قول و غزل

 
آنچه در ادبیات متجلی می شود فرهنگ است
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
 

 

جلسه ی این هفته از قول و غزل هم مهمانان جدیدی داشت و هم مباحث مطرح شده در آن از جمله بحث های کاربردی و مورد توجه شاعران بود.

 

شعر هجایی

ابتدای جلسه با دو شعر هجایی از عمران صلاحی آغاز شد که اسماعیل امینی از دو جلسه پیش قول خواندن آن را داده بود؛ این اشعار از وزن عروضی پیروی نکرده و بر مبنای وزن هجایی سروده شده بود و شنیدن آن بسیار جالب بود. یکی دو بیت از یک شعر را در اینجا می آورم: "در نیزاری پر از علف پر از ما کنار پاروهایش خفته قایق/ خوابش آبی فکر و خیالش آبی، چه سودایی در دل نهفته قایق/ طناب لنگرش به ساقه مانَد، نسیم آهسته او را می جنباند/ دریا دارد او را به خود می خواند، بر ساقه اش گویی شکفته قایق".

امینی تفاوت وزن هجایی و عروضی را اینگونه توضیح داد: وقتی در گفت و گوی روزمره درحال صحبت کردن هستیم، امتداد مصوت های بلند یعنی آ، او، ایی، زیاد نیست و آنها را به صورت کشیده ادا نمی کنیم، به طور مثال در زبان روزمره می گوییم "خاک" اما همین واژه وقتی در شعر می آید الف آن به صورت کشیده تلفظ می شود. عروض ابتدا از زبان عربی آمد در این زبان مصوت های بلند در زبان روزمره نیز بلند ادا می شوند و اگر غیر از این باشد معنای کلمات را تغییر می دهد اما در زبان فارسی چنین نیست ولی ما در زمان سرایش شعر با وزن و لحن زبان عربی می سراییم.

امینی وزن هجایی را به جهت نزدیکی به زبان روزمره برای قالب هایی چون طنز مناسب دانست، او خود، در این وزن و اوزان ضربی کارهای بسیاری به طنز سروده است.

امینی گفت: کار نو دیگری در رابطه با وزن و قافیه انجام شده، سه شعر از سوی سه شاعر شناخته شده است که اتفاقاً هر سه نیز از کار دیگری بی اطلاع بوده اند؛ دکتر شفیعی کدکنی شعری گفته با مصاریع مساوی اما بدون قافیه! پس از او یوسف میرشکاک و بعد از او نیز خانم سودابه امینی و جالب اینجاست که هر سه شعر در یک وزن مشترک سروده شده است.

 

ضرورت قافیه در شعر نو

بیان این مطلب، بحث را به سمت ضرورت قافیه کشاند. هاشمی معتقد بود کنار گذاشتن قافیه در شعر مهارت و تسلط بالایی می خواهد چراکه بار سنگین شعر را قافیه به دوش می گیرد و امینی با تأیید این مطلب گفت: در "حجم سبز" سپهری باید با چراغ قوه به دنبال قافیه گشت و برعکس، در "شرق اندوه" انبوه قافیه تو را رها نمی کند! اما هر دو زیبایی های خود را دارد، کمااینکه "حجم سبز" بیشتر مورد اقبال عمومی قرار گرفته است.

معرفی چند کتاب خواندنی

امینی در میان صحبت های خود، گاه ارجاعاتی به کتاب های مختلف می دهد که خواندن آن کتاب ها خالی از لطف نیست. در این جلسه او با معرفی مستقیم چند کتاب، به شاعران جوان توصیه کرد که عادت مطالعه را همیشه در خود تر و تازه نگه دارند. "درباره شعر" از لارنس پرین با ترجمه فاطمه راکعی از انتشارات روزنامه اطلاعات، "براده ها" از سیدحسن حسینی و "چرند و پرند" دهخدا.

کتاب چرند و پرند یکی از کتاب هایی بود که کارشناس جلسه توصیه ی اکیدی نسبت به خواندن آن داشت، امینی گفت: این کتاب بسیار ادیبانه و در نهایت اشراف به گونه های مختلف و متفاوت زبان رایج در آن روزگار نوشته شده است. دهخدا در این کتاب هنر خود را به رخ می کشد، او زبان همه طبقات وختلف جامعه را می دانسته و به زبان همه سخن گفته است. در این کتاب نمونه ای از حرف زدن طبقات مختلف جامعه که در زمان مشروطه می زیسته اند، آمده است. از  نحوه ی سخن گفتن عالم دینی و تحصیل کرده ی غرب، تا جاهل و لات خیابانی  در این کتاب وجود دارد، طنز این کتاب نیز بی نظیر است او بدون تردید پدر طنز جدید است و با اینهمه هیچ کس روی دست چرندو پرند نتوانسته کتاب دیگری بنویسد و هیچ کاری بالاتر از آن نیامده است دهخدا رکورد طنز را زده و خود رکورددار این عرصه است.

 

پیشرفت صنعتی و پیشرفت ادبیات و فرهنگ

کارشناس جلسه در بخش دوم بحث این جلسه، این سئوال را مطرح کرد که آیا پیشرفت صنعتی جوامع لزوماً پیشرفت در ادبیات و اختصاصاً شعر آن جامعه را نیز با خود به همراه دارد؟ ادبیات پیشآهنگ فرهنگ است و آنچه در ادبیات متجلی می شود فرهنگ است، ما امروزه وقتی از انسان با فرهنگ و بی فرهنگ سخن می گوییم معانی خاصی را در ذهن داریم یکی از این معانی آن است که به کسی بی فرهنگ می گوییم که از ابزار ساده تری در زندگی خود استفاده می کند و یا استفاده از تکنولوژی روز را بلد نیست و در مقابل، کسی با فرهنگ است که مجهز به ابزارهای تکنولوژی روز دنیا هم باشد.

