قول و غزل

 
گزارشی از جلسه نقد کتاب "بی خوابی عمیق"
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸
 

چهارشنبه 20 آبان، اولین نشست نقد کتاب حلقه قول و غزل برگزار شد.

"بی خوابی عمیق" اثر "مهدی سیار" اولین مجموعه از آثار ادبی بود که در بوته نقد و نظر حلقه قول و غزل قرار گرفت، این مجموعه که دارای آثاری در قالب های، سپید، غزل و رباعی است، از سوی انتشارات سوره مهر وابسته به حوزه هنری منتشر شده است.

"اسماعیل امینی"، "ابراهیم فیاض" و "علی محمد مودب" سه منتقدی بودند که هر یک از منظر خود این کتاب را بررسی کردند.

اسماعیل امینی ابتدا توضیحی درباره روند جلسات نقد کتاب داده و گفت: غالب جلسات نقد، گاه به تعارفات دوستانه می گذرد و گاه به سوی  بی ارزش شمردن اثر پیش می رود؛ اما کمال مطلوب در جلسات نقد آن است که اثر را از منظر همان بررسی کنیم و در جستجوی منطق درونی آن باشیم و اگر راهی به درون اشعار یافتیم به کشف تصور و تلقی شاعر بپردازیم. موضوع مورد توجه منتقد باید آن باشد که شاعر چقدر در به کرسی نشاندن هدف خود توفیق داشته است، نقدی اینچنین هم به کار صاحب اثر آمده و هم حضار در جلسه از آن بهره مند خواهند شد.

با این مقدمه، ابراهیم فیاض، استاد دانشگاه و پژوهشگر در مباحث مردم شناسی، رشته کلام را به دست گرفت و درباره این کتاب گفت: سیروریت در شعر مهدی سیار از جمله مواردی است که بسیار به چشم می خورد او از سرزمین فارس است و شور حافظ و سعدی را در خود دارد، بُعد خیال پردازی در اشعار شاعران بزرگ فارس مرزی نداشته و این آثار دائم در حال تولید معنا بوده و از آن جهت که معنا، یعنی قصد، به سوی چیزی هدایت شدن است، بنابراین دارای حرکت و پویش است؛ وقتی مقصد تعیین شود همه چیز به سمت آن متمرکز خواهد شد و اگر ما به سمت جلو باشیم  بسیاری از دوگانگی ها و تضادهایی که به صورت مقطعی ایجاد می شود، از میان برداشته می شود؛ اگر قرار است وحدت جهانی ایجاد شود یا هدف ها همه به یک سو باشد در این صورت است که جنگ هایی که همه عرضی و ارضی است از میان برداشته می شود، چیزی که سیار در شعر خود دارد نیز آن است که اگر این دوگانگی های برداشته شود ما به جلو حرکت می کنیم.

او تعیین هدف و سپس حرکت را از بعد عرفان بررسی کرد و گفت: عرفان با روشن کردن یک مقصد و یک معنا و روبه جلو حرکت کردن، معناهای وسط را جمع می کند و این برعکس فلسفه است که به سوی فصل می رود نه وصل؛ حافظ می گوید "جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند" که همین افسانه ها و روایت های متفاوت است که جنگ ها را به وجود می آورد.

فیاض این بحث را در اشعار مهدی سیار جستجو کرده و در این باره گفت: سیار هم همین اسف را از دوگانگی ها در شعر می آورد، تأسف از نرسیدن ها، واماندگی ها، دل مردگی ها و نداشتن عزم و اراده همه در شعر او مطرح شده است. او ادامه داد: یکی از عللی که ما را به دور دچار کرده  آن است که از مشروطه تا به حال ما دیگر معانی جدید نداشتیم و شاعرانمان آنقدر باسواد نبودند که معانی بیافرینند و ادبیات برای ادبیات بود، اما امروزه دانش آموختگانی که هرکدام از یک رشته تحصیلی می آیند، از موضوعات تکراری معانی جدید با خود می آورند. در شعر سیار هم تضمین های زیادی وجود دارد و معانی خوبی ایجاد کرده و به سبک های انتزاعی تر نزدیک شده است. در آثار مهدی سیار نوعی عرفان وجود دارد که می توان آن را ادامه کار سهراب سپهری دانست، در این صورت اگر ما بگوییم که حافظ جدید ما سهراب باشد با آن تضمین هایی که او در عرفان طبیعت گرا آورده، این در شعر سیار نیز به چشم می خورد.

مشکلی که فلسفه در کشور ما دارد آن است که ادبیاتش قوی نیست، فیاض با بیان این جمله بحث را اینگونه ادامه داد: اگر ادبیات در یک جامعه قوی باشد می تواند به فلسفه نیز قوت ببخشد، بزرگترین منبع تغذیه فلسفه ادبیات است، اگر ما الان در فلسفه درجا می زنیم به این خاطر است که در ادبیات درجا می زنیم، اگر نویسندگان بزرگ جهان نبودند فلسفه غرب نمی توانست قدرت گیرد. فلسفه که غنی شود دوباره برمی گردد به ادبیات و ادبیات را معنا ساز می کند و این سیستم تراکمی ادبیات و فلسفه می تواند سیری را ایجاد کند که به شدت بازتولید معرفتی و علمی در جامعه رخ دهد، بر همین اساس از نظر من سیار در میانه راه است، این ساختار معنایی در شعر سیار تکه، تکه است چراکه او هنوز در راه است و این نقطه می تواند نقطه شروع باشد و نباید توقف گاه او باشد، شاعر می تواند در یک اثر دیگر در یک چهارچوب این تکه ها را جمع کرده و آن را بپروراند و یک نوع عرفان اجتماعی را در شعرش ترسیم کند.

"علی محمد مودب" منتقد دیگری بود که درباره این اثر موضوعاتی را به میان آورد: وقتی ما چنین آثاری را در سال 88 می بینیم این سئوال پیش می آید که با وجود ادعاهای ما درباره نوع متفاوت از زندگی و مدنیت که در قرن اخیر و بعد از انقلاب اسلامی در کشور ما به وجود آمد، چقدر توانسته ایم به جز حوزه های سیاسی، به حوزه های مثل رسانه یا ادبیات وارد شویم؟ و چقدر توانسته ایم آرمان و اندیشه های امام خمینی (قدس سره) را به محصول هنری و فکری تبدیل کنیم؟ جدای از این موضوع در ادامه مباحثی که دکتر فیاض مطرح کرد، باید گفت همه با ادبیات عرفانی و نوع خاص نگرش آن به جهان آشنا هستند، اما جهان جدید مسائلی دارد که آرمان ها و زندگی ایرانی- اسلامی را دچار معضل می کند، در فرمایشات معصومین هست که ما ساعت های مختلفی را در طول روز باید داشته باشیم، ساعتی برای معاش، ساعتی برای عبادت و ساعتی برای تفریح، که به گمان من برای تمام این ساعت ها در حوزه ی متن باید متن مربوط به آن هم وجود داشته باشد، به نقل از یکی از دوستان ما نیاز به یک روشن بینی اسلامی داریم، تخیل و تصویر کنیم و جهان عقلی را به جهان واقع پیوند دهیم و بیان کنیم که ایران انقلاب اسلامی چیست؟ و این در حوزه معاش هنری شده و به شکل متن ارائه شود، نظر به آن سابقه ای که ما در ادبیات عرفانی داریم در یکی از آن ساعت ها می مانیم و آن ساعت معناجویی، خلوت و عبادت و کشف رابطه با مفاهیم ازلی و ابدی است، اما در باره دو ساعت دیگر دستمان خالی مانده و غرب برای آن محصولاتی دارد که مخاطب ما را از آن خود می کند و نمی گذارد که به آن ساعت و ساحت معناجویی برسد، در این کتاب نیز دیده می شود که شاعر اگرچه سعی کرده وارد این ساعت و ساحت، شود اما بیشتر در همان ساحت رابطه با معنویات باقی مانده است، ما باید آن ساعت ها را نیز فتح کنیم و جدی تر برای آن طرح داشته باشیم.

امینی در جمع بندی این مباحث تا به اینجا گفت: هم نگاه آقای فیاض نگاه عمیق و نافذی نسبت به مفاهیمی که آقای سیار عرضه میکند، داشت و هم حرف های آقای مودب تکان دهنده و تأثیرگذار بود که مطرح می کند در میانه ی ربودن ساعت و ها و اذهان، شعر چقدرمی تواند کارآمد باشد؟ او در ادامه گفت: به تعبیر نظامی، شاعران امیران سرزمین سخن هستند، شاید به همین دلیل نفوذ زبان شعر به نسبت سایر پدیده های هنری کمتر شده، چراکه اسلحه ما کلمات هستند و کلمات در غوغای جهان امروز به تدریج اعتبارشان را از دست داده اند. رسانه های فراگیر بیشتر به واسطه کلمات پیام خود را ابلاغ می کنند و این پیام ها غالباً چیزی جز تهییج و تأثیرگذاری تبلیغی نیست. بنابراین نیازی به این ندارند که زبان عمیق و پرمعنایی به کار گیرند و حیثیت واژگان را درنظر داشته باشند، زبان برای رسانه ها محصول زودگذر و یک بار مصرف بوده و به همین دلیل است که، زبان شعر که قرار است محل تأمل و تعمق باشد اعتبار خود را به تدریج از دست داده و تحت تأثیر آن قرار می گیرد و مخاطبان شعر خیلی خاص تر می شود و یا ناگزیر است برای اینکه مخاطب را به دنبال خود بکشاند او هم به دنبال زبان رسانه ای برود.  سیار در این کتاب هوشمندانه سعی کرده تا بین این تناقض را آشتی دهد و میان شیوایی و رسایی و عمق و اندیشه و توجه به اعتبار کلمات راه میانه ای را برگزیده است. معدودند شاعران و شعرهایی که از این دست هستند و راه نجات شعر هم در همین است که شاعر راهی در این میانه، میان مسجد و میخانه بیابد که نه دنباله رو هیجانات سطحی رسانه شده و آنچنان در برج عاج بنشیند که ارتباطش با مخاطب قطع شود.

