خورشید و ماه را در یک خط قطار کن
یک آسمان ترانه به پایم نثار کن
با آبرنگ شعر بیا در میان باغ
رنگی بزن به بوم و زمستان بهار کن
از ابرها برای غزل قافیه بساز
هر بیت را تمام به یک چشمه سار کن
بر روی واژههای «سحرگاه» و «برگ گل«
وزن و ردیف «شبنم» و «مه» را سوار کن
رقص سپید گلها را در میان باد
همراه با ترانة یک جویبار کن
هنگام رقص شاپرکان بر سر درخت
شاباشی از شکوفه سیب و انار کن
نقاش - شاعری تو در این شعر و باز هم
شعری بگو و باغ مرا بی قرار کن
فرخ حاجیعلی: نقاشی خیلی قشنگی کرده بودند. کاملا یک منظره جلوی چشم آدم میآورد.
سیدهانی رضوی: زمستان بهار کن برای من کمی مشکل بود که نتوانستم ارتباط برقرار کنم. یک را میخواهد.
فرخ حاجیعلی: با یه ویرگول کارش راه میافتد!
سیدهانی رضوی: بوم سفید است، رنگی بزن به بوم و زمستان را بهار کن که را جا نشده.
احسان پرسا: شما وقتی میخواهید یک بیتی را بگویید، اول تکلیف خودتان را با آن بیت مشخص کنید، بعد به نتیجه برسید، بعد خودتان را قانع کنید و اگر قانع شدید بیت را بگویید. من با زمستان بهار کن قانع نمیشوم. اول شما میگویید آبرنگ شعر. پس ما اینجا با شعر سروکار داریم نه آبرنگ. بنابراین سراغ بوم نباید برویم. شعر را روی بوم نمینویسند. کاری که شما کردید و شعر را روی بوم آوردید، توجیهش را نیاوردید. بنابراین من توجیه نشدم. این اتفاق در سایر تصاویر هم افتاده و خیلی جاها تکرار شده. من فکر میکنم خیلی شعر شادی ست. خیلی خوشحال شدم از شنیدنش. واقعا حس بهار را آدم منتقل میکند ولی تصاویر زیاد، دلیل بر خوبی کار نیست. بیشتر آدم باید تصاویر قوی بدهد. یک تصویر قوی میتواند کار 100 تصویر قشنگ را انجام بدهد.
حسین جنتی: حالا چرا اینقدر شاد؟ آدم خوب نیست در این شرایط اینقدر خوشحال باشد.
نیره سلیمی: مال چند ماه پیش است.
حسین جنتی: آهان چند ماه پیش خوشحال بودید، خب اشکال رفع شد!
سیدهانی رضوی: آقای پرسا! ایراد دوم شما کاملا وارد است. من اضافه میکنم به مجموعة ایرادهایی که این شعر دارد و آن اینکه تصاویر متعدد دارد. منتها مسئلهای که شاید باعث تصاویر متعدد شده همین بیت پایانی است که نقاش - شاعری تو در این بیت. وقتی این نقاش - شاعر شد، یعنی این دو را در تمامی ابیات ترکیب میکند. بنابراین آنجا آبرنگ و شعر وقتی میآید، رها شدن شعر را هم با خودش میآورد. یعنی بوم، زمستان است و در بقیة ابیات هم دیده میشود.
رقص سپید گلها را در میان باغ
همراه با ترانة یک جویبار کن.
ترانه که شعر را میآورد که با شعر و نقاشی بهار را یک جا کند. این خلاصة شعر است.
احسان پرسا: قبول دارم اما آن بیت آدم را قانع نمیکند.
شمسالدین هاشمی: فکر میکنم خواننده یا شنونده انتظار دارد که قوت آبرنگ شعر بیشتر از توصیف باشد. من فکر میکنم در این شعر بیشتر توصیف بوده تا قدرت شاعر و اینکه شاعر خودش تصاویر را بسازد. گاهی ممکن است تصویر بسیار ساده باشد اما آنقدر زیبا از آن تصویر درست میکند که مخاطب لذت میبرد. این شعر زیبا بود بیشتر به این دلیل که توصیفها همان بود. شاباش و گل و جویبار، همة اینها در طبیعت هست. آن طوری که شعر باید آبرنگیاش را نشان میداد و اشراف و مهارت را نشان میداد که خلاقیت خاصی را میطلبد که چیزی درست میشد غیر از چیزی که همه میبینند و همه برداشت میکنند، به جز ترانة جویبار و شاباش، من چیز خاصی ندیدم.
فرخ حاجیعلی: چرا اتفاقا خوب تصویر را نقاشی کرده بودند. من با آقای پرسا واقعا موافقم.
شمسالدین هاشمی: این تصاویر هستند.
فرخ حاجیعلی: هدفش همین بود.
شمسالدین هاشمی: کسی ممکن است از یک کلبه یک تصویر بسازد که آدم لذت میبرد.
فرخ حاجیعلی: اصلا هدف شعر این بود که نقاشی بکند.
حسین جنتی: مثلا همان شعر کلبهای که آقای رضوی خواندند خیلی زیبا بود.
سیدهانی رضوی: مال سیاوش کسرایی است.
برنمیشد گر ز بام کلبهها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیآورد
ما چه میکردیم در کولاک دلآشفتة دمسرد
حسین جنتی: دیگر توصیف از این قشنگتر؟
احسان پرسا: من یک توصیه به همة دوستان دارم البته ببخشید جسارت است، وقتی که به قول آقای سیرجانی، یک مصرع به ذهن آدم میرسد، اتفاقی که میافتد که من این شعر را ادامه بدهم یا ندهم، بهتر از آدم با خودش مرور کند. مثلا همین جوری که یک بیت به ذهنش میرسد ببیند این شعر به چه قافیهای منتهی میشود. خودش را به دردسر بیندازد به خاطر این شعر یا نه؟
حسین جنتی: ارزشش را دارد یا نه؟
احسان پرسا: گاهی قافیهها یک بیت زیبا میدهند اما وقتی میخواهید ادامه بدهید میبینید که در یک دردسرهای وحشتناک میافتید یا در زبان سنتی گیر میکنید. این قافیة شما »...ار کن« همین اتفاق برایش افتاده بود. شاید تصاویری که شما آفریدید خیلی قشنگ بود اما همچنان گرفتار کهنگی قافیه و ردیف بود.
فرخ حاجیعلی: از محتوا که بگذریم یک جا بود که از نظر وزن عروضی ایراد داشت. یکی بیت اول که رایی آمده بود که به جایش باید هجای کوتاه میآمد.
سیدهانی رضوی: ماشین عروضی ما میگوید درست است. میشود مستفعلن مفاعلن مستفعلن فع.
کمیل قاسمی: از نظر موسیقایی چه دارید که بگویید؟
حسین جنتی: یک سری قواعد داریم که اگر بخواهیم دقیق اجرا کنیم و روی کاغذ هم درست درمیآید، گوش آدم را اذیت میکند.
سیدهانی رضوی: همین را داشتم میگفتم. گفتم مگر اینکه منظور آقای حاجیعلی همان باشد که من گفتم. اختیارات شاعری که اجبارات خواننده است.
فرخ حاجیعلی: اینکه ایشان استفاده کردند سکته است. حالا اینکه این سکته قشنگ نشسته یا نه، به گوش مخاطب است.
نظرات ()
چشم گذاشتم
که پیدایتان کنم
وقتی زیر آوار پنهان شدی
از قایم شدنها و موشکها
بیزار شدم
***
وقتی مرز مشترک لبهایمان
فنجان است
تجاوز به مرزهای تو
طعم قهوه را شیرین میکند
داوود ولیزاده: اول این را بگویم که من میدانم قایم باشک درست است.
مهدی شادکام: کار دوم راست کار آقای پرسا بود.
احسان پرسا: در مورد کار اول، ضمیر جمع برای چه بود؟ من نفهمیدم. کار خیلی قشنگ است و این ضمیر اگر پیدایت شود خیلی راحتتر میشد.
سیدهانی رضوی: من مخالفم.
احسان پرسا: شاید منظور شما تعداد بیشتر بوده به خاطر موشک. این جمعی که بکار میبرید موشک را توجیه میکند اما میزان عشقی که در کار تزریق شده را خراب میکند. شما دارید خیلی عاشقانه از یک کسی که زیر آوار است صحبت میکنید ولی وقتی این را جمع میبندید اولا یک فاصلهای احترام میگذارید که این فاصله زیاد جالب نیست. ثانیا متوجه خواهیم شد که در آن موشکی که برخورد کرده چند نفر مردند، نه یک نفر و عشق شما به یک نفر کمرنگ میشود.
سیدهانی رضوی: وقتی آقای شادکام گفت کار دوم راست کار احسان بود، میخواستم بگویم کار اول راست کار من بود. من لذت بیشتری از شعر اول بردم. شعر اول اصلا لیریک نیست. مثلا وقتی یک نفر یک شعری میگوید برای درگذشتگان بم، یک جمعی هستند که از دست رفتهاند. وقتی یک جایی که موشکی خورده و یک فاجعة جمعی رخ میدهد -چون هر چقدر شعر اجتماعی میشود من لذت بیشتری میبرم. سلیقة شخصی است. هر چند که مجموعة اشعار من 99.9 درصدش عاشقانه است، شعر اجتماعی را خیلی دوست دارم. خصوصا شعر اجتماعی این شکلی که واقعا ؟ دارد.- من خیلی لذت بردم. آقای ولیزاده چون شما گفتید قایم باشک، خواستم بگویم همین قایم موشک هست. یعنی موش کوچولو. اسم این بازی این است نه قایم باشک. در روزنامه سه تعبیر برای این گذاشته بودند. یک نفر نوشته بود قایم باش + ک یعنی قایم شدنک. یک نفر دیگه گفته بود: قایم با شَک چون شک داریم که نمیدانیم کسی که دنبالش میگردیم کجاست و تعبیر سوم هم همین قایم موشک بود که موش میرود سوراخ و قایم میشود. اینها را نوشته بود و نتیجه گرفته بود که قایم باش + ک درستش است. در حالی که یکی از استادان دانشگاه تهران که اسمش یادم نیست، گفته بود که همین قایم موشک درست است. این ایهامی هم که شما درست کردید باید بگوییم که از انواع جناس است.
فرخ حاجیعلی: جناس مرکب است.
سیدهانی رضوی: جناس تجزیه است. جداست. قایم موشک کنار هم نیست پس جناس تجزیه است.