امینی ادامه داد: متأسفانه این تصور نادرست وجود دارد که زندگی متجددانه و استفاده از لوازم صنعتی از سوی کشورها می تواند در خود ادبیات متعالی هم داشته باشد و اگر جایی به لحاظ اقتصادی و صنعتی به روز نباشد حتماً ادبیات آن هم به روز نخواهد بود. وحید زاده گفت: کلمه ی فرهنگ به برخی مهارت های شهرنشینی تقلیل یافته و معیار فرهنگ شده است. امینی پا تأیید این مطلب گفت: این مهارت ها بعد از مدتی تبدیل به عادات همان جوامع می شود، برای مثال ما عادت داریم در نگارش یک مطلب با قلم و کاغذ کار کنیم، نسل جدید یکسره پشت کیبورد و کامپیوتر می نشیند، این عادت موارد بحث ما نیست، حرف این است عده ای گمان می کنند که هنر و شعر نیز باید پابه پای آن حرکت کند، برای آنکه این موضوع را روشن تر بیان کنم نمونه ای از منتقدان شعر می آورم که در برنامه ای تلویزیونی مطرح می کرد که به طور مثال در بخشی از شعر سپهری  اسب می تازد یا کاروان عبور می کند و در بخش دیگری می گوید "آی هلکوپتر نجات!" در واقع این بخش که می گوید "آی هلکوپتر نجات!" مدرن است و آن قسمت های دیگر خوب نیست! امینی ادامه داد: این منتقدان می گویند اگر امروز در شعر شاعری پیکان رد شود به روز نیست باید پراید رد شود! البته آن موقع تازه پراید آمده بود، این تفکر در بین گروهی از شاعران جا افتاده و مورد استفاده قرار می گیرد.

ماجرای شاعر ملی

امینی گفت: پیشرفت تکنولوژی و اقتصادی هیچ ارتباطی به ارجمندی شعر ندارد. بسیاری از جوامع هستند که به لحاظ تکنولوژیکی در موقعیت بالایی نیستند اما دارای ادبیات غنی و قابل توجهی اند البته منظور این نیست که پیشرفت خوب نیست سخن آن است که این موضوع ملازمتی با ارزشمندی ادبیات ندارد و در واقع معیار این نیست. برعکس این موضوع نیز صدق می کند یعنی جامعه ای که از پیشرفت تکنولوژیکی بالایی برخوردار است اما نگاهش به ادبیات و شعر نگاه مناسبی نیست. ماجرای شاعر ملی را در وبلاگم نیز آورده ام، شاعر ملی منصبی است که در هلند وجود دارد، مجامع ادبی آن کشور یک نفر را در دوره ای پن ساله به عنوان شاعر ملی منصوب می کند، شاعر ملی وظیفه دارد درباره مسائل ملی اعم از ریز و درشت شعر بگوید، به طور مثال تیم اسکی این کشور در مسابقات زمستانی دارنده ی مدال شده و شاعر باید شعرش را بگوید تا صبح در روزنامه چاپ شود. یکی از این شاعران ملی می گفت اگر عروسی و یا عزایی باشد و دعوت شوم باید به آنجا بروم و حتماً درباره آن شعر بسازم در صورتی که مردم کشور ما اهل خواندن شعر نیز نیستند.

حسین جنتی پرسید آیا می توان ایران را پرجنب و جوش ترین کشورها در زمینه ی شعر دانست؟ امینی پاسخ داد: بعد از عرب ها! و در ادامه گفت: عرب ها مجالس شعرخوانی بزرگ و پرشکوهی برگزار می کنند در این مجالس شاعر ممکن است سه ساعت پشت سر هم شعر بخواند. وقتی بیت برجسته ای در این مجالس خوانده می شود جمعیت از جا خود بلند می شود و به تشویق شاعر می پردازند اما حال که ایران را مقایسه کردید گاه بهترین مجموعه های شعر در اینجا به چاپ می رسد اما آب از آب تکان نمی خورد. امینی کشور اسپانیا را نیز کشوری دوستدار شعر و ادبیات دانست.

 

آیا حسن تعلیل ها در شعر باید دارای سر منشأ علمی باشند؟

امینی در ادامه ی این بحث گفت: گذشتگان ما دارای عقایدی هستند که شاید سر منشأ علمی نیز نداشته باشد بطور مثال هفت آسمان، طالع، محل طلوع ستاره و هنگام تولد انسان در سرنوشت او موثر است، و...اینها در ادبیات و شعر ما آمده است در شعر گفته شده جهان از چهار عنصر است، یکی دیگر از کارهای ساده لوحانه ای که انجام می شود آن است که می گویند چون این ها به لحاظ علمی باطل است و مثلاً جهان از چهار عنصر تشکیل نشده و 110 عنصر است بنابراین آن شعر هم به کار نمی آید. ولی موضوع این نیست که تجلی چنین موضوعاتی در ادبیات باید دارای پشتوانه ی علمی باشد، یعنی اگر در شعر سعدی یا حافظ طالع آمده واقعاً سعدی و حافظ باور داشتند که چرخ تأثیری در سرنوشت انسان دارد، اینطور نبوده! شاعر آن را به عنوان باور فرهنگی می آورد و یک جور حسن تعلیل است نه این که اطلاع از واقعیت آن نداشته باشد. صحت و سقم گزاره های عاطفی از جنس صحت و سقم گزاره های علمی نیست. موضوع شعر اغنایی بوده و استدلالی نیست، شاعر ارتباط هایی را بیان می کند که گاه ساخته ی ذهن خودش بوده و ادعای عاطفی اوست.