در این بخش از نشست، مهدی سیار به دعوت اسماعیل امینی، به خواندن چند شعر از کتاب بی خوابی عمیق پرداخت، او ضمن تشکر از حلقه قول و غزل، سه شعر از این اثر را خواند:

 

 

پایان:

یکی بود ... یکی بود

پایان قصه همین جاست

ما و این گنبد کبود

دروغ‌های مصلحت آمیزیم...

یک راست بیش نیست

_ آن راست فتنه انگیز! _

 

دشوار

از دور چشم دوخته‌ای بر تفاخرش
بر برج‌های خیره سرِ پر تکبرش

دشواری تصرف این قلعه را ببین
دشوار می‌نماید، حتی تصورش!

اما تو آنچنان هم، از هیبتش نترس
اما تو آنچنان هم، سرسخت نشمرش

نزدیک‌تر بیا که به ناگاه بنگری
نقش ِ دلی شکسته بر آجر به آجرش

او سال‌هاست چشم به راه کسی ست تا
از شادی شکست بزرگی کند پُرش
*
از ساحلش جدا شده این «قلعه ی شنی»
دریا! بیا و باز به امواج بسپرش ...

 

 

نبرد(12)-تقدیم به آقای مودب-

 

بغض دارد لبالب سخن است

آسمان در بهار مثل من است

یک بغل داغ،یک بغل آتش

پشت این دکمه های پیرهن است

سینه ام مثل آسمان خدا

کشور ابرهای بی وطن است

آخرین چهارشنبه سالم

در دلم سوز آتشی کهن است

با جهان ستیزه ام ، چه کسی

 فاتح این نبرد تن به تن است

*                                 

با جهان در ستیزه ای شاعر!

و جهان گرم زیر و رو شدن است

 

فیاض که دستی در هنر سینما نیز دارد بحث را درباره ادبیات عرفانی اینگونه ادامه داد: عرفان ما همیشه خود ویران گری داشته است، اگر بگوییم همه انحرافات و آنارشیسمی که در طول تاریخ داشته ایم نشأت گرفته از عرفان ماست، حرف بیهوده ای نگفته ایم، اگر از مشروطه تا الان به دنبال مدرن شدن هستیم و نتوانسته ایم به آن دست یابیم، از عرفان است. فلسفه های ما بسیار انتزاعی است فلسفه بوعلی سینا و یا ملاصدرا به زندگی ما ربط پیدا نمی کند، و به کار جامعه ما نخورده و از آن فلسفه سیاسی و هنر درنخواهد آمد. این فلسفه ها در جایگاه بزرگ و بالای خود می ماند و پایین نیامده و در زندگی روزمره ما جاری نمی شود، در بخش رسانه و سینما، فیلم یا آنقدر سورئالیسم می شود و یا فیلمی می شود که به فیلم فارسی مصطلح است. و البته فیلم هایی نیز ساخته می شود که اگرچه ظاهر گیشه ای دارد اما در خود مفاهیم عمیقی را گنجانده است، متأسفانه ما با روشنفکری چپ که وارد کارهایمان کرده ایم، درحال نابود کردن بعضی ارزش ها در جامعه هستیم و نام آن را سینمای متفکر می گذاریم. گمان می کنیم هرکس بیشتر چپ بوده و سنت های اجتماعی را نابود کند روشنفکرتر است، وقتی ما آن سنت ها را از دست می دهیم سنت های دیگران وارد کشور می شود و نام آن را می گذاریم تهاجم فرهنگی، شعرهای عرفانی ما نیز صحبت از "خود" است و حتی سخن از "فرد" هم به میان نمی آید که بعد اجتماعی داشته باشد بلکه تنهایی تمام و ضد اجتماع است. در شعر حافظ نیز همین عرفان دیده می شود، در شعر او محتسب، زاهد، حاکم، واعظ، صوفی و همه و همه کنار می روند و به کار نمی آیند، این آنارشیسم به تمام معناست. این اشعار بازتولید تاریخ بعد از حمله مغول است و در بُعد سیاسی ما دچار چپگرایی هستیم، چپ های قدیم به محض آنکه از مارکسیسم می بریدند عارف می شدند، نتیجه همه اینها نابودی ایران شده است. به جز ادبیات این سیاه نمایی ها در سینمای ما نیز وجود دارد.

امینی علت وجود این نوع از نگاه را در آثار هنری اینطور تصویر کرد: آیا علت وجود چنین نگاهی این نیست که آن چیزی که آمار رسمی و سیاسی دولت تبلیغ می کند وجود یک آرمان شهر موعود بوده که کمابیش محقق شده است و از این طرف واکنش اهل هنر در مقابل آن بوده و معتقد است این آرمان شهر موعود خیلی دور از دسترس است و برای رسیدن به آن راه درازی در پیش است، و این نگاه نوعی ستیزه به این دو است که رگه هایی از آن در همین کتاب نیز وجود دارد.

فیاض معتقد بود که اساساً آرمان شهر مفهومی انتزاعی است و به ناکجاآباد اشاره دارد، او در این باره گفت: آرمان شهر ناکجا آبادی است که مشخص نیست کجا آباد است؟ جدایی ملکوت از ناسوت اصلاً وجود ندارد، ما در لحظه ی حال نیز در ملکوت هستیم و به حیثیت زمان و مکان در ناسوتیم. هرکس هرقدمی که برمیدارد در ملکوت قدم برمی دارد، مشکل ما این است که همیشه گله مندیم که جاست؟ درواقع هیچ جا نیست و همین جاست، بهشت و جهنم همین جاست. در شعر حافظ و یا سعدی سیاه نمایی نیست و همه جا روشن است.

این استاد دانشگاه درباره سینما و ادبیات گفت: مشکل ما در سینما نیز آن است که ادبیات خوبی به آن منتقل نشده است، اگر ما ادبیات خوبی داشتیم و داستان های خوبی به سینما می دادیم، دیگر نویسنده و کارگردان و تهیه کننده یکی نمی شد و عاقبت این به تندگویی و پرخاشگری کشیده می شود. اگر براساس زندگی روزمره، عشق ها، عاطفه ها و... آثاری از سوی نویسنده ها بازتولید می شد عرفان ما نیز قشنگ تر می شد ولی آن عرفانی که از زندگی روزمره منقطع است به نتایج خوبی نمی رسد. در شعر مهدی سیار نیز گاه این نگاه دیده می شود: " یک راست بیش نیست/_ آن راست فتنه انگیز! _".

اسماعیل امینی با طرح  یک سئوال پنجره ای دیگر به مباحث این جلسه از نقد کتاب گشود و گفت: وقتی یک شاعر اثر خود را عرضه می کند دیگران توقع دارند که این شعر به کار آنها بیاید، سیاستمداران می خواهند در حوالی انتخابات شعر ما به کار انتخابات و لشکرکشی های بعد از آن بیاید که این کار نیز انجام شده است یا اهل تجارت می خواهند که شعر به کار آنها آمده و محصولشان را تبلیغ کند، روشنفکران چپ علاقمندند شعر به کار مبارزه طبقاتی آمده و... در شعر مهدی سیار، آن جاها که شعر، شعر شده و کار خودِ شعر را انجام می دهد، فارغ از این مسائل است.

امینی خطاب به مودب عنوان کرد: آیا با این موافق هستید که شعر کاربردی به نسبت خودِ شعر که کارش آفرینش زیبایی و خدمت به انسان است، ارج کمتری دارد.

مودب در پاسخ با نفی این موضوع گفت: زیبایی را اگر در یک گل بخواهیم معنا کنیم، خواهیم گفت گل زیباست چراکه تناسب ها و تقارن ها را حفظ کرده، زنده است، می تواند با محیط خود بده، بستان درستی داشته باشد و... من تعریف شعر را در نسبت با زندگی می بینم، شعر زنده کردن زبان است و اصل زبان قرار است زندگی را در یک مفهوم اجتماعی ایجاد کند، ما زنده ی تک نفره نیستیم و زندگی انسانی داریم و زیبایی اش مانند گل که به تنهایی زیباست معنا نمی گیرد زندگی انسان در زیبایی مجموعه ای از گل هاست، زیبایی هر انسان هنگامی محقق می شود که با مجموعه ای از انسان ها رابطه داشته باشد. شعری که متعهد به زندگی باشد، لاجرم روزی سیاسی، روزی اجتماعی و روزی عاشقانه هم خواهد شد. موضوع مهم در اینجا آن است که دانش صاحب اثر روزافزون بوده و شناختی که نسبت به زندگی دارد بالا رفته و در هر زمانی مناسب همان روز محکم سخن گفته و از آن شرم نداشته باشیم. ما باید بتوانیم شعر را وارد زندگی کنیم و هرچه گستره نفوذمان در میان مردم بیشتر شود باید برایمان مطلوب باشد و در عین حال همیشه درحال افزایش دانش خود باشیم. درواقع رسالت ما در برابر زیبایی است که ایجاب می کند وارد مسائل مختلف شویم. کسی مثل مهدی سیار چرا وارد عرصه ی شعر می شود؟ چون حرفی دارد که می تواند آن را با زبان ادبیات به جامعه خود منتقل کند و اگر چنین کسانی از جمله اساتید جامعه شناس، علوم اجتماعی و دیگر علوم انسانی وارد این عرصه شوند درواقع حلقه های مفقوده ادبیات به یکدیگر متصل می شوند.