احسان پرسا: در مورد کار دوم، تجاوز اصلا دلنشین نیست. پدر شعر را درآورده!
مهدی شادکام: با تمام قشنگیاش.
احسان پرسا: خیلی قشنگ است اما یک مقدار شاعرانهتر میتوانست باشد.
حسین جنتی: حمله هم خوب نیست.
میرسالار رضوی: شعر را خشن میکند.
فرخ حاجیعلی: دستبرد؟
حسین جنتی: باید یک چیزی باشد که در عالم واقع هم مورد نداشته باشد.
داوود ولیزاده: چه کلمهای بهتر از این؟ من دایرة واژگانم خیلی محدود است چون تازه شعر را شروع کردم.
احسان پرسا: اتفاقا خیلی شعرتان قشنگ است به خاطر همین گیر میدهند، چون حیف است. خودتان هم وقتی میخوانید و میرسید به کلمة تجاوز خودتان منزجر میشوید. تجاوز بار خیلی منفیای دارد. در واژههای نظامی بار خیلی منفی و خیلی محکومی دارد، در واژههای اجتماعی خیلی منفی است، اصلا مثبت نیست این واژه. شما کاری که میکنید خیلی موجه است.
حسین جنتی: یعنی باید دوست داشتنی باشد.
مهدی شادکام: در فضای معاشقه چنین چیزی خوب نیست.
حسین جنتی: میتوانید عبور بگذارید.
فرخ حاجیعلی: اگر قبل از فنجان لبه بیاید به نظرتان زیباتر نیست آقای پرسا؟
سیدهانی رضوی: آقای پرسا! شما دوست دارید شعر مؤدبانهتر باشد؟
احسان پرسا: نه. من میگویم کلمة تجاوز بار منفی دارد.
سیدهانی رضوی: خب این بار منفی هست در شعر.
احسان پرسا: نه نیست.
مهدی شادکام: نه نیست.
شمسالدین هاشمی: از دخالت خوشش میآید. از خدایش است که شیرین بشود.
مهدی شادکام: تجاوز از بار عاطفی کارش کم کرده.
حبیب دانشور: منظور از فنجان لب نیست که به شکل دایره درآمده؟ یعنی فنجان استعاره از لب باشد.
مهدی شادکام: به نظر من خیلی دور از ذهن است.
فرخ حاجیعلی: تجاوز با شیرین شدن یک تضادی را بهوجود آورده، چون تجاوز کار تلخی است، تضادی بهوجود آمده که به نظر من قشنگش کرده. اگر من بودم دست به تجاوز نمیزدم.
سیدهانی رضوی: ببین تصویر این است که دو نفری دارند یک قهوه میخورند. پس فنجان یک شیء سوم است پس نمیتواند استعاره از لب باشد.
حبیب دانشور: تجاوز را که میآورد میتواند شخص سوم را حذف کنید و رودررو باشد. شیرینی هم که در آخر است.
داوود ولیزاده: من متوجه نمیشوم.
مهدی شادکام: در کار شما سه پارامتر وجود دارد. نفر اول، نفر دوم و فنجان. ایشان از جمع میپرسند که آیا ممکن است مد نظر شاعر این باشد که فنجان را حذف کنند از شعر، پارامتر سوم بشود لب که به صورت یک فنجان تصور شده؟
احسان پرسا: نه. این طور نمیشود تصور کرد.
نظرات ()
ناز ابرویتان که با اخمش، میکند با نگاه من بازی
اخم، یعنی که عاشقی امّا ...ظاهراً دلخوریّ و ناراضی
مثل هر پنجشنبه آمدهام تا به خواجه تفألی بزنم
نیمکتهای حافظیه مرا، میبَرَد تا خیالپردازی:
صورتت روی شانهام انگار، حسّ سرلشگری به من داده
ماه، جای ستاره میبندد، شانههای لباسِ سربازی
گرچه سرباز سادهای هستم، با تو اسکندرم، نمیبینی؟!!
حکم کن تا دوباره در تاریخ، تخت جمشید را براندازی
دست روی سرم بکش بانو!! ...نمرة دو به من نمیآید!!!
باز در گوش من بخوان: »یک روز قول دادی که مرد میسازی!!«
حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده
تا تو برگردی و مرا از پشت، توی عکس خودت بیندازی
خواجه!!! شاخه نبات یعنی این، امتحان کن ببین چه شیرین است!!
طعم لبهای دختری بعد از صرفِ فالودههای شیرازی
□
رنگ پیراهنِ مرا در باد... قدّ و بالای سبزتان میبُرد
راست قامت بمانی ای شیراز!!! تا به این سرو ناز مینازی
سیدهانی رضوی: یک مقدار به تصویر این بیت دقت کنید:
حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده
تا تو برگردی و مرا از پشت، توی عکس خودت بیندازی
فرخ حاجیعلی: وقتی میافتد عکس خودش از بین میرود و در عکس او میافتد.
حسین جنتی: خودش در آب حوض.
سیدهانی رضوی: تا تو برگردی و مرا در حوض... وقتی برمیگردد دیگر عکسش در حوض نیست. بحث آرزو است که اگر کسی بتواند پشت به حوض بکند و سکه را درست وسط حوض، قسمتی که آب از درون حوض فواره میکند بیندازد، آرزویش برآورده میشود.
فرخ حاجیعلی: نه. شما تصور کنید کنار حوض ایستادید و کسی از پشت میآید و شما را پرت میکند داخل حوض. مسلما شما میافتید در عکس او، عکس خودتان که دیگر باقی نمیماند.
سیدهانی رضوی: قصه این است که تا تو برگردی و مرا از پشت توی عکس خودت بیندازی، این عکس خودش نیست. این طوری است که سکه را میگیرند و برمیگردند. آقای سیرجانی شما به همین خرافه نظر داشتید یا نه؟
رضا سیرجانی: بله کاملا. فقط یک چیزی را بگویم گرچع که درست نیست دفاع کنم، آن چیزی که میافتد منم نه سکه.
سیدهانی رضوی: بله. مرا از پشت توی عکس خودت بیندازی.
حسین جنتی: مرا از پشت. درست شد.
سیدهانی رضوی: پس تا تو برگردی چیه؟
حسین جنتی: برگردد سمت حوض این را از پشت بیندازد.
رضا سیرجانی: من دست مخاطب را باز میگذارم هر چه خودش دوست دارد برداشت کند. بعضی میدانند و بعضی نه.
نظرات ()
عاقبت آفتاب را کشتیم
پاکی خاک و آب را کشتیم
از حقیقت فرار می کردیم
صورت بی نقاب را کشتیم
طعم کابوس را پسندیدیم
دلخوشیهای خواب را کشتیم
زیر سم سیاه شعر سپید
شور اشعار ناب را کشتیم
مثل صفین با ورق پاره
وارثان کتاب را کشتیم
مست خمهای بی نشان زمین
آسمان شراب را کشتیم
قهر پروردگار ماند و دعا؟
واژه مستجاب را کشتیم!
اژدهای کسوف محض شدیم
عاقبت آفتاب را کشتیم
احسان پرسا: به نظرم شعر ناب را در مقابل سپید قرار دادن ستم است. باید چیز دیگری میگفتی در مقابل سپید. البته شاید شما روی این قضیه تأکید دارید که شعر یا باید ناب باشد یا سپید که این موضوع دیگری است. اگر نظرتان این باشد من قبول دارم شعر را.
حسین جنتی: ولی زیر سم سیاه شعر سپید قشنگ است! در بیت صفین انگار چیزی جا افتاده. مثل اتفاقات جنگ صفین، چون خود صفین که کاری نکرده.
میرسالار رضوی: میرساند.
مهدی شادکام: به نظر من متبادر میکند.
شمسالدین هاشمی: ورقپاره و وارثان کافی است.
حسین جنتی: صفین یک منطقه است نه؟
احسان پرسا: بله. اما به معنی آن جنگ هم هست.
فرخ حاجیعلی: ما به اسم یک جنگ میشناسیم.
رضا سیرجانی: شعر خیلی کم اتفاق و خطی بود. یک مسیری طی میشد و هیچ اتفاق خاصی نمیافتاد غیر از یکی دو ضربة کوچک.
مهدی شادکام: یعنی یک شعر ساده بدون هیچ تصویر خاصی.
رضا سیرجانی: به نظرم بهرهبرداری خوبی از قافیههای تکراری نشده بود.
مهدی شادکام: گرههای ذهنی را ندارد. یک غزل خوب، غزلی است که وقتی داریم در ذهنمان تداعی میکنیم باید قلابهایی داشته باشد که ما به چنگ بیاوریم و گیر کنیم در ذهنمان که برگردیم و تداعی کنیم. الان چیزی که به نظر من در این کار میتواند یک قلاب بندازد در ذهن و گیر کند بیتی است که صفین دارد. آن تنها بخشی است که در ذهنم رسوب میکند، باقی شعر عبور میکند و رد میشود و میرود. میتوانم بعدها فکر کنم که آقای رضوی یک شعر داشت که در آن یک صفین بود. اینکه به گونهای باشد که شعر را برای من به حالتی دربیاورد که این شوق را در من بهوجود آورد که این شعر را حفظ کنم، این طور نبود.
حسین جنتی: این، معنیاش راه پیدا کردن بین مخاطب است. چه عام چه خاص.
مهدی شادکام: این کار، این را برای من بهوجورد نمیآورد.
سیدهانی رضوی: در مورد چیزی که آقای سیرجانی گفتند خواستم از ایشان بپرسم منظورشان کل قوافی است؟
رضا سیرجانی: نه. بعضی قافیهها انتظار آدم از شعر را میبرد بالا. منظورم از قافیه، بهرهبرداری از قافیه است. ولی بعضی قافیهها مثل شروع یا پایان شعر...
مهدی شادکام: شروع و پایان که یکی است.
سیدهانی رضوی: مستجاب؟
رضا سیرجانی: آفتاب. ببین مثلا -حالا شخصیت آدمها با هم فرق دارد- ولی اگه بیت اول شما به ذهن من میرسید من این شعر را ادامه نمیدادم. چون حس میکردم خیلی عادی است. مگر اینکه بدانم بعدش چه میخواهم بگویم.