 

هر کار عجیب و غریبی در هنر خوب است

سئوالی درباره ی نوآوری هایی که در شعر انجام می شود مطرح شد و کارشناس جلسه پاسخ داد: هر کار عجیب و غریبی در هنر خوب است، چون راهی را به سمت کشفی جدید باز می کند، هر کسی که در مسلمات و بدیهیات تردید می کند و می خواهد از منظری دیگر بنگرد بد نیست! این خود به خود خوب است اما اقامتگاه نیست، همه ی هنر و همه ی شعر آن نیست. در اشعار حافظ گاه به اوزانی بر می خوریم که متداول نبوده اما این نیست که حافظ را حافظ کرده است، اگر حافظ بنای خود را بر این می گذاشت او نیز مانند آدم های متوسطی می شد که همیشه درحال انجام دادن کارهای عجیب در شعر هستند و تنها ویژگی آنها این بوده که کار نامتعارف کرده اند، چنین امری در قدیم هم بوده و کارهای نامتعارف آنها چنان بوده که کارهای جوانانی که الان به انجام آن مشغولند پیش آنها بازیچه است، به عنوان مثال شعر شجری در قدیم از این دست آثار بود، که به صورت شاخه های درخت بالا می رفت و از هر شاخه ای شعر را شروع به خواندن کنی شعر درست است یا اشعاری که افقی و عمودی هم خوانده می شود یا کارهای واسع الشفتین، "هیچ کس از نزد خود چیزی نشد/ هیچ آهن خنجر تیزی نشد/ هیچ قنادی نشد استادکار/ تا که شاگرد شکرریزی نشد" که در آن  ب، پ، م، و حروفی که موجب بسته شدن لب است به کار نرفته و به لحاظ محتوایی نیز زیباست از همه شگفت تر در این نمونه ها "اهلی شیرازی" است که برخی از آنها در حد اعجاز است اما همین اهلی به خاطر این اشعار مشهور نیست و به جهت اشعار معمولی خود، مورد اقبال است. او این قسمت را جدا گذاشته و اسم آن را اشعار مصنوع به معنای هنروری، گذاشته است.

 

شعر خوانی ها:

اولین نفر در این بخش میرسالار رضوی بود که یک غزل خواند:

غصه آنقدر که خوردم ز جهان سیر شدم

چه جهانیست! خدایا ز تو دلگیر شدم

باورش را خود من هم نتوانم به خدا

با که گویم ز جوانی که در او پیر شدم

جنگ با آینه ها داشت تنم روز و شبش

هر دو مردیم چرا آینه درگیر شدم؟

همچومن زال به روزی شده بی خاک اسیر

من که تنهام و تکم هم غل و زنجیر شدم

راه دشوار و درازی سپری کرده تنم

تا به این چرخ به تقدیر خودم زیر شدم

هرچه باشد که خدایی چه بگویم به تو من

لیک گو خواسته ای تا که زمینگیر شدم؟

جنتی رفع اشکالات وزن و قافیه را در شعر رضوی بسیار سریع دانست و این مورد تأیید همه قرار گرفت وحید زاده درباره  مصرع " تا به این چرخ به تقدیر خودم زیر شدم" گفت: کشف خوب است که چرخ تقدیر مرا زیر گرفت اما این در شعر به خوبی بیان نشده.

امینی درباره ترکیب "تنها و تک" گفت: به این توجه شود که درباره توابعی که در زبان وجود دارد و رواج دارد نمی توانیم جابه جایی ایجاد کنیم و در شعر بیاوریم چون به دنیل هم آمدن این کلمات یک دلیل موسیقایی داشته کم هجا تر اول آمده و بعد واژه های که هجای بیشتری داشته به دنبال آن می آیند. دکتر شفیعی در موسیقی شعر در مقاله ای به تفصیل این را بیان می کند. او پیشنهاد داد به جای آن به طور مثال می توان گفت "من که در تنهایی هایم غل و زنجیر شدم"

امینی درباره این شعر ادامه داد: مصراع اول بسیار خوب و درخشان است به لحاظ معنایی نیز در مرتبه ی خوبی قرار دارد در مصرع دوم اگر کمی تغییر کند به همین اندازه ارجمند می شود، مثلاً می توان گفت "چه جهانیست خدا! از همه دلگیر شدم".

 

علیرضا لبش شاعر دیگری بود که مهمانان را به شنیدن یک سپید دعوت کرد:

بوی قهوه برزیلی
آورده است این باد
بوی چای لاهیجان می‌دهد این باران
چه فرق می‌کند
در تهران باشم
غرق شده در فراموشیِ یک مبل
یا کنار یک سیاه‌چادر ترکمنی
موهایم
با یال اسبی سپید بپیوندد
چه فرق می‌کند
پاریس باشم
با شرابِ بوردو و پسته رفسنجان
یا لندن
در ایستگاه مترو
منتظر یک زن ایرلندی
جهان به اندازة پنج انگشت توست
همان‌قدر کوچک و شگفت‌انگیز
و هر جایی
بوی تو را می‌دهد
این باد
این باران

 

علیرضا لبش دو کتاب را نیز منتشر کرده است به نام های "خنده در مراسم تدفین" که همراه با طراحی های برای کارهای کوتاه است و دیگر "نسکافه های بعدازظهر" که به تازگی به چاپ رسیده است.

وحیدزاده تعبیر " غرق شده در فراموشیِ یک مبل" را بسیار ملموس دانست و رضوی درباره لزوم وجود قافیه در شعر نیمایی پرسید و امینی پاسخ داد: شعر خود، می گوید که قافیه می خواهد یانه! او درباره شعر لبش گفت: شاعران شعر سپید باید درباره استفاده از حروف ربط و اضافه و جملات پایه و پیرو بیشتر دقت کنند مثلاً در این شعر در بند " با یال اسبی سپید بپیوندد" بهتر است به یال پیوستن باشد، چون شعر سپید موسیقی عروضی را هم با خود ندارد باید با ظرافت بیشتری عمل شود. لبش آوردن با به جا به را به جهت تداعی شدن بلندی یال دانست و آن را تعمد از سوی شاعر خواند و امینی گفت: باید به شیوایی شعر نیز توجه شود.

