چند افق جلوتر
به انتهای جادهای میرسی
که هنوز ابتدایش را ندیدهای.
مرا میانبر میزنی
تا زودتر به خودت برسی
بیآنکه بفهمی
بیراههها ذهن تو را میبلعند
و استخوانهای تو
نزدیک جاده
برای مسافران خیالی
دست تکان میدهند.
کمکم شعر تمام میشود
بیآنکه کسی از آن گذشته باشد.
سیدهانی رضوی: من از این خوشم آمد.
مجید اسطیری: من پایانبندی این کار را خیلی دوست دارم. البته مال چهار سال پیش است. اگرچه کلا با خودآگاهی مؤلف در متن زیاد موافق نیستم.
سیدهانی رضوی: شعر تمام میشود؟
مجید اسطیری: آره. یعنی اینکه: من مؤلفی هستم که دارم شعر میگویم که خیلی هم زیاد است در شعر امروز ما و شاعرها خیلی از خودشان و از دنیای خودشان میگویند، بدم میآمد، اما نمیشود انکارش کرد. اتفاقی ست که افتاده.
سیدهانی رضوی: من عاشق این کارم. تا دلت بخواهد در شعرهایم دارم.
مجید اسطیری: میشود راجع به این موضوع صحبت کرد. چرا شما عاشق این کارید؟
سیدهانی رضوی: من اصلا وارد این فضا شدم به خاطر همین.
نیره سلیمی: یکی از مؤلفههای پست مدرن است.
سیدهانی رضوی: در پستمدرن به این کار میگویند آشکارسازی تصنع. اصطلاحی ست که خود پستمدرنها بهکارمیبرند. یک سری مؤلفههایی دارند که البته حتی اگر تمامی آنها را هم در یک اثر هنری داشته باشیم ممکن است باز هم نتوانیم به آن اثر بگوییم پستمدرن. منتها چیزهایی که هست یکیاش همین آشکارسازی تصنع است، اسطوره است، فراروایت، بینامتنیت و... ویژگیهای خاص اثری است که به سمت پستمدرنیته پیش میرود. من هم دوست دارم. اپیزود اول فیلم دعوت، فیلمی ست که مهناز افشار در نقش خودش بازی کرده یا در همین فیلم، خود حاتمیکیا در نقش کارگردان بازی کرده یا کاری که مهران مدیری در مرد 2هزار چهره کرد.
مجید اسطیری: این خیلی تکراری شده. خیلی هم تکراری شده. چون زیاد اجرا شدهو خیلی هم زیاد اجرا شده. این، خیلی دلیل مهمی است که به جای خود اما من برای خودم یک دلیل منطقی دارم. مگر شاعران چند درصد مردم هستند؟ چند درصد جهان هستند؟ مگر دیدگاه شاعرانه چند درصد همة دیدگاههایی ست که میشود به جهان داشت؟ این خیلی مهم است. ما اپسیلونی هستیم از جمعیت، اگر بخواهیم آزادانه در نظر بگیریم، انواع نگاههایی که انسانها دارند به دنیا. این نسبت باید رعایت بشود که نمیشود. من فکر میکنم موفقیت آنجایی بوده که مؤلف از خودش فاصله گرفته. هر چقدر بیشتر از خودش فاصله گرفته، موفقتر بوده. وارد دنیاها و دیدگاههای دیگر هر چقدر غیرهنرمندانهتر شده، موفقتر بوده. من این طوری فکر میکنم.
سیدهانی رضوی: من با هر دوش مخالفم. با اولیش: زبان رسمی این مملکت شعر است. من شک در این مسئله ندارم.
یزدان تورانی: محمدرضا نعمتی میگوید:
وقتی زبان رسمی این مملکت شعر است
سیدهانی رضوی: این سرزمین! واقعیت همین است. هیچ زبان و ملیتی را نداریم که به اندازة فارسی اینقدر شعر و شاعر داشته باشد. شعر چیز غیر قابل درکی نیست برای مردم. خیلی عجینترند با شعر تا با نقاشی یا حتی داستان.
مجید اسطیری: بالاخره این حرف یا آن حرف که این، یکی از مؤلفههای پستمدرن است؟ کدام را برای دفاع از این حرفتان بیان میکنید؟
سیدهانی رضوی: هر دو.
مجید اسطیری: فکر نمیکنم بشود این طوری فکر کرد. اینکه میگویید زبان رسمی این سرزمین شعر است یک دیدگاه کاملا کلاسیک است.
سیدهانی رضوی: پس وقتی یک نفر در شعرش میگوید و شعر تمام میشود و از این جاده هیچکس نگذشته و استخوانهایت بهجا ماندهاند که برای مسافرها دست تکان میدهند، این برای مخاطب کاملا قابل درک است. این طور نیست که مخاطب به این دلیل که ما اپسیلونی از جمعیت مخاطبین هستیم، درک نکنند.
مجید اسطیری: من نمیگوید غیر قابل درک است. درک میکنند اما...
سیدهانی رضوی: فیلم میکس را شما دیدهاید؟
مجید اسطیری: نه.
سیدهانی رضوی: سلام سینما را دیدهاید؟
مجید اسطیری: همان که مخملباف در نقش خودش است؟
سیدهانی رضوی: بله. مخملباف مردم را جمع کرده که تست بازیگری بگیرد.
مجید اسطیری: فیلم بهشدت توهینآمیزی است به ملت، به مردم.
سیدهانی رضوی: تمام شد! کاملا معلوم شد که ما کاملا جدا از هم هستیم. من حرفم این است: سلام سینما را تمام مردم درک میکنند، با وجود اینکه مردم فیلمساز نیستند.
مجید اسطیری: الان شعر یزدان در کتابش چاپ شود، در انقلاب، یک قصاب برود این شعر را بخرد، درک میکند.
سیدهانی رضوی: پس چرا شما میگویید ما اپسیلونی هستیم؟
مجید اسطیری: منتها شعر یزدان را بخواند و ببیند یزدان از دنیای شاعرانة خودش حرف زده، شعر من را بخواند ببیند من گفتم: آه نشستهام دارم شعر میگویم، شعر علی اسداللهی را هم بخرد ببیند او هم دارد میگوید: آه من دارم شعر میگویم، پس چه کسی از قصابی حرف میزند؟ پس قصابی کی وارد شعر میشود؟ حرف من این است.
سیدهانی رضوی: مگر الان جاده وارد شعر نشده مثلا؟
مجید اسطیری: وارد شده، من با جادهاش مشکل ندارم، اتفاقا اینکه گفتم خوشم میآید به خاطر اینکه اینجا، از معدود جاهایی است که اگر دنیای شاعرانه وارد شعر شده، خوب اجرا شده. میگوید: کمکم شعر به پایان میرسد بدون اینکه کسی از شعر گذشته باشد، کأنّه شعر جادهای است. این کار یزدان جزو آن کارهایی است که دنیای شاعرانه وارد شعر شده و خوب وارد شده اما اکثرا بد اجرا شده. اما اگر همه هم خوب اجرا کنند، این را باید قبول کنیم که این نسبت رعایت نمیشود. شاعرها فقط دارند از دنیای خودشان میگویند و این اشتباه بزرگی است. از همة دنیا با همة نسبتش، از همة زندگی حرف نمیزنند، فقط از دنیای خودشان حرف میزنند.
سیدهانی رضوی: حالا یک سوال: آن قصاب برای چی میآید سراغ کتاب علی یا مجید یا دیگران؟
مجید اسطیری: برای اینکه یک دیدگاه جدید از زندگی برایش ارائه شود.
سیدهانی رضوی: آیا برای این نیست که، (یک ذره از آن قصاب فاصله نمیگیری؟)
مجید اسطیری: نه! شما چطور میتوانی از این دفاع کنی؟ پس ما شاعرها چکار کنیم؟ پس ما شاعرها هم باید مدام از شعر فاصله بگیریم، در صورتی که ما این کار را نمیکنیم.
سیدهانی رضوی: من میروم در سینما، میخواهم فیلم ببینم دنبال این نیستم که با یک نفر عین خودم همزادپنداری کنم. چه هنری است اینکه من بروم فیلم ببینم و فقط از فیلمی خوشم بیاید که در مورد معلمها حرف زده باشد.
مجید اسطیری: شما با این پیشنهادتان هنر را میبرید در یک جزیرهای که هر کس میخواهد از خودش فرار کند برود در آن جزیره، از همة دنیا و خودش جدا بشود. پیشنهادی که من میدهم این است که هنر، دیدگاه جدیدی از هنر را عرضه کند برای اینکه هر کسی، همان کسی که خودش هست باید ولی بتواند دیدگاه جدیدی از زندگی داشته باشد.
سیدهانی رضوی: فکر میکنم هر دویش درست باشد. واقعیت این است که خیلیها با هنر پناه میبرند به همان جزیره.
مجید اسطیری: هر دویش درست است بله. به خاطر اینکه هم ادبیات کلاسیک الان زنده است و هم ادبیات مدرن و پستمدرن. اگر فقط دیدگاه من درست بود الان باید ادبیات کلاسیک میمرد مثلا. یک چنین اتفاقی میافتاد. ولی این اتفاق نیفتاده.
نیره سلیمی: اولا اینکه ما نباید سطح خودمان را با سطح مخاطب یکی کنیم. یعنی بگوییم چون مخاطب شعر مرا نمیفهمد من خودم را سادهتر و سادهتر کنم که مخاطب بفهمد، نه این طور نیست. بالاخره یک روزی یک مخاطبی پیدا میشود که بفهمد. نکتة دوم هم اینکه این موضوعی که شما در مورد رابطه برقرار نکردن میگویید بیشتر در شعر سپید اتفاق میافتد. الان مثلا به مردم بگویید: یک شعر از شاملو بخوان!
علی اسداللهی: این بحث چقدر طولانی است! من فکر میکنم خود شما بارها این بحث را مطرح کردهاید و بارها به نتیجه رسیدهاید که سپید یک اقتضائاتی دارد. در یاد ماندگی غزل به صناعت و صور خیالش شاید حتما نباشد.
نیره سلیمی: پس نباید سپید را به این دید نگاه کرد.
علی اسداللهی: اما یک چیز دیگر، سادهنویسی با سادهانگاری شاعرانه فرق دارد. چند وقت پیش در ایسنا بحثی در مورد سادهنویسی بود که با 15 نفر با 15 دیدگاه متفاوت راجع به سادهنویسی بحث کرده بود. آنجا میتوانستید یک بررسی تطبیقی انجام دهید. مثلا یک دوآتشه مثل مهرداد فلاح با یک شخصی مثل حافظ موسوی که بیشتر به محتوا توجه میکند، بحثشان به اینجا میرسد که سادهنویسی با سادهانگاری فرق دارد. شاعر میتواند ساده بنوسید اما سادهانگاری نکرده باشد.
مجید اسطیری: در واقع سادهنگاری و سادهانگاری.
علی اسداللهی: بله. آن مطلب مهم، آن چیزی که باید را گفته باشد، اما به زبان شما گفته باشد. ادامة بحث هم اینکه من این شعر را پستمدرن متاسفانه نمیدانم. برای اینکه پارامترهایی که برای شعر پستمدرن مد نظر گرفته میشود در شعرهای دیگر هم قابل رؤیت است و این معمولا باعث خلط ممکن است بشود. شما هیچ متنی را بدون بینامتنیت نمیتوانید پیدا کنید. همان بحث اسطوره که میگویند پستمدرنها خلطش میکنند با سمبل و اینها.
