قول و غزل

 
صدا کن مرا!
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
 

  در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم!

من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی

در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

 

جلسه این هفته که در روز چهارشنبه 15 مهر برگزار شد مصادف بود با سالروز تولد سهراب سپهری و این بهانه ای شد تا گشت و گذار ما در بستان ادبیات فارسی با عطر و بوی شعر سهراب گره بخورد.

اسماعیل امینی سخن خود را با پیشنهاد خواندن اشعار سپهری برای کسانی که قدم های نخستین خود را در راه سرایش بر می دارند، آغاز کرد.

تقریباً تمامی اشعار سهراب از «مرگ رنگ» تا «ماهیچ ما نگاه»، به هم پیوسته اند، گویی بعد از سرایش آنها به صورت پراکنده، سهراب با دقت و ظرافت و گاه اندکی تغییر به چینش اشعار، آن هم به شکلی شاعرانه همراه با بازی های زبانی مشغول شده است؛ اسماعیل امینی توجه حاضران را با این مقدمه ی سئوال برانگیز نسبت به شعر سهراب معطوف کرد.

او ادامه داد: «سهراب در کتاب هایش سعی کرده اشعار را جوری بچیند که پایان یک شعر آغاز شعر دیگر باشد. این اتفاق گاه در مضامین اشعار و گاه در کلمات دیده می شود.» او به نقل از «محمدتقی شریعتی» مفسر فقید قرآن و پدر دکتر علی شریعتی گفت: «در قرآن سوره ها به لحاظ معنایی به هم پیوسته هستند به همین خاطر در شروع بعضی از سوره ها به نظر می رسد که مضمون از وسط شروع شده که در واقع چون ادامه ی سوره قبل است اینگونه به نظر می رسد؛ این موضوع در بررسی اشعار سهراب نیز به چشم می خورد گاه نام سه شعر پی درپی را اگر کنار هم بگذاریم جمله ای کاملاً معنادار به دست می دهد و این موضوع ما را دچار حیرت می کند.»

امینی مثال هایی چند نیز در این زمینه آورد: اولین بند در «حجم سبز» با این عبارت آغاز شده است:«شب سرشاری بود...» و آخرین جمله در حجم سبز این است: «صبح شد»! وقتی به شعرهای جمع آوری شده در حجم سبز نظر می افکنیم با مضامینی چون شب، گمراهی، تردید و... مواجه می شویم و به تدریج به سمت صبح می رویم که می تواند معنایی از سلوک را در خود داشته باشد.

شعر سپهری همیشه منتقدانی را نیز با خود به همراه دارد، شیوه ای که او در سرایش به کار می بندد از نظر این منتقدان می تواند دارای یک فرمول باشد که اگر کسی این کلید را بیابد می تواند دفترها مثل سهراب شعر بگوید؛ این باب مبحثی دیگر بود که در قسمت بعدی از سوی حاضران جلسه گشوده شد.

کارشناس جلسه در جواب گفت: «نمی تواند اینگونه باشد؛ شاید در صورت و در ظاهر این اتفاق بیفتد اما هرگز آن شعر نمی تواند به شعر سهراب با آن معانی در هم نشسته و به هم پیوسته بدل شود. شعر سهراب در صورت، شفاف و واضح و دم دستی است چراکه او صورت گرا نیست، کسانی نیز بودند که به تبع مولانا در وزن وسوسه انگیز و سهل و ممتنع فاعلاتن فاعلاتن فاعلات دفترها نوشتند و همچنان می نویسند اما این کجا و آن کجا؟

در این قسمت، برای مصداق شعر سهراب سخن از نقاشی هایش به میان آمد که مخاطب با نقاشی هایی روبرو می شود که با یک روش ساده و به دور از تکنیک نمایی ها به تصویر درآمده. تنه هایی از درختان که با -سایه روشنی- ساده درکنار یکدیگر بر تابلویی در سطحی بزرگ قلم خورده اند؛ شاید یک نقاش ساختمان هم با کمی دقت درکار بتواند نقاشی های سهراب را بکشد اما آیا این به آن معناست که کار سهراب به راحتی قابل تقلید است؟

امینی ادامه داد: «شاعرانی هستند که سحر تکنیک مسحورشان کرده است و در این راه از شعر، گذشته و گاه تا سرحد اعجاز پیش رفته اند اما این اشعار تنها به در آن می خورد که در کلاس های بدیع به عنوان مثال درسی از آن استفاده شود، دلی را تکان نمی دهد و چنگی به دل نمی زند.