 

خانم علیپور غزل خود را در این مجال خواند:

قلبی درون تنگ طلا تنگ می شود

خط عمود فاصله فرسنگ می شود

دستم به دست خیس نگاهت نمی رسد

پای تمام ثانیه ها لنگ می شود

تنبور و تار و عود و سه تار و صدای باد

قانون غم زخمه ی آهنگ می شود

در پابه پای ماندن و رفتن نمانده ای

باران پشت پنجره خونرگ می شود

تک واج و واج و واژه به جایی نمی رسد

هی آه بین حنجره ها سنگ می شود

دستی میان قاب خیال و شکست نور

عکسی که در پلاک تو آونگ می شود

آنجا جهان لبالب لبخند سبز توست

اینجا میان همهمه ها جنگ می شود

درباره این شعر گفته شد، مصرع " قانون غم زخمه ی آهنگ می شود" در وزن ایرادهایی دارد. و تعبیر لنگ شدن پای ثانیه ها در اشعار مختلفی از جمله یکی از شعرهای صاعد باقری آمده است که به درخواست خانم علیپور این شعر از سوی امینی خوانده شد، با مطلع "دیریست که این دل دل دلتنگ شدن ها". مراعات النظیری که در مصرع " تنبور و تار و عود و سه تار و صدای باد" وجود دارد نشانه هایی در قبل و بعد با خود ندارد، سخن که به اینجا رسید امینی درباره مراعات النظیر گفت: نکته ای در مراعات النظیر وجود دارد که گذشتگان به آن توجه می کردند اما بعداً در تعلیمات، فراموش کردند آن را بگویند، آن هم این است که اگر بپذیریم مراعات النظیر مجموعه کلماتی هستند که با یکدیگر ارتباط معنایی دارند تازه به بدیهی ترین و ابتدایی ترین معنای مراعات النظیر اشاره کرده ایم، چراکه فقط این نیست این دست کم مراعات النظیر است. مراعات النظیر در صورتی در شعر جنبه ی هنری می یابد که کارکرد معنایی ای غیر از ارتباط معنایی مألوف و شناخته شده ی خود داشته باشد. مولانا در حکایتی می گوید شیر و گرگ و روبهی وقت شکار/ رفته بودند از طلب در کوهسار در این بیت مراعات النظیر نیست، حافظ می گوید مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو/ یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو مرعات النظیر در این بیت وجود دارد چراکه کلمات به جز تشابه ظاهری و مجاورت، از نظر معنایی، در معانی دیگری نیز با یکدیگر دارای ارتباط می شوند. بهره گیری خیال انگیز در تناسب کلمات مراعات النظیر می سازد کتابی هست به نام "بدیع از دیدگاه زیبایی شناسی" از دکتر وحیدیان که در آن مباحث نوئی وجود دارد البته در بعضی مباحث اشکالاتی وجود دارد، اما در بعضی موضوعات ابتکارات قابل توجهی دارد. این کتاب نگاه نوینی نسبت به بدیع و توجهاتی هنری نسبت به آن دارد.

منیره حسینی شاعر سپید سرای دیگری بود که شعر خود را خواند

زندانی ام

در خانه ای به اسم خودم

در آیینه ای که تا دست دور گلویم می اندازد

با خودم می جنگم

ناخن ها جیوه های پوستم را چنگ می زند

تا رد لکه های خون

یعنی هنوز زنده ام؟!

پنجره با من نفس می کشد

و نامم را با بخار دهانش صدا می کند

انگشت می کشم

خودم را از حافظه اش پاک کنم

انگشت می کشم روی رگی

که از پادشاهی اش می بُرد

نکند از هوای خانه گرفته بود

از این ستون تا چارچوب اتاق ها را فراموش می کنم

و در را که باز اگر شود چند جیرجیرک با حنجره ی لولا ها آواز می خواند

فراموش می کنم در مسیر رفتنم

کدام همسایه با علامت هایی مشکوک مرا به خانه های دیگری

گزارش می دهد؟

 

حاضران در جلسه طیف منتقدان نقد روانشناسانه را به این شعر علاقه مند دانستند و از سویی دیگر کمی اطناب را که ناشی از بزرگ بودن ظرف از مظروف بود، در این شعر مشاهده کردند. وحید زاده دراین باره به جمله ای از پاسکال اشاره کرد که در انتهای یکی از نامه هایش می نویسد: "ببخشید که نامه ام طولانی شد، وقت نداشتم نامه ی کوتاه بنویسم!" امینی درباره ترکیبات این شعر گفت: در شعر ترکیباتی که موانستی با یکدیگر ندارند را نمی توانیم در کنار یکدیگر قرار دهیم، اگر هم تناسب نداشت در بند قبل باید تناسبی ایجاد کرده باشیم راه دیگر آن است که به موازات بگوییم، مثلاً در بند " جیوه های پوست" بگوییم "پوستم را، جیوه را" آنوقت چون در کنار هم می نشیند مخاطب خود، آنها را به هم مربوط می داند، ترکیب هم نشده که از متن بیرون بزند. به طور مثال بگوییم سنگ را شکستم/ دلت را!. این مثل مونتاژ موازی در سینماست در واقع کشف بسیار عالی صورت گرفته اما نوع ترکیب سازی کار را خراب کرده است. این شعر معروف "مرا کیفیت چشم تو کافیست/ ریاضت کش به بادامی بسازد" مثال خوبی برای این مونتاژ موازی است یا در بند " زندانی ام/ در خانه ای به اسم خودم/ در آیینه ای که تا دست دور گلویم می اندازد" بگویید "در خانه خودم زندانی ام/ در آینه!".

 

فاطمه گیلانی نیز شعری در قالب سپید خواند:

پشت پنجره درختی که بر شاخه های خود کیسه ی زباله را تحمل می کند

و من پشت به پنجره هی رژه می روم

با خودم حرف می زنم

تو را می بینم به من خیره شده ای

با همان چشم ها که به سربازهایت

و فکر می کنم به چرک این رخت ها که پاک نمی شود

به چروک های دور چشمم

به فردای این طفل معصوم

و فکر می کنم به آب شدن یخ های قطب و لایه ی ازن

به مرگ درختان کهنسال

و تو که به من نگاه می کنی و مرا نمی بینی

از این اتاق بسته

این پنجره های بسته تر

از این خیابان های خسته

این شهر خسته تر

باید به صحرا بزنم

شاید عشق ببارد و زمین تر شود

و چشم های تو و سربازهای طفل معصوم

آنوقت پر بگیرم

از این رخت چرک

آنوقت پر بگیرد درخت کهنسال ...

وحید زاده گفت: کلیت این شعر به داستان بیشتر می ماند تا به شعر، به خصوص در بندهای آغازین، توصیفات ریزبینانه در شعر آن را به یک روایت خوب شبیه می کرد هاشمی گفت: تراکم تصاویر زیادی در این شعر بود که گاه مخاطب را جا می گذاشت و واژه های چرک و چروک خوب نشسته بود.