سیدهانی رضوی: من هم عرض کردم، حتی اگر همة مؤلفهها در یک شعر جمع بشود باز هم ممکن است آن شعر پستمدرن نباشد.
علی اسداللهی: دقیقا. خیلی از شعرها را بر اساس نقد تفکری میگویند آن شعر، شعر پستمدرن نیست، چون دارد کلید مدرن میدهد. با اینکه ویژگی فرمیاش، ویژگی زبانیاش، اسطوره و غیره داشت، شما میبینید شاعر کلید مدرن دستش است. شاعر منِ داناست. شما خیلی جاها با براهنی این شکلی برخورد میکنید. براهنی، براهنی عقل کل است. از مانیفست مدرن میآید روی فرم پستمدرن مینویسد. با اینکه براهنی، یک براهنی کاملی است و کاملا یک ذات اومانیستی دارد در شعرش.
نیره سلیمی: حرف من این بود که ما اصلا نباید با این دیدگاه به شعر سپید نگاه کنیم که آیا به زبان مردم نزدیک هست یا نیست. شاعر باید کار خودش را بکند. کاری نداشته باشد که مخاطب میفهمد یا نمیفهمد.
یزدان تورانی: نزار قبانی میگوید، من نباید با مخاطب راه بیایم، مخاطب باید با من راه بیاید.
سیدهانی رضوی: ما الان اصلا بحث جزئی نمیکنیم داریم بحث کلی میکنیم. رفتیم در این بحث که مخاطبمحور باشیم یا مؤلفمحور.
مجید اسطیری: حالا من بحث برگردانم سر همان بحث اول خودمان. من نظرم این بود که حضور خودآگاه شاعر، به عنوان مؤلف شاعر، در متن را نمیپسندم. من حتی با دوستان شاعر خودم وقتی مینشینم حرف میزنم، یکیشان میگفت من حتی برای دوستی هم دیگر شاعرها را نمیپسندم. آنقدر شاعرهای شبیه به هم دیدم، ترجیح میدهم با افراد غیر شاعر دوستی کنم. دنیای آنها جالبتر و جذابتر است. در مورد قصاب هم که مثال زدم، به هر حال ما نمیخواهیم به مخاطب نزدیک بشویم، نمیخواهیم پایین بیاییم در حد سادهانگاری مخاطب. صحبت من دقیقا همین است، سادهنگاری خوب است تا جایی که مخاطب متوجه بشود اما سادهانگاری نه، این را نمیپسندم. اما در مورد این قضیة قصابها کلا بحثم این بود که شاعر، بهجای همة مردم شاعر است. همة مردم دست به دست هم دادند که این شخص، بشود شاعر، پس حق ندارد فقط از دنیای خودش حرف بزند.
سیدهانی رضوی: این یک نظریه است، قبول دارم. مثل آن قبلی که اگر ما با هم بحث کنیم شاید به این نتیجه برسیم که هر دویش درست است که مخاطب سراغ شعر میآید که برود به انزاوی خودش برسد و میخواهد از فشاری که جامعه برایش ایجاد کرده خارج بشود یا دارد حرکت میکند که وارد جامعه بشود. اینها مثل دو نوع نظریة ادبی، قابل دفاع هستند. مثل دو مکتب مهم بازیگری در سینماست. ما دو مکتب مهم بازیگری داریم. درونگرا و برونگرا. بازیگران برونگرا معتقدند که وقتی مثلا نقش پلیس را به شما میدهند، بروی تمام پلیسها را ببینی که چه رفتارهایی دارند و متداکتینگش را بگیری. مثلا پلیسها عادت دارند به این اسلحة کمریشان مدام دست بزنند و چک کنند که جا نمانده باشد یا کسی برنداشته باشد، دکمهاش بسته باشد و غیره. بازیگران درونگرا این طورند که وقتی به من میگویند پلیس باش، ساعتها با خودم فکر میکنم که: آن کسی که پلیس شده که از پلیسها تقلید نکرده، خودش پلیس شده و من میگویم که اگر من پلیس باشم چه کارهایی انجام میدهم؟ این طوری بازی میکند. دعوای اینها هم به نتیجه نرسیده که کدام درست است. بحث ما هم همین است. اینکه شاعر کی تواناتر است؟ وقتی که خودش باشد یا وقتی که سعی کند خودش را بگذارد جای یک نفر دیگر و بخواهد آن نقش را ایفا کند. برای من، حد توانایی من این است که خودم باشم. من هر چقدر فکر کنم در این مورد که یک قصاب چطور است یا یک مغازهدار چطور است یا یک رانندة اتوبوس، به آن اندازه نمیرسم. بنابراین من سعی میکنم خودم باشم و نهایتش از دریچة دیدگاهی خودم نگاه کنم. البته اگر قرار باشد فقط این نظریة من باشد، شعر میشود یک جامعة بستهای که به درد هیچکسی نمیخورد.
مجید اسطیری: اتفاقا همین اتفاق افتاده. الان شکایت همة جشنوارهها و داوران جشنوارهها این است که همه دارند شبیه به هم شعر میگویند. چرا؟ چون همه دارند از دنیای خودشان میگویند و اتفاقا دنیای همه هم شبیه به هم است. همه یک کتابهایی میخوانند و یک جور زندگی میکنند و زندگیها کوچک و محدود و تجربیات و زندگیها همه شبیه به هم شده، اتفاقی است که طبیعتا میافتد. من در این مورد با خیلی از دوستانم صحبت کردم و خودم هم قبول دارم که این طوری فکر کردن طاقتفرساست و شاید در حد زندگی یک انسان نباشد که بهجای همه زندگی کند، ولی به هر حال این طوری فکر میکنم.
نیره سلیمی: یک مقداریاش هم مربوط میشود به جهانیسازی. وقتی که از نظر تقلید از غرب و پیشرفت و تمدن، یک جامعهای به یک مرحلهای میرسد، ناخودآگاه همه شبیه هم میشوند.
مجید اسطیری: اینها را به عنوان پیشفرض پذیرفتیم.
نیره سلیمی: هویت انسانی را دارند له میکنند با بمباران اطلاعاتی.
سیدهانی رضوی: مثلا میبینی جومونگ میآید همه نگاه میکنند. بعد یک چیز دیگر میآید همه همان...
میرسالار رضوی: به نظر من شاعر باید بتواند آنقدر روان بگوید که هر مخاطبی را جذب کند نه اینکه کسی شعری بگوید که از کل 70 میلیون، فقط دو میلیون بفهمند که چه میگوید. این مثلا در مورد سعدی هست. سعدی واقعا به نظر من زبانش ساده است. هر کسی بخواند متوجه میشود. در حدی بوده که در گذشته برای درس دادن از گلستان و بوستان استفاده میکردند. آنقدر راحت است که به یک کسی که میگوییم: بابا آب داد هم سعدی یاد میدهیم. کمی سطحش بالاتر است ولی منظورم این است که آن کسی که مانده، سعدی است. سعدی خیلی روان حرف میزند.
مجید اسطیری: البته یک بحث سهل و ممتنع است که نباید صرفا سادگی زبان سعدی را در نظر بگیریم. این، تنها مسئلهای نیست که باعث ماندگاریاش میشود. او متفکر بزرگی است.
میرسالار رضوی: درست است اما خیلی هم ساده میگوید. رمز موفقیت یک شاعر این است که خودش را همرنگ جماعت کند. طوری شعر نگوید که فقط مثلا 10 تا تحصیلکرده متوجه شوند که شاعر به چه چیزی اشاره میکند و به نتیجه برسند. همین را خیلی راحت بیان میکند. مثل اینکه
میان دو کس آتش افروختن
نه عقل است و خود در میان سوختن
از این سادهتر دیگر نمیشود گفت. هر چیزی را آنقدر ساده گفته که هر کسی میتواند بفهمد. این راز ماندگاریاش هست به نظر من.
مجید اسطیری: نه این راز ماندگاریش نیست. من با حرفتان کاملا موافقم اما این، تنها راز ماندگاریاش نیست.
میرسالار رضوی: شاید تنها عاملش نباشد اما این نحوۀ ابراز عقاید و باورها خیلی مهم است.
سیدهانی رضوی: مثلا وسعتی که آقای اسطیری میگویند دارد سعدی. در جامعه کاملا گسترده شده، فردی نیست. مثلا این هم یکی از رازهاست. زبانش خیلی قوی است و در زمان خودش غیر قابل تقلید است. البته بعد از آن تقلید میشود. ابتکار.
میرسالار رضوی: این میتواند یک پایهای باشد که بقیۀ اینها روی این چیده شوند.
حبیب دانشور: به نظر من، اینکه شاعر نباید فقط برای خودش شعر بگوید و برای دیگران هم بگوید، خیلی صدق نمیکند. مردم این جامعه خیلی دنبال حس نیستند. بیشتر هنرمندان هستند که دنبال حس هستند اما متن جامعه این طور نیست. کسی دنبال حس باشد خودش شاعر میشود. شعرهای الان هم معناگراییاش خیلی کمتر شده. برای همین بالاخره برای خودش دارد شعر میگوید. این شاعر میگوید آن یکی شاعر خوشش میآید، آن یکی میگوید این خوشش میآید. شاعرها برای همدیگر شعر میگویند. چون دیگران که دیگر دنبال حس نیستند.
نظرات ()
نیک پندار و گفتار و کردار را چه شد؟
مردمان پاک و اهریمنگسار را چه شد؟
روز هوس را به یاد آور ای رفیق
بین که با یک فریب، آن مار را چه شد؟
میرسالار رضوی: مفهومش را رسانده که منظور از روز هوس و مار چه بوده؟
یزدان تورانی: بله.
مجید اسطیری: اول راجع به کاری که هفتة پیش از شما شنیدم.
میرسالار رضوی: آن کار، یک کار متفاوت بود. بیشتر به دوبیتی و رباعی علاقهمندم بیشتر در این قالب میگویم. حالا بفرمایید.
مجید اسطیری: حالا من میگویم شاید به درد خورد. میخواستم در مورد نوع تفکر شاعرانه بگویم. در نوع تفکر خاصی که یک شاعر دارد یک حالت منظمی طی نمیشود. یعنی حالت منظمی که A به B میرسد B به C میرسد پس A به C میرسد، این حالت منظم که همة فکرها پشت سر هم مطرح میشوند نیست. بین اینها یک قسمتهایی میافتد و خالی میشود که آنجا، جایی ست که مخاطب خودش فکر میکند. در مورد کار هفتة گذشتة شما، کار خوبی بود واقعا با زبان کار کرده بودید. اما چیزی که در ذهن من مانده این است که وقتی همة فکرها کاملا پشت سر هم میآیند، مثل یک دومینویی که قشنگ پشت سر هم یکی یکی میافتند، این را ذهن مخاطب نمیپسندد، یعنی نوع فکر شاعرانه یک طوری است که بین اجزای یک تفکر که به یک نتیجهای میرسد، یک قسمتهایی میافتد و مهمترین قسمتی هم که میافتد، نتیجهگیری است. آخرین مهرة این دومینو همیشه به عهدة خود مخاطب میافتد. این را میخواستم در مورد کار هفتة گذشتة شما بگویم چون فکر میکنم یک سیر فکری پشت سر هم بود که چون این است، پس این، چون این است، پس این.
سیدهانی رضوی: یک رباعی سپید است.
یزدان تورانی: یک دوبیتی سپید است.
سیدهانی رضوی: چه فرقی دارد؟
مجید اسطیری: این کارتان احساس میکنم یک مقدار احتیاج به تخیل بیشتری دارد.
