی شعر داشت که این طوری حرف می‌زد و بیان کردن پارادوکس‌ها بود. آن زمان مخاطب این حرف‌ها را بسیار می‌پسندید. شعر باید عاطفة بیشتری داشته باشد و از متن پیام‌رسان، خبری یا علمی فاصلة بیشتری گرفته باشد. متن ادبی، هدفش چندمش پیام دادن بود. این شعر صراحتش بالا بود و خیلی پیام داشت.

محمدرضا وحیدزاده: استفادة ویژه از کلماتی که بار ادبی زیادی ندارند اما وقتی در چینش خاص، کنار لغات دیگر قرار می‌گیرند، نسبت آنها با یکدیگر، ادبی بودن به همراه دارد. این پارادوکس و اغراق‌آمیز شدن معنا، نسبتی از ادبی بودن به همراه دارد. اما انتظار داشتم شعر طور دیگری تمام شود. وقتی با بوعلی و سقراط آغاز شد انتظار داشتم از اوج به حضیض بیاید. مثل اینکه «اما در نگاه کشاورزی که خدا را در دانة گندم می بیند که...» یا در یک سادگی دیگری. اما باز هم با تفسیر سقراط تمام کردی. یک مقدار صراحت داشت.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: اگر آن را می‌گفتم بیشتر صراحت نداشت؟

سیدهانی رضوی: « کشاورزی که خدا را در دانة گندم می بیند» که خیلی صراحت دارد.

محمدرضا وحیدزاده: آره. نمی‌دانم منتظر چیز دیگری بودم.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: من این طوری گفتم که مخاطب فکر کند.

سیدهانی رضوی: چرا خورجین بوعلی؟

احسان پرسا: من یاد سریالش افتادم که همیشه یک خورجین همراهش بود.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: کتاب‌ها و سوادهاش داخل خورجینش بود که همیشه در گوشه‌ای باز می‌کرد و می‌خواند. دستار هم از اینجا بود که دکتر دینانی یک بار در کانون از اندیشه‌های سهروردی و فلسفة ایرانی صحبت می‌کرد. اما کشاورز، هیچ‌کدام از اینها را نمی‌شناسد و با هیچ اندیشه‌ای آشنا نیست اما همین‌ها را عملا اجرا می‌کند در زندگی‌اش.

سیدهانی رضوی: آدم خوبی هم انتخاب کردی. سقراط معروف به فلسفة ساده ست.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: چون می‌دانستم اینها با هم تضاد دارند. بوعلی پیرو ارسطو است. افلاطون و سقراط با هم در یک منش هستند.

احسان پرسا: یک شعری دارد هاتف اصفهانی

خار بدرودن به مژگان، خاره بشکستن به دست

سنگ خاییدن به دندان،کوه ببریدن به چنگ

لعب با دنبال عقرب، بوسه بر دندان مار

پنجه با چنگال ثعبان، غوص در کام نهنگ

[...]

در هر بیت مثال دشوار و غیر قابل اجرا می زند و فقط در بیت آخر می‌گوید همة این کارها را انجام دادن آسان‌تر است از مثلا نان فلان کس را خوردن. این شعر شما گرچه سپید است، آن شعر را برای من تداعی کرد. در هر بیت سپید یک مثال می‌زنید برای اینکه به یک نتیجه که در یک بیت سپید می‌زنید برسید. ایرادی که من به این شعر وارد می‌کنم این است: ما در غزل محدوده‌ای داریم که آن بیت است اما توی سپید چون تعریف بین نداریم با یک مشکل اساسی روبه‌رو هستیم. نمی‌توانیم همه چیز را در یک جمله تمام کنیم. من احساس می‌کردم توی این شعر در یک مثال یا جمله کار هر شخصیت را می‌ساختید و می‌رفتید سراغ بعدی. این کار تم شعر را تند کرده بود. آن ضربه‌ای که هر کدام از این شخصیت‌ها باید به مخاطب وارد کنند وارد نمی‌شود. آن قدر شخصیت‌ها سنگین هستند که تا مخاطب متوجه یکی شود بعدی می‌آید و هنوز نفهمیده شخصیت قبلی چی شد و باید برای بعدی، منتظر چه باشد. شخصیت‌ها مسلسل‌وار می‌آید و بعد یک نتیجة کلی گرفته می‌شود.

اگر هر کدام از این بخش‌ها کمی بیشتر ادامه پیدا می‌کرد و به هر کدام از آنها بهای خاص خود را می‌دادید و از هر کدام یک طرح بیرون می‌دادید بعد شعرتان یک مجموعه طرح به هم پیوسته می‌شد و یک نتیجة کلی می‌گرفتید شعر خیلی زیباتر می‌شد.

سیدهانی رضوی: به نظرم استقلال اینها برایشان مهم نبوده. مجموعة آدم‌هایی که به فلسفه و حکمت می‌اندیشند در ابتدای شعر می‌آیند، یعنی سقراط و ابن‌سینا و ارسطو و افلاطون، به فلسفه‌های خود می‌اندیشیدند اما یک کشاورز در حالی که شاید حتی سواد ندارد، زندگی‌اش تفسیر تمام آن فلسفه‌ها است. مهم نیست آن افراد چه کسانی هستند. چیزی که شما می‌گویید یک طرح دیگر است برای یک شعر.

احسان پرسا: اتفاقا مهم است که آن شخصیت‌ها چه کسانی هستند. مثلا من که از فلسفه سر درنمی‌آورم باید بدانم شاعر برای چی سقراط را مثال زده. اما الان انگار این شعر فقط برای فیلسوف‌ها گفته شده که می‌دانند هر کدام از این فلاسفه چه بوده‌اند تا شعر را بفهمد. به نظر من شاعر حتما باید توضیح بدهد که این افراد برای چه آمده‌اند.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: من دوست دارم مخاطب روی شعر من فکر کند. کسی که تا دیپلم آمده باشد این افراد را می‌شناسد.

 

شعر دوم میرشمس‌الدین فلاح هاشمی:

تمام احساسم درد می‌کند

و خاطره‌هایم

خروسک می‌گیرند...

من می‌مانم

روی لبة زندگی

و صدایی که در فضا می‌پیچد:

«بپر... بپر...»

 

سیدهانی رضوی: خروسک ایهام تناسب ایجاد کرده با بپر.

احسان پرسا: با کلمات محدود، فضای کامل توضیح داده شده.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر از خانم سیده سارا شفیعی در روز 12 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
 

دیروز به خود می‌گفتم که فردا خواهی آمدد همه فرداهایم دیروز شدند و هنوز که هنوز است منتظر فردای آمدنت هستم. شنیده‌ام که گفته‌ای اگر شیعیانم مرا از ته دل تمنا می‌کردم می‌آمدم. آخر با کدامین صدا فریادت بزنم تا باورت شود دوستت دارم و با کدامین چشم‌ها هر روز فرسخ به فرسخ جاده‌ها را بپیمایم تا باز هم باورت شود دوستت دارم و با کدامین دست‌ها...