امینی در ادامه سخنان مودب گفت: موضوع سئوال مطرح شده این بود که کسانی اهل هنر را سربازان خود ببینند درحالی که اهل هنر امیر هستند، و مرجع تشخیص باید همان اهل هنر باشند و اگر اهالی هنر سربازان پیاده ی سیاسیون شوند، در حق هنر ظلم کرده اند.

مهدی سیار، نویسنده کتاب بیخوابی عمیق اشاره کرد: سیاسیون باید بدانند که اهل هنر، ادبیات و اندیشه هیچ وقت سربازان خوبی برای آنها نخواهند شد، چراکه همیشه امیری را در خود می بینند، ممکن است یک روز اثری در راستای یک جریان خاص سیاسی مطرح شود، اما در آخر این موضوع ادامه پیدا نمی کند. بارها مطرح شده که آیا پرداختن به شعر عدالت و یا شعر اجتماعی موجب سوء استفاده یک جریان سیاسی خاص نشده است؟ باید پاسخ داد که این از سر جهالت است که اهل هنری را پیدا کنند و بخواهند سواری بگیرند چون قطعاً چموشی و سرکشی اهل هنر به ضرر آنها تمام خواهد شد.

این جلسه از نقد کتاب به پایان نزدیک می شد و امینی موضوعاتی را اختصاصاً درباره خود کتاب و اشعار موجود در آن مطرح کرد: سیار در شعرهایی که در قالب های سنتی نیست، موفق تر و شاعرتر ظاهر شده است، شعرهایی که در قوالب سنتی است کمتر مجال و امکان بروز هنر خود را یافته و درگیری با صورت شعر و قافیه های دشوار به قصد نشان دادن قدرت شاعری، موجب کمرنگ شدن اندیشه در شعر شده و انسان را بیشتر تحت تأثیر قدرت تکنیکی شعر قرار می دهد. در شعرهای آزاد کشف ها موفق تر عرضه شده و نکته خوبی که در این کتاب بود و در اغلب مجموعه هایی که از سوی شاعران جوان منتشر می شود، نیست، تنوع مضمونی بود. با خواندن هر شعر مخاطب وارد یک دنیای جدید می شود و گویی با انسانی دیگر مواجه است. موضوع قابل تأمل دیگر آن است که یک جور اندوه، غم و شکوا گرایی در شعر وجود دارد که از روی درک و دریافت شاعر از آنچه هست و آنچه داریم با آنچه مطلوب است، سرچشمه می گیرد، بنابراین در سراسر این متن این نگرانی و گله و اندوه و غم دیده می شود. نمی توان طرز تلقی و نگاه را به شاعر القا کرد اما به هرحال دلخوشی های کوچک و زیبایی های زودگذر و شهاب هایی که گاه آسمان را روشن می کند نیز می تواند صید معنی شود و شاعر آنها را لابه لای آثارش بیاورد، جهان آمیزه ای از نور و تاریکی است اما در این اشعار یک صورت به صورت دیگر غلبه دارد.

امینی به نکته دیگری در اشعار سیار اشاره کرد و گفت: در بعضی از شعرها به اعتبار و ارزش کلمات توجه چندانی نشده و از جریاناتی که به طور روزمره در شعر جاری بوده و دست فرسود است استفاده شده اما در عین حال اشعار دارای کشف های بسیار خوبی نیز هستند، توقع می رود شاعری که در حال طی مراحل کمال است توجه بیشتری به کلمات داشته باشد.

در پایان این نشست، بخش پرسش و پاسخ نیز درنظر گرفته شده بود که در انتهای آن اسماعیل امینی، شعر را از منظری دیگر اینگونه تعریف کرد: کار شعر آن است که انسان را مرتب به زندگی انسانی دعوت کند و در این میان ضرورتی ندارد تا انسان برای رسیدن به تکنولوِژی بیشتر در راه تخریب دنیا گام بردارد.

 

این اولین جلسه نقد کتاب از سوی حلقه قول و غزل بود و با استقبال خوبی نیز روبرو شد، مشتاقان و علاقه مندان به این جلسات می توانند ضمن ارسال نظر برای این وبلاگ، با شرکت در جلسات نقد و بررسی شعر که هر چهارشنبه برگزار می شود، ارتباط خود را با حلقه قول و غزل بیشتر کنند.


 
comment نظرات ()
 
 
نقد کتاب
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸
 

نقد و بررسی کتاب:

«بی خوابی عمیق»

اثر: مهدی سیار

با حضور کارشناسان:

«اسماعیل امینی»، «ابراهیم فیاض» و «محمدعلی مودب»

روز چهارشنبه 20 آبان 88

مشتاقان و علاقه مندان می توانند برای شرکت در این جلسه نقد و بررسی از سلسله جلسات حلق قول و غزل، ساعت 16 به نشانی: خیابان انقلاب، خیابان قدس، بالاتر از درب شرقی دانشگاه تهران، کوچه بهنام، پلاک نوزده، طبقه سوم، مراجعه کنند.



 
comment نظرات ()
 
 
(گزارش حلقه قول و غزل روز 13 آبان) ابن سیرین را خبرکن خواب شیرین دیده ام!
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
 

عصر روز چهارشنبه 13 آبان 88 حلقه قول و غزل دیگربار پذیرای شاعران جوان بود.

در این جلسه جز چهره های جدید، مهمانانی همچون "محمدرضا برقعی" چراغ محفلمان را روشن تر از پیش کرده بودند.

پرسش این هفته موضوعی بود که معنای آن در افکار و اذهان مختلف به اشتباه دارای مصداق های متفاوتی شده بود: "مضمون در شعر به چه معناست؟"

کارشناس جلسه در یک بحث کلی مطرح کرد: زبان ادبی زبان دلالت های ضمنی است و این تضمن ها و التزام هاست که در به آن معنا می دهد و واژه هایی مانند "تضمین" اگر به درستی و به صورت شفاف معنا نشود می تواند یک نقد ادبی را دستخوش آشفتگی کند.

حاضران در جلسه مضمون را با کلماتی مثل: درون مایه، تفکر پشت واژه ها، اندیشه محوری و...معنا کردند.

امینی تضمین را با یک مثال ساده توضیح داد: سهراب سپهری می گوید" بی گمان در ده بالادست چینه ها کوتاه است" خبر در این بند از شعر آن است که "چینه ها کوتاه است" اما مضمون چیست؟ معانی مختلفی می توان از این جمله بیرون کشید که این معانی به نسبت تخیل مخاطب گستردگی پیدا می کنند، صمیمیت و دوستی در فضای ده بالادست، سرک نکشیدن مردم در کار یکدیگر، امنیت، خوشحال شدن از دیدار هم و... همه از مضامینی است که می تواند در این جمله خبری بگنجد. تضمین، متبادر ساختن معانی دیگر ضمن بیان یک موضوع در ذهن مخاطب است.

او ادامه داد: ما در زبان روزمره هم از معانی استفاده می کنیم، به طور مثال کنایات از این دست هستند که تخیل در آن نقش اساسی ایفا نمی کند اما مضمون با آن تفاوت دارد، در معانی ثانویه تنها می توانیم یک معنی از جمله ای مستفاد کنیم.

تضمین ها با یک جمله ی به ظاهر خبری بیان می شوند: " شاید این آب روان برسد پای سپیداری/ تا فروشوید اندوه دلی" آیا شاعر تنها می خواهد خبر دهد که آب روان پای سپیداری می رسد؟ این جملات گاه توسط خود شاعر ساخته می شوند و بعد برپایه آن تضمین شکل می گیرد: "برنمی دارد شراکت ملک تنگ بی غمی/ زین سبب اطفال دائم دشمن دیوانه اند" ملک بی غمی تنگ است و دو پادشاه در آن نمی گنجد این تفکر را خودِ شاعر ساخته وگرنه در عالم واقع اتفاق نیفتاده است، اگرچه صورتی به این شکل داشته است که بچه ها اگر دیوانه ای را جایی ببینند به او سنگ می زنند اما به معنی دشمنی نیست: "با ستمکاران گیتی بد نمی گردد سپهر/ عید قربان است دائم خانه قصاب را" در این مثال، شاعر هر دو معنا را خودش ساخته است وگرنه خانه قصاب عید نیست، شغل او این است که سر گوسفند را ببرد.

امینی ادامه داد: قدما می گفتند جهان برای ما دارای اشاره است. اشاره یعنی بیان مقصود بدون استفاده از کلمات! آنها که اهل نظر هستند این اشارات را درمی یابند و از میان کسانی که آن را در می یابند بعضی دیگر هستند که قدرت آن را دارند تا اشارات را بیان کنند، آنها شاعران و هنرمندان هستند. اصطلاحاً می گفتند: شعر اشارتی است که به صورت عبارت درآمده و کسی که آن را می خواند، می خواهد اشارت آن را دریابد "بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین/ کین اشارت ز جهان گذران مارا بس".

امینی بعد از توضیحات کامل در باب مضمون، به آفتی اشاره کرد که ممکن است شاعر مضمون پرداز را به خود دچار کند: شاعر مضمون پرداز به تدریج با این خطر روبرو می شود که از عالم واقع دور شده و مضمون باز می شود، این بلایی است که بر سر شعر روزگار خود ما هم آمده و بیشتر در شعر سپید با آن روبرو هستیم. دلیل آنکه اشعاری مثل شعر سپهری یا قیصر آنقدر نزدیک به ذهنند این است که ارتباطشان به جهان واقع متصل بوده و مابه ازای عینی دارد و غالباً از بیرون آغاز شده و از مضمون بازی دور است.