لبش درباره این شعر گفت: شعر در دسته بنی کارهای زنانه قرار می گرفت، تکرارهای سطور مرا یاد فروغ انداخت، این ارتباط با اجسامی که به ما انقدر نزدیک هستند و نگاه زنانه به این اجسام تشخص می دهد و با آن همزادپنداری می کند به کار فروغ شباهت می یابد. کمی اطناب در شعر بود و گاه تنافر تصاویر در آن دیده می شد و ذهن را از تمرکز خارج می کرد، با یک بازنویسی و ایجاد موسیقی شاعرانه کار را از حالت داستانی خارج می کند.

 

شعر ارگانیکی و شعر مکانیکی

لبش در ادامه به مقاله ای اشاره کرد که درباره شعر مکانیکی و شعر ارگانیکی نوشته است که در آن به ارتباط های اجزای شعر در حالت ارگانیکی نظر دارد که همچون اعضای بدن به یکدیگر مرتبطتند و فاسد شدن سرانگشتی به فساد کل مجموعه می انجامد.او تفاوت شعر نو و کلاسیک را در این می داند که ساختار مکانیکی شعر به ساختار ارگانیکی تبدیل شده است. نیما از کسانی بود که شعر ارگانیکی را ارائه کرد و جامعه ی آن روز این را ایجاب کرد که شعر ارگانیکی به میدان آید تا بتواند به فضای ارگانیکی جامعه هماهنگ باشد چراکه جامعه کم کم از فضای قبیله ای خارج می شد. این گمان است که یکی از راه های ارتباط بین سطور در شعر ارگانیک قصه و روایت است اما تنها این نیست بلکه ارتباط های تنگاتنگ دیگری نیاز دارد در اشعار بلند نیما یا فروغ اگرچه روایتی دنبال نمی شود اما یک فضا دنبال می شود.

امینی گفت: از گذشته تا به حال دو نوع شعر داریم، اگر ارتباط اجزای شعر، ارتباط مکانیکی باشد دیگر شعر نیست، این فرق میان شعرو غیر شعر است، اشعاری که ارتباط مکانیکی دارند و در گذشته بیشتر دیده می شد شعر نبودند، نظم بودند. معدود آنهایی که اینطور نیست شعر است. موضوع گذشته و امروز نیست، موضوع آن چیزهایی است که شاعرانه بوده و نبوده است، چیزی که شاعرانه نیست فرقی نمی کند امروز گفت شده یا دیروز! امروز هم بیسیاری از آثار ادبی وجود دارند که شعر خوب نیستند، شاید هم شاعر خوب آن را گفته باشد اما بد گفته است. این کشف درستی است که اجزای شعر باید ارتباط ارگانیکی داشته باشد اما اجزا گاه یک قطعه نبوده بلکه از نظر شاعر گاه یک بیت یک قطعه ی زنده بوده است، و گاه یک غزل کامل به این صورت بوده که نمی توان در آن دست برد، و اگر بشود از ارزش ادبی اش کاسته می شود. این معیار خوبی نیست که اگر بتوانیم ابیات شعری را جا به جا کنیم شعر بد باشد.

امینی در نتیجه گیری این بحث گفت: بحث میان دیروز و امروز نیست بلکه بحث میان شاعر و نا شاعر است. که هم در گذشته داشته ایم و هم امروز، دیگر بحث میان شعرهای بد و خوب یک شاعر خوب است، یک شاعر خوب شعر عالی دارد، گاه نیز شعر نازل دارد. معیار زمان نیست، آنگونه که گاه در گوشه و کنار به خصوص در کتاب های آموزشی در جدولی شعر گذشته و شعر امروز را به هم مقایسه می کنند و به طور مثال می گویند، شعر گذشته گسسته بوده شعر امروز اینگونه نیست یا شعر دیروز استعاره های مرده داشته و ... این تقسیم بندی ها اشتباه بوده و علمی نیست.

 

حسین جنتی غزلی را به عنوان حسن ختام این جلسه خواند:

حدود پر زدنم را به من نشان دادست

همان که بال ندادست و آسمان دادست

همان که در شب یلدا به رسم دلسوزی

چراغ خانه ی ما را به دیگران دادست

به چیست دلخوشی مردمی که در همه عمر

به هر معامله ای هر دو سر زیان دادست

ز خون پای من و توست در سراسر دشت

که هرچه بوته ی خار است زعفران دادست

کدام طالع نحس است غیر بی عاری

که رنج کشت به من ماحصل به خان دادست

به خان که مرگ عزیزان و گریه های مرا

شنیده است و مکرر سری تکان دادست

همان که غیرتمان را گرفته و جایش

به قدر آنکه نمیریم آب و نان دادست

به سنگ خورده سرم شیشه ی شراب کجاست؟

زمانه درس به من داده و گران دادست

به ناله ای و به خطی بگوی دردت را

بسا هنر که طبیعت به خیزران دادست

اگر بناست نمیریم جان برای چه بود؟

وگر بناست ببندم چرا دهان دادست؟

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب نباش

که این صفا به غزل های من همان دادست

 

دو خبر مهم

دو خبر مهم اینکه هفته ی آینده جلسه نقد بررسی شعر برگزار نمی شود تا در ایام محرم دوستان به برنامه های خود برسند و خبر دیگر که در پست بعد به آن خواهیم پرداخت دومین جلسه ی نقد کتاب در روز 9 دی 13 محرم است که به همین مناسبت کتاب "طوفان واژه ها" ی محمدرضا برقعی برای این جلسه انتخاب شده است.

 

 

 

 

   


 
comment نظرات ()
 
 
(گزارشی از جلسه18 آذر) شاعر شعر می گوید چون مبتلای آن است!
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
 

آیا اگر کسی با ادبیات کلاسیک آشنا نباشد نمی تواند شعر بگوید؟

این سئوالی بود که در این جلسه از حلقه ی قول و غزل مطرح شد و شاخ و برگ فراوانی گرفت. حسین جنتی خوانش نادرست اشعار بزرگان را از سوی شاعران عیب بزرگی می دانست و می گفت عیب بزرگ تر آن است که این افراد وارد عرصه های مختلف شعری شده و در قالب های نیمایی یا سپید داعیه دار می شوند.