اما نه... حالا که نگاه می‌‌کنم می‌بینم حق با توست دستان من خالی‌اند از هر آنچه که تو می‌خواهی. شرمنده‌ام آقا بهتر از این نمی‌شوم مگر آنکه تو برایم دعا کنی تا شاید فرجی شود و این فرج، فرجِ فرجی دیگر. همة اینها را گفتم که بدانی چه تو بخواهی چه نخواهی من با تمام روسیاهی‌ها منتظرت می‌مانم زیرا همین مرا کافی است که نامم را در زمرة عاشقان تو بنویسند. یا صاحب الزمان تقویمی خریده‌ام همة روزهایش جمعه است. برگ‌های تقویمم رو به پایان است.

آقا، زودتر بیا

زودتر بیا

زودتر بیا

 

 

سیدهانی رضوی: ما صحبتی که در مورد شعر شما می‌کنیم این است که حرکت اشعار شما برای رفتن به سمت اینکه برتر آنچه هست بشود، نیازمند چه ابزاری است. همین.

محمدرضا وحیدزاده: آقای شفیعی سروستانی، مدیر موسسة موعود هستند. مجله یک بخش ادبی دارد که هر ماه صفحه‌ای را به همین دل‌نوشته‌ها اختصاص می‌داد و این کار را به من سپردند. مجموع آنها پیام خوبی برای من نداشت. چون کسانی که دغدغه‌ای دارند و می‌خواهند تخیل و عاطفة خودشان را در یک قالبی بریزند، وقتی نمی‌توانند شعر بگویند دل‌نوشته می‌نویسند. اما یکی دو تا دل‌نوشته‌ای که از خانم شفیعی شنیدم احساس کردم از این قاعده مستثنی است. ایشان به ساختار این قالب ادبی خیلی توجه دارند، اما ضعف‌هایی هم دارد. در همین کار، نوسان‌های زیادی دیدم. چند جا احساس کردم که باید تمام شود اما باز ادامه داشت. چند مضمون تکراری هم داشت، مثل اینکه «اسم من را هم در زمرة عاشقان تو بنویسند» تعبیر شاعرانة قشنگی است اما خیلی تکرار شده. «تقویم جمعه دار» هم همین طور. اوج و فرود داشت چند جا و نوسان‌هایی هم بود اما در کل خوب بود.

سیده سارا شفیعی: من برای نوشتن هیچ‌کدام از نوشته‌ها هیچ سعی‌ای نکردم. کتاب ادبی زیادی نخواندم. چون علوم تجربی هم خوانده بودم. اولین بار به درخواست دوستم برای انشای او متنی در مورد امام زمان نوشتم. اگر هم متن‌هام خالی از آرایه‌ها و صنایع ادبی است به این دلیل است که اصلا سررشته‌ای از ادبیات ندارم.

احسان پرسا: تلاش برای رسیدن به یک قالب خاص، خیلی خوب است. من اصلا قالب دل‌نوشته را قبول ندارم. ما چیزی داریم که از قدیم بوده هنوز هم هست، به نام «نامه» که کارهای خیلی زیادی هم دارد. این کار شما خیلی به نامه شبیه بود. سعی کنید به قالب‌های ریشه‌دار کارتان را شبیه کنید. کتاب «دیگر عرضی ندارم» عبدالرحیم سعیدی‌راد مجموعة نامه‌هاست. کاری ست که شبیه همین کار شماست. می‌توانید با خواندن این کتاب، قالب‌های مهمی به دست بیاورید.

نیره سلیمی: اصلا خود قالب نامه از دیرباز بوده.

سیدهانی رضوی: ابتدای نوشته‌های ایشان شعر است. یک مجموعه شعر می‌توانید از بندهای اول نوشته‌های خود درست کنید. در طول نوشته، تلنگرهایی دارد که می‌تواند تبدیل به شعر شود. مثل جایی که از امام زمان می‌خواهد که برای فرج دعا کنند. این خیلی برای من تکان‌دهنده بود. همین طور تقویمی که همة روزهای آن جمعه ست. من بقیة صفحات این تقویم را حذف کردم و جمعه‌ها هم دارد تمام می‌شود. این خیلی تصویر شاعرانه‌ای بود.

محمدرضا وحیدزاده: توصیه نمی‌کنم کتاب‌های نظری بخوانید اما شعر بخوانید.

سیدهانی رضوی: سیدحسن حسینی. خط خون گرمارودی. سلمان هراتی. قطعا از اینها خیلی لذت خواهید برد. سعی نکنید شعر بگویید، سعی کنید لذت ببرید.

نیره سلیمی: نوشته‌های خود را اصلاح نکنید. چیز دیگری بنویسید.

حسین منصوریان: من فکر می‌کنم شما شاعر باشید و خودتان خبر نداشته باشید.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر و خوانش دو شعر از آقای احسان پرسا در روز 12 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
 

زمان بی‌تو چنان سرگشته در تعجیل می‌باشد

زمین دلگیر همچون عصر کوچ ایل می‌باشد

 

چنان از عشق خالی شد زمین بعد از تو که انگار

زمان برگشته وقت مردن هابیل می‌باشد

 

چنان از گرمی دست تو خالی شد جهان انگار

که هر یک پرتو خورشید یک قندیل می‌باشد

 

چنان از هجر تو ای بت‌شکن می‌لرزد ابراهیم

که گویی باز وقت ذبح اسماعیل می‌باشد

 

ز خیل عاشقانت محشری بر پاست در عالم

مگر هنگام نفح صور اسرافیل می باشد

 

یتیمان شهیدان را بهانه بی‌تو ناقص بود

برای گریه اما بعد تو تکمیل می‌باشد

 

پس از تو عشق ممنوع است بنویسید بر قلبم

که دل تا اطلاع ثانوی تعطیل می‌باشد

 

احسان پرسا: این شعر را نمی‌خواهم نقد شود. فقط برای ارتحال امام بود. شعر دیگری می‌خوانم برای نقد.

 

آمد

با فریاد رهایی

در فریادش

لحن خدا جاری بود

ماند

با شعر استقامت

در بیت بیت شعر

واج خدا جاری بود

و رفت

و موج آه‌ها

آن روز

بر دست‌های مردم

روح خدا جاری بود

 

 

احسان پرسا: این رباعی را هم در راه که می‌آمدم، گفتم.

 

 

ایران همه درد و ماتم و فریاد است

انگار عزای همة اجداد است

یک مُرده و این همه یتیمی؟ عجب است

امروز مگر چارده خرداد است؟

 

 

محمدرضا وحیدزاده: ایشان از معدود شاعرانی است که به‌راحتی شعر مناسبتی می‌گوید، چون شعر مناسبتی معمولا خوب درنمی‌آید، اما این رباعی را دوست نداشت.