امینی ادامه این بحث را در شعر آیینی و دینی مطرح کرد و گفت: در این حوزه نیز در مضمون بازی آفت ایجاد شده است و غیر از آنکه ادب توحیدی را مخدوش کرده، شاعر را در استفاده از مضامین تکراری گرفتار ساخته است؛ هرجا شعر رضوی در کار است حتماً کلماتی چون کبوتر، آهو، ضریح، گنبد و... می آید. اگر کشفی صورت بگیرد خوب است، حتی ممکن است شاعر از سنگریزه ای که در راه می بیند کشفی داشته باشد، اما موضوع آن است که خیلی از شاعرن این نگاهِ دریابنده ی اشارات را ندارند و تضمین هایشان را از منابع اصلی آن نگرفته اند و از شعرهایی که قبلاً شنیده اند در می آورد.

برقعی که خود از شاعران حوزه دینی و آیینی است با اشاره به اشعار رضوی گفت: در بحث اشعاری که برای امام رضا(ع) سروده می شود آنقدر به دانه و کبوتر و مسائل اینچنینی پرداخته می شود که از کراماتی که موضوع اصلی شعر را دربرمی گیرد دور می مانیم.

وحیدزاده یکی از دلایلی که شاعر این حوزه را به این ورطه می کشاند، فقدان مطالعه پیرامون موضوع شعر می داند و برقعی به قصایدی از صائب تبریزی اشاره کرد که برای امام رضا(ع) سروده شده و معتقد است که تا به حال شاعری به این زیبایی از عهده این موضوع برنیامده است.

بحث که به اینجا رسید کارشناس جلسه با سئوال چالشی دیگری ردالمطلعی برای این مبحث ساخت: اگر علت تضمین های سست، شناخت کم شاعر نسبت به موضوع شعر است، چرا شاعری درباره مادر یا پدر خود که از کودکی با او می زیسته و شناخت کامل نیز نسبت به وی دارد، شعری با مضامین تکراری می سراید؟

جواب این بود: این در واقع اختلاف میان شاعر و غیر شاعر است. فرق بین شاعری که اشارات را در می یابد و می تواند آن را به عبارات بدل کند با دیگران در همین است.

در نتیجه، امینی مضمون را بار دیگر اینطور معنا کرد: وقتی می گوییم مضمون، یعنی ما در ضمن سخنی اندیشه ی خود را بیان می کنیم و در ضمن باید به این بیاندیشیم که مضمون ما منبع اصلی آن می آید.

این بار خود آقای امینی اولین نفر در بخش شعرخوانی، بود:

به پایان رسید آخر این جاده ها هم

گره خورد روی ضریحت نگاهم

به پابوس تو آمدم دست خالی

و بر پشت، بار گران گناهم

نه شمعی به نذرت که این زائر از شوق

کند نذر چشم تو خورشید را هم

به خاک در آسمان سایت اینک-

رسیده ست از طاق کوتاه ماهت

من و شمع های حرم اشک ریزان

من و بغض های فروخورده باهم

به درگاهت ای ضامن بی پناهان

نه زائر که آن صید گم کرده راهم

نه از دست صیاد، از خود گریزان

و دارالامان تو تنها پناهم

 مرا بند زنجیر این آستان کن

اماما! جز این چیزی از تو نخواهم

وحید زاده سئوال خود را اینطور مطرح کرد: این تصرف شاعرانه در قافیه چند بار در یک شعر می تواند اتفاق بیفتد؟ امینی موضوع به جایی را در قافیه عنوان کرد: در قافیه هجای قافیه است که تأثیرگذار می شود اما در هجا، صامت اول هجا موثر است. چون همه ی هجاهای فارسی حتماً با صامت آغاز می شود، آن صامت اول قابل تغییر دادن است. بنابراین آن چیزی که در قافیه موثر می افتد، مصوت است. از مصوت هجا آغاز می شود و هرصدایی که بعد از مصوت بیاید عیناً تکرار می شود و اگر ردیف هم بیاید در ادامه ی قافیه التزامِ تکرار دارد: "با من بودی منت نمی دانستم/ تا من بودی منت نمی دانستم" بنابراین دیگر هیچ فرقی نمی کند که بعد از مصوت، ردیف با قافیه مخلوط بشود یا نشود و تعداد هم ندارد که یک بار تکرار شود یا چند بار!

برقعی پرسید: قوافی ای وجود دارند که از نظر شنیداری درست هستند اما در نوشتار، حروف متفاوتی دارند مثل، خطوط و سکوت و... کارشناس جلسه پاسخ داد: از آن جهت که شعر یک مقوله شنیداری است وجود چنین قوافی ای شعر را دچار اشکال نمی کند. تنها از نظر دیداری وقتی شعر را می نویسیم شاید خیلی خوب به نظر نیاید و حتی قدما هم در شعر خود از قافیه هایی به این شیوه استفاده می کردند: "چه گفتا خداوند تنزیل و وحی/ خداوند امرو خداوند نهی".

حرف از قافیه هایی به میان آمد که در شعر شاعرانی چون سعدی و حافظ وجود دارند، قافیه هایی که خواننده ی اثر را به زبان همان دوره برمی گرداند؛ مانند، خوش و خَش، سَخُن و سخن و... امینی توضیح داد: در فارسی پهلوی و باستان، صدا و صامتی بوده به نام "خ" گِرد، "خ" که به صورت گرد تلفظ می شده است. در روزگار سعدی و حافظ و مولانا نیز ادامه داشته و در 150 سال گذشته از میان رفته است و هنوز ردپای آن را در لهجه های شهرستان هایی مانند یزد می بینیم، کلماتی مانند خواب و یا خواهر از این دست بوده اند که "خ" گرد آن دیگر تلفظ نمی شود و ما گمان می کنیم که "و" را بی جهت در این کلمه آورده اند. صداهایی مانند "اُ" و "اِ" که ما درحال حاضر تلفظ می کنیم جدید است و در گذشته نبوده.

حسین جنتی در این بخش یکی دیگر از غزل های خود را برای حاضران خواند:

سرسپرده ی چرخ روزگارم ای یاران!

تا کجا برد ریلم من قطارم ای یاران

در مسیر هر روزم با هزار و یک افسوس

اسب های وحشی را می شمارم ای یاران

آهنم ولی نرمم می تپد دل گرمم

من درخت و باران را دوست دارم ای یاران

از شما چه پنهان من با خودم دلی دارم

فرصتی اگر باشد می سپارم ای یاران

در کنار من ریلی ست یک قطار دیگر هم

عشق اگر همین باشد من دچارم ای یاران

فرصت تماشا نیست تا ببینمش دیر است

رد شدست با سرعت از کنارم ای یاران

من دروغ می گویم من قطار، نه سنگم

جنگل و درختم من، بی شمارم ای یاران

گاه ابر و بادم من، گاه ماه و خورشیدم!

چرخ آسیابم من، اهل کارم ای یاران

مسجدم نه میخانه، شاعرم نه دیوانه،

دست واژه افتاده اختیارم ای یاران

زرد می شود بی من باغتان ز من گفتن،

رفتنم مبارک نیست، نوبهارم ای یاران

آمدم به آسانی می روم به آسانی

قدر یک تکاندن بس! من غبارم

اهل رفتن و رفتن باز هم قطارم من

فرصت نشستن نیست شرمسارم ای یاران!

درباره این غزل ضمن تحسین تصاویر و تعابیر شاعرانه آن، نکاتی چند نیز بیان شد: نظر دکتر امینی درباره ردیف غزل این بود که کلمه "یاران" خود، منادا است و نیازی به "ای" ندا ندارد و وحید زاده نیز معتقد بود که این ردیف انرژی غزل را گرفته است.

ایمانی ادامه داد: این شعر از مصراع " فرصتی اگر باشد می سپارم ای یاران" به بعد دستخوش تشویش در معانی و تصاویر مختلف می شود و از قالب یک غزل یکدست خارج شده است.

 کارشناس حلقه قول و غزل گفت: بیت" آمدم به آسانی می روم به آسانی/ قدر یک تکاندن بس! من غبارم" دارای مضمونی عالی و ظریف است اما "بس" در این میان، فضا را خراب می کند. وقتی ما کشفی را به دست می آوریم ممکن است آن را به ساده ترین شکل یادداشت کنیم اما وقتی می خواهیم آن را در شعر به کار بریم با ایجاد تغییراتی باید باعث به جلوه درآمدن کشف شویم.

راضیه ایمانی غزل دیگری خواند که در آن واژه دیگری مورد التزام قرار داده شده بود:

سایه با من قرابتی دارد، نرم و آهسته پا به پای شماست

با من اندازه کن قدم ها را، سایه عاشق نه؛ مبتلای شماست!

مهربان تر قدم بزن با او سایه ها بی زبان و خاموشند...

جای دوری نمی رود لطفت؛ سایه نزدیک و آشنای شماست

راه می‌آید و تو می‌دانی، زندگی عاشقانه‌اش سخت است؛

در نهان، بی‌گلایه در تو نشست، که بگوید دلش برای شماست

نور از سایه‌ها چه می‌دانست؛ وقتی از تو مرا بنا می‌کرد

پرده در پرده سایه‌ای از من! پشت هر پرده ماجرای شماست

ساعتی دور و ساعتی نزدیک، با تو گاهی یکی و گاهی نه...