خانم «فاطمه گیلانی» از شاعران قدیمی که در جمع حضور داشت، گفت: «استفاده از زبان سهراب به خودی خود ایراد به حساب نمی آید به شرطی که وقتی از آن استفاده می شود چیزی به آن اضافه شده باشد نه از روی آن مشق شود.»

امینی با این جمله که بعضی شعرها فقط خارند رشته کلام را به دست گرفت و گفت: «زبان برای شاعر حوزه ای مسحور کننده است اما شاعر خود باید شعرش را از این ورطه دور نگه دارد و مسحور سحر زبان خود نشود، خار برای حفاظت از گل است اما اگرخار زیاد شود آن وقت همان گل را از میان برمی دارد.»

بعد از آنگه گذری کوتاه بر شعر سهراب شده و تئوری ها و نقدها دراین باره گفته شد، شعر«به باغ همسفران» به پیشنهاد حاضران در جلسه از سوی آقای امینی خوانده شد وشعرخوانی های این حلقه با لطف سخن سهراب آغاز شد.

«حسین جنتی» ازشرکت کنندگان پروپاقرص این محفل غزلی را با ردیف «کشورم» خواند که با تقدیر از این شعر موضوعات مختلفی درگرفت. امینی گفت: تعهد شاعر باید نسبت به انسانیت بوده و شاعر نگران انسان باشد، کار او آن است که بیماری ای را که همه بدان دچارند ببیند و هشدار دهد.

بعد از خواندن چند شعر دیگر چراغ بحث دیگری روشن شد و آن ماندگاری شعر بود. اسماعیلی امینی پیشنهاد می کرد که گاه موضوعات بدیهی اطراف خود که از گذشته برایمان به شکل قانون های نانوشته ای درآمده دوباره ببینیم و در آنها ترید وتأمل کنیم چراکه به نتایج جدیدی خواهیم رسید؛ از جمله اینکه آیا ماندگاری شعر نشان از فضیلت آن شعر است یا خیر؟

گاه اشعار خوبی درگذر زمان باقی نمانده و گاه اشعار بدی هنوز که هنوز است به عنوان متن درسی تدریس می شوند، که این موضوع فضیلت نیست بلکه ویژگی است.

«حبیب دانشور» از دیگر شاعران تازه کار این حلقه بود که قطعه ای سپید خواند:

«ازبس که بغض هایم را نجویده قورت دادم

دارم دل درد می گیرم

و تازگی ها

آنقدر بزرگ شد

که در گلویم گیر کرد

شرمنده از اینکه تورا به زحمت انداختم تا به من آب خنک دهی

و امیدوارم همین لیوان، لیوان ها کافی باشد

تا مجبور نشوی سرم را زیر آب کنی»

استفاده از تعابیر و مثل ها در این شعر مورد تشویق قرار گرفت اما ایجاز در زبان از مواردی بود که حاضران بر آن تأکید داشتند. کارشناس جلسه برای نمونه اولین بندهای این شعر را به این شیوه چرخاند:

«دل درد گرفته ام!

از بس که قورت دادم، نجویده

بغض هایم را»

چراکه حرف از بغض است نه دل درد و نه نجویدن! امینی دلیل برجستگی این شعر را استفاده از انحراف در محورهم نشینی کلام بیان کرد و گفت: «اینکه شاعر جویدن را که مربوط به خوارکی هاست برای بغض به کار برده و انحرافی در محور هم نشینی کلام ایجاد کرده که کشف خوبی است، اما باید به صورت شعر بیشتر توجه شود تا به هدف اصلی که تأثیرگذاری عاطفی است، نزدیک شود.»

«چشم هایت

حرف که می زند

چشم هایم

بغض می کند

و من

در لغزش معصومانه اشک هایت

می لرزم.

اما دوباره

زمان رفتن است

می روم

و تکثیر شدن مدامم را

در چشم هایت

نمی بینم...»

این سپید دیگری بود که توسط «میرشمس الدین فلاح هاشمی» خوانده شد. حرف بر سر این شعر آن بود که ظرف از حرف بزرگ تر می نمود. در واقع حرف این شعر ظرف کوچک تری می خواست چراکه مضمون خیلی بدیع نیست. مضامینی در شعر فارسی وجود دارند که دیگر به صورت موتیو درآمده اند و آنوقت شاعر بعدی با تبحر خود از آن پیشینه استفاده کرده و حرف دیگری می زند: «کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل/ در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود» کفر با خود پیچیدگی، اعوجاج، گمراهی، سیاهی و... را از گذشته های ادبی به دوش دارد از آن زمان که به طور مثال دقیقی گفت: «شب سیاه بدان زلفکان تو ماند...» و به این خاطر است که ما در سال های بعد در شعر حافظ درمی یابیم  کفر زلف چه تعابیری را در خود گنجانده.