مهدی شادکام: شاید به نوعی شعر وارد مبحث شعارزدگی میشود. عاقبت آفتاب را کشتیم. حداقل توقع هست که حالا که ما این کار را کردیم حالا چی؟ حالا که این طوری شد آن طوری شد، دعای مستجاب را کشتیم، حالا چی؟
احسان پرسا: قبول ندارم. به نظر من این کاری که ایشان انجام دادند یک عزاداری کامل است. در یک عزاداری کامل انتظار یک فرمول وجود ندارد.
شاعر سرش را انداخته پایین و دارد بدبختیهایش را میشمارد.
مهدی شادکام: بحث سر این است که چون مصرع اول و آخرش یکی است میافتد در یک دور. شعر در یک دایرهای میافتد که غیر از آن تکرار ندارد.
احسان پرسا: این یک عزاداری است.
رضا سیرجانی: وزنش هم کوچک است و مدام میگردد.
احسان پرسا: این هست. این را هم قبول دار در مورد قافیه که جز در یک مورد، کار نکشیدید. قافیهها تکراری بود و شما هیچ تلاشی برای کار کشیدن از آنها نکردید.
حسین جنتی: ردیف هم جان نداشت آنها را با خودش بکشد. کشتیم. ردیف خیلی قدرتی نداشت. هیچ قافیهای تکراری نیست مگر اینکه خوب استفاده شود.
نیره سلیمی: یک شعر دیگر ایشان داشتند با همین قافیه و ردیف مُرد.
ای شب هنوز منتظری؟ آفتاب مُرد
مضمونش خیلی شبیه این شعر بود.
سیدهانی رضوی: یک شعری بود:
هی شب هنوز منتظری؟ آفتاب مُرد
راجع به ردیف نکتهای بگویم خصوصا که مسئلة عزاداری مطرح شد، در عزاداری ما چه میگوییم؟
مهدی شادکام: وای! وای!
سیدهانی رضوی: وای وای چی؟
احسان پرسا: کشتند!
سیدهانی رضوی: کشتند. مسئلة این عزاداری این است که ما یک عزاداری داریم که در آن میگوییم کشتیم.
مهدی شادکام: یعنی واقفیم به اینکه چه کردیم.
احسان پرسا: این، کاری نمیکند در شعرت.
سیدهانی رضوی: من اول گفتم عاقبت آفتاب را کشتند.
احسان پرسا: این، چیزی که الان داری میگویی خیلی قشنگ است ولی در شعرت نیست.
سیدهانی رضوی: بعد از اینکه رسیدم به اینکه عاقبت آفتاب را کشتیم هست قضیه، ردیف را عوض کردم. برخی از ابیات هم دست خورد.
رضا سیرجانی: وقتی که اینقدر راحت بشود ردیف را عوض کرد، شعر جواب نمیدهد.
سیدهانی رضوی: اگر ابیات بلند بود قطعا نمیشد. خیلی اشعار کوتاه هستند که میشود ردیفشان را عوض کرد. خصوصا وقتی کوتاه باشند.
نظرات ()
درگیر جنگ تن به تنام با تنی که نیست
دارم شکست میخورم از دشمنی که نیست
با سینهای که محض دریدن سپر شدست
دل میدهم به خنجر اهریمنی که نیست
جا مانده نیمی از بدنم لابهلای مَرد
بر سینههای بیضربان زنی که نیست
طعم بلوغ بوی تو را میچشم هنوز
از شهد و شبنم گل پیراهنی که نیست
من شکل سوّم تب تنهاییام تو ام
تصویر کن خطوط مرا خواندنی که نیست
نقاش من مسیح مشوّش بِکِش مرا
روحی نزول کرده درونی تنی که نیست
حسین جنتی: طبق معمول غزلهای شما، این کار هم بسیار زیبا بود. بیت اول فوقالعاده بود. یعنی اگر بخواهیم تعریفی از مطلع بدهیم میتوانیم بگوییم با استناد به غزل آقای امید رسولی مطلع باید چنین باشد. ولی من فکر میکنم داشت پیشزمینهای در من ایجاد میکرد که من در یک فضای دیگری دنبال بقیة شعر بگردم، بعد رسیدم به جاهایی که من را نبرد. با شنیدن این مطلع انتظاراتم از بیتهای بعد چیزهایی در حول و حوش همین مطلع بود. فکر میکنم مضمون مطلع با مضمون بقیة بیتها نزدیکی زیادی نداشت.
فرخ حاجیعلی: اتفاقا من تقریبا با نظر شما مخالفم. چون وقتی میگوید درگیر جنگ تن به تنام با تنی که نیست، یعنی اون نیست. فضا مشخص است که عاشقانه است.
احسان پرسا: نه مشخص نیست. من فضای عاشقانه ندیدم.
حسین جنتی: من فضا را عاشقانه نمیبینم. اتفاقا فضا یک فضایی است که نمیدانم چه اسمی رویش بگذارم اما هر چه هست عاشقانه نیست. مطمئن باشید.
فرخ حاجیعلی: اتفاقا به نظر من عاشقانه است.
حسین جنتی: من میگویم فضا، در مابقی شعر، فضایی نیست که بیت اول ایجاد میکند.
مهدی شادکام: یعنی قدرت مضمونی بیت اول را ندارد.
حسین جنتی: نه. اصلا اگر هم قدرت مضمونی داشته باشد، مضمونش با مطلع همخوانی ندارد. من انتظار داشتم اصلا عاشقانه نشود. با این بیت دنبال یک شعر شاید اجتماعی میگشتم.
فرخ حاجیعلی: ولی به نظر من عاشقانه است.
سیدهانی رضوی: به نظر من هم این طوری نیست.
احسان پرسا: من بیت من شکل سوم را خیلی دوست داشتم به خاطر واجآرایی که داشت. علاوه بر اینکه سخت به مضمونپردازی مشغول بوده، بدیع را فراموش نکرده.
حسین جنتی: مثلا راجع به همان بیت من فکر میکنم قافیه با همخوانی ندارد. ایشان میگویند خواندنی که نیست، یعنی قابل خواندن نیست ولی فکر میکنم یک خواندن باید باشد.
نیره سلیمی: قدما این »ی«ها را قافیه نمیکردند ولی الان خیلی مشکلی نیست.
حسین جنتی: ولی ضربه میزند. تنی که نیست، دشمنی که نیست، بعد خواندنی که نیست. به گوش زیبا نیست. حالا درست است که میگویند یک بار باشد اشکالی ندارد اما به شرط قدرت مضاعف.
فرخ حاجیعلی: ولی کار خیلی خوبی میکردند که نمیآورند.
سیدهانی رضوی: بعضی شعرها هست که هر چقدر »ی« عوض شود آدم احساسی نمیکند.
فرخ حاجیعلی: میشود یک مثال بزنید؟
سیدهانی رضوی:
سکوت، قهر طبیعت، سقوط، ویرانی
کجای فاجعه هستیم؟ فصل پایانی
نگفته بودم و این بار هم نه خواهم گفت
چروک خوردهام از این سکوت طولانی
دروغ در شریان محلهها جاری ست
و نقش بسته به دیوارهای سیمانی
نوشته: مثل تگرگی نوشته: منجمدی
تو که طراوت سیال، مثل بارانی
اینجا شد ضمیر.
تو یک نهاد جوانی درون خانة ما
تو عضو آخر مجموعة درختانی
ولی بریدهای از جمع خانوادة خویش
چه زود پر شدی از سرکشی و عریانی
شد مصدر.
شبی که حادثه بر جاده حکمفرما بود
زدی به جادة شبپوش رو به ویرانی
درختها همگی التماس میکردند
که عوض آخرمان را، خدا! نسوزانی
ضمیر.
درون سینة من رعد و برق میغرید
دوباره عشق تویی، تو شبیه طوفانی
به آسمان دعا شاخههایمان نرسید
رسید صاعقه و سوختی به آسانی
حسین جنتی: من فکر میکنم باز هم مشخص است.
سیدهانی رضوی: همین جوری »ی«ها تغییر میکند.
فرخ حاجیعلی: یعنی شما اصلا تو ذوقت نمیزند؟
حسین جنتی: شما خیلی محکم میگویی اصلا احساس نمیشود، اما احساس میشود.
سیدهانی رضوی: بله احساس میشود اما آدم را اذیت نمیکند. حساسیت را بگذارید کنار که الان میخواهید به »ی«های این شعر گوش بدهید. من خودم معتقدم قدما اشتباه میکردند که میگفتند حتما باید اینها مثل هم خوانده بشود و یک »ی« موصول به قافیه باید باشد.
نیره سلیمی: البته طرز تلفظ قدما هم با ما فرق داشته.
سیدهانی رضوی: با وجود اینکه این اعتقاد را دارم به شعر آقای رسولی ایراد دارم. برخی از اختیارات شاعری هیچوقت نباید تبدیل به اجبارات بشوند. یعنی نباید اجباری بشود بر دوش خواننده. گاهی اختیار شاعر تبدیل شده به اجبار خواننده که بنده خدا 20 بار باید شعر را بخواند که بفهمد وزن شعر چیست و چطور باید شعر را بخواند. این طوری نه. ما اختیار داریم که برخی کارها را انجام بدهیم اما همه چیز به شرط جا افتادن مطلب باشد.
حسین جنتی: من گفتم، همه چیز آنقدر باید محکم باشد که وقتی شما از اختیار استفاده میکنید مشخص باشد که از اختیار استفاده نکردید و تصور نشود که اشتباه کردید.
فرخ حاجیعلی: ولی مشخصا در این کار »ی« اذیت میکرد در کنار قافیههای دیگر.
میرسالار رضوی: بیتی که قافیه زن بود، به بیتهای قبل ربطی نداشت.
سیدهانی رضوی: من متوجه معنی آن بیت نمیشوم، اگر کسی میفهمد برای من توضیح دهد.
کمیل قاسمی: فکر میکنم مشکل اینجا باشد که دو جایگاه وجود دارد. یکی در سینههای بیضربان زنی که نیست، یکی هم لابهلای مرد. من وقتی میخوانم جا مانده نیمی از بدنم، نیمی از بدن یک زن و مرد میبینم، بعد .... یعنی شما یک جایگاهی انتخاب کردید و نیمی از یک کس دیگر انتخاب کردید و درست شده ولی نیم دیگر را جایگاه عوض کرده. جایگاه مناسبش را پیدا نمیکند. یعنی نیمی از مرد، زن است ولی جامانده نیمی از بدنم که میگوید مشخص میکند، لابهلای مرد. این خوب است. ولی در مصرع بعدی، جایگاه بعدی را نمیآورید که مشخص کنید چطوری میشود. میگویید بر سینههای بیضربانی زنی که نیست.