وحیدزاده گفت: حالا اگر شاهد مثالی بیاوریم که سبکی از شعر را دنبال کرده و هیچ ورودی به ادبیات کلاسیک نداشته است چه؟

کارشناس جلسه بعد از مطرح شدن نظرات مختلف در این زمینه پاسخ دیگری داشت: کسی که شعر می گوید نسبت به آن احساس و تعصبی دارد چطور ممکن است فکر کنیم کسی که دلبستگی به شعر دارد شعر نخواند؟ او گرفتار شعر است و نمی توان او را از این کار منع کرد. شاعری شغل نیست که در هر سبک یا قالب سود و منفعتی نبود وارد سبک دیگری شویم، شاعر نمی تواند بگوید چون من می خواهم شعر سپید بگویم دیگر به قالب غزل کاری ندارم ماجرای شاعر از آن طرف اتفاق می افتاد و این راه درست برعکس است یعنی چون شاعر عاشق و مبتلای شعر بوده است شعر هم می گوید و ابتدا از خواندن آغاز شده نه از سرودن. کسی که برعکس این راه را می رود جنسی که عرض می کند مرغوب نخواهد بود و اگر به منفعت یا آن شهرت و یا آن چیزی که به دنبالش پا در این عرصه گذاشته، نرسد آن را رها می کند.

 

شاعر به عنوان تکلیف درسی شعر نمی خواند

امینی گفت: شاعر به عنوان تکلیف درسی به خواندن حافظ و سعدی و مولوی یا دیگر شاعران قدیم وجدید در هر سبکی، نمی پردازد او ناخودآگاه و از روی کشش و علاقه به این سمت می رود. دکتر معین جزء اشراف و زمین داران در شمال بوده است. در احوالات مرحوم دکتر معین نوشته اند همه ثروتی را که از پدر به او رسیده بود خرج کتاب کرده بود به نحوی که در خانه اش خودش روی یک زیلو می نشست و غرق در کتاب بود و در آنطرف تر روی زمین کارتن انداخته بود او عاشق و مبتلای کتاب و مطالعه بود و چنین چیزهایی همه آنچه ثروت به حاسب می آید را طلب می کند در این میان هنری مثل شعر بخش گسترده ای از سرمایه ی شاعر را می طلبد.

مقدمه ای بر هفت پیکر نظامی کتابی از معین است که امینی همه را توصیه به خواندن آن کرد و گفت: در این کتاب توجه کنید دکتر معین برای آنکه عدد هفت را توضیح دهد به چندین منبع و چند کتاب مراجعه کرده است او تمام فرهنگ های بشری را از عرب و هند و اروپایی و بومیان سرخپوست و آفریقا و...را جستجو کرده چراکه او پیوندی عمیق با کارش داشته است.

امینی این موضوع را به افرادی تعمیم داد که به تفنن وارد جلسات شعر می شوند ولی چنین جاهایی برایشان اقامتگاه همیشگی نیست و به محض ورود به یک شغل یا تغییر موقعیت مکانی و یا جریان های مختلف زندگی شعر را نیز کنار می گذارند.

امینی در توضیحات کامل تری این مطلب را که شعر هنریست که به شدت، طلب سرمایه می کند، اینطور ادامه داد:  در هنرهای دیگر اگر هنرمند موقعیت خوبی نداشته باشد و از نظر روحی سرحال نباشد شاید در آفرینش اثر هنری اش مثل خطاطی، مجسمه سازی، نقاشی و... که دیگر به یک مهارت تبدیل شده خللی وارد نیاید اما شاعر اینطور نیست یعنی گاه یک نفر که استاد شعر است و عالی می سراید عجیب است که  دفعه بعد اگر توفیق نداشته باشد یک اثر بسیار نازل را عرضه کند و این به اختیار خودش نیست و از جای دیگریست! شاید یکی از دلایلش آن باشد که شاعر ابزار بیرونی برای انجام کار ندارد. بیژن ارژن می گوید شاعر مثل کسی است که چیزی را می خواهد به دنیا بیاورد ولی از هوا می خواهد آن را بسازد. او مجبور است از چیزی که سیال است موجودی بیافریند.

آیسا حکمت از شاعرانی که در جلسه حضور داشت گفت: اگر آن اتفاق و جریان درونی در طول مدتی در خود هنرمند شکل نگرفته باشد او نایل به آفرینش هیچ اثر هنری ای اعم از شعر یا دیگر هنرها نخواهد شد.

امینی گفت: در شعر فاصله ی بین کمال و سقوط بسیار زیاد و بسیار سریع است، شعری را از یک شاعر مطرح می بینیم که در اوج بوده و شعری دیگر از همان شاعر به ته دره سقوط کرده است.

امینی این اوج و فرود را در دفترهای شعری که شاعران آن به حذف بعضی از اشعار خود اقدام نکرده اند بارزتر می داند و وحیدزاده درباره این مطلب می گوید: گزینش و حرس کردن شعر به ضرر منتقدان است و حذف نکردنش به ضرر مخاطبان. چراکه منتقدان با اوج و فرودهای شعر یک شاعر می توانند به احوالات او در برهه های زمانی و مکانی مختلف شاعر پی ببرند و به بیانی حذف این موارد به ضرر تاریخ ادبیات است.

 

تاریخ ادبیات عاطفه ندارد!

امینی گفت: تاریخ ادبیات عواطف ندارد، اما می گویند یک شاعر بیشتر آنکه مهارت استفاده از مداد را داشته باشد باید مهارت استفاده از پاک کن را داشته باشد. مثالی که میکل آنژ دارد گویای این مطلب است، او می گوید مجسمه در این سنگ بود من اضافات آن را زدم و تا همگان آن را ببینند در کلام هم همین طور است، چیزهایی در آن پنهان است که شاعر آن را از لابه لای کلام عمومی کشف می کند، اضافات آن را بر می دارد و در یک قاب به مردم عرض می کند و چنین شعریست که مخاطب وقتی با آن طرف می شود گمان میکند این سالهاست که بوده است.