در اینجا شعری به خاطر آقای امینی آمد از شاعر توانا «سیدضیاء قاسمی» که استفاده ی خوبی از تعابیر در یک شعر امروزی داشته است: «پروانه های روسری ات رقص می کنند/ از ماه تا زمین که هوا غرق میخک است» در این شعر معلوم می شود که زلف به خاطر مفهوم امروزی روسری پنهان است، اگر ماه صورت آدمی باشد این روسری آنقدر بلند است که به زمین رسیده و معلوم است که زلف هم به همین بلندی است و در ضمن معطر است چراکه هوا غرق میخک شده.

این حلقه از قول و غزل نیز با این گفته ها و شنیده ها به پایان رسید خوشحالم که آن را با شما سهیم شده ام، در حلقه بعدی منتظر شما و شعرها و نقد و نظرتان هستیم.  

و شعری از آقای اسطیری:

زنانی هستند که در خیابان مثل تو راه می روند
آن ها را دوست دارم
مردانی هستند که در خیابان
به دنبال زنانی که درخیابان مثل تو راه می روند می افتند
آن ها را دوست دارم
مردمی هستند که در خیابان
به مردانی که در خیابان
به دنبال زنانی که در خیابان مثل تو راه می روند می افتند نگاه می کنند
آن ها را دوست دارم
هزار آینه هم که تو را دست به دست کنند می شناسمت
بمی بینی ؟!
دارم شبیه همه می شوم
داری شبیه همه می شوی


 
comment نظرات ()
 
 
قول و غزل با شروعی دیگر در روز 8 مهر 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
 

سلام

 دور سوم جلسات «قول و غزل» دیروز کلید خورد، و قرار است هر چهارشنبه ساعت 16 در همان محل برگزار شود. نشانی جلسات هم از این قرار است: خیابان قدس. روبروری در شرقی دانشگاه تهران. کوچة عدالت. پلاک 19.

اگر همت کنید و سه طبقه را در ساختمان زیبای کانون اندیشه جوان -با آن باغچه گل و چمن کوچکش- بپیمایید به فضای دنج و راحتی می رسید که هم می توانید خستگی را از تن به در کنید و هم روزمرگی را از دل شاعرمنشتان بزدایید و شعر بشنوید و شعر بخوانید.

دیروز آقای «اسماعیل امینی» در جمع حضور داشتند و قبل از شعرخوانی در باب نکات ادبی ای که حرفش پیش کشیده شد صحبت کردند. حرف، حرف نوآوری در شعر بود و اینکه جریان های جدید شعری با توجه به شعر کلاسیک و ادبیات کهن فارسی تا چه حد می تواند برای خود جا بازکند و مانا باشد.

آقای امینی می گفت: «هر شاعری با یک شعر خوب قاعده ای را به قواعد شعر اضافه می کند؛ همانطور که یک انسان با هر عملی که انجام می دهد یک توانایی را به توانایی های گذشته بشری می افزاید.»

او با مصداق قرار دادن جلسات شعر اینچنینی (منظور،همین قول و غزل!) گفت: « در جلسات شعر، مخاطبان با قواعد قبلی که از شعر در ذهن دارند شعر خود را قیاس می کنند و درباره شعر دیگران نیز سخن می گویند و اینگونه می شود که می بینی افرادی که به یک جلسه شعر به خصوص می روند شعرشان کم کم شبیه هم می شود چون با یک سری معیارهای کلی که در ذهن همه آنها چرخیده شعر خود و دیگران را محک زده اند و اینجاست که به مشکل بر می خوریم.»

این مدرس و استاد ادبیات حل این جریان را در تغییر نگرش به شعر دانست و گفت: «می توان هرکاری را شنید و منطق همان کار را کشف کرد و زیبایی ها و قواعد آن را دریافت، در شعر گذشتگان داریم که شاعری تنها به توصیف صِرف یک شیء یک میوه یک گل و حتی زیبایی ظاهری یار پرداخته و هیچ هدف خاص دیگری را نیز دنبال نکرده است، اینکه ما شعر را بخوانیم و کار شاعر را به سخره بگیریم درست نیست بلکه برای حظ شاعرانه بردن از چنین آثاری باید به دنبال منطق و قواعد همان شعر بود.»