سیدهانی رضوی: «عجب است» خوب نیست.

نیره سلیمی: «مُرده» خوب نیست. شاید اگر «مرگ» بود بهتر می‌شد.

احسان پرسا: نمی‌خواستم امام را بزرگ کنم که در بیت آخر خودش بزرگ شود.

سیدهانی رضوی: «ایران» و «مُرده» خوب نیست اما ضربة پایانی رباعی را خوب زده.

محمدرضا وحیدزاده: «اجداد» هم فقط برای قافیه آمده!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر از آقای حسین منصوریان در روز 12 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
 

تو، نرفتی که پیدایت کنم

همین جایی

در قلب ما

 

شعر دوم:

 

برای بی‌نظیر بوتو:

چقدر ساده مُردی

بی‌آنکه نفس تازه کنی

همه آمدند

و تو رفتی...

 

 

محمدرضا وحیدزاده: «همه آمدند و تو رفتی» مربوط به همان حادثة سیاسی بود؟

حسین منصوریان: چون وقتی که ایشان در بمب‌گذاری کشته شد همه دورش جمع شده بودند. همه آمدند اما تو رفته بودی.

محمدرضا وحیدزاده: نمی‌رساند.

سیدهانی رضوی: «من نفس تازه کردن» را نفهمیدم. چون تازه رسیده بود پاکستان؟

حسین منصوریان: بله.

محمدرضا وحیدزاده: یک حادثة سیاسی را توضیح داده بود.

سیدهانی رضوی: اگر کسی آن واقعه را نداند متوجه شعر نمی‌شود.

حسین منصوریان: باید اطلاعاتی در مورد آن حادثه بدهیم.

سیدهانی رضوی: این طوری از شعر، خارج می‌شود.

احسان پرسا: می‌توانستید به «بی‌نظیر» اشاره کنید به صورت شاعرانه. اسم «شعرشونده‌ای» دارد.

محمدرضا وحیدزاده: اسم خیلی خوبی دارد برای بازی کردن و ایجاد ایهام.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر از آقای سیدهانی رضوی در روز 5 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

در نم نم دوباره­ی باران که آمدی
با چتر آبی­ات به خیابان که آمدی

 

آرام ... قطره قطره نگاه مرا بنوش
حتما بگو به ابر به باران که آمدی

 

چک چک بیا به سمت همان خاطرات سبز
در امتداد خیس درختان که آمدی

 

آن شب تمام دفتر شعر مرا گرفت
آن شب که مثل صاعقه ... توفان ... که آمدی ...

 

آتش زدی میان تمام ستاره­ها
آن شب شبیه ماه به ایوان که آمدی

 

دریاچه­های یخ زده یکباره وا شدند
تا خورد بر مشام زمستان که آمدی

 

فواره ها ورود تو را جار می زدند
آه ای بهار گمشده ... ای آنکه آمدی !

 

ای شبنم همیشه ی شرجی ِ شعر من
بر روی برگ دفتر گلدان که آمدی

 

من دیدمت میان همان کوچه ی سپید
بین طراوت گل و ریحان که آمدی

 

...

 

بانوی مه گرفته ی این قصه زلال
شعرم رسیده بود به پایان که ...

 

***

رفتی !
دوباره
خشکی شهری سیاه ماند !
در بغض انتظار گلومان ...
نیامدی !

 

 

آقای سیدهانی رضوی: آقای صفریان یک مصراع را گفته بود و می‌گفت نمی‌توانم این را شعر کنم. من آن را شعر کردم و خودش هم بعدا شعر کرد.

حسین جنتی: اوجش یکی دوبیت قبل و بعد «آن که آمدی» بود. بقیه فقط روان بود. چیزی که در ذهن آدم می‌ماند «ای آن که آمدی» بود. خدا کند از آقای صفریان نباشد.

سیدهانی رضوی: «با چتر آبی‌ات به خیابان که آمدی»  از ایشان است.

حسین جنتی: لازم نیست شما بگویید کار ایشان بوده.

سیدهانی رضوی:  بعدا ایشان در شعرش از «ای آن که آمدی» استفاده کرد.

مرتضی آل‌کثیر: کار بلندی بود.کار بلند باید آن‌قدر جاذبه داشته باشد که مخاطب را تا آخر برساند. از نظر خلق مضمون ربط نداشتند. بقیه بیت‌ها چیزهایی هستند که عادی‌اند و در شعر آمده‌اند. به نظرم می ‌وانست کوتاه‌تر بشود. از پس ردیف خوب برآمده‌ای.

فرخ حاجی‌علی: وقتی غزل حالت روایی به خودش می‌گیرد پیش می‌آید بیت‌هایی که وجودشان حتما الزامی است.

حسین جنتی: اگر می‌گفت: «عمرم رسیده بود به پایان» یک نتیجه‌ای داشت! بیت، آخر حس بود!

مرتضی آل‌کثیر: به نظرم توفیق اجباری بوده. مثلا سهراب می‌گوید: «پشت این پنجره‌ها خورشیدی است که به رفتار شما می‌تابد.» می‌توانست بگوید «به شما می‌تابد» ولی هیچ شعری به‌وجود نمی‌آمد. یا شعر «دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب» دست درویش مجاز ایجاد کرده. پس وزن، توفیق اجباری به شاعر می‌دهد. شاعر اگر تمرین کند می‌تواند با استفاده از آن مضمون بسازد.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر از خانم سیده سارا شفیعی در روز 5 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

تمام لحظه‌ها سکوت کرده‌اند

زمین ز فرط شرمساری‌اش نفس نمی‌کشد

و چشم‌های من سؤال می‌کنند

که های ای بشر

این در همان سرایی نیست

که آورندگان وحی

برای آمدن اجازة دخول می‌گرفته­اند؟

و من سکوت می‌کنم

و عاقبت سکوت مرگبار لحظه‌ها شکست

پرستو از میان آشیان پرید

شروع شد گریة شبانه علی برای چاه

و ضجه‌های کودکانة یتیمکان بی­گناه

صدای ناله‌ای بلند می‌شود

صدای کیست؟

دختری که بعد از این هزار بار داغدار یاس می‌شود

و هیچ‌کس در آن میان

جواب این سؤال ناتمام را به من نداد

که این عقوبت کدام کار کرده یا نکرده بود؟

 

 

 

سیدهانی رضوی: ایشان مدتی است در حال گذار است. وزن را خوب پیدا کرده. بعد از پرسش اول، شاید کل شعر باید در سکوت خلاصه شود.

فرخ حاجی‌علی: و اینکه این قدر اسم‌ها نیاید.

سیدهانی رضوی: صراحت، هر قدر کمتر باشد بهتر است.