میرسالار رضوی: مفهوم را نمیتواند برساند؟
سیدهانی رضوی: اتفاقا خیلی صریح است.
مجید اسطیری: چون خیلی راحت به مفهوم اشاره میکند.
یزدان تورانی: من مار را نمیفهمم. روز الست مار نبوده.
سیدهانی رضوی: روز هوس. ماجرای آدم و حواست. میرسالار رضوی: اینکه مار دست و پا داشت و به خاطر اینکه آنها را فریب داد محکوم شد که تا ابد روی شکمش بخزد. یک باور اسطورهای است.
سیدهانی رضوی: ایشان متولد 72 هستند و در حال آزمون و خطار و کشف زبان هستند. در متنی که هفتة گذشته خواند زبان خیلی قویای داشت اما باز هم تضاد زبانی در کارش دیده میشد. دنبال شناختن بیشتر خودش است تا ببیند که در آینده قرار است چه بشود. فکر میکنم کشفیاتی که دارد خیلی خوب است با توجه به مسیری که دارد طی میکند. من رباعی سپید را جایی ندیده بودم که کسی این قالب را در پیش بگیرد. حالا اینکه خوب بشود یا نه را نمیدانم. یک رباعی که ردیف و قافیه دارد اما وزن ندارد. من از این شعر خوشم نیامد به خاطر همان صراحتی که دارد و سطحی است. اما برای شما شعر خوبی است. این طوری شما پیش بروی و بیشتر بنویسی خوب است. باید بیشتر بنویسی و کمتر رو کنی! ما خودمان گاهی از هر پنج یا شش تا شعر، یکی را انتخاب میکنیم و میخوانیم، چه برسد که آدم به شعر خودش اعتماد نداشته باشد و بخواند. شما وسواست را بیشتر کن. شعر، زبان صراحت نیست. شعر آمده که نگوید، هم بگوید هم نگوید. اگر قرار باشد همان چیزی که همه میگویند شاعر هم بگوید، شعر تبدیل میشود به یک زبان خودکار یا زبان معیار است که همان حرف را همه میزنند. شعر باید از شعار و شعور (به معنی منطق) فاصله بگیرد تا واقعا بشود شعر. خالص بشود. وقتی شعر دچار ناخالصی بشود تبدیل به شعار یا شعور میشود. این شعر از دید من بیشتر شعار بود. کار دیگری هم دارید که بخوانید.
میرسالار رضوی: هست، اما قابل ارائه نیست. یک کار خیلی جالب است.
سیدهانی رضوی: اگر جالب است بخوان.
میرسالار رضوی: نه. یک کار کلا متفاوت است که در شعر فارسی نمونه نداشته.
مجید اسطیری: مثل همین رباعی سپید.
میرسالار رضوی: یک مصرع فارسی باستان است و یک مصرع فارسی امروز.
دارَیَتوَهوش خشایَثیَه وَزَرکه
بِبُرد از بین آن دروغین شه
خشایثیه خشایثیانام
بر میهن بردارد گام
خشایثیه دَهیونام
برهانید ایران ز دام
گشتاسپهی اِ پوشه
خردمند بود این نو شه
بود از تبار هخامنشیَه
تابان تاریخ چو مه
ایمَم تچرم اَکوآنوش
پس از سرکوب هر خروش
بگ وزرکه اهورامزدائه
کرد او را شاه ایران وئجَه
سیدهانی رضوی: این کتیبهای که ایشان خواندند، کتیبهای است به اسم کتیبة تچر که در تخت جمشید هست.
میرسالار رضوی: در کاخ آینه.
سیدهانی رضوی: در کاخ آینه است به خط میخی نوشته شده به زبان فارسی باستان. هنوز هم در شیراز هست.
میرسالار رضوی: اولین کتیبه یا سنگنوشتهای بوده که به فارسی امروز برگردان شد.
سیدهانی رضوی: پهلوی هم میخوانید شما؟
میرسالار رضوی: نه.
سیدهانی رضوی: فقط باستان. میتوانید خط میخی را بخوانید؟
میرسالار رضوی: نه.
سیدهانی رضوی: خیلی سخت است خواندن خط میخی. خیلی کتیبة کوتاهی است کتیبة تچر. در کتیبه آمده که:
داریوش شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمینها، پسر گشتاسب هخامنشی (یا پسر هخامنشی گشتاسب) این کاخ را ساخت. حالا ایشان بعد از هر قسمت یک مصرع فارسی آورده.
میرسالار رضوی: یک قسمت هم مال کتیبة خشایارشاه است که میگوید: خدای بزرگ است اهورامزدا، که این زمین را آفرید، که آسمانها را آفرید که شادی آورد مرا که خشایارشاه، شاه است. این، یک قسمت از آن کتیبه بود.
سیدهانی رضوی: حالا شما کتیبه را بخوان با ترجمه.
داریوش شاه بزرگ
بُرد از بین آن دروغین شه
شاه شاهان
بَرِ میهن بَردارَد گام
شاه سرزمینها
برهانید ایران ز دام
بُوَد از تبار هخامنشیه
خردمند بود این نو شه
تاوان تاریخ چو مَه
این تچر را ساخت
پس از سرکوب هر خروش
خدای بزرگ اهورا مزدا
کرد او را شاه ایران بَرِجَه
میرسالار رضوی: ایران برجه هم یعنی ایران پاک.
سیدهانی رضوی: تچر هم یعنی کاخ.
یزدان تورانی: من چون جدیدا نثرهای انجمن اسلامی را شنیدهام که میگفتند مال دکتر بازرگان و دیگران است، شبیه این متن است. دوزبانه است بعضیهایش. در قالب نثر، یک نثر خوبی میشود که این سبکی بنویسیم. دوزبانه، در قالب نثر خوب میشود چون وزن نمیگیرد مخصوصا که کتیبه هم هست. آنها هم به زبان شعر نگفتند چون اصلا وزن نداشتند آن زمان.
سیدهانی رضوی: وزن هجایی بوده.
یزدان تورانی: بله وزن هجایی نداشتند و شعرهای انتقادی زیاد شنیدهام. روی قالب نثر خیلی میشود کار کرد.
سیدهانی رضوی: شما چی آقای اسطیری؟
مجید اسطیری: نمیدانم چه بگویم. کار جالبی بود.
سیدهانی رضوی: تا حالا شنیده بودید فارسی باستان؟
مجید اسطیری: نه. اما یک موضوعی را خواستم بگویم. من خرمآباد درس میخوانم. آنجا زبان لری و لکی هست. شهرستانهای کوهدشت، الشتر، قسمتهای غرب و جنوب استان لرستان به زبان لکی حرف میزنند. بچههای آنجا به من گفتند که در دورة دکترای زبان فارسی که چند واحد زبان پهلوی میگذرانند، بچههای آنجا به خاطر اینکه زبان مادریشان که لکی است، این درس را 20 میگیرند.
میرسالار رضوی: من شنیدم که زبانهای کردی و لری، شبیهترین زبان به زبان باستان است.
مجید اسطیری: صحبتی که آنجا هست این است که لکی، زبان است، لری لهجه ست. من به عنوان یک تهرانی وقتی آنجا لری حرف میزنند، میفهمم اما لکی حرف زدن را نه.
سیدهانی رضوی: شاید گویش باشد چون گویش را هم آدم نمیفهمد.
مجید اسطیری: نه. کلماتشان را تشخیص نمیدهم. بعضی کلمات را میگوید که در فارسی باستان بوده.
سیدهانی رضوی: گَبری هم همین طور است. در یزد یک زبانی است که معروف شده به زبان گبری. به این دلیل که زرتشتیها به آن زبان صحبت میکنند که آن زبان هم از زبانهای بسیار نزدیک به زبانهای فارسی باستان و پهلوی است. فارسی است اما گویشی از فارسی است. ما هم که یزدی هستیم وقتی آنها صحبت میکنند، نمیفهمم. کلمات ساده را میتوانیم تشخیص دهیم یا به خاطر آوایی که روی فعل قرار میگیرد متوجه میشویم که کدام لغت فعل است. ما در دوران دانشجویی کتیبة تچر را حفظ هم کردیم. الان میخواند در ذهنم آمد. با وزن هجاییای که داشت به نظر من کار جالبی بود. اما اینکه هر مخاطبی را چطور جذب کند، نمیدانم.
مجید اسطیری: وزن هم دارد؟
سیدهانی رضوی: بله. وزنی که دارد وزن هجایی است. یعنی تعداد هجاها مساوی است نه ترتیب هجاها.
مجید اسطیری: صرفا تعداد هجاها.
سیدهانی رضوی: صرفا تعداد هجاها. وزن شعرهای انگلیسی و فرانسوی و کلا شعرهای لاتین این شکلی هستند. تعداد هجاها مساوی است و اگر برابر نباشد، آنها دو هجا را در یک هجا میخوانند. در شعر فارسی هم تعداد هجاها برابر است و هم ترتیب. یعنی اگر در این مصرع، هجای کوتاه است، در مصرع بعد هم آن نقطه باید کوتاه باشد. پی در پی بودن ارکان را در پی دارد. شعر گذشتة فارسی هم به آن شکل بوده.
مجید اسطیری: این، به گوش زیبا شنیده نمیشود.
سیدهانی رضوی: بله. برای گوش فارسی زبان زیبا نیست.
مجید اسطیری: برای گوش فارسیزبان یا کلا؟
سیدهانی رضوی: الان شعر رپ همین شکل است. تعداد هجاها و قافیه برابر است. هنگامی که تعداد هجاها بیشتر میشود، هجاها را با هم میخوانند و با موسیقی هم اجرا میشود و به گوش پذیرفتنی است. چون گذشتگان با موسیقی خیلی ایاق بودند، اصلا شعر را خارج از موسیقی به هیچ وجه نمیپذیرفتند. شعر از موسیقی حوالی قرن سه و چهار است که جدا میشود. حتی رودکی نوازندهای بوده که شعرش را حتما با سازش میخوانده. برای همین سکتههای وزنی در شعرش خیلی زیاد است. چون با چنگ میخوانده.
مجید اسطیری: چه بسا با آهنگ میسروده.
سیدهانی رضوی: با آهنگ میخوانده و سکتههای وزنی را با آهنگ میپوشانده و به گوش مخاطب نمیرسیده.
یزدان تورانی: در کتاب خواجة تاجدار خواندم که لرستان چون دورش یک حصار کوهی داشته، کمتر کسی توانسته به آنجا هجوم بیاورد و دست نخورده باقی مانده. چون اطرافشان هم کوه بوده خودشان هم زیاد نمیتوانستهاند تجارت یا ارتباط با خارج داشته باشند. با قبایل دیگر زیاد رفت و آمد نداشتند تا دو سه قرن پیش. به خاطر همین توانستند زبانشان را حفظ کنند.
سیدهانی رضوی: به هر حال دست شما درد نکند.
نظرات ()
این مرد هنوز به درد میخورد
این مرد میتوان آن مرد باشد
که در باران آمد
این مرد میتواند در باران
برود
برود
برود
برود
برود
برود
برود
برود
تا جایی که تو
نقطهای را ببینی
و از خودت بپرسی
میرود
یا میآید؟
ببین
این مرد
میتوان آن مرد باشد
یزدان تورانی: نسبت به شعرهای قبلی که از آقای اسطیری شنیده بودم این کار را خیلی نمیپسندم. به غیر از آن بازی فرمی که با این مرد برود میکند که رفتن را اجرا میکند در کار، در این شعر خیلی رو صحبت میکنند بر خلاف کارهای قبلی که من آنها را دوست دارم. کارهایی که واقعا قوی بود. اما شعریتی که در کارهای قبلیشان داشتند و بازیهای زبانی در این کار خیلی کمتر است.