آقای امینی مثال جالبی را از قول دکتر «شفیعی کدکنی» آورد که گفته بود در یک زمین فوتبال فرض کنید که دوربین ها همه بر روی دروازه بان زوم باشد و هیچ صحنه دیگری از بازی تیم ها نشان داده نشود، دروازه بان با اینکه توپی به درون دروازه نمی آید گاه به جلو خم می شود گاه با شتاب به طرفین می رود و حرکات دیگری دارد که اگر معنای آن را ندانیم مضحک و خنده دار به نظرمی آید این مثال روشن می کند که برای دریافت شعر گذشتگان باید به زمینه های فکری و منطقی شاعران همان دوره نگریست و اینکه پیشینه شعر در ادبیات ما دارای پیوستگی از هم نگسستنی ای است که می تواند پایه ای برای جریان های آتی شود.

حرف از جریان که شد باز به ابتدای بحث برگشتیم آنجا که حرف نوآوری بود. آقای وحیدزاده و حسین نعمتی، از شاعرانی که در جمع حاضر بودند، حرف جریان های نوین شعری را پیش کشیدند و این سئوال مطرح شد که آیا اینها به نتیجه می رسند یا نه و اگر برای مدتی بین مردم جا بیفتد چقدر ماندگاری دارد؟

خوب همه می دانیم که چقدر این بحث درازدامن است شما هم که وقت گذاشته اید و این نوشتار را می خوانید حتماً در بسیاری از جلسات شعر به این بحث رسیده اید، حرف ما بر سر این بود که چقدر می شود بها داد به این جریانات؟

وحیدزاده می گفت: نوآوری ها می توانند به جریان های شورشگری تبدیل شوند که بعدها به جای جریان حاکم قرار گرفته و در ادامه به سبک و سنت بدل شوند.

 به هر روی یا همان به هرحال! چون دلمان برای شعر شنیدن تنگ بود و دیگ اظهارنظرها و نقد و بررسی ها می جوشید شعرخوانی‌ها آغاز شد، اگرچه به سبب تنگی زمان و نقدهای کامل و بی دریغ و پدرانه دوستان صاحب نظر! تعداد زیادی از حاضران نرسیدند شعرشان را بخوانند اما انصافاً شعرهای خوبی در قالب های سپید، غزل، چهارپاره و در بخش ترانه، خوانده شد که سه تا از آنها را اینجا می گذارم و اگر می خواهید همه آنها را بشنوید جلسه بعد که هفته آینده چهارشنبه ساعت 4 است تشریف بیاروید به کانون اندیشه جوان.

 و اما شعرها:

  چهارپاره ای از مهدی پرویز

 ۱) در گلوی خروس می‌پیچید

نغمه‌ی لا اله الا اللّه

شاخه‌های درخت بالا رفت

تا بناگوش نقره کوب ماه

۲) قل هوالله ... حوض می‌خواند و

بید هم در رکوع خم می‌شد

شبنمی پاک لحظه‌ی سجده

از رخ لاله داشت کم می‌شد

۳) گفت فواره تا بحول اللّه

سر پیچک به آسمان پیچید

رخت‌ها را به روی بند ؛ نسیم

در صفوف نماز گل می‌دید

۴) دست‌های قنوت پنجره داشت

رو به روی حیاط وا می‌شد

آتنا توی خانه مشغول

گفتن ذکر ربّنا می‌شد

۵) همه‌ی خانه یک صدا گفتند

رو به قبله سلام آخر را

و علیک السلام در واشد

همه دیدند روی مادر را

۶) خنده‌ای زد کلید را چرخاند

قفل وا شد دوباره در خندید

شیر چک چک به حوض پاشید و

آب در حوض بیشتر خندید

۷) باد می‌آمد و کفِ پایِ

برگ را باز قلقلک می‌داد

آن طرف‌تر عزیز با جارو
خانم باد را کمک می‌داد

۸) تخت بیچاره نیز کنج حیاط

با سماور بگو مگو می‌کرد

باز هم آن سماور پرحرف

غُرُّ غُر داشت گفتگو می‌کرد

۹) خنده‌ی یاس از سر دیوار

نقل می‌ریخت بر سر کوچه

راه می‌رفت دور گردن بید

دست‌های درخت آلوچه

۱۰) بوی نان در حیاط راه افتاد

استکان پا گذاشت در سینی

وقت چایی رسیده ... برخیزید !