فرخ حاجی‌علی: مادر حسین، همسر علی، دختر حضرت محمد(ص)، اینها نباشد و متن برساند بهتر است.

نیره سلیمی: شریعتی قبلا جواب سؤال شما را داده و گفته «فاطمه فاطمه است.»

سیده سارا شفیعی: من اول آخر شعر را گفتم بعد اولش را.

سیدهانی رضوی: نوشته‌های شما از نثر ادبی به سمت شعر حرکت کرده. صراحت نداشته باشد. صراحت قاتل شعر است. پرسشی که به سکوت ختم می‌شود بهتر است.

سیدهانی رضوی: دربارة «ای بشر» هم می‌توان بحث کرد.

مرتضی آل‌کثیر: اشکالی که به این شعر وارد است این است که کار شعر گزارش واقعه نیست.

سیدهانی رضوی: ایشان الان وزن را خوب دریافته. صراحت را باید بگیریم.

مرتضی آل‌کثیر: ما وقتی شعر آئینی را شروع کردیم، اولین شعرهایی که برای امام حسین گفته شد شعرهایی بود که می‌گفت این اتفاق بوده، یزید بوده و امام حسین بوده و هیچ قضاوتی نمی‌کردند و آن، شعرهایی بود که برای تعزیه استفاده می‌شد. بعد از آن شعرهایی بود که قضاوت می ‌ردند: لعنت بر یزید و... کم‌کم وارد شعرهای کنایی شدیم: در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا                 سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

شعر امروز، مثل شعر علی معلم معترض است. ما را متهم می‌داند. یزید امروزی و امام حسین امروزی را زنده می‌کند. پس شعر آئینی این مسیر را طی کرد. اگر گزارش واقعه کنیم می‌شود نوع اول یا دوم. شاعر چیزهایی را می‌آفریند که گاهی فقط چشم را نوازش می‌دهد و دل را نوازش نمی‌دهد. متأسفانه ما باز درگیر این هم شدیم که آسیب می‌زند. چیزهایی که هیجان دارد شور دارد ولی شعور ندارد.

محمدحسین نعمتی: دربارة حضرت زهرا دست بر کمرنشنیدم. رفتن به سمت بحر طویل ممکن است آسیب بزند.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر از خانم نیره سلیمی در روز 5 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

اندوه‌های ملتهب و شیشه‌های تار

نوزادهای گریه و گهوارة قطار

 

کوپه: صدای غربت غم، صندلی: سکوت

می‌لرزد این فریب دروغین شبیه مار

 

زندانی دهان هیولای وحشتیم

بی راه بازگشت و یا چارة فرار

 

او پیچ و تاب را به خودش می‌دهد که ما

با چشم‌های غمزده و بغض اشکبار

 

تا مقصدی که فرق ندارد کدام سوست

یک کوپه بی‌قراری و تا صبح انتظار

 

فرخ حاجی علی: شعر ردیف ندارد. حروف مشترک قافیه آن را جبران کرده. نگذاشته از نظر موسیقی زیاد ضربه بخورد.

مرتضی آل‌کثیر: زبانش شایسته و امروزی است. با فعل تمام نمی‌شود. در نحو جملات، یا حذف یا جابه‌جایی صورت گرفته. چینش کلمات ساده نیست. مثل «گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود» ساده است اما عمق دارد. آب‌های زلال عمقشان معلوم نیست. بیت اول کاملا با ترکیب ساخته شده. می‌توانیم به جای ملتهب بگوییم منحصر یا شیشه‌های کار. چیزهایی که راحت می‌شود عوض کرد ضعف است ولی با توجه به اینکه گفتم ساختار این غزل این جوری است. این تکنیک باز اضافه شده: صدای غربت غم. وقتی می‌گوییم: «زندانی هیولای وحشتیم» ممکن است آن دهان هم متبادر شود. وقتی می‌گوییم دهان آن را محدودتر کرده‌ایم. دو بیت آخر راحت‌تر آمده و می‌شود گفت کوششی است برای رسیدن به جوشش. سه بیت اول یک جور تعقید دارد. تا مخاطب بخواهد اینها را جمع بکند از هم گسیخته است.

سیدهانی رضوی: من از «کوپه صدای غربت غم، صندلی سکوت» خیلی خوشم نیامد. بر عکس از آن دهان، تونل تداعی شد. بیت اول خیلی جالب نیست هر چند عصاره‌ای از کل شعر است.

محمدحسین نعمتی: به جای اندوه‌های «ملتهب» می‌توانستید بگویید «مشترک».

نیره سلیمی: اتفاقا اصلا مشترک نبود چون تنها بودم.

حسین جنتی: وقتی شعر شخصی می‌شود این دردسرها را دارد. توجیه خوبی نیست.

محمدحسین نعمتی: من احساس می‌کنم سه بیت آخر غزل را خیلی راحت‌تر گفتند.

نیره سلیمی: سه بیت اول را در قطار گفته‌ام بقیه را بعدا اضافه کرده‌ام.

محمدحسین نعمتی: حرکت‌های قطار هم روی شعر اثر گذاشته.

سیدهانی رضوی: «کوپه صدای غربت غم، صندلی سکوت» لک و لک قطار است. اگر این باشد خوب است.

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر از آقای حسین جنتی در روز 5 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

 

وامی‌کنی ز صورت خود چهره‌بند را

حالی است حال من که در آتش سپند را

 

گر نیت تو نیست که من عاشقت شوم

از پیش من چه می‌بری این بار قند را

 

من عاشقم جدایی‌ام از عشق قصه‌ای است

بس کن به گوش خستة من این چرند را

 

سررشتة کلام تو را پنبه می‌کنم

درگوش خود که نشنوم آهنگ پند را

 

مشتاق قله‌ایم و همین شوق سر به راه

کوتاه می‌کند غم کوه بلند را

 

از دور می‌کشی و هم از دور می‌کشی

کوتاه کن برای خدا این کمند را

 

دارم بزن که خلق بگویند بعد از این

افسانة رهایی این سربلند را

 

نیره سلیمی: بیت آخرش خیلی قشنگ بود.

مرتضی آل‌کثیر: می‌شود گفت از معانی فخیم و قدیمی استفاده می‌کند، وقتی «چرند» می‌آید خنثی می‌شود. مثل کنار هم آمدن طنز و جدی است.

حسین جنتی: این، وام کاملی است به وزن و ردیف و قافیه از غزل منزوی «این بار هم نشد که ببرم کمند را...»

سیدهانی رضوی: شما از نقیضه ناراحت می‌شوید؟ الان نقیضه برایم آمده.