سیدهانی رضوی: یعنی خیلی سادهتر شده. نظر من هم همین است. اتفاقا به اعتقاد من سادگی مفهوم است که شعر را اینقدر ساده کرده. زبان که ساده هست، هیچ اما سادگی مفهوم هم دارد. فقط یک مصرع برای من شاعرانه بود:
این مرد میتواند آن مرد باشد
بقیة شعر، شعریتی که انتظار داشتم که مثلا در پیانوی پدربزرگ بود، نداشت. شعریت و احساس در آن شعر خیلی بود اما در این شعر کمتر دیدم. اتفاقا تکرار سوم برود برای من دلنشین نبود.
یزدان تورانی: در حالت نوشتاری فرمالیستها از این کارها زیاد میکنند که برود را درشت نوشته بعد تکرار کرده بود و کوچک کرده بود تا نقطه شد.
سیدهانی رضوی: این طوری دیداری باشد خوب است اما شنیداری برود، برود، برود جالب نیست.
یزدان تورانی: شنیداری هم خوب است. در دورة ابتدایی داشتیم که: آن مرد در باران آمد. آن مرد با اسب آمد. در حالت شنیداری، صدای پای اسب را میتواند تداعی کند:
برود، برود، برود...
سیدهانی رضوی: ما اسب را که نمیشنویم در شعر. خصوصا که من منتظر باران بودم. منتظر صدای بارش باران بودم، چون ما باران را در شعر داریم نه اسب را. این مرد در باران آمد الان دارد برای من تداعی میشود. مگر اینکه با استفاده از برونمتن بخواهیم به شعر قدرت بدهیم. به نظر من هم به نسبت کارهای کوتاهتری که قبلا داشتید ضعیف بود. جلسات اول، مجموعه کارهای کوتاه خوانده بودید من آنها را خیلی دوست داشتم. هم کوتاهتر هستند و هم ضربهشان قویتر است.
مجید اسطیری: البته فقط یک کار شهربازی بود.
مهدی شادکام: من هم با این ضربه موافقم.
سیدهانی رضوی: شهربازی را شنیدید؟
یزدان تورانی: نه.
سیدهانی رضوی: بخوانید لطفا.
مجید اسطیری: اسمش هست: دلتنگیهای اژدهای شهربازی
چند متر به دریای جنوب چین نزدیک میشوم
چند متر از دریای جنوب چین دور میشوم
چند متر به دریای جنوب چین نزدیک میشوم
چند متر از دریای جنوب چین دور میشوم
سیدهانی رضوی: تصویر اژدهای شهربازی که عقب و جلو میرود، که کل زندگیاش همین است که چند به متر به آن دریا نزدیک میشود و دور میشود. دریایی که در اساطیر چین وجود دارد، خصوصا که مردم سوارش هستند. علاوه بر تصویر ساده، خیلی زیباست. من خیلی این شعر را دوست دارم.
نیره سلیمی: فقط از نظر فمنیستی، در این درسهای کتاب اول روی مردها خیلی مانور میدادند. همیشه مرد با نان آمد. مرد در باران آمد، زن در خانه خیاطی میکند. تنها چیزی که یادم آمد همین بود. اگر یادتان باشد در کتاب کلاس اول همیشه مادر برای امین و اکرم یا آش میپخت یا خیاطی میکرد، بعد بابا یا بربری میآورد یا با اسب در باران میآمد، هر چه کار مهم بود، بابا انجام میداد.
سیدهانی رضوی: آش پختن از نظر ما یکی از مهمترین کارهاست.
مجید اسطیری: باید نظر آقایان را بپرسید. الان هم که کتابها را عوض کردهاند.
مهدی شادکام: در مورد این کاری که شنیدیم، جدا از بحث فرمالیستی که مثل کارهای مهدی فرجی، صدا از کم به زیاد یا از زیاد به کم میرود، که دیداری یا شنیداری است، در شعرهای کوتاه و نسبتا کوتاه، معمولا مخاطب انتظار یک ضربة پایانی یا یک تصویر خیلی قوی دارد که این در کار شما نبود. با جملة آخر اصلا این تصویر بهوجود نمیآمد. یادم میآید سا ل 83 یک کنگرهای در شیراز بودیم، خانم سارا خوشخوان یک شعری با همین آن مرد دارد، الان خواندید یاد آن شعر افتادم. چون با این تم خیلی شعر کار شد. آن شعر میگفت:
آن مرد آمد.
آن مرد در باران آمد.
آن مرد با پژوی جیالایکس آمد.
آن مرد با یک زن آمد
و من از چند صفحه جلوتر داس را قرض میگیرم
شاهرگم را میزنم.
این یک پایانبندی خیلی قشنگ دارد.
مجید اسطیری: میشود دوباره بخوانم؟
سیدهانی رضوی: الان فقط تناسب مرد و درد و ایهامی که در درد وجود دارد به نظرم آمد اما دقت بیشتری هم بشود باز هم نظرم همان است.
لحظهای چند بر این بام کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
تداعیهای بیرونی دارد ولی خود شعر برای من چیزی ندارد. یعنی این مرد بعد از اینکه آمده، شده این مرد، میتواند هنوز بشود آن مرد. میتواند برود به نقطهای برسد که... حتی من منتظر بودم که این نقطه یک مقدار ایهامیتر بشود، فشار بیشتری داشته باشد. چیز دیگری به ذهنم نمیرسد، شاید ضعف من است. اینکه تبدیل میشود به یک نقطه، آن نقطه کاری بکند. نقطه به عنوان یک کاراکتری که در شعر استفاده میشود، میتواند کارکرد قویتر داشته باشد. آن نقطه میتواند نقطة پایانی یک جمله باشد یا نقطهای که بالا و پایین یک کلمه قرار بگیرد و تغییری ایجاد کند یا چیزی شبیه این. من به این گونه کلمات میگویم کلمات چنگکدار. یک قلاب دارد و آدم منتظر است که به یک چیزی گیر کند اما گیر نمیکند. حداقل من این کشف را نکردم. شاید در ذهن خودتان خیلی تداعیها هست از این چیزی که در شعرت داری منتها برای من نیست.
مجید اسطیری: این شعر احتیاج به ارجاع برونمتنی ندارد واقعا. من منطقم برای سرودن کشف است. یعنی مطمئنا اگر کشفی برایم اتفاق نیفتد چیزی نمینویسم. از آن آدمهایی نیستم که به خاطر یک فضای شاعرانه دست به قلم ببرم. تا کشفی نداشته باشم دست به قلم نمیبرم. حالا من در این جلسه متوجه میشوم که اجرایم ضعیف بوده منتها اینکه یک بار دیگر تقاضا کردم که شعر را بخوانم برای این بود که یک بار دیگر این فرصت را به خودم و دوستان داده باشم که بگردم در کار دنبال این کشفی که اتفاق افتاده.
سیدهانی رضوی: حالا از کشفتان بگویید.
مجید اسطیری: در این کار به قول یکی از دوستان، یک اتفاق سینمایی میافتد. یک انسانی که هنوز به درد میخورد، پس در واقع بحث این است که به درد نمیخورد، میگوید: من هنوز به درد میخورم. به چه دردی میخورد؟ به این درد میخورد که برود. برود، برود، برود، آنقدر برود تا بشود یک نقطه. آن وقت به این درد میخورد که ما از خودمان بپرسیم: دارد میرود یا دارد میآید؟ اینجا یک استحاله در آن آدمی که به درد نمیخورد در آن دوردست اتفاق افتاده که ما میتوانیم فکر کنیم که این همانی است که ما منتظرش هستیم که دارد میآید. آخر هم در پایانبندی، راوی دعوت میکند که: ببین! این مرد میتواند آن مرد باشد. کماکان همان آدمی است که دارد میرود اما به خاطر این دور شدنش میتوانیم فکر کنیم که دارد میآید.
سیدهانی رضوی: این را که من کاملا درک کردم. اگر مجموع صحبت، کامل درکش کردم. اما همین که گفتی برای من شاعرانه نبود. همین درک سینمایی تصویری که یک نفر میرود دور و میشود یک نقطه و بعد برمیگردد این را فهمیده بودم. این روساختش بود اما من دنبال ژرفساختش بودم که یک بازیهای زبانی داشته باشد که آدم را بیشتر به فرم علاقهمند کند.
مجید اسطیری: من کلا یک مقداری به زبان بیتفاوتم.
سیدهانی رضوی: به فرم چطور؟
مجید اسطیری: فرم هم تازگی احساس میکنم بیتفاوتم. کلا قانونی برایم وجود ندارد و دوست ندارم برایم وجود داشته باشد که کسی بتواند بگوید: شعرهای مجید اسطیری این طوری است. اگر این اتفاق بیفتد احساس میکنم شکست خوردهام. چون اعتقادم این است که هر شعری باید قانون خودش و ساخت خودش و فرم خودش و موسیقی خودش را داشته باشد. این ایدهآلم است. اما یک چیزهایی را میتوانم بگویم. مثلا اگر شما توقع داشته باشید در کار من یک اتفاق خیلی خاص در زبان بیفتد، تقریبا در اکثر کارهایم نمیافتد. با زبان یک برخورد نسبتا سادهای میشود اما نه یکنواخت. مثلا شما وقتی مجموعة رسول یونان را ورق میزنید میتوانید تمام شعرها را پشت سر هم بخوانید چون کاملا برخورد یکنواختی با زبان اتفاق افتاده. من میگویم یکنواخت نیست اما ساده است.
سیدهانی رضوی: فرم که میگوییم به شکل شعر مربوط میشود. ارتباطهای کلمات با همدیگر، درگیریهایی که ایجاد میکنند، تصاویری که میسازند. آرایههای ادبی بامعنا و نوع نوشتن شعر و ارتباطهای عمیقی که با هم دارند. به این میگوییم فرم. مثلا فرم بنز کشیده ست فرم ماتیز کوبیده ست. شکل شعر و ارتباطهایش را میگوییم فرم. بعضی از شعرها به فرم معتقد نیستند. خیلی نمیخواهند در شکلشان چیزی را القا کنند. فرم گذشته هم یک چیز ثابت است منتها امروز غزل فرمی، سعی میکند ارتباط عمودی بین ابیات برقرار کند.
حبیب دانشور: به نظر من کلا در اشعار امروز معنا زیاد نیست. بیشتر میخواد حس منتقل کند.
سیدهانی رضوی: بله. شعر از شعار و شعور فاصله میگیرد.
حبیب دانشور: شما در شعر برای مثال میخواهید یک نقدی کنید از یک نفر اما من حس را درک نمیکنم. الان مثلا شما که فوق لیسانس ادبیات فارسی هستید این مرد آمد و آن مرد آمد را فهمیدید اما من به عنوان یک آدم عادی نفهمیدم.
سیدهانی رضوی: من که فکر میکردم حتی از آن چیزی که من فهمیدم هم باید فراتر میبود. دنبال این بودم که یک چیزی باشد که نفهمم.
حبیب دانشور: ایشان میخواستند حس منتقل کنند و من دنبال معنا بودم. دنبال این بودم که ببینم میخواستند معنای خاصی را منتقل کنند؟ اما در عموم مردم شما الان نمیبینید که کسی این طور باشد.