وحیدزاده پیرو بحثی که در ابتدای جلسه شکل گرفته بود پرسید: بنابراین آیا ممکن است شاعری مطالعات وسیعی را داشته و حوزه گسترده ای از ادبیات را خوانده باشد اما بخشی از آن را نخوانده باشد؟

امینی پاسخ داد: این امکان همیشه وجود دارد اصلاً شاعر شدن هیچ راه مشخصی ندارد که بگوییم مثل ریل قطار است که اگر از ین مسیر حرکت کند حتماً به آن مقصد می رسد هرکس از راهی وارد می شود چراکه اقتضاعات شعر از گونه ای دیگر است ممکن است کسی که اهل شعر است مدتی به مطالعه مطالبی بپردازد که هیچ ربطی به شعر نداشته باشد اما اینطور نیست که او واقعاً خودش تصمیم بگیرد که اگر فلان کتاب را بخواند به پیشرفتش کمک می کند، شعر تمهید و تدارک بر نمی دارد و نمی توان از قبل برایش برنامه ریخت. این خوب است که شاعر اطلاعات خود را در قالب تلمیحات و ارجاعات وارد شعر خود کند اما اینها را از قبل در ذهن خود دارد نه آنکه برای گفتن یک شعر و استفاده از تلمیح در آن به مطالعه ی حکایات بپردازد. شاعر در حین گفتن شعر همه آنچه را که از قبل می دانسته فراموش می کند.

امینی غزلی از منزوی با این مطلع "فرود آمدم از بهشتت در این باغ ویران خدایا/ فرود آمدم تا نباشم جدا زین اسیران خدایا" خواند. این شعر از جمله اشعاریست که منزوی در اواخر عمر خود سروده و ویژگی آن در وزن غزل بود که در 5 رکن فعولن سروده شده است و در وزنی است که کسی در آن غزل کار نکرده است.

 

شعرخوانی ها

اولین کسی که برای شعرخوانی قرعه به نامش افتاد خانم گلناز نوایی بود او که در سبک کلاسیک نوکار است غزلی را خواند:

چشمان من گریان و ابر اصلا نمی بارد چرا

فصل دلم خزان و ابر اصلا نمی بارد چرا

از هرچه گل پژمرده تر سامان من دست خداست

سامان من باران و ابر اصلاً نمی بارد چرا

بذری شدم در زیر خاک شاید شدم روزی نهال

اکنون شدم پنهان و ابر اصلاً نمی بارد چرا

مهمان اگر جایی رود او را جوابش می دهند

احساس من مهمان و ابر اصلا نمی بارد چرا

تنها غمم این است ابر اصلا نمی بارد چرا

دریا شده ویران و ابر اصلا نمی بارد چرا

دوستان حاضر در جلسه به خانم نوایی در برطرف کردن نقایص فنی این غزل کمک کرده و پیشنهاد شد که قبل از تسلط بر مسایل فنی به دنبال ردیف های بلند که خلق اثر را برای شاعر تازه کار سخت خواهد کرد، نروند چرا که مجال کمتری برای گفتن حرف موردنظر در شعر ایجاد می شود.

 

آیا شعر می گوییم تا حرفی زده باشیم؟

کارشناس جلسه در این قسمت از بحث به قول خودش سئوال عجیبی را مطرح کرد! او پرسید: مگر در شعر می خواهیم حرف بزنیم؟ اگر بخواهیم حرفی بزنیم چرا زحمت شعر گفتن را متحمل می شویم؟ می توانیم آن را به نثر بنویسیم. شاعر برای این به کار سرودن مشغول می شود چون فقط می خواهد تأثیر بگذارد! و این کار را فقط از طریق حرف زدن نمی توان انجام داد. فروغ در شعر خود می گوید: "باران می بارد/ می بارد/ می بارد" می توانست بگوید باران خیلی می بارد، برخورد عوام با کتاب های شعری که هر کلمه از شعر را در یک صفحه ی سفید پله پله نوشته اند این است که می گویند شاعر می خواسته کتاب را پر کند شاعر نمی خواهد کتاب را پر کند او در پی تأثیرگذاری است فروغ می تواند بگوید باران خیلی می بارد اما "باران می بارد/ می بارد/ می بارد" تأثیر می گذارد.

او ادامه داد: حتی اگر حرفی در شعر زده می شود آن حرف مدنظر شاعر نیست بلکه او درحال مقدمه چینی و آماده کردن مخاطب برای تأثیرپذیری بیشتر است. شعر حرفی یا شعر گفتاری که جدیداً باب شده نقض غرض است، شاعر از هر طریقی که بتواند در پی تأثیرگذاری است مثل همان استدلال های عجیب و غریبی که با عنوان "حسن تعلیل" شناخته شده است و یک نمونه از فریب منطقی است. بنابراین نباید شعر را به خاطر اینکه باید حرفی بزند از امکانات تأثیرگذاری محروم کنیم. حتی شاملو که شعرش بیشتر شعر حرفی است، می گوید شعر وقتی شعر است که بتواند بدون کمک گرفتن از منطق در ما برانگیختگی ایجاد کند.

یکی از حاضران در جلسه پرسید: اگر مبنا تأثیرگذاری باشد آیا می توا ن گفت اشعاری که خوانندگان موسیقی زیرزمینی آن را می خوانند به جهت تأثیرگذاری زیاد آن در جامعه از ارزش شعری هم برخوردار است؟

دیگر دوستان پاسخ دادند: اگر قوانین شعری را رعایت کرده باشد و تأثیرگذار باشد بله.

شعر قانون پذیر نیست

امینی پاسخ داد: به چه چیزهایی قوانین شعری می گویید؟ شعر قانون پذیر نیست قوانین آن وصفی است یعنی می گویند تا به اکنون شعر به این صورت سروده شده است ممکن است کسی بیاید و شکل دیگری را آورده یا چیزی به شعر بیافزاید. این تأثیر همیشه به نسبت ارزش آن تأثیر محاسبه می شود؛ بستگی دارد چه نوع تأثیری بگذارد و مقدار آن چقدر باشد. همان کاری که یک مداح می کند تأثیر دارد اگر کسی هم تفسیر قرآن بخواند تأثیر دارد آن یکی اندک زمانی شخص را متأثر می کند و این یکی ممکن است عمری با او بماند.