این شعر از آقای مصطفی محدثی خراسانی است:

کاری که در مفارقه دیوار می‌کند

تن از ازل میان من و یار می‌کند

 

نقیضه‌اش را مهدی‌نژاد گفته:

کاری که در مدایره پرگار می‌کند

مرغ دلم به گرد سر یار می‌کند

 

کاری که تام کروز درآن سوی آب‌ها-

در سینمای ایران گلزار می‌کند

 

این گوسفند از همه جا بی‌خبر ببین

اینجا نشسته دارد نشخوار می‌کند

 

گفتم که گوسفند، به این فکر کرده‌ای

چوپان تو را برای چه پروار می‌کند؟

 

گفتم کمی به فکر خودت باش گفت: بع

چوپان مرا محبت بسیار می‌کند!

 

من را ببین که پشت هم اصرار می‌کنم

او را ببین که پشت هم انکار می‌کند

 

برخوردهای این مدلی عاقبت مرا

از هر چه خیرخواهی بیزار می‌کند

 

آقای احمدی روی این شعر مهدی‌نژاد نقیضه گفته:

کاری که گربه می‌کند و چال می‌کند

مهدی‌نژاد در وسط هال می‌کند!

 

کاری که گربه می‌کند و شرم می‌کند

مهدی‌نژاد می‌کند و حال می‌کند!

 

 

فرخ حاجی‌علی: من یک سؤال داشتم. گاهی شاعر، وزنی را اختراع می‌کند ولی گاهی وزن و ردیف و قافیة شاعران دیگر است که از آن استفاده می‌کنند. آیا باید نام شاعر را ذکر کنیم؟

سیدهانی رضوی: طبیعی این است که اگر تأثیر آن قبلی بوده ذکر شود.

حسین جنتی: گاهی شعری را به تأثیر از شعری می‌نویسیم که ممکن است وقتی خوانده شود از اولی بهتر باشد. باز ادب حکم می‌کند ذکر شود. ولی گاهی شعری گفته می‌شود و بعدا آدم می‌فهمد شعری در این ردیف و قافیه هست و نیازی به ذکر کردن نیست.

محمدحسین نعمتی: خود منزوی گاهی اشاره کرده.

حسین جنتی: منزوی گاهی نام برده و گفته از کسانی که اسمم را ذکر کرده‌اند ممنونم و از محمدعلی بهمنی که ذکر نکرده ناراحتم.

محمدحسین نعمتی: حسین منزوی از زیر این دعواها خوب دررفت. سیمین بهبهانی از سال 79 به بعد شعرهایش همه تکه‌پاره شد. خواندنش چندان چنگی به دل نمی‌زند.

مرتضی آل‌کثیر: وقتی یک طرف قضیه فقط وزن باشد... در مصراع «از پیش من چه می‌بری این بار قند را»، «چه می‌بری» یعنی برای چه می‌بری؟ یا یعنی بیهوده است که داری می‌بری؟ «چه» به جای «چرا» خیلی قدیمی است. «بار قند ما» به ازایش در مصراع اول خیلی کمرنگ است. ما به ازایش چیست؟ «این» وقتی می‌آید اشاره است برای نکره. «بار قند» معرفه است شاید حشو باشد.

سیدهانی رضوی: «از پیش من بردن» هم اشکال دارد.

مرتضی آل‌کثیر: شاید منظور خود معشوق است که از جلویش رد می‌شود. هر شعر را باید در فضای خودش نقد کرد.

حسین جنتی: این شده ویژگی کار من. کار به زبان امروزی محاوره هم دارم ولی زبان یک انتخاب است، از موضع اجبار نیست. این طور دوست دارم.

مرتضی آل‌کثیر: این یک خودآگاهی تاریخی است. در خیلی از شاعران این را دیده‌ام. مثلا آقای بدیعی در کارهای اولشان از شعرهای سبک خراسانی شروع کرد بعد مدرن داشت بعد رسید به سبک بین عراقی و هندی. مثل کارهای فاضل نظری: آب طلب نکرده همیشه مراد نیست     شاید بهانه‌ای ست که قربانی‌ات کنند

مثل شهریار که آینه‌ای بود برای حافظ. امروز به آینه‌ای برای بیدل نیاز داریم. وقتی دورة حافظ تمام می‌شود مضون خیلی بکرتر و عمیق‌تر است. البته نباید خود بیدل باشد. ترکیبی از عراقی و هندی در قالب زبان جدید باشد. وقتی وفور کار بر زبان جدید اصرار کند شاعر نمی‌تواند تافتة جدابافته باشد وگرنه از قافله عقب می‌ماند.

محمدحسین نعمتی: به نظرم بیشتر از اینکه کلام قدیمی باشد فضا و تفکر کلاسیک است. فضا که کلاسیک باشد روی زبان تأثیر می‌گذارد.

مرتضی آل‌کثیر: می‌شود جهان‌بینی حافظ. ما صندلی داریم، دیوار داریم. تعبیرهای امروزی، چرا استفاده نکنیم؟

محمدحسین نعمتی: مثل منزوی که خیلی فخیم صحبت می‌کند ولی وقتی می‌خوانیم احساس بیگانگی نمی‌کنیم. حال و هوا و صورت و نحو جملات به نوعی امروزی است.

مرتضی آل‌کثیر: همیشه اگر سراغ کلیات برویم شعرهایمان قشنگ‌تر می‌شود. به جای حرف زدن از خورشید، از یک فانوس شکسته حرف بزنیم قشنگ‌تر می شود. خیلی چیزهایی که لمسش برای مخاطب راحت‌تر است.

محمدحسین نعمتی: دوستان زیادی دیدم که این طور کار کردند. به نوعی از شاعر انرژی می‌گیرد. در بهترین حالت یک کپی از حافظ می‌شوند. چیزی که متناسب با روزگار است ارائه کنند خیلی بهتر است.

مرتضی آل‌کثیر: من خودم در خوزستان (اهواز) سعی می‌کنم همة جلسات را بروم. آنجا می‌گفتند: «غزل خواندی یک شعر هم بخوان!» غزل را به عنوان شعر قبول نداشتند. شعری می‌خواندم که ردیف نداشته باشد و فقط قافیه داشته باشد نمی‌فهمیدند غزل است. فکر میکردند سپید است. چیزهایی کشف کردم که خیلی به دردم خورد.

سیدهانی رضوی: اینجا ما از هر دو داشتیم.

مرتضی آل‌کثیر: یا بیستون است یا چهلستون. چیز وسط نداریم.

محمدحسین نعمتی: عنوان کتابم هست «اشاره به هیچ کس» و سوره مهر آن را چاپ میکند.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر و خوانش دو شعر از آقای محمدحسین نعمتی در روز 5 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

شاید برای تو

فرقی نمی‌کند

حرفی که از سر درد است

حرفی که از ته دل

یا حرف‌های بی سر وته

اما بدان

من از تو هیچ نمی‌خواهم

من با تو،آرزوی محالی است

من در تو کودکی‌ام را دنبال می‌کنم

حرفی بزن

تا پیش از آن زمان که میان من و تو را

یک مشت حرف زائد بی ربط پر کند

یا پیش از آنکه خاک، دهان من و تو را...