سیدهانی رضوی: اگر کمی سنگین بشود خوششان نمیآید. من دیدم. چرا ترانة سبک دوست دارند؟ مثلا در ماشین رفیقم نشستم و میگویم که مثلا ابی بگذار. میگوید: نه بابا! چیه آدم باید فکر کند؟
نظرات ()
گفت بلبل به چمنزار که سبزی تو از چیست؟
گفت این خلعت گلگون همه از باد بهاری ست
از عطر بهار گل شکفد جامه شود سبز
از اشک بهار است که رودها همه جاری ست
حیف است که سالی دهه چند جامه کند سبز
باشد برسد مژده که صد فصل بهاری ست
تقصیر خزان است که این جامه گهی نیست
جامهم بکند درد، چه اوضاع نزاری ست
امید که بهارم شده چیره به خزانها
آره رسد آن روز که باغات همه آواز قناری ست
سیدهانی رضوی: اول خودتان را معرفی کنید.
حبیب دانشور: حبیب دانشور هستم. در شهرهایم تخلص ؟ را انتخاب کردم. شاگرد آقای رضوی هستم.
سیدهانی رضوی: شاگرد شعر نه. در دبیرستان شاگرد من است. بار دوم یا سوم است که من شعرت را میشنوم نه؟
حبیب دانشور: بله. قبلیها انتقادی بود، این، ربطی به شما ندارد.
سیدهانی رضوی: علیه من شعر میگفت سر کلاس.
حبیب دانشور: بله.
سیدهانی رضوی: در مورد شعر، در مصرع آخر که اشکال وزنی وجود دارد. قسمتهای دیگر هم دارد اما به این شدت نیست.
مجید اسطیری: ما باید ببینیم منابع مطالعاتی شما چطوری است. فکر میکنم یا خیلی ادبیات کلاسیک مطالعه میکنید یا اینکه چون خیلی با آواز و شعر و در کتابهای درسی هم اول، مخاطب ادبیات کلاسیک قرار میگیریم، به این شکل. اما کم هستند کسانی که تا آخر کلاسیک بیاندیشند و زبانشان هم کلاسیک بماند. به خاطر همین فکر میکنم در این مطلب باید از شما بپرسیم که شعر کلاسیک امروز را آیا میخوانید؟ و اگر نمیخوانید، حتما نگاهی داشته باشید. مثلا کارهای مرحوم قیصر امینپور را مطالعه کردید؟
حبیب دانشور: نه.
مجید اسطیری: این صرفا میتواند یک پیشنهاد باشد. برای اینکه زبان شعرتان به زبان شعر کلاسیکی که امروز سروده میشود نزدیک شود، این است که پیشنهاد بدهیم شما شعرهای کلاسیکی که در همین روزگار سروده میشود را ببینید.
سیدهانی رضوی: شاید منزوی بهتر باشد.
مجید اسطیری: بله. منزوی مثلا زبانش نزدیکتر است. یکسری نامهایی داریم که برای غزل سرودن در این روزگار و برای این روزگار سرودن، شما حتما باید آنها را ببینید. یکی مرحوم حسین منزوی است. یکی آقای محمدعلی بهمنی است و مرحوم قیصر امینپور. فکر میکنم این سه نفر جزو مهمترینها باشند، بهعلاوة آن مخاطب غزلهای کلاسیکی که در این روزگار سروده میشود، بودن.
سیدهانی رضوی: غزلهای کلاسیم مثل هوشنگ ابتهاج. مثل شهریار، رهی معیری.
یزدان تورانی: بهمن اخوان. البته بیشتر شعر نو دارند.
سیدهانی رضوی: مهدی اخوان. ایشان شعر نو دارند. اخوان هم حتی خوب است. شما هر چقدر بیایید به قرن 13 و 14 رشد بیشتری خواهید کرد. حرف همین است که اگر ما بخواهیم مثل گذشتگان نقاشی بکشیم، مثل گذشتگان فیلم بسازیم، مثل گذشتگان، شعر بگوییم، بلافاصله میخوریم زمین. چند تا مسئله وجود دارد. مسئلة اول اینکه آنها قویتر از ما هستند. در آن چیزی که آنها دارند میسرایند، از ما قویترند. قطعا ما به حافظ و سعدی نمیرسیم، هر چقدر هم که بدویم! این یک. دو اینکه نهایت قضیه این است که ما میرسیم به سعدی، شعر میگوییم که عین شعر سعدی است، مردم ترجیح میدهند شعر سعدی را بخوانند یا شعر ما را؟ یعنی خیلی هنر کنیم میرسیم به خود آنها. ادبیات ما آنها را که دارد، از آن ذخیره پر است. ما اگر میخواهیم چیزی اضافه کنیم، باید جدید باشد. مسئلة سوم هم خستگی و ملال است. مثلا الان آقای عجمی خط معلا را ابداع کردهاست، این خط را برای چه ابداع کرده؟ برای اینکه هر چقدر هم که زیبا خط شکسته بنویسد، دیگر برای مردم آشنا و تکراری است. مثلا اگر پرویز پرستویی بخواهد بازیهایش را در ادامة کارش بهتر کند، نباید شخصیتهای گذشتهاش را تکرار کند، هر چند که شخصیتهای بسیار قویای هستند. این در مورد همة هنرها هست. تکرار گذشته چیز جالبی نیست برای مخاطب. برای همین باید سعی کنید زبانتان را نو کنید، بعد تفکر میتواند بهتر خودش را بپروراند، شکل دهد و حرفی که میخواهد را بزند. منتها شما اگر میخواهید غزل بگویید، غزل هم کلاسیک بگویید و مثل حافظ، این پسندیده نیست.
مهدی شادکام: باعث مخاطبگریزی میشود. البته این را هم باید در نظر بگیریم که چند وقت است که دارید کار میکنید.
حبیب دانشور: شش ماه است.
مهدی شادکام: برای شش ماه خوب است.
سیدهانی رضوی: باید بیشتر بخوانید و بنویسید.
حبیب دانشور: خودم یک نظری داشتم، شعرهام بیشتر شبیه به شهریار است و شهریار هم خیلی حافظگراست. شعرهای من همان وزن است اما تفکر و حرفهاش فرق دارد. من نظرم این است که نباید بگوییم که چون نمیتوانیم مثل گذشتگان بگوییم، بیاییم شعرهای جدید باب کنیم که شاید خودمان هم دیگر خوشمان نیاید. مثلا همین رپ، شاید ادامة شعر نو باشد. چون در شعر نو وزن را از بین بردیم در آهنگ رپ هم همین است.
سیدهانی رضوی: در شعر نو ما وزن را از بین نبردیم.
حبیب دانشور: وزن را از بین نبردیم اما همان تعداد هجاها خیلی تفاوت دارد. حالا وقتی آمده در موسیقی، به گوشمان بد میآید اما شما هنوز آثار استاد شجریان یا دیگران که سنتی میخوانند را میشنوید، گوش را نمیآزارد. من کلا دوست ندارم شعر نو بگویم.
سیدهانی رضوی: نه موضوع شعر نو نیست. برای همین غزل، ما حسین منزوی را پیشنهاد دادیم، تا به حال اشعارشان را خواندهاید؟
حبیب دانشور: نه من شهریار را دوست دارم.
سیدهانی رضوی: بروید بخوانید و ببینید آیا واقعا فخامت زبانی لطمه دیده در شعر حسین منزوی؟ یا محمدعلی بهمنی را بخوان و ببین آیا زبان یا اندیشه در شعر ایشان لطمه دیده؟ بله. ما کار خوب داریم، کار بد هم داریم. حتی در شعر کلاسیک در همان زمانها و با زبانها، در زمان همان حافظ، شعر کلاسیک داریم که بخوانی میخندی! ما شعر خوب داریم شعر بد هم داریم. اینکه اگر شعر بدی تولید میشود در یک جریانی، ما کل آن جریان را نفی کنیم، این درست نیست. بعد هم کسی جلوی دیگری را نگرفته. در جریان هنر، هر کس دارد کار خودش را میکند. رپ دارد کار خودش را میکند. راه اینکه آدم با چیزی که با آن مخالف است، مقابله بکند، بستنش نیست، بهتر انجام دادن است. یعنی ما شعری را ارائه بدهیم که با موسیقی، جوانان را جذب کند. من و شما شجریان را دوست داریم اما چند درصد از شاگردان من در همان مدرسهای که شما تحصیل میکنید، گرایش دارند به آقای شجریان؟ اگر گرایش ندارند، این ضعف هنرمندان ماست که شعر خوب نگفتند و آهنگ خوب نساختند. شعری نتوانستند بگویند که مخاطب را جذب کند، اما آنها با شعر و آهنگ بد، جذب کردند. اگر شما مخالفی که مردم چیپس بخورند، یک غذایی ارائه بده که هم مقوی باشد و هم جذاب. فردا پدر شدی، بتوانی فرزندت را حفظ کنی.
حبیب دانشور: پس چرا گفتید اشعار دورههای قبلی که ماندگار شده و توانستهاست که بعد از چند قرن بماند که برسد به دست مخاطب، تغییر عقیدة ماست.
سیدهانی رضوی: ببینید، عماد خراسانی شاعری است که تازه هم فوت شدهاست.
مجید اسطیری: چهار سال پیش فوت کرده.
سیدهانی رضوی: چهار سال پیش فوت کرده. یک دانه شعر از او نمانده. دیوان هم چاپ کرده.
مهدی شادکام: سه جلد هم هست.
سیدهانی رضوی: در حالی که الان افرادی که نمیدانند یک شعر مال اخوان است، آن را حفظ هستند.
نیره سلیمی: جالب است که بعضی وقتها وقتی میخواهند او که بوده؟ میگویند دوست اخوان بوده.
سیدهانی رضوی: وقتی میخواهند خیلی ارج و قرب عماد خراسانی را بالا ببرند میگویند دوست اخوان بوده. مثلا
قاصدک هان چه خبر آوردی؟
از کجا و ز که خبر آوردی
مردم نمیدانند مال اخوان است اما حفظ هستند. شاعر را نمیشناسند اما شعرش را میشناسند اما از طرف دیگر، عماد خراسانی را به عنوان یک شاعر میشناسند اما شعرش را نمیشناسند. حتی یک بیت از شعرش را حفظ نیستند. چرا این اتفاق افتاده؟ چون کل دیوان عماد خراسانی یک کپی دست چندم از دیوان حافظ و سعدی است.
نیره سلیمی: به هر حال هر کس باید خودش باشد. اگر خودش باشد بهتر از این است که یک کپی خوب از دیگری باشد.
سیدهانی رضوی: الان مثلا شما الان عین فرشچیان نقاشی بکشی، قطعا مشهور نمیشوی، چون شما یک کپی از فرشچیان هستی.