شکل می‌گیرد و همیشه دلش زنده در حال و در هوای شماست

دست من را بگیر در دستت، شانه‌به‌شانه با تو شیرین است

گم شدن زیر سایه قدت، از خطای من و جفای شماست

سایه جریان روشنی دارد، وقتی از یک حضور لبریز است

گاه پایی به راهِ رفتنتان، گاهی دستی به شانه‌های شماست

امینی درباره التزام در شعر گفت: التزام از ویژگی های شعری شعرای قدیم از جمله خاقانی است. او برای اینکه قدرت سخنوری خود را نشان دهد به یک کلمه التزام می کرد و در اطراف آن سخن می گفته است و گاه این تشبیهات به حد اعجاز می رسید. وحیدزاده افزود منوچهری نیز قصایدی دارد که به طور مثال به کلمه "شمع" التزام کرده است.

وحید زاده در نقد این شعر ادامه داد: سایه در ادبیات فارسی و عرفان اسلامی دارد مورد توجه بسیار است، شمیسا در کتاب "داستان یک روح" که نقد و بررسی کتاب بوف و کور است و در آن با سایه گفت و گو می کند، به ریشه یابی این واژه پرداخته و جاهایی نیز به عرفان هندی گریز می زند که سایه را گاه به مفهمومی انتزاعی بدل می کند، به همین خاطر در ذهن من، این شعر هم شکلی انتزاعی به خود گرفته بود. دیگر آنکه این شعر توانایی شاعر را نشان می دهد اما شاعرانگی اش را نشان نمی دهد و لذت ادبی آنچنانی را ایجاد نمی کند.

جنتی افزود: برای اینکه نفوذ شعر در ذهن مخاطب بیشتر شود شعر باید از اینکه هست فراتر رود، خوب است در یک شعر یک یا دو بیت وجود داشته باشد که ذائقه های مختلف را دربرگیرد که شاید به خاطر آن دو بیت مخاطب با باقی ماجرا همراه شود، این شعر اجازه نمی دهد یک بیت در ذهن باقی بماند. در این شعر به صورت یکنواخت و بدون دست انداز درباره سایه صحبت شده می شود.

امینی گفت: سپهری می سراید: "این آب روان، ما ساده تریم!/این سایه/ افتاده تریم" او از یک ویژگی ساده از سایه -که روی زمین افتاده- استفاده می کند اما ایهامی که در کلمه "افتاده" وجود دارد به این شعر ارزش هنری می بخشد. در شعری که خوانده شد، توجه به ویژگی های سایه زیاد بود اما موضوع این است که این مضامین در حاشیه قرار گرفته و شاعر درپی رساندن حرف خودش بود، مضامین سخن نمی گفتند بلکه شاعر حرف می زد، مانند معلمی که ریاضی تدریس می کند و برایش ضرب و تقسیم و معادله مهم است و از مثال های پرتقال فروش و پارچه فروش کمک می گیرد که آنها بهانه ایست تا حرف اصلی گفته شود و ارزش عاطفی ندارند. در حالی که آن مضامین باید حرف شاعر را بزنند. نکته دیگر درباره مترادف ها در شعر است که در بعضی جاها هردو دارای یک بارِ معنایی و حسی هستند "سایه ها بی زبان و خاموشند" مترادف اگر یک کار هنری انجام دهد، در شعر به کار می آید وگرنه فقط مترادف است. قیاس کنید با اینکه گفته می شد: "سایه ها قصه گوی خاموشند!" یا در بیت" زنده در حال و در هوای شماست"، اگر تنها کلمات "زنده" و "هوا" می آمدند آنوقت غیر از معانی تخیل و خیالات و میل و... به معنای هوا برای تنفس با "زنده" رابطه برقرار می کرد که کلمه "حال" این ارتباط را مختل می کند.

شاعر مهمان این حلقه از قول و غزل آقای حمیدرضا برقعی نیز جمع را به شنیدن دو غزل دعوت کرد:

روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام

بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام

مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید

گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد

حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟

آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند

یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام

بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود

ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام.

و غزل دوم که کاری نیمه تمام است و قرار است در خود، 14 بیت نذر 14 معصوم داشته باشد.

ابتدای سفرم شادی و غم توأم شد

شادی و غم غزلی شد غزلی مبهم شد

فاصله مشکل من بود که در این جاده

چارده مرتبه این فاصله کم شد کم شد

ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم

بوسه می خواست لبم گنبد خضرا خم شد

خم شد آهسته ز اسرار ازل با من گفت

گفت ایوان نجف بوسه گه عالم شد

بعد هم پشت همان پنجره ی رویایی

چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد

خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق

گریه مرهم بشود خون جگر مرهم شد

گریه کردم عطش آمد به سراغم گفتم

به فدای لب خشکت، همه جا زمزم شد

آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم

کعبه شش گوشه و آنگاه دلم محرم شد

روی سجاده خود یاد لبت افتادم

تشنه ام بود ولی آب برایم سم شد

زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد

از محمد به محمد که میسر هم شد

من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم

که در آن عاطفه با عشق و جنون توأم شد

سال ها پیر شدم در قفس آغوشت

شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد

کاروان دل من بسکه خراسان رفته است

تاروپود غزلم جاده ابریشم شد

سال ها شعر غریبانه در ابیات خودش

خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد

...........................................

درباره غزل اول، نظرها بر این بود که به جز کشف های شاعرانه بسیار خوبی که در ابیاتی چون بیت آخر جلوه داشت؛ کشف های دیگری مانند تکرار مو سپیدم و در کنارش برف سنگین و یا گرگ باران دیده نیز خودنمایی می کرد، اگرچه نظر دوستان در این مورد متفاوت بود.

کارشناس جلسه بعد از پیشنهاداتی که به طور مثال در مورد تغییر فعل "هستم" به "بودم" در بیت "گرگ باران دیده هستم..." ارائه داد، گفت: آیا این معیار ارزیابی شعر است که شاعر مدام توانایی خود را در میان شعر بروز دهد؟ هر شعری معیاری دارد که باید با منطق و معیار همان شعر به کشف ارزش های ادبی آن دست زد و اگر این مهم را درنظر نگیریم بعد از مدتی همه شعرها شبیه هم خواهند شد.

غزل دوم که برقعی هنوز درحال اتمام آن است، نیز تحسین همه را برانگیخت که درباره آن نیز پیشنهاداتی ارائه شد و حاضران را مشتاق شنیدن ابیات پایانی آن کرد.

در این حلقه توصیه ی خواندن کتاب هایی نیز از سوی کارشناس جلسه به شاعران داده شد، یکی مقالات اخوان در 2 جلد که در آن آیات موزون افتاده قرآن کریم آورده شده و دارای نثری قابل تأمل است و دیگر تاریخ تحلیلی دوران پیامبر که از سوی طالقانی و استاد جعفری ترجمه شده اند و در پشت روایت آن فکری شاعرانه وجود دارد و به کارِ کسانی که مشتاق سرودن اشعار دینی و آیینی هستند، خواهد آمد.

برای جلسه آینده حلقه قول و غزل برنامه های دیگری داریم که متعاقباً اعلام خواهد شد، حتماً سر بزنید و منتظر اخبار جدیدی از دریچه ی این وبلاگ باشید!

 


 
comment نظرات ()
 
 
همچنان آغوش من باز است بر رویت رفیق!
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
 

با عرض سلام خدمت مخاطبان وبلاگ قول و غزل و تبریک و شادباش به مناسبت میلاد امام هشتم.

گزارشی که در ادامه خواهد آمد مروری است بر جلسه 6 آبان نقد و بررسی شعر در حلقه قول و غزل.

رسم جالبی دارد آقای امینی که در پیشگفتار هر جلسه پای سئوالی کلی را از مباحث چالش برانگیز به میان می کشد و بعد از چند گفت و شنود از برداشت ها و ذهنیت های ایجاد شده و گذشته تاریخی و یا علمی آن موضوع با یک جمع بندی نهایی محفل را به بخش شعرخوانی دعوت می کند.

"چه تصوری از مدرن در ذهن دارید" سئوال خوبی بود! گرچه بماند آنها که بارها وارد این مبحث شده بودند و می دانستند قرار است وارد چه پیچ و خم هایی شوند لبخندی هم زدند و البته سرشان نیز درد می کرد برای پی گرفتن آن!

سئوال اینجا بود که آیا در تاریخ ادبیات هم این ذهنیت وجود دارد که سرنوشت اجتماعی هر ملتی مانند ملتی دیگر است و حوادث و رخدادهای تاریخی باید دوره به دوره پی در پی یکدیگر همانطور که در یک ملت اتفاق می اقتد باید در ملت های دیگر هم که در ادامه همان راه هستند رخ دهد و شبیه سازی شود؟ آیا مکاتب ادبی هم در همه جا تکرار می شود؟ مثلاً بگوییم در اروپا این اتفاق افتاده و 40 سال بعد به ما می رسد؟ این شبیه سازی را هم در روشنفکران دینی داشته ایم و هم غیر دینی کمااینکه گاه در ادبیات طوری دراین باره سخن به میان رفته است که انگار اگر جز این در یک اثر اتفاق نیفتد خجالت آور بوده و باعث شرمساری است.

وحید زاده برای شروع مطرح کرد: سئوالی که وجود دارد این است آیا ما الان در سنت هستیم؟ و اگر بخواهیم حرکت کنیم آیا حتماً باید از سنت گذشت؟ آقای امینی ادامه داد: آیا این ارزش و فضیلت است؟ می گویند اگر جدید یعنی خوب و اگر قدیمی یعنی بد اگر مدرن یعنی خوب اگر سنتی یعنی بد!

آقای پوینده از طلاب جوان که در جمع حاضر بودند در این بخش از بحث، موضوع حسن و قبح ذاتی را به جهت تعریفی از خوبی و بدی مطرح کرد و گفت: در یک سری از موضوعات، بحث حسن ذاتی وجود دارد که همه انسان ها به آن معترفند و میل فطری دارند؛ این سخن سر رشته ای شد در دست دیگر دوستان حاضر در جلسه تا به آنجا برسند که در دخالت دادن سلایق فردی در یک سری از امور کلی تا چه حد دست افراد می تواند باز باشد و به طور مثال در همین موضوع مدرن بودن یک شعر، چه معیارهایی درنظر گرفته می شود.