مگذار حرفی در این میانه بماند

من

تو

اصلا فقط تو

بی هیچ حرف اضافه

 

 

شعر دوم:

 

خسته است

خسته است

خسته است

کفتری که روی گنبد راکتوری نشسته است

 

 

مرتضی آل‌کثیر: زبانش در خط نرمال بود. چیزی که ادامه دهندة شعر و زبان قیصر است. دوم نحو کلمات که به فعل می‌رسند و گاهی آوردن کلمات به عنوان نمک، خیلی می‌تواند بهتر باشد. به نظر من در اینجا یکی دو بار خصوصا در آخر شعر قافیه باید باشد. خیلی می‌تواند کمک کند. چون شعر فرم دارد قافیه نیامده. اول می‌گوید: «برای تو مهم نیست چون شعر از ته دل باید باشد یا از سر درد یا بی سرو ته.» خیلی قشنگ تکرار شده.

سیدهانی رضوی: حرف اضافه می‌آید.

مرتضی آل‌کثیر: خودش هم می‌گوید حرف بی‌ربط. یعنی حرف ربط ندارد. اما تردستی همة شعر نیست. این شعر تصویر نداشت. فقط کلمه و لفظ بود.

سیدهانی رضوی: آن سه جمله‌ای که حرف اضافه می‌آید (با، از، در). با: محال است. از: هیچ. نمی‌خواهم/ اینها چیزی نیست که زنگ بزند. بعضی چیزها هستند چنگک‌های بزرگ دارند باید یک جایی گیر بیفتند. مثل کودکی. کودکی یک چیز فلسفی خیلی بزرگ است.

محمدحسین نعمتی: حرف هم هست. حرف زائد بی‌ربط.

سیدهانی رضوی: مگر اینکه بگوییم «من در تو کودکی‌ام را دنبال می‌کنم.» جزء همان حرف‌های زائد بی‌ربط است.

محمدحسین نعمتی: دهان و میان قافیه دارند.

سیدهانی رضوی: شعر خیلی خوبی بود. خودت هم فکر کن شاید بعد از این در چیزی باشد که نگه‌دارد و نگذارد ما شعر را بفهمیم: «من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می‌زن!»

محمدحسین نعمتی: دنبال کردن کودکی آن فرد که کودکی خود انسان هم هست...

مرتضی آل‌کثیر: زبانت خیلی خوب است ولی باید کمی عمیق‌تر کار کنی.

 

 

شعر سوم:

 

وقتی از پیاده رو عبور می‌کنم

در نگاه شاعرانه‌ام تمام عابران

دیده می‌شوند

تو ولی شبیه هیچ‌کس نیستی

تو هیچ‌وقت شبیه هیچ‌کس نبوده‌ای

خواب نیستی

تا که قرص‌ها تو را به چشم من بیاورند

تو شبیه داستان آن پری

هیچ‌وقت خوب از آب در نیامدی

تو شبیه عکس کهنة پدربزرگ

هرچه زل زدم

از میان قاب درنیامدی

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی دو شعر از آقای مرتضی آل‌کثیر در روز 5 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

 

برقی زد و به شکل توهم درآمدیم

با چشم‌های خود به تکلم درآمدیم

 

آیینه‌ها برای هم آغوش قائل‌اند

ما هم کنار هم به تجسم درآمدیم

 

خورشید در مکاشفه یخ بست تا شبی

یک ذره از حجاب ترنم درآمدیم

 

از ما درندگان جهان می‌گریختند

مردیم تا به هیئت مردم درآمدیم

 

ای روزگار، گشت تو در ما اثر نکرد

از زیر آسیاب تو گندم درآمدیم

 

آتش به درد خوردن هیزم نخورد و ما

با عشق از خجالت هیزم درآمدیم

 

 

حسین نعمتی: اگر در بیت آخر داستان سیاوش را درمی‌آورد خیلی جالب می‌شد. خجالت را می‌شد دو معنایی گرفت.

سیدهانی رضوی: آن «خوردن» خیلی کار کرده در مصراع اول. کلا روندش به سمت هندی بود.

فاطمه نانی‌زاد: کلا آقای مرتضی آل‌کثیر کارشان هندی است.

سیدهانی رضوی: «درندگان جهان» کژتابی دستوری دارد. درندگان جهان می‌تواند بدل باشد از «ما» می‌تواند خودش نهاد باشد. یعنی درندگان جهان از ما می‌گریختند، از ما که درندگان جهان هستیم می‌گریختند. باید حتما مصراع دوم را بخوانیم بعد برگردیم مصراع اول. طبیعی است که می‌خوانیم «درندگان جهان» فاعل می‌شود. ایهام دستوری دارد.

حسین جنتی: هردویش کار می‌کند. منتظر مصراع دوم نباید باشیم. آن‌قدر درنده‌خو بودیم که حتی درنده‌ها از ما می‌گریختند.

مرتضی آل‌کثیر: مثل سعدی که می‌گوید: «گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود...» این ایهام است نه کژتابی دستوری.

سیدهانی رضوی: ایهام وقتی است که دو معنی باشد نه اینکه ختم بشود به یک معنی. «دور از او» دو معنی است ولی این، ختم می‌شود به یک معنی. یک ویرگول بگذارید خوشگل‌تر است. مردیم هم با مردم جناس دارد. مرد یعنی مردنی. مردم یعنی موجودات میرا.

مرتضی آل‌کثیر: مردن همان حدیث «موتوا قبل ان تموتوا» را هم دارد.

 

 

شعر دوم:

 

پیکرم آزاد شد روزی که صیادم

سایه‌ام را تیر زد اما من افتادم

 

آه اگر خورشید دستت سایه‌بانم بود

مادر این سان زرد و گندمگون نمی‌زادم

 

بیست سال است از گلوی خویش می‌پرسم

اینکه در من می تپد گرگ است یا آدم

 

خواب می‌دیدم از این پهلو به آن پهلو

خنجرم را در نگاهت غسل می‌دادم

 

از بهشت و گندمم چیزی نفهمیدم

چشم تا واکردم از چشم تو افتادم

 

باز اگر بادی تو را می‌خواند در پیشش

بال‌هایم را گدایی می‌فرستادم

 

بس که نادیده گرفتم چشم‌هایم را

طرز کار چشم‌هایم رفته از یادم

 

حسین جنتی: بیت پنجم خیلی جالب بود. فقط «گشت» جالب نبود.

نیره سلیمی: بیت خنجر مرا یاد داستان خسرو و شیرین انداخت. خسرو در خواب بود که خنجر را به پهلویش می‌زنند و تشنه می‌شود. می‌خواسته شیرین را بیدار کند که برایش آب بیاورد دلش نمی‌آید و از تشنگی می‌میرد.