فرخ حاجیعلی: اتفاقا آورده.
کمیل قاسمی: نه. ما در مصرع اول یک نیمة پنهان، یک نیمة گمشده را کشف میکنیم، بعد نیمة دومش، جایگاهی پیدا نمیکند.
حسین جنتی: اسمی از نیمة دوم نمیآید.
کمیل قاسمی: نیمة دوم خلاصه میشود در سینههای بیضربان زنی که نیست.
سیدهانی رضوی: فضای شعر به من این اجازه را نمیدهد که بخواهم شعر را اروتیک تعبیر کنم. اما حتی اروتیکترین تصویر را هم بخواهم تطبیق بدهم، نمیتوانم روی واژهها بچینم. اصلا معلوم نیست چه میگوید. من تصور این است که بر سینههای بیضربان زنی که نیست، یعنی یک جسد مرده.
کمیل قاسمی: من فکر میکنم ادامهاش این طوری میتواند باشد
جا مانده نیمی از بدنم لابهلای مرد
نیم دگر...
این طور باید بشود چون ما منتظر نیم دیگری بودیم که نیامده. همان نیم بر سینههای بیضربان است. یعنی ما فقط در مورد همان نیمة پنهانی که هیچ کشفی نشده میشنویم.
سیدهانی رضوی: بر سینههای بیضربان زنی که نیست، من تصور این است که شعر، سر و ته سروده شده. یعنی اول جسد است بعد به واسطة قافیه که زن بوده، در مصرع اول مرد آمده که این دو را به هم چفت کند.
مهدی شادکام: دارید توجیه میکنید.
سیدهانی رضوی: این توجیهی است که من برای بیت پیدا میکنم. والا هر چقدر میچرخم در بیت هیچ چیز پیدا نمیکنم.
کمیل قاسمی: من فکر میکنم در مصرع چهارم شعر، دل دادهام خیلی بهتر است.
سیدهانی رضوی: با سینهای که محض دریدن...
کمیل قاسمی: من با این محض هم مشکل دارم. شعر شما خیلی شعر قشنگی است. برای همین نمیتوانم بگذرم، فکر میکنم بقیة دوستان هم همین طور باشند. میخواهند شعر در ذهن خودشان توجیهپذیر باشد. چون این را میخواهیم حداقل بیت اولش را برای خودمان بخوانیم، ولی ابیات دیگر اگر در ذهنمان آمد برای خودمان حداقل توجیه شده باشد. من در مصرع سوم، این محض را فکر میکنم عیب دارد و دل دادهام.
سیدهانی رضوی: یعنی
با سینهای که محض دریدن سپر شده است
دل دادهام به خنجر اهریمنی که نیست
کمیل قاسمی: یعنی چی محض دریدن؟
فرخ حاجیعلی: محض یعنی فقط برای اینکه...
سیدهانی رضوی: فقط برای اینکه از بین برود. پارادوکس درست کرده است.
حسین جنتی: یعنی میدانم که چنین چیزی اتفاق میافتد. خوب است اتفاقا.
فرخ حاجیعلی: محض خوب است.
سیدهانی رضوی: نه من محض را خوب نمیدانم. محض فولکلور است. عامیانه است. مثلا محض رضای خدا.
فرخ حاجیعلی: میتوانید پیشنهاد بهتر از محض بدهید؟
سیدهانی رضوی: باید ساختار کلی را عوض کنم. نمیشود پیشنهاد بدهم.
کمیل قاسمی: نمیشود پیشنهاد داد.
حسین جنتی: صِرف.
سیدهانی رضوی: اگر بخواهم پیشنهاد بدهم کل بیت را برمیدارم و دوباره شعر را میگویم. چون دوباره گفتن شعر خیلی راحتتر از اصلاحش است. این را بارها گفتهام.
حسین جنتی: چقدر هم خوب میشود اگر با آن مطلع این شعر را دوباره بگویند با توانایی عظیمی که دارند.
نظرات ()
از به خون خفته سرداری در میدان نبرد
یکی کلاهخود و سپر برداشت
دیکری شمشیر آبدیده و خنجر
من
فریاد برداشتم از حنجرهاش
میرسالار رضوی: میشود حنجره نباشد؟
حسین جنتی: استفاده از المانهاست. میگوید حنجره که ما را به کجا ببرد!
شمسالدین هاشمی: جناس ساخته با خنجر که در ارتباط با شمشیر و کلاهخود است.
حسین جنتی: ژانر شعر را مشخص میکند.
احسان پرسا: من مخالفم. حنجره اضافه است. بدون حنجره شما سلاحها را مشخص کردید آخرین نفر هم خودتان هستید که فریاد میزنید، تمام شد، دیگر لزومی نداره از حنجره را بگویید. تازه از حنجره قشنگ هم نیست.
میرسالار رضوی: حنجره یک چیز ظاهری است. میشود از اعماق وجود باشد.
احسان پرسا: شما برای بقیه »از« آوردید؟ نیاوردید. چرا فقط برای خودتان آوردید؟
رضا سیرجانی: ایهام هم میشود. من فریاد برمیدارم.
حسین جنتی: فریاد برمیکنم داریم اما برمیدارم نداریم. فریاد برمیدارم همان برداشتن معنی میدهد، فریاد میکنم، فریاد می-زنم معنی میدهد.
حسین جنتی: ولی به نظرم کار خیلی خوبی بود. خیلی دوست داشتم.
احسان پرسا: کشف قشنگی بود.
حسین جنتی: شروع شعر ریتم حماسی دارد. به خون خفته سرداری، نه سردار به خون خفتهای. بعد پایان شعر که قرار است آن صحنه را ببینیم، فضا رمانتیک میشود، این فاصلة کوتاه از حماسی به رمانتیک، هنر شاعر را میرساند که تغییر ایجاد میکند در کلام. وزن حماسی میدان را با همان چند کلمه نشان میدهد بعد در قسمت دوم شعر یکدفعه رمانتیکش میکند بعد تراژیکش میکند. من فکر میکنم قدرت داشت در همین چند کلام. من فکر نمیکنم لازم باشد چیزی جابهجا شود.
نظرات ()
سیاهی دراز
چراغدان در دست
خاموشی فریاد میزند
راه تمام میشود
سیاهی دراز
چراغدان در دست
خاموشی فریاد میزند
حسین جنتی: هنوز دارم میگردم. مثل آلیس در سرزمین عجایب گم شدم. دارم فکر میکنم به رابطة لغات.
فرخ حاجیعلی: من هم اصلا نفهمیدم چی به چی شد.
حسین جنتی: خوب بود.
مهدی شادکام: ابتدای کارش یکی است. فقط بحث سر آن راه است.
حسین جنتی: راه تمام میشود لولا است.
میرسالار رضوی: این راه تمام میشود ایهام دارد.
سیدهانی رضوی: توضیح ندهید اجازه بدهید دوستان صحبت کنند. یک مقداری حرف بزنند، بعدش ببینیم شما نظرتان چیه راجع به شعرتان!
حسین جنتی: بذار ببینیم ما میفهمیم؟!
مهدی شادکام: به مرگ مؤلف قائل باشیم اینجا.
سیدهانی رضوی: نه. ما گفتیم مرگ مؤلفی نیستیم اینجا منتها بعد از اینکه بچهها حرف زدند توضیح بدهند.
شمسالدین هاشمی: این هم خب یک تصویر سیاهگونه است. فقط چراغدان در دست، سیاهی دراز، تصویری که در ذهنم میآید این است که سایة خودش باشد. وقتی چراغدان در دست آدم باشد سایة آدم گم میشود. به نظرم آمد که جلوی راه باید باشد که راه تمام شود. من نتوانستم ارتباط برقرار کنم بین چراغدان در دست، سیاهی دراز با قسمتی که راه تمام میشود.
حسین جنتی: احساس کردم منظور این است که سیاهی دراز، چراغدان در دست، خاموشی فریاد میزند، راه تمام میشود، دوبارة همة اینها تکرار میشود چون دارد برمیگردد. به بنبست میخورد در راهی که دارد میرود. فرض کنیم که به بنبستی میرسد در مسیر و باید برگردد، دوباره همه چیز برایش تکرار میشود. سیاهی دراز، چراغدان در دست...
فرخ حاجیعلی: صفت دراز از لطافت شعر کم کرده. دراز کلا صفت قشنگی نیست.
حسین جنتی: آدم برای سیاهی دوست دارد چیزی شبیه ژرف باشد.
سیدهانی رضوی: من از سیاهی دراز دو تا برداشت کردم. ما راه را در ابتدای شعر نداریم اما این سیاهی دراز، راه طولانی تاریک را به ذهن من آورد و با وجود چراغدانی در دست که داریم برای اینکه راه را روشن کند، باز هم خاموشی ست که فریاد میزند. چراغدان نماد روشنی است اما باز در نهایت خاموشی ست. بعد از اینکه این فرد مسیرش به پایان میرسد یعنی راه تمام میشود که بالاخره باید به مقصد رسیده باشد و نهایت قضیه روشنی است،
برنمیشد گر ز بام کلبهها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیآورد
ما چه میکردیم در کولاک دلآشفتة دمسرد
آنک آنک کلبهای روشن
روی تپه
روبهروی من
بالاخره به یک مقصد که میرسد، به روشنی میرسد. منتها اینجا بعد از پایان راه اگر بخواهیم مساوی رسیدن به مقصد بگیریم، باز در ابتدای راه هستیم. یعنی آن دوری که در مسیر ما هست اتفاق میافتد. حالا یا به تعبیر آقای جنتی به بنبست میخوریم که مجبوریم دوباره راه را برگردیم یا به تعبیر دیگر اینکه ابتدا و انتهای راه یکی است. چیزی که در گذشتهمان از این مسئله به عنوان یک مسئلة روشن و یک موضوع خوب داشتیم و تعبیری که در عرفان از آن بسیار استفاده شده که مثلا گفت:
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
یعنی تا به مقصد میرسم میگویند منزل بعدی و این تکرار میشود. یا مولوی که میگوید:
بینهایت محضر است این بارگاه
صدر راه بگذار، صدر توست راه
و در متأخرها
مقصد خود راه میتواند باشد
یا در شعر نشانی سهراب که مسیری راه میگوید و بعد در پایان شعر باز هم به مقصد نرسیدیم و باز باید بپرسی خانة دوست کجاست؟ تعبیر، همین مقصد خود راه میتواند باشد است. من همیشه این را یک تعبیر خیلی خوب و سفید میدیدم که زندگی همین است. زندگی آغاز و پایانش رفتن به سمت مقصد است. اگر پروردگار راه مقصر بدانیم ما هرگز به مقصد نمیرسیم. حتی وجود مبارک اشرف مخلوقات، حضرت محمد(ص) هم با آن مقصد نمیرسد و همیشه در این راه در حال حرکت است.