هانی رضوی گفت: شک در بدیهیات صرفاً چیز خوبی است اما این هم گاهی انسان را به چالش بدی می اندازد واین شک مرحله به مرحله پیش می رود.

امینی سخن را در اینجا قطع کرد و در شفاف سازی این موضوع گفت: منظور شک در اصول نیست، موضوع جریانی است که در محافل ادبی ما وجود دارد. اصطلاحات و تعابیری در بین افراد رایج شده که به وسیله آن اشعار نقد می شود و انقدر جا افتاده که کسی دیگر به آن شک نمی کند.به محض آنکه یک نفر می گوید شعر مدرن، دیگر تسلیم می شود و به این فکر نمی کند این همه سال است شعر مدرن می گوید پس چرا مدرن نشده است؟ حتی اصرار دارد که بگوید مولانا نیزشعر مدرن می گفته است.

هانی رضوی گفت: ممکن است کسی به طور مثال در نقد شاعر دیگر بگوید تو دارای ذهنیت کلاسیک هستی! اما خودش به آن فکر نکرده باشد و حرف را طوطی وار بگوید چراکه از روشنفکران آن جامعه ادبی شنیده باشد! اتفاقاً من می خواهم بگویم وقتی سخنی از ذهن روشفکران یک جامعه تبدیل به بدیهی می شود و وارد نقد و نظر دیگران می شود اتفاق بدی نیفتاده است؛ درباره دوره های حرکت بشری هم این نیست که همیشه تحولات جوامع بشری تابع النعل بالنعل باشد اما شباهت دارد. یکی از شباهت ها از نظر هم زمانی تقریبی یک فرهنگ با فرهنگ دیگر است و دیگر شباهت هایی است که به واسطه نزدیک شدن فرهنگ ها به یکدیگر در پی تحولات جهانی ایجاد شده. ما همان اصطلاحی را که در یک جامعه استفاده می شود همین جا مورد استفاده قرار می دهیم، اگر تیزهوش باشیم متوجه این تفاوت معنی در واژه می شویم. اینکه واژه مدرن را در هردو جا استفاده می کنیم باید بدانیم که مدرن در اینجا اقتضائات خود را دارد و منظور همان تحول یافته فرهنگی است، اگرچه مقلدانه این را مطرح کنیم. جواب این سئوال هم مشخص است؛ چرا تقلید باید بد باشد؟ اگر کسی بیاید عین سعدی هم شعر بگوید پس بد است؟ البته این از آن جهت که طبع انسان تکرار را نمی پسندد و دنبال یک چیز نو است مورد تامل است، همین که شعری کلاسیک شود یعنی شاعر دارد تبدیل می شود به مقلد جریانی که هزاران مشابه در آن وجود دارد و انسان می خواهد تک باشد و شبیه خود و اثرش وجود نداشته باشد تا دارای ارزش شود. این اتفاق گاه تنها در صورت یک اثر خودنمایی می کند که البته این هم حرکتی زیبایی شناسی است، وقتی در صورت اثر می آید در سیرت آن نیز بیاید تا کار به اثری ارزشمند و تک تبدیل شود. مانند فراروایت هایی که در بیان اساطیر می آید.

کارشناس جلسه در این بخش از بحث گفت: البته همه روشنفکران ادبی ما در محافل و مجالس ادبی، مدرن را نو و جدید و تحول یافته معنا نمی کنند. پشتوانه فلسفی آن را نیز می گویند وگرنه بدیع و تروتازه بودن که اصلاً ویژگی هنر است، همیشه هم بوده است. جنگ بر سر زبان و استفاده از اصطلاحات و تعابیر نیست. گاه در همین معنا مبانی فرهنگی زیر سئوال رفته و به کل کنار گذاشته می شوند، این بحث وارد نقد ادبی شده و طوری مطرح می شود که گویی هیچ کس نباید درباره آن تردید کند و در این خیالند که حرکت همه شاعران نیز بر این هدف خواهد بود که بالاخره یک روز مدرن می شوند و آنها که وارد این مرحله نمی شوند مورد انتقاد هستند، حتی درباره قیصر امین پور -که الان داریم به سالگرد مرگش هم نزدیک می شویم- در چند تحلیلی که بعضی از ناقدان نوشته اند گفته اند قیصر هم در حال طی این مسیر تحول و رسیدن به شعر مدرن بود که مهلت نشد، اما نشانه ها و رگه های آن در شعرش نمایان شده بود! و...درحالی که شعر قیصر چنین سیری نداشت.

امینی ادامه داد: این روشنفکران غربزده گمان می کنند که سرنوشت محتوم همه انسان هاٰ، همه آثار ادبی، همه جوامع به آن سمت است و گمان می کنند کمال مطلوب را یافته اند و آن رها شدن از دست معنویت و جایگزین کردن اومانیسم و انسان مداری است. خود این تصور حتی در مقایسه با مبانی روشنفکری هم نادرست است که همه وقایع و تحولات در یک قفسه بگنجند که متاسفانه رایج شده است. ما با روشنفکران انعطاف ناپذیری طرفیم که سال هاست همان یک حرف را می زنند درحالی که ویژگی روشنفکری این است که آماده پذیرش تحولات باشد.

او ادامه داد: آیا مبنای نقد این است که ما تعدادی از اصول را از قبل درنظر داشته باشیم بعد سعی کنیم اثری را که می خوانیم با آن اصول منطبق کنیم یا باید برعکس این باشد؟ یعنی اثر را بخوانیم و روابط و نظام آن اثر را کشف و بیان کنیم؟ ازنظر من این منطقی تر و عقلانی تر است. حالا اینکه اثری مدرن هست یا نه می تواند جزء ویژگی های آن اثر باشد و ارزش به حساب نمی آید و می تواند با سلیقه های مختلف تغییر کند.

هانی رضوی در اینجا گفت: در نقد مدرن بر روی هیچ اثری ارزش گذاری نمی شود بلکه تنها آن را توصیف می کنند.

امینی افزود: نگاهی در نقد وجود دارد که به آن می گویند نگاه تجویزی! در این نوع نگاه به طور مثال می گویند در شعر باید استحاله وجود داشته باشد و اگر نداشت شعر دارای حرکت نیست و جامد است و شعر جامد هم به درد نمی خورد! در حالی که اگر نقد علمی داشته باشیم همان اثر را با تمام ویژگی هایش توصیف می کنیم و آنر را به مخاطب ارائه می دهیم.

مهدی پرویز معتقد بود که در کنار تمام بی تعریفی هایی که در بین مدرن سرایان هست به هرروی تعاریفی وجود دارد: "آبسرد کن لعنتی! این کودک تشنه است" او با خواندن این شعر سررشته ای دیگر را به دست حسین جنتی داد تا این سئوال را درباره شعر مدرن مطرح کند که: آیا استفاده از کلماتی مانند اتوبوس و مایکروفر و اینترنت و... شعر را مدرن می کند؟

امینی گفت: ما برای اینکه بنشینیم و شعر بگوییم تصمیم نمی گیریم که به طور مثال چند درصد آن را غمگین بگوییم چند درصد شاد بگوییم و یا اینکه مدرن بگوییم یا سنتی! و اگر این کار را انجام دادیم آنوقت به بیراهه رفته ایم. چرا باید گمان کنیم که چون موج کانون های ادبی به این جهت است که مثلاً از کلمه عینک دودی در شعر استفاده کنند شاعری هم که از جای دیگر وارد این محافل می شود همین را تکرار می کند؟ درپی همین ماجراست که معشوق همه شعرهای امروزی شبیه هم است، شاعری که در بلوچستان شعر می گوید همان تفکرات اعتقادی، سیاسی، اجتماعی را دارد که شاعری در اصفهان دارد! چراکه این شاعران جدای از موضوع رسانه و اطلاع رسانی ها که نزدیک شدن فرهنگ ها را با خود دارد، هرکدام از لحظه های زندگی خود و بنابر زندگی واقعی و برداشت ها و احوالات شخصی شعر نگفته اند! مجاز را بر حقیقت غلبه داده و همه به دست هم نگاه کرده اند.

در ادامه ی این بحث موضوعات دیگری مطرح شد که در آن چند نکته مهم برای شاعران وجود داشت: یکی اینکه شاعر باید مواد غذایی آثار خود را در اصلِ منبع آن بیابد و بیرون بکشد. دودیگر آنکه یک شاعر باید در تمام لحظه ها و آنات زیستن خود، شاعر باشد. باید دید کسی که ادعای شاعری می کند در لحظه های تنهایی وقتی در رهایی است با چه چیزهایی سروکار دارد، آیا اهل مطالعه هست؟ اهل زمزمه شعر هست؟ اهل شیفتگی در کلمات و واژه ها هست؟...

اگرچه در این نوبت از سلسله جلسات قول و غزل بحث دارای شاخه های متعددی شد اما در هر شاخه نکات خوبی به دست آمد که هر کدام جای پرداختن داشت. در ادامه، چند شعر از میان اشعاری که در این حلقه خوانده شد همراه با نقد و نظر دوستان می آورم، باشد تا در جلسات آینده با اشعار و نظرات شما شریک باشیم.

 

 آقای میر شمس الدین شعرخوانی این محفل را با 2 کار سپید آغاز کرد:

 

 دربین این همه سنگ

و این همه قاب

سال هاست شفا می گیرم

از سنگی که پلاکی زیر آن مخفی است!