مرتضی آل‌کثیر: داستان را نشنیده بودم.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی دو شعر از آقای داوود ولی‌زاده در روز 5 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

به آسمان که خیره می‌شوی

به دنبال بهترین ستاره می‌گردی

و من از ارتفاع چشم‌های تو

همیشه می‌ترسم

 

سیدهانی رضوی: گوش من منتظر «می‌افتم» بود.

مرتضی آل‌کثیر: از ارتفاع چشم‌ها افتادن چندان جالب نیست.

سیدهانی رضوی: چون با ستاره آمده استخدام ایجاد کرده. منظور این است که من بین آن ستاره‌ها هستم و از ارتفاع می‌افتم.

محمدحسین جنتی: از دید معشوق اگر نگاه کنیم جالب است. هر جا معشوق نگاه می‌کند آن باشد.

سیدهانی رضوی: وقتی بچه بودیم به دنبال بهترین ستاره می‌گشتیم.

محمدحسین نعمتی: به دنبال درخشان‌ترین و پرنورترین ستاره بودیم نه بهترین. بهترین، همان معنی را دارد ولی به نظرم خیلی مناسب نیست.

فاطمه نانی‌زاد: دورترین یا نزدیک‌ترین، کوچک‌ترین، بزرگ‌ترین...

محمدحسین جنتی: دورترین ستاره...

سیدهانی رضوی: شاید اگر کسی می‌گوید «بهترین درخت»، برای اینکه برای هرکسی یک صفتی تداعی شود. برای باغبان بهترین درخت آن است که خوب میوه بدهد و بلندترین درخت به ذهنش نمی‌آید. اگر نجار باشد بهترین درخت درختی است که چوبش خوب است.

مرتضی آل کثیر: صفت «بهترین» خیلی به درد شاعر نمی‌خورد.

 

 

 

 

 

 

 

 

شعر دوم:

 

وقتی جنگ از راه رسید

خوشههای انگور

مثل بمب‌های خوشه‌ای

از راه رسیدند

وقتی جنگ از راه رسید

برادرم زودتر به سن تکلیف رسید

فصل جهاد بود و بذرپاشی مین

در جستجوی خنثی شدن

چاقوی تخریب‌چی

مادر می‌گفت:

برادرم سال‌ها پیش از این

شهادت خنثی می‌کرد

مین به مین

 

سیدهانی رضوی: خوشه‌های اندوه؟

داوود ولی‌زاده: انگور

محمدحسین جنتی: خوشه‌های اندوه، هم وزن انگور است.

سیدهانی رضوی: از راه را بردارد خیلی قشنگ می‌شود. خوشه، رسیدن میوه را تداعی می‌کند.

داوود ولی‌زاده: یک نفر گفته بود جای «خوشه‌های انگور» و «بمب‌های خوشه‌ای» عوض شود درست می‌شود.

محمدحسین نعمتی: مفهومی که می‌خواهید بگویید با «رسیدن» تداعی نمی‌شود.

سیدهانی رضوی: آوردن «انگور» را در اینجا نمی‌فهمم.

محمدحسین جنتی: دلیل آوردنش این است که آن خوشه‌ها را یک جوری به مخاطب را شیرفهم بکند!

مرتضی آل‌کثیر: ما وقتی از جنگ می‌خواهیم حرف بزنیم لازم نیست حتما از بمب و مین و... بگوییم. هر قدر این کلمات در شعر حل شوند بهتر است. دوم اینکه جای انگور با خوشه عوض شود بهتر می‌شود. ترس جامعه را نشان می‌دهد که حتی به انگورها مثل بمب خوشه‌ای نگاه می‌کردند.

سیدهانی رضوی: من به شدت طرفدار خوشه‌های اندوهم.

مرتضی آل‌کثیر: از نظر تکنیک خیلی عمیق نبود. هر چند تعبیر جالبی بود که هر بمب می‌توانست یک نفر را شهید بکند.

سیدهانی رضوی: قافیة جالبی بود: مین، پیش از این.

مرتضی آل‌کثیر: تعبیر و کشف قشنگی دارد.

فاطمه نانی‌زاد: خنثی کردن شهادت قشنگ بود. به تکلیف رسیدن زودتر برادر.

مرتضی آل‌کثیر: «خنثی» ممکن است تعبیر خوبی نباشد.

سیدهانی رضوی: تکرار «وقتی جنگ از راه رسید» جالب نیست. به نظرم یک یا دو «رسید» کافی بود. «از راه» هم چهار بار تکرار شده.

محمدحسین نعمتی: در سپید، چون وزنی در اختیار ندارید باید روی هر کلمه فکر کنید.

سیدهانی رضوی: هر کلمه‌ای که  می‌توانید عوض کنید بردارید چون مشکل وزن ندارید.

محمدحسین نعمتی: من از خنثی کردن شهادت زیاد خوشم نیامد. احساس می‌کنم طرح اولیه‌اش شاعرانه بوده.

سیدهانی رضوی: شاید خنثی کردن مرگ بهتر بود.

محمدحسین نعمتی: اول به مرگ فکر کرده.

سیدهانی رضوی: شهادت چیز خوبی است نباید خنثی شود.

محمدحسین نعمتی: شهادت مفهومی است که به خنثی شدن یا نشدن مین ربطی ندارد و مفهوم صفر و یکی نیست.

حسین جنتی: اگر بگوید مرگ خنثی می‌شود این اعتراض هست که روی مین رفتن شهادت نبوده.

سیدهانی رضوی: تعبیر حاتمی‌کیا جالب است که می‌گوید این مین‌ها وسوسه‌اند. وسوسة ماندن، وسوسة زندگی... در فیلم روبان قرمز در حال خنثی کردن مین می‌گوید...

حسین نعمتی: یک بار منفی برای مرگ و زندگی است. بار شاعرانه‌اش را هم داشت.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر از آقای فرخ حاجی‌علی در روز 5 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

 

با اینکه در نگاه کسی بال و پر نداشت

چیزی به جز هوای پریدن به سر نداشت

 

مجنون بود و منزل لیلی برای او

راهی به غیر بوسه زدن بر خطر نداشت

 

او پای این معامله با عشق رفته بود

دیگر نظر به جانب سود و ضرر نداشت

 

پنهان شد از نگاه اسیران خاک و رفت

جایی که آسمان هم از آنجا خبر نداشت

 

شرط به اوج پر زدن از خاک کندن است

او قدر یک وجب هم از این خاک بر نداشت

 

 

فرخ حاجی‌علی: وزنش اشکال دارد. به جای مجنون کلمه‌ای پیدا نکردم بگذارم. به نظرم تعبیر «جایی که آسمان هم از آنجا خبر نداشت» خیلی بالا بود.

محمدحسین نعمتی: «آسمان» هم جای عوض شدن دارد.

سیدهانی رضوی: جایی نیست که آسمان در آنجا نباشد.