مهدی شادکام: البته این حرف، معنایش این نیست که این شعر در این برهة زمانی خوب نیست. همة این حرفها درست، سر جای خودش، ما میگوییم که شما تلاش کردید در این شش ماه، با پیشینهای که از شهریار حفظ کردهای، چون دایرة واژگانی و فضا و وزنی که در ذهن آدم هست، باعث میشود که یک شعر بهوجود بیاید. حالا شما با آن پیشفرشها شعری گفتی که خواسته یا ناخواسته تحت تاثیر شهریار بوده. ما میگوییم این خوب است تا این حد، ولی وقوف در این نقطه میشود تکرارکاری و نقاشی کشیدن مثل فرشچیان. حرف این است که از این، یک قدم جلوتر بگذارید، عبور کنید و در نهایت به کشف زبان تازه برسید. چون الان ما در ادبیات چندین سال است که بحثی داریم به اسم بحران مخاطب. این بحران مخاطب یک بخشیش به زبان شعر برمیگردد. یک سری کلاسیککارهای قدیمی هستند که کپیبرداری میکنند، این باعث مخاطبگریزی میشود. یک سری هم پستمدرن میشوند، پسامدرن میشوند، نمیدانم از این اصطلاحات بهکارمیبرند که آنها هم طوری زبان را بهکارمیبرند که مخاطب نمیتواند بفهمد. در هر دو صورت معیار، که زبان هست از بین میرود. اگر بخواهی شعرت مخاطب داشته باشد و باقی بماند، در حد خودت نه در حد حافظ، در حد خودمان، باید با یک زبانی کار کنیم که حداقل مخاطب رودرروی ما متوجه بشود. این کشش را داشته باشد که وقتی شروع میکنی، مخاطب حداقل در ذهن خودش همراه با خوانش ما شعر را ادامه بدهد با ما، حداقل بشنود. طوری شروع نکنیم که در ذهن خود بگوید: اینکه خیلی قدیمی است، شبیه فلان است یا هر چیزی که اصلا گوش نکند یا اینکه طوری شروع کنیم و الفاظی بهکارببریم که مخاطب هیچی نفهمد، نه فضای شعر را بفهمد و نه زبان شعر را و از این نظر هم بگذارد کنار. حرفی که ما اینجا میزنیم، این است که اگر میخواهیم با مخاطب ارتباط برقرار کنیم، چون شعر مال مخاطب است، اگر نباشد میشود مثل دفتر خاطراتی که همه مینویسند، برای خودشان نگهمیدارند و هیچ فایدهای هم ندارد، اصالت هنر برای مخاطب است، مخاطب باید درکی از این مسئله داشته باشد، حداقل از نظر من این زمانی میتواند مفید باشد که مخاطب بتواند با شعر ما زندگی کند. اگر توانستیم کاری کنیم که زبان ما را بفهمد، خواه ناخواه تا حدی شعر ما بالا میآید، ماندگار میشود. اگر بیشتر هم پیشرفت کرد که چه بهتر اگر هم نه از وقوف در نقطة صفر در کپیکاری رها میشود. حرف این است. حرف این نیست که مثلا کلاسیک گفتن الان خوب نیست. ممکن است خیلی هم کار تمرینی خوبی باشد. اما برای ارائه شدن یک کار، به نظر ما زمانش گذشته. حالا این پیشنهاداتی که میکنند، آقای منزوی یا امینپور، از این مرز رد شدند. اینها الان زبان معیار شعر هستند.
سیدهانی رضوی: الان از هر کتابفروشی در انقلاب میتوانید یک کتاب از حسین منزوی بگیرید. چون قیصر یک مقداری شعرش نزدیک میشود به شعر آیینی و یک خط فکری خاصی را دنبال میکند، فعلا نه. زبانش هم مدرنتر از منزوی است. منزوی یک مرحله زبانش فخیمتر است. انواع و اقسام شعر هم دارد. عاشقانهها و غزلهای فلسفی خیلی قوی دارد. منزوی را بگیرید و بخوانید و تفاوت را خودتان احساس کنید.
حبیب دانشور: در مورد شعر شهریار من نفمیدم چه گفتید.
مهدی شادکام: گفتم شما که گفتید شهریار، منوط هست به شعرهای حافظ که با فضا و وزن شعر حافظ شعر گفته، ایرادی بر شهریار وارد نیست. او هم علاقهای به حافظ داشته و گفته. شما هم اگر علاقهای به شعر شهریار دارید میتوانید بگویید.
سیدهانی رضوی: شهریار خیلی مدرنتر از حافظ است. میشود چیزهایی را پیدا کرد در شعر شهریار که نشان میدهد شاعر امروز است.
نیره سلیمی: یک شعر برای انیشتین گفته بود.
سیدهانی رضوی: بله
انیشتین پا فروتر نه جهان عقل را طی کن...
شعر نو هم هست. مثلا
از زندگانیام گله دارد جوانیام
شرمندة جوانی از این زندگانیام
کاملا زبان مردم امروز است. زبان فخیم خیلی سنگین نیست. شعرهایی هم دارد که کاملا همان سبک را دنبال کرده. همان پیشنهاد ایشان، محمدعلی بهمنی، شاعر شنیدنی ست را بگیرید و حسین منزوی.
نظرات ()
تهران
اصلا بحث بهانه نیست
اگر از خیابانهایی که با یک
باران بند میآید
متنفرم
[...]
57
با همین دستها
که از مچاله کردن تاریخ
مشت شدهاند
[...]
سیدهانی رضوی: اسم شعر 57 است؟
علی اسداللهی: بله.
سیدهانی رضوی: کی گفتید؟
علی اسداللهی: تقریبا شش ماه پیش.
نیره سلیمی: به نظر من اسم شعر را خیلی صریح انتخاب کردید.
علی اسداللهی: در این مجموعه کلا هفت تا شعر هست:
1332، 1342، 1357، 1376، 1388
سیدهانی رضوی: این شعر به 88 هم میتوانست نزدیک باشد.
نیره سلیمی: نه. چون پاچۀ شلوارشان گشاد بوده.
سیدهانی رضوی: میگوید یادآور آن روزهاست برایم.
نیره سلیمی: ترانههای فرهاد.
نیره سلیمی: به نظرم اگر عنوان شعر را تغییر بدهید که کمی مبهمتر شود زیباتر میشود. چون شما اول شعر دارید میگویید که در شعر چه چیزی است.
علی اسداللهی: یک چیزی هم هست. حالا این شاید الان اینجا صدق نداشته باشد اما اگر شما روی شعر اسم نگذارید و برای مجوز بفرستید، ممکنه مجوز ندهند. من یک شعر دارم اسمش را گذاشتهام پینوشه. این اسم را اگر بردارم 100درصد میدانم که مجوز نمیگیرد.
نیره سلیمی: به نظر من خیلی خوب شعر را تمام کردهاید. اما اگر خلاف عقربههای ساعت بود، بهتر نبود؟
یزدان تورانی: آن طور، عقب میرفت. این میخواهد گذر زمان را برساند.
نیره سلیمی: این هم دارد میگوید تاریخ را جور دیگری حدس بزنی. برگردد به عقب و تاریخ را حدس بزند.
علی اسداللهی: حدس زدن در فال هم انجام میشود. قهوه چون آینده را میآورد...
نیره سلیمی: این را در ذهن من تداعی نکرد اما جالب بود.
سیدهانی رضوی: قهوه را نباید هم بزنند.
علی اسداللهی: قهوۀ فال را؟
سیدهانی رضوی: بله.
علی اسداللهی: ما میزنیم. ما شمالیها میزنیم.
سیدهانی رضوی: میگویند تکان ندهید و هم نزنید.
مجید اسطیری: من در مورد این کار 57 یک چیزی میخواستم بگویم. یک وجه عینی در کارهای علی هست که معمولا خیلی قشنگ از آب درمیآید. اینجا که: تو آنقدر دست به عصا گرفتهای، که عنکبوتها در مشتت لانه کردهاند، این را یا من الان نمیفهمم و اگر بیشتر دقت کنم بفهمم، اما فکر میکنم اگر موریانهها بود، آن وجه عینی بیشتر رعایت میشد. چون اگر این دست به عصا باشد، مسلما مشت دیگر جایی برای لانه کردن عنکبوتها نخواهد داشت. صرفا دارم وجه عینیاش را در نظر میگیرم. ولی اگر موریانهها باشد، موریانه جایش در چوب است. میتوانند در این چوب بالا بیایند و این مشت را تسخیر کنند.
نیره سلیمی: یادآور داستان سلیمان هم هست.
مجید اسطیری: بله. آن هم اضافه میشود.
نیره سلیمی: یعنی یک مردهای است که فقط یک مجسمهای از آن باقی مانده.
سیدهانی رضوی: من عنکبوت را بیشتر دوست دارم.
علی اسداللهی: من یک سوال دارم. موریانه آن حالت سکون عنکبوت را نشان میدهد؟
نیره سلیمی: نه. این هم نکتۀ جالبی است. عنکبوت گذشت زمان را بیشتر نشان میدهد.
سیدهانی رضوی: من عنکبوت را بیشتر دوست دارم.
مجید اسطیری: گوشههای این سقف ممکن است بعد از شش ماه تار عنکبوت ببندد اما برای اینکه این در موریانه بزند شاید باید پنج یا ده سال بگذرد.
سیدهانی رضوی: موریانه هم میتواند بزند اما بستگی به چوبش دارد. موریانه میتوان یک ساله بخورد.
نیره سلیمی: ولی شعر جالبی بود. 88 را هم بخوانید.
88
نمیترسم از بغض
حتی اگر بیرحمانه گرفته باشد گلویم را
[...]
سیدهانی رضوی: موافقم که قبلی قویتر بود.
علی اسداللهی: این در کتاب اصلا نیست. خیلی هم تحتالجو است.
سیدهانی رضوی: خیلی تحتالجو است. دقیقا.
علی اسداللهی: دو سه سطرش را حذف میکنم حتما. بیرحمانه گرفتن گلو را دوست داشتم عینک دودی. شاید این دو تا را بردارم.
حبیب دانشور: ولی خوبیاش این است که برای مردم گفته، نه برای هنرمندان. یک مقدار هم سبکتر است و خیلی سطح بالا و سنگین نیست.
سیدهانی رضوی: به درد الان میخورد.
علی اسداللهی: ما سایت زدیم با دوستان. یک سری شعر از حافظ موسوی و شمس لنگرودی گرفتیم. داشتم یک بررسی میکردم روی این شعرها، کلا شعرها شتابزده ست. شعر حافظ موسوی را میخوانید، دقیقا شعر، شعر یأس است. در این یک ماه مدام فضا عوض شده.
سیدهانی رضوی: امید شده باز یأس شده.
علی اسداللهی: آفرین. شعرهای هفتۀ اول را میخوانید فوقالعاده اعصابخوردکن است. هفتۀ دوم تغییر میکند، هفتۀ سوم همین طور. چندین شعر در این چند هفته خواندهام، بعد از نماز جمعهها که فضا عوض میشود، شعرها هم تغییر میکنند. خیلی جالب است. . هر لحظه فضا عوض میشود، جالبیاش هم همین است. شما دقیقا میتوانید شعرهای هفتۀ اول را مقایسه کنید با شعرهای بعد از کودتای 28 مرداد. پارامترها یکسان است. نالیدن از حاکم و احساس یأس. یک خورده میآیید جلوتر، فضا عوض میشود.
سیدهانی رضوی: مرغ آمین نیما هست بعد میآید بعد میرسیم به زمستان اخوان و...
علی اسداللهی: دقیقا زمستان را میخواستم مثال بزنم. شمس لنگرودی میگوید:
ببین چه آرام سر بر بالش میگذارد
آن که پول خون تو را میگیرد
نان حلال میخورد.
فضا دقیقا فضای یأس است. شعرهای بلند، فرمهای یکسان. خوبیاش این است که خیلی سریع تغییر میکند.
نظرات ()
بچهی بازیگوش سرنوشت
دکمهی ماشین حسابو غلط زد
معلم اخموی ما بعد ازون
مشق کلاس عشقمون رو خط زد
زیبای خفتهمون لباشو دوخته
پری دریا صدفو فروخته
بزک بمیر! بهار کجا بود؟
بمیر
شکوفهی همه درختا سوخته
ابر سیاه فقط سیاهی داره
بارون نداره! جاش تباهی داره
دریا همهش قیر و لجن گرفته
فقط مغازههاس که ماهی داره!