حسین جنتی: ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
سیدهانی رضوی: بله. اما این تعبیری که شاید دارد سیر معکوس و قهقرایی را دارد نشان میدهد که شاید ما معکوس میرویم و دور شدن از نور هم هیچ پایانی برایش نیست، هر چقدر آن راه را بروی و تمام بشود باز هم دور باطل است. در این باره هم باز شعرهایی داریم مثل کتیبة اخوان که:
کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند
و وقتی میگرداند باز همان را نوشته.
یا اسطورة پوچی سیزیف که صبح سنگ را میبرد بالای کوه، شب که میخوابد، سنگ در طول شب آمده پایین کوه دوباره صبح که از خواب بیدار میشود سنگ را قل میدهد میبرد بالای کوه و هر روز تکرار میشود. نماد پوچی است در اسطورههای یونانی. در شعر ایشان هم همین بود. من زیاد با دراز مشکل نداشتم چون برداشت طولانی کردم. گفت:
به سر رسید شب و داستان به سر نرسید
مگر فسانة زلف دراز میگویی
دراز کلمة شعری است. کلمهای نیست که از دید من شعری نباشد.
شمسالدین هاشمی: خاموشی هم اگر منظور تاریکی باشد، خاموشی بیشتر در مورد صدا به کار میرود.
مهدی شادکام: به چراغ برمیگردد.
سیدهانی رضوی: در تضاد با چراغدان، خاموشی جلوة خوشتری دارد. سکوت را هم در خاموشی داریم اما در تاریکی نداریم. چون خاموش بودن معنی ساکت بودن هم میدهد. مولوی که تخلص خود را خاموش یا خموش گذاشته برای همین است.
حسین جنتی: اما کلا شعر خوبی بود.
نظرات ()
جستجوی مرهم و درد شدیدی بیش نیست
امتحان کردیم این دنیا امیدی بیش نیست
با نسیمی گاه از چشمت میافتد پردهای
آن که چون سرو است میبینی که بیدی بیش نیست
آن که ما او را مراد خویش میپنداشتیم
دیدمش در سجده فهمیدم که مریدی بیش نیست
درهای؟ نه... رود غرّانی؟ نه... دیواری ست؟ نه...
بین ما با مرگ ای یاران وریدی بیش نیست
تا پذیرایی کنی تنها گریبان چاک کن
اینکه بر در می زند زخم جدیدی بیش نیست
تا حسینی بود می گفتی که باید فکر کرد
با که بیعت میکنی؟ اکنون یزیدی بیش نیست
فالگیری دید دستم و با اندوه گفت
آنچه میبینم در این میدان شهیدی بیش نیست
نیره سلیمی: به نظر من بیت آخر و یکی مانده به آخر را باید عوض کنید.
احسان پرسا: چرا بیت آخر را خواندی؟
سیدهانی رضوی: جابهجا کنید.
کمیل قاسمی: من هم با بیت آخر مشکل دارم مخصوصا مصرع اولش. اینکه فالگیر آمده و میخواهد نوید یک شهادت بدهد به نظرم نمیتواند خوب باشد.
نیره سلیمی: خیلی بیت قشنگی بود.
شمسالدین هاشمی: شهیدی بیش نیست، شهید را پایین میآورد.
حسین جنتی: نه. موافق نیستم.
سیدهانی رضوی: ارتباطی بین دره و رود غران است که بین رود غران و دیوار نیست. رود غران هم در همان دره رخ میدهد. دیوار یک چیز سومی است که ربطی ندارد.
حسین جنتی: وزن اجازه نمیداد سد بیاورم.
کمیل قاسمی: حداقل یک چیزی برای کشتار جمعی. دره برای کشتار نیست. من اگر جای شما بودم خیابان میگفتم. این فاصله باید با چیزی پر شود که تهدید به مرگ کند. دره و رود نمیشود.
حسین جنتی: میکند.
کمیل قاسمی: من میگویم دره و رود این طور نیست.
سیدهانی رضوی: دره میشود.
حسین جنتی: میافتید پایین. رود غران هم میبرد.
کمیل قاسمی: اگر این طوری باشد همه چیز این طوری است. ولی باید چیزی باشد که تداعی مرگ کند. من اگر جای شما بودم خیابان، طناب، چیزی که مرگ را تداعی کند میآوردم.
حسین جنتی: آنها که شما میگویید فاصله را تداعی نمیکند.
سیدهانی رضوی: بیت دنبال قافیه میدود.
شمسالدین هاشمی: یک قافیة خوب پیدا کردید.
سیدهانی رضوی: به نظر من قافیة خوبی نیست.
کمیل قاسمی: من فکر میکنم شما زیاد فاضل نظری میخوانید.
حسین جنتی: نه من خودم حسین جنتیام. من اصلا کاری به فاضل نظری ندارم.
کمیل قاسمی: مراد و مرید...
حسین جنتی: من کاملا مستقل هستم و سفت و سخت هم از استقلالم دفاع میکنم. بعضیها مقایسهام میکنند با فاضل نظری اما اصلا فکر نمیکنم قابل قیاس باشم.
کمیل قاسمی: قیاس نمیخواهم بکنم. بیت آخر مصرع اول را مشکل دارم. ما یک قداستی برای شهادت قائل هستیم. یک شعر شنیدم که میگفت
هوا چقدر زلال است
آدم هوس شهادت میکند
چنین چیزی. فالگیر در ذهن ما چیزی نیست که نوید شهادت به ما بدهد. من این طور حس میکنم.
نیره سلیمی: اگر قرار باشد شهید شود چرا با اندوه میگوید؟
احسان پرسا: من هم همین فکر را کردم.
حسین جنتی: چون شهیدی بیش نیست!
سیدهانی رضوی: بیت آخر باید بیت یکی مانده به آخر باشد.
احسان پرسا: بله. باید جایشان را عوض کنید. خیلی قشنگ بود.
مهدی شادکام: بله آن بیت باید آخر باشد.
سیدهانی رضوی: من در مورد ورید میخواستم بگویم آن آیة بسیار محکم و معروف و نحن اقرب الیه من حبل الورید پشتش هست که اینجا ما تبدیل شده به مرگ و قشنگ نیست. خداوند است که فاصلهاش را با ما به حبل الورید مثال زده.
احسان پرسا: قضاوت اغراقآمیزی کردید.
کمیل قاسمی: اگر این شاعر مسلمان نبود باز هم همین فکر را میکردید؟
سیدهانی رضوی: در دایرة واژگانی زبان فارسی این لغت جا دارد؟
کمیل قاسمی: چرا جا ندارد وقتی میتواند در یک شعر به این خوبی استفاده بشود؟
نیره سلیمی: وقتی که ورید میآید آدم ناخودآگاه یاد آن آیه میافتد.
سیدهانی رضوی: ناخودآگاه ما که فارسیزبان هستیم و اتفاقا مسلمان هم هستیم، این لغت در زبان زرتشتیها که نیست، ورید از زبان عربی آمده و در زبان عربی هم این لغت در زبان محاورهشان بهکارنمیرود. چقدر هم این آیه مشهور است، ای کاش از آیاتی بود که کمتر مردم حفظ هستند. نحن اقرب الیه من حبل الورید که از معروفترین آیات کتاب الله هست، تا ورید را میشنوم، ناخودآگاه یادش میافتم.
کمیل قاسمی: شما میتوانید این طور بگویید که از نظر من این طوری است.
حسین جنتی: خب حالا چه اشکالی دارد؟
سیدهانی رضوی: اتفاقا در آن آیه هم بحث فاصله است.
کمیل قاسمی: نمیتوانم حرف شما را قبول کنم.
حسین جنتی: مطمئن باشید این بیت از آن آیه بیتأثیر نبوده ولی چه اشکال دارد وقتی که از آغاز خلقت بشر هر کس هر چیری دلش خواسته به خدا تبدیل کرده، اینجا این اتفاق نیفتد؟ در شعر که شاعر اختیار کلمات دستش است.
سیدهانی رضوی: متوجه حرفتان نمیشوم.
کمیل قاسمی: میگویند چه اشکالی دارد که مرگ چهرة دیگر خدا باشد؟
سیدهانی رضوی: خب این طور نیست.
کمیل قاسمی: این را شما دارید میگویید نیست. طبق آموزههای ماست که این طوری فکر میکنیم ولی شاعر این کشف را کرده. مثلا کسی که شوق دارد برای مرگ مثل حضرت علی(ع) آیا مرگ را هم خدا نمیبیند؟
سیدهانی رضوی: چرا. منتها حرف این است که در زندگی هم با خداست، این طوری نیست که بعد از اینکه بمیرد به خدا برسد.
کمیل قاسمی: بله ولی همین انسان از زندگی به تنگ آمده که دارد به مرگ فکر میکند.
سیدهانی رضوی: این، ربطی به اینکه بعد از مرگ به خدا میرسد ندارد.
کمیل قاسمی: وقتی که دارد زیبایی مرگ را به زیبایی خدا متصل میکند شما چرا مخالفت میکنید.
سیدهانی رضوی: نه. این توجیهی ست که شما دارید میکنید.
کمیل قاسمی: این زاییدة ذهن شماست.
سیدهانی رضوی: مرگدوستی و خدادوستی در کنار همدیگر اگر باشند، نمیتوانیم مثل ریاضی از دوستی فاکتور بگیریم و بگوییم پس مرگ مساوی خدا.
احسان پرسا: به نظر من کمی از آن آیه فاصله بگیرید.
سیدهانی رضوی: بیت دو تا چنگک دارد به آیه. یکی ورید یکی فاصله.
احسان پرسا: یک تصویر است. ورید را عربها به معنی سرخرگ میگیرند. چیزی که شما میگویید فقط در مورد هما حبل الورید است. همة رگهایی که سرخرگ هستند ورید میگویند. هر کسی سرخرگش را ببرد میمیرد. یعنی برای خودکشی باید ورید را کشت. قطعا این مسیری که ایشان ساختهاند هیچ اشکالی ندارد ولی اگر بخواهیم به آن تضمینپردازی مد نظر شما بپردازیم که به نظر من واقعا نکتة ریزی است، اینقدر ظاهر نیست که شما ظاهرش کردید، حرف شما درست است. ولی این تصویر کامل است، هیچ اشکالی هم به آن وارد نیست.