فاطمه نانی‌زاد: آسمان به همه جا احاطه دارد.

فرخ حاجی‌علی: اینجا نظرمان چیزی فراتر از آسمان رفتن است. چیز مناسب پیدا نکردم.

سیدهانی رضوی: به آسمان رفتن و در آنجا گم شدن و اینها...

فاطمه نانی‌زاد: آسمان، نماد عروج و بالا رفتن هم هست.

سید هانی رضوی: بعد هم بحث پریدن است. تعبیرهای زیبا در بیت آخر و اول دیده می‌شود. ولی تعبیرهای پایین‌تر هم دارد. انگار زبان در مرحلة گذار است. مثل«دیگر نظر به جانب سود و ضرر نداشت» یا «در نگاه کسی» بهتر می‌توانست باشد. در کل شعر خوبی بود.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی یک شعر از خانم فاطمه نانی‌زاد در روز 5 خردا 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

گفتند که خورشیدتان ازآسمان کم شد

آن صبح تلخی که خبرآمد محرم شد

 

آن صبح تلخی که گلوها صوت قرآن داشت

در کوچه‌ها ظهر محرم‌ها مجسم شد

 

پیراهن مشکی به تن‌هامان چه می‌آمد

آن روزها که بر سر ما خاک عالم شد

 

دیدم پدر فریاد می زد نالة خود را

و مادرم دل‌مویه‌هایش کم‌کمک بم شد

 

دیدم که روی دست مردم آسمان می‌رفت 

دیدم که مرگ آرزوهامان مسلم شد

 

هر روزنامه شرحی از داغش به ما می‌داد

داعی که بر دل‌هایمان دیگر متمم شد

 

از کودکی تا حال من لبخند او جاری ست

مردی که رفت و عکس او در قاب خاتم شد  

 

 

محمدحسین نعمتی: «شد» در ابیات مختلف معنایش فرق می‌کرد. «در قاب خاتم شد» را چه باید بگیریم؟

نیره سلیمی: یک فعل «متمم شد» هم داشتند که نمی‌نشست.

سیدهانی رضوی: «متمم شدن داغ» معنی ندارد.

محمدحسین نعمتی: ما می‌فهمیم که چه می‌خواهد بگوید ولی هنر این است که چطور منظور را بیان کند.

سیدهانی رضوی: من در بیت آخر اشکال نمی‌بینم.

نیره سلیمی: «شد» به معنی «رفت» به‌کارمی‌رود. اینجا در معنی «در قاب خاتم رفت» است.

محمدحسین نعمتی: من می‌دانم به کار می‌رود. گفتم حافظانه است یعنی قدیمی است.

سیدهانی رضوی: به نظرم این طور نیست. اولش خیلی خوب شروع کردید. قافیه‌اش زیاد است.

محمدحسین نعمتی: «و» که وسط بیت می‌آید: «و مادرم..»

سیدهانی رضوی: روایت است. وسط بیت اشکال ندارد.

محمدحسین نعمتی: در فاصلة دو مصراع یک «و» یا «که» مستتر است.

میرشمس‌الدین هاشمی: به نظرم فقط برای پرکردن وزن است.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بررسی دو شعر از آقای میرشمس الدین هاشمی در روز 5 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

شعرواره‌هایم...

 

می‌خواهم

شعرواره‌هایم را برای تو بسرایم

و تمام حلقه‌های شعرم را

بر گردن تو بیاویزم.

نبض شعرهایم

چه تند می‌زند

و زیر گلویت بی‌قرار می‌شود

آنجا که

همة نامه‌هایم را

با دست‌هایت

می‌فشردی...

 

 

 

مرتضی آل کثیر: شعر سپید باید اصل غافلگیری داشته باشد. اینجا من آن را حس نکردم. حجم دادن به جملات و ایجاز باید باشد. تعبیری که استفاده کرده‌اند خیلی ساده است. از کلمات «می‌خواهم»، «اینجا»، «آنجا» استفاده شده.، معمولا عاطفة این تعبیرات در نثر ادبی و قطعة ادبی بیشتر است تا شعر. مگر اینکه آن واژه بار معنایی خودش را کشیده باشد. اگر سه درجه را برای غافلگیری در نظر بگیریم، باید حداقل یک درجه را این شعر طی بکند.

از نظر دستوری هیچ مشکلی نداشت ولی از شعر کمی دور بود.

محمدحسین نعمتی: موسیقی درونی‌اش خوب بود. سپید باید موسیقی درونی داشته باشد.

سیدهانی رضوی: راجع به این اتفاقی که در این شعر افتاده ذهن من در شعر گیر کرد. یکی اینکه ما حلقة را اول داریم و این حلقه با گردن در ارتباط است و با انگشت. حلقه با گردن ناهمگونی دارد.

میرشمس‌الدین هاشمی: به جای گردن، گلو را آورده‌ام.

سیدهانی رضوی: مثلا زنجیر می‌آید و تداعی اسارت می‌کند. این معنی با وجود اینکه کلیت این کار عاشقانه است، اینجا مناسب نیست. در ادامه‌اش یک دفعه دست‌ها و نامه و گردن و ضربانی که رگ گردن می‌زند، دیده می‌شود. منظور نبض است. دوباره ختم می‌شود به مچاله شدن زیر انگشت‌ها. واژة «شعر» سه بار تکرار می‌شود. پایان شعر به نامه‌ها که مچاله می‌شود ختم می‌شود. حلقه باید برود در انگشت، می‌رود سراغ گردن. شعر می‌رود زیر دست، فشرده می‌شود و خفگی را تداعی می‌کند. یک سری پراکندگی در شعر احساس کردم. شاید اگر اینها همخوانی بشود بهتر باشد. غافلگیری هم باید بیشتر رخ می‌داد.

میرشمس‌الدین هاشمی: برداشتتان از اینکه «دست‌هایت را می‌فشردی» چیست؟

سیدهانی رضوی: مچاله کردن نامه.

میرشمس‌الدین هاشمی: نه. تصویری که در ذهنم بود این نبود. نامه‌هایم را با دستت می‌فشردی.

محمدحسین نعمتی: تصویر خوب است ولی رویش کار نکرده.

مرتضی آل کثیر: مثلا می‌توانستید بگویید «به سینه می‌فشرد.»

 

 

شعر دوم:

 

 

ابرهای رو سیاه

 

ابرهای روسیاه

بغض کرده‌اند

و از نگاه شماتت‌وار ساقه‌های برنج

که به غرور سبزشان توهین شده‌است

تمام شالیزار را از شرم

خیس می‌کنند...

 

سیدهانی رضوی: حسن تعلیل داشت. به نظرم برای یک شعر کم بود. اگر یک تصویر باشد بین مجموعة تصاویر بلندتر، بهتر بود. زور شعر کم بود.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
بسم الله الرحمن الرحیم
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 


 
comment نظرات ()