خیابونا بوق و فلز می فروشن
ساختمونا آسمونو گرفتن
جایی برا کبوترا نمونده
کلاغا هم از این حوالی رفتن
غیرت پهلوونا نم کشیده
بهتره مردونگی هر چی کم تر
برهنگی مایهی احترامه
هر کی برهنهتره محترم تر
دود و دروغ شده همه شهرمون
هیشکسی کاری به کسی نداره
انگار نه انگار که یه روز میخوندیم
یه دستمون سیبه یکی اناره
آهای درختای ستم کشیده
پاشین پاشین وقت گل بهاره
آهای شکوفههای خوشبوی یاس
پاشین پاشین بهار بشه دوباره
بگین یکی آفتابو بیدار کنه
بگین یکی یه دسته نور بیاره
صدا کنین ماهی که پشت ابراس
بگین بیاد با یه سبد ستاره
وقت نداریم یالا بیدار شین از خواب
یالا همه شهرو چراغون کنین
سفید بپوشین همه مثل خورشید
دیو دروغو یالا بیرون کنین
آب بزنین صورتای خمودو
بگین یکی اذون بگه
سحر شد
بگین یکی بیاد نماز بخونه
بگین بیاد
بیاد
سیاهی در شد
بیاد دلا رو وا کنه با اسمش
بگین بیاد بهارو پیدا کنه
آب زلال چشم آسمونو
نذر تب تن درختا کنه
بگین بیان خسته شدیم از این شهر
بگین بیاد
بیاد امید فردا
بگین بیاد دستمونو بگیره
بگین بیاد
بیاد دوباره مولا
شمسالدین هاشمی: احساس کردم که دارید گله میکنید همة چیزهای خوب شهر رفته اما یک جمله دارد که این نیست.
کلاغا هم از این حوالی رفتن، کلاغ نماد خوبی نیست. بدشگون است و خبر بد دارد، در شعر خوب نیست.
سیدهانی رضوی: بله. حق با شماست. به خاطر اینکه حتی جا نشد. میخواستم بگم حتی کلاغا هم رفتن.
شمسالدین هاشمی: کلاغا بار مثبت دارد.
زینب بهمن: آنقدر اوضاع بد است که حتی کلاغا هم رفتند.
شمسالدین هاشمی: حتی ندارد.
عاطفه مقیمی: هم معنی حتی را دارد.
سیدهانی رضوی: دوست داشتم بگویم حتی کلاغا هم... اما نشد. البته فکر میکنم ویراستار حذف میکند. حتی کلاغا هم، یا حتی را برمیدارد یا هم.
زینب بهمن: همان هم، حتی را دارد.
شمسالدین هاشمی: حتی را معنی میدهد اما بار مثبتش میچربد به بار منفیاش.
میرسالار رضوی: بخشهاییاش شبیه پریای شاملو بود.
سیدهانی رضوی: من تا حالا پریا را نخواندهام. فقط یک بار با صدای خودش شنیدم.
میرسالار رضوی:
دنیا مال ماست دیب گله داره
سپیدی روسیاس دیب گله داره
خیلی شبیه این بود. فکر کردم آن را خواندید بعد این را نوشتید.
سیدهانی رضوی: پریای شاملو را من یک بار با صدای خودش از نوار شنیدم.
حسین جنتی: همان کافی ست.
سیدهانی رضوی: یک بار سر قبرش یک نفر خواند. هر بار خودم نشستم که بخوانم دو صفحهاش را که خواندم دیگر نخواندم. نمیدانم چرا. با اشعار خیلی زیادی از شاملو ارتباطهای خوبی برقرار کردم اما با پریا نه. اما دخترای ننه را خیلی دوست داشتم.
حسین جنتی: البته من فکر میکنم این شعر شاملو از دسته شعرهایی است که مثلا اگر الان هانی رضوی اینجا میخواند بیرونش میکردند، چون شاملو نوشته شعر شده.
میرسالار رضوی: اصلا.
حسین جنتی: شاملو آنقدر شعرهای بهتر دارد که اصلا این را در نظر نگیریم به نفعش است.
میرسالار رضوی: به خاطرش دو سال افتاده زندان! در نظر نگیریم؟
شمسالدین هاشمی: به خاطر عقایدش بوده نه به خاطر شعرش.
میرسالار رضوی: عقایدش را در شعر بروز داده.
شمسالدین هاشمی: شاملو میتوانست در این مورد حرف بزند زندان هم بیفتد، میتوانست شعر نگوید.
عاطفه مقیمی: ولی در شعرهای محاوره این شعر شاملو فوقالعاده است.
شمسالدین هاشمی: در ذهن ما فقط همین چند بند اول جاافتاده، وقتی میرویم تا آخر...
حسین جنتی: ننه دریا بله اما پریا نه.
عاطفه مقیمی: این دو شعر، دو شعر برجستة شعرهای محاوره است.
حسین جنتی: این شعر نیست. جای بحث دارد. این نظر من نیست، خیلیها میگویند.
عاطفه مقیمی: من شنیدم به عنوان شعرهای محاورة برتر فارسی انتخاب شده.
حسین جنتی: شایعه هم کردند که برای جایزة نوبل هم کاندید شده.
شمسالدین هاشمی: دو بار!
عاطفه مقیمی: شایعه؟
حسین جنتی: آره شایعه است. من کارهای شاملو را خیلی دوست دارم ولی نه. آن هم شایعه بود، این هم شایعه است که یکی از بهترین کارهای محاوره ست.
میرسالار رضوی: شاعر عجیب غریبی است. خیلیها قبولش ندارند و خیلیها هم خیلی قبولش دارند. کلا دو حالت دارد، یا کلا میزنند زیرش یا...
حسین جنتی: شخصیت شاملو دوست داشتنی شد. یک وقت هست یک شاعر، شعرش خیلی شعر مرد است، یک وقت خودش خیلی مرد است. شخصیت شاملو خیلی محبوب شد. الان ما همه به شعر علاقه داریم و به خاطر علاقهمان هست که بحث میکنیم. بیرون کسانی که هیچ صنمی هم با شعر ندارند بپرسید : دو شاعر خوب را نام ببر، قبل از اینکه بگوید سعدی میگوید شاملو. بعد بگویی شعرش را بخوان میگوید: حفظ نیستم اما شنیدم شعرش خوب است.
شمسالدین هاشمی: شاید اصلا شعرش را نفهمد.
حسین جنتی: چون شنیده شاملو یک آدمی بوده که با رژیم مبارزه میکرده، ساز مخالف میزده، عقاید خاصی داشته. ما همه دنبال هر چیز مخالف هستیم.
میرسالار رضوی: این هم میتواند باشد.
حسین جنتی: یکی از دلایل بزرگ همین است. روی شاملو و بزرگ شدنش سرمایهگذاری شد. تاریخ را بخوانید میفهمید که خیلی رویش سرمایهگذاری شد. یکی روی شاملو یکی هم روی رضا براهنی. روی اینها سرماهگذاری شد برای اینکه چهرهسازی بشود. بله. از لحاظ ادبی و علمی هم بزرگ بودند. براهنی هنوز هم نظریههایش مطرح است.
میرسالار رضوی: شاملو خیلی آدم قویای بود. محمد قاضی بعد از اینکه شاملو شازده کوچولو را ترجمه کرد گفت: من تازه فهمیدم شازده کوچولو چیه.
شمسالدین هاشمی: این قدرت ترجمهاش را میرساند نه شعرش را.
میرسالار رضوی: میدانم اما از نظر علمی هم آدم بزرگی بوده. کلا آدم خیلی قویای بوده. سوادش بالاست. شاعر بزرگی است، خیلی هم بزرگ است.
حسین جنتی: فقط میتوانیم صبر کنیم ببینیم زمان با اینها چه میکند. ببینیم قیصرها میمانند؟ شاملوها میمانند؟
میرسالار رضوی: مخالف خیلی داشت. مشیری هم قبولش نداشت.
سیدهانی رضوی: به نظر من شاملو حداقل در اینکه یک گونة شعری را آورد به عنوان سپید و بزرگترین آدمش هم خودش شد، تا الان، مگر اینکه بعدا یک سپیدسرای خیلی بزرگتر بیاید، مثل اینکه نیما، بزرگترین شاعر نیمایی نشد با وجود اینکه شعر نیمایی را آورد. من نه نیما را بر اخوان برتری میدهم نه برعکس و نه دیگران. انقدر شاملو در سپید بارز است که دیگران اصلا به حساب نمیآید.
مجید اسطیری: قبول دارم حرفتان را. سایة شاملو خیلی روی سر شعر سپید ما سنگینی میکند. مقالهای از استاد جورکش میخواندم راجع به حضور مولف در متن، ایشان میگفتند ما در شعر سپید این روزگار خودمان حضور مولف در متن را خیلی میبینیم. آقای جورکش در آن مقاله گفته بودند که خیلی از شعرهای شاملو را میتوانستی بگویی راوی در این شعر دقیقا خود احمد شاملو با این مختصات و ویژگیهاست. این میراثی بود که به جا گذاشت در شعر سپید ما. بعد از او خیلی میبینیم که شاعرها، راوی شعر خودشان هستند در صورتی که نه تنها الزامی در این موضوع نیست، اصلا میتواند آفتی باشد. هر کسی آزاد است. میتواند همة شعرهایش را راجع به تجربیات و زندگی خودش باشد اما کسی هم نگفته که حتما این طوری باشد. اما این مسئله که حضور خود احمد شاملو در شعرش با ویژگیها و تفکرش خیلی پررنگ است میراثی شده برای ادامة مسیر شعر سپید که کماکان ما میبینیم. این یکی از مسائلی ست که نشان میدهد چه سایة سنگینی دارد روی سر شعر سپید.
سیدهانی رضوی: تشکر میکنم که راجع به شعر سپید صحبت کردید در حالی که من ترانه خواندم!
مجید اسطیری: اگر سپید هم کار میکنید، بخوانید.
سیدهانی رضوی: یک شعر سپید دارم اگر یادم بیاید میخوانم.
حسین جنتی: نمیشود کسی اصلا سپید نگوید.
سیدهانی رضوی: من یک سپید قابل ارائه دارم که جرات میکنم این سپید را بخوانم. از این نظر میگویم و گر نه زیاد نوشتم. هیچ کدامشان را خودم به عنوان شعر قبول ندارم. آلرژی دارم نسبت به شعر سپید. این یکی هم که میخوانم، خیلی شعر خوبی نیست.
آنقدر آلوده نیست صورتمان هنوز
که زدودن چرک از چهرههامان را
تیغ نیاز باشد
تیغهاتان را نگاهدارید در مشت
برای کشتن
در آن هنگام
که تنها
تنهایی ست
پاکی
شمسالدین هاشمی: تیغها را نگاهداریم برای کشتن چه کسی؟
سیدهانی رضوی: شما برداشت خودتان را بگویید. حرفهایتان را بزنید.
حسین جنتی: بعد از کشتن چه کسی تنها میماند؟ ضارب خودش تنها میماند. بعد پاک میشود؟
سیدهانی رضوی: از من در مورد شعرم توضیح نخواهید.
حسین جنتی: تکلیفمان روشن نیست.
سیدهانی رضوی: پس نظری که میدهید این باشد که تکلیف ما با این شعر روشن نیست.