عطسه‌ای کرد قوری چینی

۱۱) سمت سفره عزیز می‌آمد

سینی چای و استکان در دست

سهم مادر برای صبحانه

روی لب خنده بود و نان در دست

۱۲) آتنا غنچه غنچه با دقت

چادرش را دوباره تا می‌کرد

داشت یک گل برای مادر خود

از سر چادرش سوا می‌کرد

۱۳) همه‌ی اهل خانه جمع شدند

سر سفره برای صبحانه

جای یک گل دوباره خالی بود

در میان اهالی خانه

۱۴) سر صبحانه باز هم مادر

ریخت در چار استکان چایی

مثل هر روز ، آه ! یادش رفت

رفته از بین جمع بابایی

۱۵) استکان را دوباره برگرداند

توی قوری و زورکی خندید

آتنا بغض‌های مادر را

آه ! اما قشنگ می‌فهمید

۱۶) کیف خود را گذاشت بر دوشش

مثل آن لحظه‌ای که بابا رفت

بغض‌ مادر شکفت مثل گلی

از در خانه آتنا تا رفت

۱۷) باد فهمید حال مادر را

حال خانه دوباره درهم شد

زیر اندوه و غصه‌ی مادر

کمر بید بیشتر خم شد

۱۸) اشک‌ها حلقه حلقه افتادند

حوض پرشد ز ماهی قرمز

غیرِ نامی که مانده است از او

خبری نیست از پدر هرگز

۱۹) یادش آمد که داده‌است پدر

سر خود را و روسپید شده

یادش آمد بد است گریه کند

چون که بابای او شهید شده 

 

ترانه ای از سپیده الوندی:

هوای اون شب شرجی

داره می باره تو خوابم

من از خواب می پرم با گر _

_ یه ، بازم از تو بی تابم

 

می یای با خنده ای وحشی

تو خواب ، طوفان به پا می شه

با زنگ خنده هات هرچی

که رازه ، بر ملا می شه

 

صدات می پیچه تو گوشم

کلاغا می رسن از را ( ه )

خبرها منتشر می شه

توی روزنامه ی فردا ...

 

همه دنیا می فهمن که

من اون شب عاشقت بودم

که از پیمونه ی چشمات

تا صبح هی باده پیمودم

 

که اون شب سعدی و حافظ

که اون شب هرچی شاعر بود

پیش چشم تو لنگ انداخت

که چشمات سخت کافر بود

 

دل و دینی نموند از من

همه ش رفته ، خیالت تخت

دیگه چی می خوای از جونم

چی می خوای از من بدبخت

 

که هرشب می رسی از راه

مث یه درد تکراری

نمی ذاری که آروم شم

نمی ذاری ، نمی ذاری

 

می خوای دنیا خبردار شه

از این حالی که من دارم ؟

از این که احمقم ، مستم

از این که گیج و تبدارم ... ؟

 

بخند هرچی که می تونی

نمی گیرم به دل ، باشه

اصن با خنده های تو

بذار دنیا دلش واشه ...

منو از چی می ترسونی ؟

از این که با تو رسوا شم ؟

از این که لکه ی ننگی

روی دامان دنیا شم ؟

 

نه خیر آقا ، خیالی نیس

بذار تعبیر شه رؤیا م

بذار تیتر خبرها شم

که من عاشق تر از اینا م ...

 

غزلی رضوی از محسن رضوانی ®

بهتر زمن در گیتی گردون زیاد است

رنگین تر از خون دل من خون زیاد است

چون تو مسیحا منظری روی زمین نیست

برعکس اما مثل من شمعون زیاد است

راضی به زحمت نیستم دشنام بس بود

این سنگ ها هم از سر مجنون زیاد است

تو زهر پنهان داشتی در پشت لبخند

این حقه ی پنهانی و مأمون زیاد است

هر بند وصل تو هزاران قید دارد

این تبصره در متن این قانون زیاد است

چشم وفا از کوفه کار خنده داریست

در قلب تو فرمانده ملعون زیاد است

عاشق تر از من بعد از این شاید نیابی

عاقل تر اما مثل افلاطون زیاد است

هردو زکات نعمت خود را ندادید

حُسن تو مثل ثروت قارون زیاد است

 

 


 
comment نظرات ()