مهدی شادکام: اگر با این دقت نگاه نکنیم آیه را نمیآورد.
سیدهانی رضوی: برای من که آمد وقتی شنیدم.
احسان پرسا: من در مورد امید فکر میکنم امید بارش مثبت است و شما که آوردید منظورتان بار منفی است. من خوشم نیامد.
کمیل قاسمی: من فکر کردم ناامید بود.
احسان پرسا: میشود این مسئله هم متبادر شود اما شناختی که ما از امید داریم مثبت است.
سیدهانی رضوی: منظورشان امید صرف است.
فرخ حاجیعلی: با بیش نیست بار منفی گرفته.
احسان پرسا: بیش نیست دقیقا معنای منفی دارد و امید معنای مثبت دارد.
حسین جنتی: مثلا اگر الان امید داشته باشید که نوشدارو برسد و نرسد، امیدت چه بوده؟ امیدی بیش نبوده.
سیدهانی رضوی: امیدی بیش نیست یعنی امیدِ فقط امید. امیدی که به نتیجه نمیرسد.
نیره سلیمی: امید واهی.
رضا سیرجانی: امید وسیع است. امیدی بیش نیست درست نیست چون امید یک چیز وسیع است.
حسین جنتی: جستجوی مرهم را شما در نظر نگرفتید؟ دارم سؤال میکنم که ببینم چکار کردم. ببینید، جستجوی مرهم است. جستجوی مرهم هم امید است و درد شدیدی بیش نیست نتیجة این جستجو.
کمیل قاسمی: تا آنجایی که من شنیدم مثلا میگویند این چشمه نیست، سرابی بیش نیست. یعنی یک چیز منفی. اگر بگوید چشمه نیست، یعنی چشمه نیست اما میگوید اینکه تو میبینی چشمه نیست، سرابی بیش نیست. نوری که میبینی شبرنگی بیش نیست. یعنی چیزی متضاد مثبت اولی.
سیدهانی رضوی: امید واقعیت نیست.
کمیل قاسمی: ما داریم در لفظ شعر صحبت میکنیم.
سیدهانی رضوی: اتفاقا در مورد همان سراب. وقتی آدم سراب میبیند چه میشود؟ امیدوار میشود. با همان سراب میخواهم ذهنت را نزدیک کنم. وقتی آدم سراب میبیند امیدوار میشود اما این امید، امیدی بیش نیست. هیچوقت به نتیجه نمیرسد.
کمیل قاسمی: این را با همین تفسیرهایی که شما میگویید کاملا میشود قبول کرد اما وقتی شعر را روبهروی خود میگیریم مخاطب متوجه میشود منظور شاعر چیست ولی ما که خردهگیر هستیم و میگوییم که چه چیزی بهتر است، به نظر من به شعر لطمه میزند. نظر ما این است نه اینکه حرف شاعر را در ذهن ما متبادر نکند. حرف شاعر را ما میفهمیم ولی چیزی که دارد میگوید، به نظر من لفظ شاعرانهاش این، باشد بهتر است.
مهدی شادکام: بیش که میآید، خواه ناخواه بُعدش را منفی میکند. امیدی بیش نیست.
نظرات ()
سرانجام لمسم کردی
اما
با سرانگشتت
که بر سنگم نشست
***
نفوذ زنگار دکمههای فلزی
تا عمق تار و پود کولهپشتی روی دیوار
و قاب شکستة لبخند
که کم و بیش موهای سپید خود را
در آن میبینم
سالهای بی من و توست
که مرا میشکند.
فرخ حاجیعلی: طرحشان که به نظر من جای بحث زیادی ندارد. یک تصویر رو است و چیز جدیدی هم نبود که در موردش بحث کنیم.
مهدی شادکام: طرحشان از نظر کوتاهی و بیان یک تصویر، خوب بود.
حسین جنتی: به نظرم میشد از نظر نحوی بهتر گفته شود. لمسم کردی به لحاظ آوایی پسندیده نیست. بعد در ادامه میشد این طور باشد که: اما با سرانگشتی بر سنگی سرد مثلا.
فرخ حاجیعلی: اما هم نباشد.
حسین جنتی: بله. اما هم نمیخواهد. لزومی هم نداشت که با سرانگشت تو باشد. مشخص است.
داوود ولیزاده: سرانجام لمس شدم بهتر نیست؟
حسین جنتی: نه. آن طوری میشود مثل جسم بیجان.
داوود ولیزاده: بله ایهام دارد. این طوری بهتر نیست؟ هم لمس شده که بیجان است زیر سنگ است که اینجا تصویری که داده سنگ قبر است، هم لمس شده برمیگردد به لمس کردن آن معشوقی که بر سر مزار آمده. این دو تا معنی را میتواند برساند اگر لمس شده باشد.
مهدی شادکام: یعنی بشود
سرانجام لمس شدم
اما با سرانگشتت که بر سنگ نشست
حسین جنتی: فکر میکنم اگر مخاطبت غایب بود زیباتر بود.
مهدی شادکام: البته میتواند به این صورت نباشد. این نقد خیلی قدمایی که در شعرهای خیلی کلاسیک میشود که این کلمه را بردار به جایش آن را بگذار لازم نیست باشد. قبول دارم که طرح، پایهاش بر ایجاز است ولی خیلی طرحهایی کار شد که این قاعده در آنها رعایت نشد که حتما این اما را از اینجا برداریم و اتصال بین بالا و پایین را بگذاریم برای سپیدخوانی ذهن خواننده. ولی به نظرم میتواند در همین حالت هم به غیر از میم در لمسم که شما میگویید خوشآوا نیست، بند پایینش را میتوانیم بپذیریم که با این عبارت تصویر ساخته شود. میخواهم بگویم همیشه نباید این قاعده باشد که جملهبندی و طرز فکر شاعر را فدا کنیم که حتما ایجاز را بکار ببریم. به هر ترتیبی این قیچی را دستمان بگیریم و یک تکهاش را ببریم و بندازیم دور که حتما طرح باید ایجاز داشته باشد یا کوتاه باشد. این نظر من است. هر چند من خودم با آن امایی که در آن وسط آمده و دستانداز معنایی که ایجاد کرده خودم درگیر هستم ولی به نظرم غیر از میم آخر لمسم، کار خوبی است و میشود رویش تأمل کرد. تصویرش هم تصویر خوبی است. الزامی نداریم که بگوییم این تصویر تکراری است. چون خودشان هم اول گفتند که کار دفاع مقدسی است. خواه ناخواه در کارهای دفاع مقدسی تصاویر تکراری اجتنابناپذیر است، قمقمه و سنگ قبر و شقایق و لاله و غیره. وقتی که میخواهیم حول این تصاویر طرح بنویسیم یا شعر سپید بگوییم اجبارا اینها در کار میآیند.
حسین جنتی: البته هستند کارهایی از این دست و در این ژانر که از اینها استفاده نکردند و خیلی هم خوش نشستند.
مهدی شادکام: مثال دارید؟
حسین جنتی: اجازه بدهید ببینم پیدا میکنم.
مهدی شادکام: البته این مسئله هم هست در مورد طرح که آن ارائة تصویر اولویت دارد بر هر نوع نگارش.
داوود ولیزاده: من باز هم روی لمس شدم تأکید میکنم.
فرخ حاجیعلی: این خوب نیست که ما زیاد پیشنهاد بدهیم به کسی که یک اثری آورده و عرضه کرده. ما فقط میتوانیم بگوییم اینجایش ایراد دارد و آنجایش ندارد یا نظر شخصیمان را بگوییم. میتواند نظرمان را هم قبول نکند. جلسه اگر به این سمت برود شاید صورت خوشی نداشته باشد.
سیدهانی رضوی: من راجع به کلیات طرح میتوانم نظرم را بگویم که انتظارم از چیه. بعد از روی همان کلیات میتواند مشخص شود که نظرم راجع به این طرح به شکل خاص چی هست. من یک مقالهای در مورد طرح دارم که در جشنوارة بالی برای پرواز دادم. این جشنواره پنج سال است که دارد برگزار میشود به همت آقای احسان پرسا که مشخصا شعر کوتاه کوتاه از نوع طرح مد نظرش هست و صراحتا هم اگر طرح موزون باشد نمیپذیرد. بیایید برگردیم به اینکه طرح از کجا آغاز شد در ایران در شعر فارسی. اولین باری که کسی این اصطلاح را بکار برد آقای احمد شاملو در مورد شعری بکار برد که اسم آن شعر هست طرح. شعر معروفی که:
شب با گلوی خونین
خوانده است دیرگاه
دریا نشسته سرد
یک شاخه در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد میکشد...
شعر موزون است به صورت مشخص. از روی این شعر میتوانیم متوجه شویم که منظور شاملو از طرح چیست. طرح به همان اصطلاحی که در نقاشی برده میشود، اشاره دارد. طرح یک کاغذ کوچکی است که قبل از اینکه نقاش، یا برخی خطاطها که خطنقاش کار میکنند، تابلوی بزرگشان را کار کنند، با سیاهقلم یا مداد روی آن کاغذ کوچک طرح تابلوی بزرگشان را میکشند. بر اساس این، یک شعر کوتاهی که تعریف طرح بر اساس ناگفتة شاملو -چون شاملو که هیچوقت طرح را تعریف نکرده. وقتی گفته این طرح است، ما از رویش که نگاه میکنیم میبینیم این است- اولا که این شعر کوتاهی است که قابلیت تبدیل شدن به یک شعر بلند دارد. یعنی خلاصه شده و چکیدة یک شعر بلند است. این یک برداشت است و برداشت دوم با توجه به تصاویری که شعر شاملو دارد دقیقا یک طرح است. طرحی که قابلیت نقاشی دارد. این دو تعریف را از شعر شاملو میگیریم و میآییم جلو. میآییم جلو و میرسیم به شعر سپید که شعر رها میشود و آن چیزی که امروزه بین شاعران به طرح معروف است، شعری بسیار کوتاه است در حد یک رباعی یا دوبیتی یا حتی یک بیت است که ضربههایی را میزند که بر اساس ضربة پایانی بسته میشود و بنیان این شعر یکی از مهمترین آرایههای ادبی است که بیشتر از همه هم آرایههایی مثل تمثیل، جناس از نوع تام، ایهام و این چیزها است. اگر به طرحهای خوب نگاه کنیم میبینیم که بازیهای زبانی هستند که در ریشة اینها قرار دارند. مثلا
مترسک کلاه را برداشت
در مزرعه
یک کلاغ چل کلاغ شد
بنیان این طرح تمثیل است. یک کلاغ، چل کلاغ شدن و کلاهبرداری که رخ میدهد. مترسک که کلاه را برمیدارد، کلاغها میفهمند که آدم نیست و مزرعه را پر میکنند. این ایهامی که از یک کلاغ چل کلاغ درست کرده. یا مثلا
لطیفة کهنی ست مرگ
آن گونه که هر جمجمهای میخندد...