 

و کار دوم:

در گورستان قدیمی هیچ مرده ای فریاد نمی کشد

سال هاست به احترام تو

 فرشته های خدا

جز گل به هم نگفته اند

امینی درباره این شعر گفت: شعر محکمی است اگر "شفا گرفتن" برداشته شود و اگر شعر به لحاظ تکه های موضوعی از آخر شروع شود این کشف بهتر می نشیند چراکه موجز شده و مخاطب را درگیر می کند.

در شعر دوم یک اصل کلی مطرح شد که شعر با قید شروع نشود و پیشنهاد شد شعر اینگونه آغاز شود: مرده ها فریاد نمی کشند در گورستانی...چراکه خبر عظیم و عجیب در ابتدا می آید و مخاطب را به شنیدن وادار می کند.

منیره حسینی شاعر دیگری بود که او نیز 2 شعر سپید را برای نقد و نظر ارائه کرد:

 

پوتین پدرش را می پوشد

یکپا مردی می شود

که با تفنگ آبپاش

به گل های خانه شلیک می کند

پدرش هربار

روی یکی از گلدان ها می افتد

شیمیایی نشوند

پشت بی سیم فریاد می زند

شاخه شاخه باران فرستادند

مانده ام

میان جنگی تن به تن

تفنگ پسرم را بشکنم

یا شوهرم را بگیرم

از هر قطره آب این تفنگ

موجی می گیرد

که هر روز

میدان توپخانه را

به خانه آرامم می آورد

 

و کار دیگر:

1/

پدرم مرا سوار بر موشک کاغذی می کرد

می دویدم و موشک گلوله می شد

قلبش تیر می خورد

2/

نامه های بابا هر روز سقوط می کنند

وقتی خیلی ها معتقدند

خاک های میز مذاکره را پاک کرده اند

هیچ کلمه ای نمانده است

انگار فراموششان شده

پدرم پای همین خاکریزها غبار شد

3/

مادرم می گوید

جنگ عنکبوتی بود

که دلش برای پروانه های خلبان پر می زد

به آن ها عادت می کرد و دورشان را

سیم خاردار می کشید

شعر خانم حسینی هم مورد توجه قرار گرفت، آقای امینی در بحث فنی زبان در این اشعار گفت: "که" هایی که در شعر آمده "که" های روشفکری است و با اشاره به شعر شاملو بیان کرد، شاملو به علت آنکه می خواست زبان متمایزی ایجاد کند از این حرف در جای جای شعر خود استفاده کرد، اما این کم کم در شعر شاعران آمد و حالا شعرها پر از "که" و "حالا" و حروف و کلماتی از این دست شده. وجود و تکرار این گونه واژه ها تداعی را در ذهن مخاطب در هنگام خواندن شعر از بین می برد و مخاطب را با شاعر طرف می کند نه شعر! مثل فیلمی که بیننده، دوربین را در خلال آن ببیند.

در ادامه ی همین بحث، سخن از اشعاری به میان آمد که دارای پیچیده گویی هستند و کارشناس جلسه گفت: شعرهایی عالی هستند که وقتی آنها را می شنویم بگوییم: "من هم می خواستم همین را بگویم" که شاهد مثال خوب آن شعر قیصر است.

حسین جنتی از دیگر شاعران حاضر در جلسه بود که 2 غزل از میان اشعارش خواند:

بازار خنده را به تمامی کساد کرد

غم بسکه روی دست دلم ماند و باد کرد

تیغ تو یا صدای من خسته ای رفیق!

در این میانه دشمن ما را چه شاد کرد؟

آن را که از غریبه توقع نداشتیم

خنجر به دست هم نفس خانه زاد کرد

دم می زد از رفاقت و تیع از میان کشید

ما را ظنین به صحت و سقم معاد کرد

هرکس گذشت از سر نعش جوان شهر

چنگیز را به رسم ادب زنده باد کرد

ای منجی صداقت و لبخند الامان!

باید در این زمانه زیاد از تو یاد کرد

دارد می آورد به سر باغمان تبر

 آن را که با حسین تو ابن زیاد کرد

حتی درخت سینه این خاک را شکافت

زیرا زمین به دانه آن اعتماد کرد

بازا که بی تو سکه بی اعتبار درد

بازار خنده را به تمامی کساد کرد

 

و شعر دوم:

جام جم بگذار فردا را نبینی بهتر است

پیش تر نیرنگ دنیا را نبینی بهتر است

طاقت زندان نداری چشم هایت را ببند

مثل من روی زلیخا را نبینی بهتر است

عمر آدم کاشکی در نیمه پایان می گرفت

گاه تا پایان رویا را نبینی بهتر است

ای دل بیچاره من بار خود را جمع کن

بیشتر روز مبادا را نبینی بهتر است

همچنان آغوش من باز است بر رویت رفیق

گرچه از نزدیک دریا را نبینی بهتر است

این منم دریا که عزم صخره دارد صبر کن

این به خون خود مهیا را نبینی بهتر است

عزم رفتن کرده ای سربرنگردان وبرو

پشت سر افتادن مارا نبینی بهتر است

الغرض دنیا همین امروز بی برگشت نیست

باز با این حال فردا را نبینی بهتر است

 

جدای از تایید شیوایی این غزل ها نکاتی چند درباره آن گفته شد، وحیدزاده برای واژه "مبادا" انتظار استفاده بیشتر از بار معنایی را داشت و از کارکردی که از واژه "باد" در شعردر نظر گرفته شده بود راضی بود.

امینی پیشنهاد کرد در مصرع اول، کلمه دنیا را به جای فردا بگذارد که با جام جم محاکات کامل تری را به ذهن متبادر کند.

 

مریم گرجی از دیگر شاعرانی بود که شعر سپیدی را که به مادرش تقدیم کرده بود، خواند:

 

دو سومش را آب گرفته است

بیست و چهار ساعته کار می کند

آب از آب تکان نمی خورد

مادرم چهار ساعت کمتر از زمین کار می کند

آب های بدنش تبخیر شده است

و لباس هایش گشاد

تصور کنید از زمین فقط استوا مانده است

یک خط خشک و باریک

که یک تنه

جهان خانواده را به پهلو گرفته است

 

در این شعر برای ایجاد ایجاز بیشتر پیشنهاد شد در بند" آب های بدنش تبخیر شده است" تنها تبخیر شده است، بیاید چراکه جمله اول تنها می تواند جمله ای خبری باشد و اگر کوتاه شود تبدیل به استعاره تبعی شده و فعل و صفت خود می گوید که چه اتفاقی افتاده است.

هانی رضوی نیز حاضران را به یک غزل مهمان کرد:

توی قحطی نحس قافیه­هات
غزلی بدقیافه­ام کردی
چند بیتی نوشتی از من و بعد
به کتابت اضافه­ام کردی

شاعر ِ شعرهام!
آنیمام!
زود این بت شکست در قلمت
دیو پرطمطراق... آنیموس...
داستان خرافه­ام کردی

زندگی را گرفتی از سر شعر
جمله­ها را یکی یکی کشتی
وزن من سخت بود، دور افتاد
مثل بیتی اضافه­ام کردی

سعی کردی تو را فراموشت...
سعی کردی مرا فراموشم...
بعد از آن چند قطره
- یا چندین!-
اشک ِ روی ملافه­ام کردی

با صدایت بهار می­رویید
خوشه خوشه انار می­بارید
تو صدای منی عزیز... بفهم!
با سکوتت کلافه­ام کردی

***

قهوه­های سیاه می­میرند
دود­ها حلقه­حلقه می­رقصند
آخرش ناامید همراه ِ
مشتری­های کافه­ام کردی

در این غزل مطرح شد که "آنیما و آنیموس" آنچنان که باید در شعر ننشسته  و در بند پایانی غزل، واژه ها مخاطب را به سوی قافیه راهنمایی می کرد که این از ویژگی های خوب اثر بود.

 مهدی پرویز شاعری بود که شعرش حسن ختام این حلقه از قول و غزل شد:

 

تقدیم به حضرت علی اکبر:

بر روی قامت تو خدا مد گذاشته است

بر سروهای باغ سرآمد گذاشته است

انگار چهره تو به تعریف هرکه دید

آیینه روبروی محمد گذاشته است

روی پیمبری تو دستان تیغ را

در لحظه فرود مردد گذاشته است

هرکس که کینه داشته از بدر ماه تو

بر پیکر تو زخم مشدد گذاشته است

دستی که روی سینه نشد مثل تیغ شد

تیغی که روی سینه تو رد گذاشته است

داغ تو است اینکه خدا سرخ و آتشین

با پرچمی به سینه گنبد گذاشته است

 

غزل دوم تقدیم به افشین علا:

این شمع که پروانه غمخوار ندارد

می سوزد و با هیچ کسی کار ندارد

با خنده سوزانش و با گریه سردش

انگار که غم دارد و انگار ندارد

شمعیست که با هر نفسی ساخته اینک

بر سوختنش لحظه ای اصرار ندارد

غم های تو مخصوص خودت بوده و دیگر

در هیچکسی فرصت تکرار ندارد

هر کودکی از شاخه تو میوه بدزد

این باغ به هم ریخته دیوار ندارد

چشمان تو مثل شب آرامش شهر است

آن شهر که یک گزمه بیدار ندارد

دیوانه پلنگی که اسیر خم ابروست

ماه تو شب چارده این بار ندارد

چاقو و ترنج است مهیا بشتابید

این یوسف پیدا شده بازار ندارد

 

نظر آقای جنتی در این شعر این بود که فعل "بدزدد" باید "می دزدد" باشد و در یکی از ابیات نیز آقای امینی پیشنهاد داد که "و" برداشته شود که شعر دارای موسیقی سماعی زیباتری شود: "با خنده سوزانش، با گریه سردش انگار که غم دارد، انگار ندارد"


 
comment نظرات ()
 
 
شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید(گزارشی از جلسه 29 مهر)
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸
 

چهارشنبه 29 مهر کانون اندیشه جوان مثل هر هفته میزبان شاعران مشتاق و جوان این دیار بود.