حسین جنتی: من نظرم این است که ما میخواستیم پاک بشویم اما آنقدر هم آلوده نیستیم که به تیغ نیاز باشد. تیغت را نگهدار برای کشتن. برای زمانی که تنها تنهایی ست پاکی. وقتی بکشی خودت تنها میمانی برای همین تو پاک هستی؟ میخواهی برای پاک کردن خودت دیگران را بکشی؟ یک خورده شعر درهم است.
مجید اسطیری: تصویر اول شعر خیلی عالی بود، خیلی خوشم آمد. اینکه برای زدودن چرک از چهرهها به تیغ نیازی نیست. ولی اجرای اینکه تیغ برای کشتن، تیغ در خودش کشتن را مستتر دارد. از طرف دیگر نمیتوانم با همین شکلی که هست، سطر برای کشتن را حذف کنید اما شاید بشود این را طور دیگری اجرا کرد که به این شکل نباشد. به صورت موجزتری باشد. شاید هم بشود. اگر برای کشتن حذف شود شاید آنقدرها ضربة عمیقی به کار وارد نشود. چون برای کشتن یعنی دقیقا برای کشتن.
حسین جنتی: در مشت نگهداشتنش حل میکند قضیه را.
مجید اسطیری: این تیغ یک عنصر خیلی سنگین است در کار شما که چند سطر بالاتر کارکردش را نشان دادید که برای زدودن چرک از چهره است. مسلما برای زدودن چرک از چهره استفاده نمیشود برای کشتن استفاده میشود. شما آشناییزدایی زیبایی کردید اما به هر حال این، معنایی است که همیشه در تیغ مستتر است که برای کشتن استفاده میشود. شاید این برای کشتن بشود حذف شود یا اگر نخواهید حذف کنید یک اجرای دیگری بشود که این برای کشتن به صورت یک جملة کاملا از آن سطر و جمله بیرون نیاید، الان کاملا بیرون است.
سیدهانی رضوی: من نظر شما را در مورد این شعر نشنیدم. میخوانم تا بگویید بعد خودم توضیح بدهم و سوالات ایشان را پاسخ بدهم.
نیره سلیمی: فکر میکنم برای کشتن را اگر حذف میکردید بهتر بود. چون خیلی صریح میکند شعر را. اگر تیغ را نمیخواهید برای زدودن چرک بهکار ببرید پس برای چه میخواهید؟
شمسالدین هاشمی: تاثیرگذارتر میشود. یعنی آماده نگهدار.
نیره سلیمی: تیغ برای کشتن است. این حشو دارد.
سیدهانی رضوی: حالا من توضیح میدهم. به من کمک بدهید که چه چیز باعث شده اشتباه کنم. من دو کارکرد از تیغ دارم. یکی تیغ ریشتراشی است که برای زدودن چرک از چهرههاست و تیغ دوم تیغ جنگ است که شمشیر یا خنجر است که برای کشتن است. تنها تنهایی ست پاکی منظورم این است که هر کسی خودش را پاک میداند و دنبال هر دو نفر مقابل است. برای همین میگویم که من آنقدر آلوده نیستم که تو بخواهی با تیغ الان این کار را انجام بدهی. آن را نگهدار برای زمانی که واقعا به جایی برسیم که آلودگی به حدی رسیده که باید طرف مقابل را بکشید نه اینکه اصلاحش کنید.
حسین جنتی: تفاوت این دو تیغ آنجا که میآید در مشت متمایز میشود.
سیدهانی رضوی: اسم شعر اصلاح است. شاید اگر اسم شعر را بدانید کمک کند.
مجید اسطیری: اسم، کد اضافهتر است برای کشف معنای دوم چون من اصلا ذهنم سمت آن موضوع نرفت.
سیدهانی رضوی: اصلاحات بود اول بعد به پیشنهاد دوستان کردمش اصلاح.
شمسالدین هاشمی: که ایهام داشته باشد.
سیدهانی رضوی: بله.
شمسالدین هاشمی: ولی من فکر میکنم اگر برای کشتن حذف شود، همان اول که میخوانیم فکر میکنیم تیغ اصلاح است. ولی وقتی میگوییم در مشت، یعنی اینکه اینها حتی برای اصلاح هم از تیغ غیر معمول استفاده میکنند.
سیدهانی رضوی: قدیم همین طور بوده.
شمسالدین هاشمی: الان قدیم نیست. شما هم وقتی الان دارید این شعر را این طور میگویید هدفتان چیز دیگری است.
سیدهانی رضوی: من راجع به این شعر خیلی فکر کردم. کارکرد تیغ یکی این است که اصلاح انجام و یکی این است که بکشد و فعلا بهتر است که اصلاح انجام بدهد نه اینکه بکشد چون هنوز آلودگی آنقدر نیست که طرف مقابل بگوید: من پاک هستم تو مظهر آلودگی هستی، این یکی هم بگوید: من پاک هستم تو مظهر آلودگی هستی پس یکی از ما باید زنده بماند و پاک باشد. با توجه به مجموعة این چیزها معلوم میشود که من حتی نتوانستم 10درصد از آن چیزی که فکر کردم را برسانم.
شمسالدین هاشمی: شاید آخرین جملهها: تنها تنهایی ست پاکی نتوانسته برساند اما بقیهاش خوب بود. شاید اگر حذف شود راحتتر برساند.
سیدهانی رضوی: حالا باز هم با حذف شدن موافق هستید؟ اگر اسم شعر هم اضافه شود.
مجید اسطیری: فقط میخواهم بگویم که قسم میخورم اگر اسمش را میگفتید متوجه منظورتان میشدم منتها الان احساس شرمندگی کردم که کار شما را نتوانستم آنقدری که لازم بود کشف کنم. ولی به هر حال تیغ دوم تیغ است. یعنی شمشیر. پس میشود گفت صحبتهای ما برای حذف شدن برای کشتن به جای خود باقی است.
عاطفه مقیمی: این طوری که شما گفتید تیغ اصلاح تداعی میشود. اگر برای کشتن را حذف کنیم وقتی تیغ را در مشت بگیرید که به خودتان آسیب میرسانید. پس آن برای کشتن لازم است. وقتی دارد در مورد اصلاح صورت صحبت میکند آدم آن تیغ را تصور میکند بعد وقتی در مشت میگیرید آدم احساس میکند باید همان تیغ باشد.
حسین جنتی: دیگر اینقدرها هم داغون نیست که تیغ در مشت بگیرد.
نیره سلیمی: این به ذهن من هم رسید چون وقتی تیغ با صورت به کار میرود دیگر شمشیر به ذهن نمیآید.
مجید اسطیری: فیزیکی هم بخواهیم برویم سراغ این قضیه ماشین دارد خود تیغ را نمیگیرند در مشت.
عاطفه مقیمی: این طوری میشود ماشین ریشتراشی نه تیغ.
نیره سلیمی: در هر صورت در این شعر تیغ، معنی شمشیر نمیدهد. وقتی میگوید برای کشتن نگهداری یعنی رگ طرف را بزنی و بکشی. زدودن چرک از صورت را که با شمشیر انجام نمیدهند.
مجید اسطیری: اتفاقا من اولش که لذت بردم به خاطر همین بود که برداشتم این بود که آشناییزدایی شده.
سیدهانی رضوی: تیغ در ادبیات ما به معنی شمشیر است.
نیره سلیمی: نه. به معنی تیغ صورت هم هست. در بوستان آمده:
به جرمی که کرده ست بزرگیش کم
نهادند حالی سرش در شکم
همین تیغهایی که الان هست قدیم هم فلزیاش بوده و در سلمانیها استفاده میشده که سرش بسته میشده.
سیدهانی رضوی: در زمان بوستان را نمیدانم ولی من دارم که با شمشیر و خنجر مو را میبریدند. خصوصا در شرایط بدوی که آمادگی برای اصلاح نبوده، محلی برای این کار نبوده. داریم که ابیعبدالله که میرسد به فرات و بحث جنگ پیش میآید، موهایش را در فرات خیس میکند و با شمشیر میزند. اولا که نشان میدهد چقدر بلند بوده موهایشان که برای اینکه بتواند راحتتر بجنگد، موهایش را خیس میکند، با شمشیر میزند و سرش را میبندد. اصلاح با شمشیر وجود داشته.
نیره سلیمی: به هر حال چیز معمولی نبوده. معمول، استفاده از قیچی است. آن کار برای ضرورت بوده.
مجید اسطیری: بعضی اسمها در متن کارکرد دارند و واقعا در متن هستند و فقط آن بالا نوشته شدهاند به عنوان اسم. این کار شما اسمش به همین شکل است.
سیدهانی رضوی: من شخصا اسم را جزو شعر میدانم. خصوصا در سپید اسم جزو شعر است. مرگ ناصری یا آیدا در آینه یا چلچلی را اگر از روی شعر بردارید چقدر به شعر ضربه میخورد!
مجید اسطیری: همیشه نه اما خیلیها این طورند.
نیره سلیمی: به هر حال نامگذاری شعر یک چیز کاملا معاصر است. قدما این کار را نمیکردند.
نظرات ()
آغوشم را به سوی موجها میگشایم
شاید فرجی شود...
حسین جنتی: من اول یک چیز دیگر شنیدم، یکه خوردم.
آغوشم را به سوی موجها میگشایم
شاید بَلَمی شوم
بعد کلی حرف آمد در ذهنم.
سیدهانی رضوی: خب راجع به بَلَم بگو!
حسین جنتی: بَلَمی که در قسمت قبلی شکست، برگشت من هنوز داشتم به همان قایق فکر میکردم.
شمسالدین هاشمی: چون جاهای دیگر آنقدر فرج بهکاررفته که همان در ذهن ماست. چون من شعرهام قایقیه است! زیاد در مورد دریا و قایق شعر میگویم، انتظار واژۀ دیگری داشت.
آغوشم را به سوی موجها میگشایم
شاید... یک چیز دیگر! اگر یک کلمۀ دیگر بود شاید بهتر مینشست.
حسین جنتی: اولین بحث، بحث کوتاهی این شعر است. یک زمان هست که شعر اطناب دارد و میگوییم که تا اینجای شعر حرف شاعر، زده شده. یک وقت آنقدر کوتاه است که نمیدانیم چه کنیم. یک جایی هست سه نقطه میگذاریم یعنی بقیهاش را خودت حدس بزن!
میرسالار رضوی: و دیگر هیچ!
سیدهانی رضوی: طرح مینویسید کلا شما همیشه؟
عاطفه مقیمی: نه. اما کوتاه مینویسم.
حسین جنتی: پس یکی دو تای دیگر بخوانید شاید معلوم شود باید با این چکار کرد.
عاطفه مقیمی: الان حضور ذهن ندارم.
علی نعمت: من منتظر بقیهاش بودم. بعد که فهمیدم تمام شده تا یک دقیقه دنبال معنیاش میگشتم. شاید شما چون بیشتر شعر شنیدید یک مضامین خاصی میآید در ذهنتان اما ما باید بگردیم. مثلا معنی فرج را پیدا کنیم و حدس بزنیم چه معنیای دارد.
سیدهانی رضوی: به چه کشفی رسیدید؟
علی نعمت: اینکه میخواسته غرق شود.
زینب بهمن: من هم منتظر ادامهاش بودم. فرج را هم از این ستون به اون ستون فرجه، گرفتم.
سیدهانی رضوی: مرگ نگرفتید؟
زینب بهمن: نه.
شمسالدین هاشمی: من هم مرگ نگرفتم. احساس کردم یک اتفاقی در دریا افتاده و زده به دریا شاید یک فرجی بشود.
حسین جنتی: خوب بود. اما شما را باید منگنه کنند به کتاب.