یا مثلا
شب که شد کلاغ خودش را گم کرد...
حالا میرسیم به جایی که بعد از اینکه طرحهای مختلف به دستمان میرسد -من یک دوره داور جشنوارة بالی برای پرواز بودم- مجموعة طرحها که به دست ما میرسد میبینیم ما با سه گونه طرح مواجهیم. یک گونه آنقدر بازی زبانی در آنها قوی میشود و اصلا فقط میرود به سمت بازی زبانی که بهتر است به آنها بگوییم کاریکلماتور. نزدیک میشود به کاریکلماتور که فقط بازی با زبان است و الفاظ. میگوید:
چه دادگاه بزرگی است
چکش را درست به عدالت میزنند
این استفاده از بازی زبانی است اما فاصله دارد از کاریکلماتور. اما بعضیها میرود به سمتی که طنز در آنها قویترند. بعضی از طرحها هم از این طرف بوم میافتند که نزدیک میشوند به داستانک. طرح یک داستان یا داستانک. این وسط ما باید فاصلهای را پیدا کنیم از کاریکلماتور تا داستانک که بتوانیم بگوییم طرح است. از دید من رباعیها میتوانند طرح باشند. لزوما نباید بگوییم که چون موزون یا مقفا شد دیگر طرح نیست. در شعر شما، مجموعهای که گفتم الان، مجموعهای که جمع بشود در کنار یکدیگر، المانهای بسیار زیادی کمک بکند، از زبان استفادة عمیق بکند، از مسئلة روایت و داستان استفادة عمیق بکند و شعریت خودش را هم داشته باشد. یعنی یک دستش به کاریکلماتور باشد که استفادۀ عمیق از زبان است و یک دستش به روایت باشد که محکم کند و این وسط هم شعر باشد. بالاخره ما انتظارمان از طرح، شعر است، نمیخواهیم کاریکلماتور بشنویم. برای همین در این شعر و بسیاری از طرحهایی که از دوستان دیگر هم میشنوم، انتظار من از طرح برآورده نمیشود. الان فقط ضربۀ پایانی را من حس میکنم: سرانگشتی که بر سنگی نشست. استفاده از ایهام، امکاناتی که زبان به دست ما میدهد، جناس و چیزهایی از این دست که ما داریم و استفاده از مسئلۀ روایت که یک طرحی از روایت باشد و به ما بدهد، این دو را چون در کار شما ندیدم، احساسم در مورد این طرح، احساس خوبی نیست. به عنوان یک شعر میپذیرم اما نمیتوانم بگویم یک طرح قوی است.
مهدی شادکام: دقیقا این مشکل از همین جا ناشی میشود که مرزهایش مشخص نیست. من سال 85 یک مقالهای در مورد همین موضوع نوشتم که روزنامۀ جامجم چاپ کرد، عنوانش همین بود: مرزهای مهآلود. مرز بین این دو مشخص نیست. یکی از مباحثی که در آن مقاله مطرح شده بود این بود که جریان طرحنویسی در ایران یک نوع گرتهبرداری از جریان هایکوی ژاپنی است. اصلا ورود طرح به مقولۀ شعر و ادبیات ایران از آن کتاب هایکویی که آقای شاملو ترجمه کرد شروع شده، ما پیش از این صبغهای در این مورد نداریم. عموما هم طرحهایی که کار شد به این صورت بود. ما الان داریم سعی میکنیم برای طرح چهارچوب مشخص کنیم، قاعده بنویسیم. ولی چیزی که ما به عنوان طرح شناختیم حداقل در دورۀ زایش اولیهاش در زبان فارسی، یک سری شعرهایی بود که هیچوقت فرصت کامل شدن پیدا نمیکردند یا مثلا یک عکسی که شاعر میتواند از یک موقعیت با کلماتش بگیرد. این هیچوقت به تکامل به آن معنا نمیرسید. ما در هایکوهای ژاپنی یک نمونه داریم که من همیشه مثال میزنم که میگوید:
آی دختران شالیکار
همه چیزتان گٍلی ست
جز آوازی که میخوانید...
این خیلی قوی و محکمی است. هم اندیشه دارد هم تمثیل دارد و خیلی خوب است اما جریان طرحنویسی در زبان فارسی هیچوقت به این صورت نبود. طرحهایمان یا همه تصویرگرا بودند بدون اندیشه یا اگر میخواستیم به زور اندیشه را در آن تزریق کنیم، یک طرف کار خراب میشد یا تصویرش از بین میرفت یا از حالت ایجازش خارج میشد یا از آن چیزی که قرارداد کردیم که طرح باشد. هیچوقت ما طرحنویس موفق در ایران نداریم. الان هم معتقد به این موضوع هستم که طرحنویس قوی نداریم. ممکن است کاری را بشنویم که به نظرمان خوب بیاید و ذوق وشوق لحظهای را برای ما داشته باشد ولی نه، ما در زبان فارسی این طوری نداریم به غیر از آنهایی که مقلدانه از روی هایکوهای ژاپنی هایکو، شعر کوتاه یا طرحهایی را گفتند ولی اینکه ما قائم به خودمان بتوانیم یک طرح قوی را کار کنیم، در زبان فارسی نداریم.
مهدی شادکام: در مورد شعر سپیدشان صحبت کنید.
حسین جنتی: من در چند کاری که از شما شنیدم احساس میکنم با ضمیرها خوب تا نمیکنید یا آنها خیلی شما را اذیت میکنند یا شما خیلی آنها را اذیت میکنید.
شمسالدین هاشمی: مثلا کجا؟
حسین جنتی: مثلا الان ضمیر مرا در پایان شعر. بالاتر میبینم آمده و بعد اینجا دوباره مرا. به نظرم این دو خیلی به هم نزدیک هستند.
مهدی شادکام: میخواهید بگویید شناسه و ضمیر زیاد استفاده میکنند؟
حسین جنتی: بله. نزدیک به هم هستند. فکر میکنم مرا اصلا لازم نیست. میشود که نباشد.
شمسالدین هاشمی: اتفاقا تاکیدم روی مرا بود.
حسین جنتی: اول صحبتم گفتم که کلا در شعر شما دیدم نه در این شعر.
مهدی شادکام: یعنی جزو زبانشان است.
حسین جنتی: بله. فکر میکنم استفاده از ضمیر، میشود گفت عمدی است که اینقدر زیاد و نزدیک به هم است که اگر عمدی یک مقداری با اشکال مواجه است.
مهدی شادکام: البته به نظر نمیآید عمدی باشد. سلسلۀ چینش شعر از بالا به پایین -قاعدهاش این است که شعر را ببینیم، شنیداری نمیشود گفت- گفته که:
کم و بیش موهای سفید خود را در آن میبینم
سالهای بی من و توست
که مرا میشکند.
حسین جنتی: اینجا من دارد: من و تو. بعد دوباره مرا میشکند و میبینم. من فکر میکنم زیاد است.
فرخ حاجیعلی: به نظر من آن مرا باید باشد.
داوود ولیزاده: بله باید باشد.
مهدی شادکام: میگویند کلا نباشد. بحث حذف کردن نیست.
حسین جنتی: میدانم که برداشته شود نحو جمله به هم میخورد.
مهدی شادکام: مصالحی که ایشان بهکار میبرند در شعر، ضمیر و شناسه زیاد است. حرفشان این است. نمیگویند که بردارند یا برندارند.
حسین جنتی: بله الان اگر حذف شود که دچار مشکل میشود.
مهدی شادکام: ساختار عمودی کار به هم میریزد.
میرسالار رضوی: اگر یک ایست در میان کار داشت خیلی بهتر میشد. شاید چون من زیاد حافظ میخوانم این طوری فکر میکنم. همة اینها به هم وصل شده و هیچ نقطة پایانی ندارد.
شمسالدین هاشمی: این سپید کوتاه است.
مهدی شادکام: محوریت عمودی کار به هر حال باید وجود داشته باشد، نمیتوانید کار را منقطع کنید.
میرسالار رضوی: اگر یک نقطهای یا توقفی بود شاید بد نبود.
نظرات ()هر چند که در چشم تو من بد شده باشم
یا لایق این دوری ممتد شده باشم
نفرین خدا بر من اگر بعد تو حتی
یک لحظه در عشق تو مردد شده باشم
من مست نگاه توام این جرم کمی نیست
باید که مجازات به این حد شده باشم
سهم من از آشفتگی مو تو تنها
این است که آشفته نباید، شده باشد
با این همه امید به دریا شدنم هست
هر چند گرفتار غم سد شده باشم
حسین جنتی: غزل خوبی بود. همیشه اولین معیار من برای خوب بودن یک غزل این است که حداقل یک بیت از آن غزل قابلیت حفظ شدن و حفظ کردن و استفاده کردن داشته باشد. نه به خاطر اینکه سبک هندی را دوست دارم و این بیت هندی بود، نه به خاطر اینکه نکتهگویی را دوست دارم، اما این بیت آخر غزل بسیار موفق بود اما روند کلی غزل تا برسد به این بیت خنثی بود. ولی این بیت کار همة غزل را یکسره کرد و این غزل را در ردیف غزلهایی که من به عنوان غزلهای نسبتا خوب تعریف میکنم جا داد.
شمسالدین هاشمی: قافیهها را میشود به چند دسته تقسیم کرد. بعضی قافیهها آمده بودند که فقط یک قافیهای داشته باشیم، یک سری قافیهها مثل حد که خوب جا گرفتهاند، یک سری قافیهها هم مثل نباید، فقط آمده که قافیه داشته باشیم. به نظرم تناسب بین قافیهها باید رعایت بشود.
احسان پرسا: در مورد قافیة حد، مجازات همان حد است.
سیدهانی رضوی: اتفاقا این بیت ایهام دارد.