عرفان چیست؟ این سئوال از سوی آقای امینی یکباره توجه همه را جلب کرد که صراحت آن مدعوین را در یافتن پاسخی درخور دچار تردید می کرد.

در پاسخ های متفاوتی که بیان می شد به روشنی معلوم بود که به راستی مظاهر و ظواهری که لایه به لایه در طی سال ها بر تنة عرفان پیچیده شده، تعریف صحیح از آن را نیز دستخوش پیچیدگی کرده است.

گزارش کامل این مبحث را به بعد موکول می کنم و آنچه از بخش شعرخوانی ها جمع بندی شده است را به حضور شما مخاطبان می رسانم:

 

یک

دو

سه

لبخند

و من تو را روی طاقچه می نشانم

با بادبادک

با باد که وزیده است

غبار می نشیند اما

از صورتت پاک نمی شود

لبخند

یک

دو

سه

نه بیشتر

گاهی گمان می کنم که تورا بارها دیده ام

انگار تو مادر بوده ای

ومن که می دویدم

در باد

با بادبادک

...

و بار دیگر

شاید دو تا رهگذر که از کنار هم می گذریم

آیا

یکدیگر را جایی ندیده ایم؟

و بعد هم لبخند

یک

دو

سه

حالا

من مادر می شوم و تو

دخترم

اشکهایت را پاک کن

روی زانوهایم بنشین

بخند !

این سپید از خانم گیلانی بحث ها و نظرهای فراوانی را برانگیخت، آقای عالیزاده از شاعران جوانی که کارهای سپید بسیاری را در کارنامة شعری‌شان دارند، ابتدا باب بحث گره گشایی را در شعر سپید باز کرد؛ عالیزاده گفت: در ساختار شعر سپید کل لذت به آن است که مخاطب با استفاده از نشانه هایی که شاعر در طولِ کار داده است به گره‌گشایی برسد که بعد از آن دو حالت برای مخاطب شعر پیش می آید، یکی اینکه آیا این قفل ها ارزش رمزگشایی داشت یا نه و آیا لذت آفرید؟ در این شعر پیشنهاد این است که تصاویر بیشتر پرداخته شوند.

آقای وحیدزاده درباره این شعر گفت: حمایتی که باید واژه ها از هم داشته باشند باید بیش از این باشد و گاه بعضی از کلمات در این شعر توجیهی ندارند.

در این بخش آقای امینی با سئوالی که مطرح کرد این نقد و نظر را وارد پایه های علمی تری کرد، او گفت: آیا این شعر حسی را برانگیخته می کند؟ در ادامه این سئوال وحید زاده گفت: برانگیختگی حسی در شعر از آنجا نشأت می گیرد که عاطفه در شعر بالا باشد. طبق نظر استاد شفیعی کدکنی، اگر شعر را گره خوردگی عاطفه و تخیل که در زبانی آهنگین شکل گرفته باشد تعریف کنیم عناصر سازنده آن ، عاطفه، تخیل، زبان، موسیقی و شکل خواهد بود و شاید بهترین ملاک برای سنجش شعر همین عاطفه باشد.

امینی ادامه داد بعضی از اشعار تنها برای آموزش راحت تر و سریع تر مطالبی ساخته می شوند و تعلیمی هستند اما چون تأثیر عاطفی ندارند در زمره شعر نمی گنجند، شعر باید با خود برانگیختگی بیاورد و روی مخاطب تأثیرگذار باشد.

امینی با اشاره مستقیم به شعر خانم گیلانی چند عبارت را رمزگشایی کرده و گفت: شماره های یک، دو، سه که خانم گیلانی در شعر آورده است دقیقاً کسی را نشان می داد که عکس می اندازد و هر بخش از این تکرار شماره ها در واقع قاب عکسی جدید است که سه نسل را به رخ می کشید و در جریان این سه عکس تشابهاتی وجود دارد که می تواند یادآور تداوم نگاه مهربانانه زنانه باشد از وجود این سه نسل، اما عیب کار اینجا بود که زمانی که دختر و یا مادر در هر یک از این بندها حرفی را می زند صدای او به گوش نمی رسد. بلکه صدای شاعری با سواد شاعرانه شنیده می شود. در واقع کشف خوبی به دست آمده اما در شعر رها شده است.

اصغر عالیزاده و حسین نعمتی از دیگر شاعرانی بودند که در این محفل به شعرخوانی پرداختند. عالی زاده یک کار سپید خواند و حسین نعمتی جمع حاضر را به یک غزل و یک سپید دیگر میهمان کرد:

 

غزل:

شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید

نمی‌رسید به رغم چراغ  دید به دید

دری گشوده نشد قفل روزگار شکست

دل تمامی این شهر را کلید کلید

زمان راستی و دوستی سرآمده بود

و بار کج که به منزل نمی‌رسید رسید

چه جای شکوه هزاران بهار در پیش است

از این میانه خزان یک دو غنچه چید که چید

بهار می‌رسد از دوردست و می‌ریزد

دوباره درشب دل‌های ناامید امید

 

و سپید:

نفس‌تنگی گرفته است پدربزرگ

بس که از صبح تا غروب

دمیده است در این بادکنک‌ها

 

کابوس‌های پدربزرگ پر است از

مامورهای شهرداری

بادکنک‌هایی که روی دستش

باد کرده است

و سنجاقک‌هایی که اطرافش پرسه می‌زنند

پدربزرگ لوله اکسیژن را

دور از چشم من

در دهان بادکنک می‌گذارد

بادکنک‌ها روح پدربزرگ را

با خود به آسمان می‌برند

 

وحیدزاده درباره غزل نعمتی گفت: من از این تکلف های شاعرانه نعمتی بسیار لذت می‌برم. در واقع این غزل به این پرداخت دقیق فخرفروشی می کند و کار دوم از مواردی است که در آن به گزینش واژه ها براساس تأویلشان دقت شده است. نقد و نظرها درباره کار سپید ایشان ادامه یافت:

آقای عالیزاده علت قوت غزل های نعمتی را در کارکردن روی شعر سپید می داند او درباره غزل می گوید: آقای نعمتی شیوه های غافلگیری در شعر را به خوبی می داند و در این غزل در هربیت یک شیوه را برای غافلگیری مخاطبانش استفاده کرده است که هیچ کدام هم شبیه دیگری نیست. درباره کار سپید باید بگویم که خیلی جای کار دارد، ساختار شعر کاملاً داستانی و مصنوعی است، از نقطه ای شروع می شود و به نقطه معینی پایان می پذیرد، البته کشف های خوبی دارد.

امینی در ادامه گفت: در کشف های شاعرانه یک زنجیره متداعی وجود دارد که پایانی قابل حدس را می آفریند اما وقتی این پایان خارج از گمان همگان بوده و اتفاق دیگری بیفتد آن وقت شعر دارای لذت شاعرانه خواهد بود: "چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد..." در اینجا مخاطب شاید منتظر شنیدن نتایجی باشد که در ذهن او کلیشه شده اند اما سعدی می گوید: "تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم".

سئوال دیگری که در ادامه این موضوع مطرح شد آن بود که "آیا همه شعرها باید در خود ضربه داشته باشند؟"

آقای امینی معتقد بود که ممکن است شعر بسیار برجسته‌ای را بخوانیم اما ضربه‌ای به آن صورت نداشته باشد، همیشه ویژگی هایی مثل متفاوت بودن یا ضربه نهایی داشتن نمی تواند خوب باشد، اتفاقی که افتاده این است که به سبب سرعت انتقال سروده ها در عصر حاضر، شاعران تلاش می کنند که شعرشان حتماً دیده شود، وقتی در ازدحام جمعیت در یک پیاده رو حرکت می کنیم کسی که کت و شلوار قرمز پوشیده باشد حتماً دیده می شود اما آیا این ارزش به حساب می آید؟ شاعر باید بتواند ذهن خود را از این موضوع برهاند و یا باید در ذهن خود زیرک ترین و باهوش ترین مخاطبان را بنشاند و در کار خود دقت کنند.

در اینجا یاد سید حسن حسینی به میان آمد که به همه مسائل نگاه حساسی داشت و این نگاه در روزمره او نیز در جریان بود.

برف نو! برف نو!

ننشین

سدکی پیش، پنجاه پاری پیش

در چنین بامدادی

بامداد گفت:

بنشین!

اینک دیگر ننشین

بگذار دست کم

یک پاکی در دنیا بماند

چراکه سپیدی تو در کثافت خانه دنیای چرکمان

خودت بگو که چه می شود

من هیچ نمی گویم

شعر آقای میرسالار رضوی نیز حسن ختام این حلقه بود که کار سپیدی با الهام از زبان شاملو خواند.

آقای امینی در جمع بندی نظراتی که درباره این شعر داده شد گفت: حرفی که می خواهیم بزنیم باید دیگران را برانگیخته کند که مخاطب با احساس ما مشترک شود و وقتی این اتفاق می افتد که شاعر تجربیاتی از جنس عوالم خود و تجربیات خود بگوید تا از او پذیرفتنی باشد. وقتی شفیعی اندیشه اش را در شعر بیان می کند به خاطر تجربیاتش آن را حس می کنیم اما اگر همین حرف را یک دانشجو بگوید برایمان قابل لمس نخواهد بود و رابطه عاطفی را دچار گسست می کند.

 


 
comment نظرات ()