داوود ولیزاده: شاه بیت این غزل همین است.
سیدهانی رضوی: باید مجازات به تعزیر شده باشم. باید مجازات به حبس شده باشم. باید مجازات به حد شده باشم. حد یکی از انواع مجازات شرعیه است که به شلاق و قتل و قصاص تقسیم میشود. میگوید باید که مجازات به این حد شده باشم، چون مشروب خورده، حد میزنندش. مست نگاه توام یک عمر. حالا به این حد و تا این حد، ایهام قشنگی دارد. به نظر من هم بیت خوبی بود.
مهدی شادکام: چیزی که آقای جنتی میگویند درست است. ساختار عمودی شعر به این ترتیب چیده شده که بیاید بیت آخر را تشکیل بدهد. قدرت و ضربة کار را بیت آخر تمام بکند.
حسین جنتی: اما کار غزل این نیست. کار غزل این نیست که ما شش بیت خنثی بنویسیم بعد بیت آخر را در تکمیلش بگوییم. این کار رباعی است. ما باید نسبت به کار قالب تعریف کنیم. شما درست میگویید، شکل این طوری بود اما این، هدایتشده و عمدی نبود.
مهدی شادکام: به نوعی هدف شاعر همین بود که اینها را بگوید تا به بیت آخر برسد.
حسین جنتی: من بعید میدانم.
مهدی شادکام: به همین دلیل مشکل قافیهها بهوجود میآید.
حسین جنتی: اگه این طوری باشد بیت اول، از بیتهای آغازین شعر بود. یعنی بیت اول بوده، بعد پنج تا بیت آمده.
فرخ حاجیعلی: دومین بیتی که نوشتم بیت آخر بود.
حسین جنتی: دیدی؟! من گفتم که پیششرط شما برای من واضح است چون کارهای اولیهتان را شنیده بودم.
داوود ولیزاده: من کارهای اول اولیهشان را هم شنیدم و ایشان واقعا استعداد دارند.
حسین جنتی: من قبلا هم گفتم که پیشرفت ایشان خیلی محسوس است و خیلی هم عالی است و خیلی خوشحالیم. این غزل هم غزل خوب بود و من به یک بیت خوب استناد میکنم. چون الان آشفتهبازاری در غزل وجود دارد که...
نظرات ()میبرد این تب به یغما قطرههای آب را
هالههای ابر گریه چشمة بیتاب را
ابر در یک جبهة وارونه میبارد هنوز
عالمی تحلیل خواهد کرد این آداب را؟
پارة تاول به جای خون عطش قی میکند
میروم تا لحظههای وحش این مرداب را
ذهن با اعماق احساسات میخواند هنوز
واژههای گفتگوی ساز با مضراب را
طبق عادت زیر نور ماه او جان میدهد
میخورد تهماندة نسکافة مهتاب را
احسان پرسا: در بیت آخر او به چه کسی برمیگردد؟
امیرحسین هدیهلو: شخصیت داستان.
احسان پرسا: در بیتهای قبلی من چنین چیزی احساس نکردم.
حسین جنتی: شعر با فعل شروع میشود؟ میبرد؟
احسان پرسا: فقط همین است.
امیرحسین هدیهلو: بله.
فرخ حاجیعلی: اینکه آقای اشاره کردند در مورد او در مصرع آخر، اصلا یک اوی اضافهای هم هست.
احسان پرسا: شما توی هر بیت یک تصمیمی برای آن بیت گرفتید اما در بیت آخر احساس میکنم او اضافه است و جایش مشخص نیست. این نظر من است البته.
مهدی شادکام: منظورتان این است که هر بیت تصویر مستقلی دارد اما او ارجاع پیدا نمیکند.
احسان پرسا: بله. میبرد اول شعر یک چیز دیگر است.
مهدی شادکام: چون اول این طور تصور شد که او ارجاع پیدا میکند به میبرد اول که اشتباه است.
فرخ حاجیعلی: او جان میدهد فقط برای این است که وزن را درست کند.
میرسالار رضوی: به نظر من روال شعر طوری نبود که نسکافه بیاید.
حسین جنتی: در بیت ساز و مضراب صحبت گیتار بود مثلا. باید چیزی باشد که با هم بخواند. فضا مناسب نسکافه نبود.
مهدی شادکام: قاعده این نیست که همیشه این طور باشد. اگر بحث هنجارگریزی را بخواهید باز کنید چیز دیگری ست.
حسین جنتی: بحث قاعده نیست. بحث این است که ما کلام و واژهای که انتخاب میکنیم باید به فضا بخورد. من رفتم یک جایی در جادة شما نوشته بود: کافیشاپ سنتی ستاره. آن هم دقیقا همی ناست. اگر برویم داخل تخت و گلیم و نمد و پشتی داشته باشد، روی قلیانش هم باید عکس شاه عباس باشد. مثلا وقتی ما میرویم در یک سفرهخانة سنتی انتظار داریم آبگوشت و قلیان ببینیم، آنجا دیگر پیتزا نمیچسبد!! من محکم میگویم نسکافه جایش در بین این کلمات سنتی نیست.
احسان پرسا: برداشت بد نکنید کل غزل را به خاطر نسکافه عوض کنید.
حسین جنتی: بله. نسکافه را تغییر دهید.
امیرحسین هدیهلو: این غزل در سیر تغییرات است. اینجا هم چندمین جایی است که میخوانم و خیلی تغییر کرده و بهتر شده.
رضا سیرجانی: از نظر زبانی سیر یکسانی نداشت. از اول تا آخر زبان، امروزیتر میشد تا اینکه بیت آخر خیلی امروزی شد. جملة سالم کم داشت. یعنی افعال در اول جملهها زیاد استفاده شده بود. میشد این جملات را با تغییرات کمی، سالم کرد.
داوود ولیزاده: تعدد تصاویر دارد. تا مخاطب بخواهد تصویر اول در بیت اول را کشف کند که شاعر چه گفته، تصویر بیت بعد را میدهد. مخاطب میبیند که در مورد قطرههای آب صحبت میکند، در بیت بعدی تصویر دیگری را میدهد که در کلیت کار تصاویر در یک جهت حرکت میکنند اما به هیچ جا ختم نمیشوند.
احسان پرسا: در واقع سبک هندی است.
حسین جنتی: اسلوب معادله را ندارد. یعنی دو کفهای نیست. فقط تصویر است.
احسان پرسا: از این بابت که هر بیت استقلال خودش را دارد.
فرخ حاجیعلی: البته کارهای قدیم سبک هندی، کسانی که خوب کار کردهاند کارهایی بینابین بوده. یعنی کارهایی که همة بیتهایش دارای تصویر بوده اصولا کارهای خیلی قویای از کار درنیامده. بیتهایی باید بوده باشد که ذهن مخاطب را آرامش بدهد و آماده کند برای چیزی که میخواهد بعدا بگوید. در خود سبک هندی هم کسانی بودهاند که از آن طرف پشتبام افتادهاند و همین باعث شده که سبک هندی را کلا داغون کنند!
احسان پرسا: آقای سیرجانی در مورد فعلهایی که اول آوردهاند صحبت کردند، من الان متوجه یک آسیبی شدم در قضیه و آن اینکه شما را استفاده کردید. طبیعتا این رایی که استفاده کردید برای ردیف طوری است که نمیتواند فعل را به آخر بیندازد. مجبور شدید این استفاده را کنید. اما الان در زبان جدید غزل معمولا از این را استفادههای قشنگ و بهجایی میکنند. مثلا یک جملهای میگویند که مخاطب میتواند آخرش را حدس بزند، بعد به را که میرسند، قطعش میکنند یا مثلا یک جمله میگویند که میچسبد به بیت بعد و این باعث پیوستگی قشنگی میشود طوری که یکی از جنبههای کار همین میشود. شما از این تکنیکها اگر استفاده میکردید یک مقدار غزلتان از آن حالت سنتی و قدیمی درمیآمد و از آن را هم میتوانستید خیلی قشنگ استفاده کنید.
سیدهانی رضوی: من هم مثل بقیة دوستان به او در بیت پایانی گیر کردم و فکر کردم که چه کارکردی میتواند داشته باشد. میتواند بهراحتی تغییراتی در آن صورت بگیرد که کارکردش را بازتر کند. ضمیر دیگری بهکار برود یا جمله جور دیگری چیده شود. در مورد بیت ساز با مضراب هم، من ساز و مضراب را دو جزء از یک کل میدانم. مثل این است که بگوییم گفتگوی لب با انسان.
امیرحسین هدیهلو: با هم ارتباط برقرار میکنند.
احسان پرسا: به مثالی که زدند توجه کنید.
سیدهانی رضوی: گفتگوی لب انسان با انسان.
حسین جنتی: با خودش نه با دیگری.
سیدهانی رضوی: لب آدم با آدم مجموعا یک چیز است. مضراب و ساز با همدیگر یک صدا تولید میکنند. با همدیگر گفتگویی ندارند. تعبیر این گفتگو همان صدا است؟ مثلا میشود گفت شعری که این دو با هم میگویند. من نمیتوانم جدا کنم صدایی که از ساز میشنوم را بخشیش را به ساز بدم و بخشیش را به مضراب. یک تصویر دیگر هم راجع به عطش بود. هیچوقت تاول خون قی نمیکند. معمولا زردآبی را قی میکند که مانع ضربه است. مگر زخم باشد. تاول، چرک یا زردآبی ست که بدن تولید میکند برای محافظت از آن محیطی که آسیب دیده. تاول این است دیگر. یعنی قسمتی که میسوزد یا ضربة شدید میخورد تاول میزند. یعنی بدن پوست را باد میکند و زردآب در آن میزند که مثل بالشتکی جلوی آسیب بعدی را بگیرد تا آن بافت ترمیم شود و معمولا چیزی که از تاول بیرون میآید این است نه خون. من عطش را تعبیر کردم به آن زردآب و بعد نفهمیدم.
امیرحسین هدیهلو: در مورد این قضیه باید یک چیزی را اعتراف کنم. دو سال پیش یک شعری از مهدی استخر شنیدم در مورد تاول. به امیر پیرنهان گفتم و ایشان گفت که شاید بتوانی تعبیر قشنگتری بسازی. حالا خواستم تعبیر قشنگ بسازم!
مهدی شادکام: از تاول بخواهید تعبیر قشنگتری بسازید ببینید چه خواهد شد!
احسان پرسا: خود زخم را بیاورید مشکلتان حل میشود.