ممکن است شعری پخش شود و همه مردم را به سمت خود جلب کند و در یک مقطع زمانی تأثیری همگانی بگذارد و زمزمه ی مردم  شود اما ناگهان هم جمع می شود. کار ترانه های پاپ کار مجله ای است و کار شعر کار کتابی یعنی یک ترانه مانند یک مجله زمان و تاریخ مصرف دارد و جای خود را به جدیدتر از خود می دهد اما یک کتاب ممکن است همیشه برای یک ملت باقی بماند برای مثال تا ایرانی هست "از خون جوانان وطن لاله دمیده" یا "مرغ سحر" به عنوان موسیقی باقی می ماند.

 

غزل بعدی از حسین جنتی بود:

گفتم به خون تپیده مگر پیکر من است

دیدم که وای بر دل من کشور من است

بر پهنه ی خلیج وطن نقش موج نیست

در باد چین پیرهن مادر من است

جنگل برادران من و قله ام پدر

هر چشمه هر کجای وطن خواهر من است

دینم عوض شدست خدایم وطن شدست

غیرت امام و حادثه پیغمبر من است

از تیغ تشنه باک ندارم نگاه کن!

این گوی سرخ بر کف دستم سر من است

من سکه ام که یک طرفم خط ساده ایست

شیر درنده یک طرف دیگر من است

بر سینه ات مدال شجاعت توهمیست

کین دسته ی فرو شده ی خنجر من است

آتش بزن مرا و به خاکسترم نشان!

اما گمان مدار که این آخر من است

هرجا وزید بادی و چشمت ز درد سوخت

شک نیست از نتایج خاکستر من است

وحیدزاده گفت: کشف های خوبی در این شعر بود همچون آن طرف دیگر سکه که شیر درنده است، مدال و خنجر و...

کارشناس جلسه پیشنهاد داد که بهتر است بعد از اتمام یک شعر شاعرانی که حرفه ای تر هستند و چند سال است که به این امر مشغولند حوصله کنند و نگاهی دوباره به کلمات استفاده شده در شعر بیندازند. چراکه گاه با یک جابه جایی کوچک می توان ارزش معانی را افزون کرد. در استفاده از حروف اضافه  و حروف ربط  تأملاتی کنیم گه بهتر به نظر بیایند به طور مثال در این شعر شاعر بگوید "این گوی سرخ بر سر دستم سر من است" که به جای کلمه ی "کف"  کلمه "سر" بیاید که تناسبی هم با "سر" دوم پیدا کند. یا بگویید "دینم دگر شدست" به جای "دینم عوض شدست" و بهتر است از افعال ربطی کمتری استفاده شود. برای به دست آوردن رمز حرف می توان آثار فضل الله حروفی را خواند. اسماعیل امینی دو کتاب دیگر را نیز برای خواندن معرفی کرد یکی صیادان معنی محمد قهرمان و دودیگر نوبت ثالثه کشف الاسرار  و نامه های عین القضات.

 

غزل دیگری از سوی علی حیات بخش خوانده شد:

 

مادام که عشق و آبرو ممکن نیست

شرح غم ما به گفتگو ممکن نیست

رختی که به پنجه ی زلیخا افتاد

از نو شدنش که با رفو ممکن نیست

گفتیم که گمنام بمیریم ولی

با این همه های و هوی ولی ممکن نیست

با این همه آبروی مایی ای عشق

هرچند که عشق و آبرو ممکن نیست

چیزی که به یک شب از تو پیدا کردیم

با عمر به عمر جستجو ممکن نیست

در عشق  خدا عشق زمینی شرط است

شرط است نماز بی وضو ممکن نیست

کارشناس جلسه پیشنهاد کرد به جای کلمه مادام "انگار" آورده شود و در بیت آخر تناسبی بین دو مصرع وجود ندارد مجازی که در شعر آورده می شود باید پلی به حقیقت هم داشته باشد.

 

سپیدی دیگر از سوی فلاح پور هاشمی خوانده شد:

ثانیه ها انگار خبردار ایستاده اند

پیاله پیاله آب می ریزند

و لبخند تو طول می کشد

چه می خواهی از این سقف نمور

واژه هایم خیس و گنگ سرود مرگ می سرایند

دوباره آب دوباره پیاله

لبخند تو ولی مدام طول می کشد

مهدی پرویز درباره این شعر گفت: مضمونی که در شعر وجود دارد ارزش این لغزگوی و پیچیدگی را ندارد.

از نظر امینی این موضوع یک پسند شخصی به حساب می آید او گفت: شعر نباید نسبت به واژه ها بی تفاوت باشد اگر اینطور باشد طبعاً تأثیرگذاری نیز ندارد. در ترکیب سازی ها عموماً با این مشکل مواجهیم که عوالمی در مقابل هم قرار می گیرند که هیچ تناسبی با هم ندارند. منزوی می گوید "وامی نهم به اشک و به مژگان تدارکش/ چون وقت آب و جاروی این راه می رسد" در این بیت بین جارو و مژگان ارتباط دوری وجود دارد و اگر کسی این دو را به هم تشبیه کند باعث مضحکه می شود، اما منزوی آن را در جایی قرار داده است که می گوید وقتی می خواهم راه عشق را آب و جارو کنم وا می نهم به اشک و به مژگان تدارکش که بین آن نسبت دوری است شاعر نیز آنها را دور از هم گذاشته تا وقتی خواننده آن را می خواند لذت می برد اگر منزوی آن را به هر صورت دیگری اعم از اضافه تشبیهی و...می آورد به این زیبایی درنمی آمد.

شعر آقای هاشمی اندکی جابه جایی در کلمات می خواهد تا برای خواننده تأویل پذیر شود.

شعر دو نوع است

امینی در توضیح ادامه ی این مطلب شعر را به دو نوع تقسیم بندی کرد یک نوع اشعاری که در برخورد اول مخاطب را متوقف می کند اما ممکن است تو را با خود نکشاند و اشعاری که بعد از صدبار خواندن متوجه معانی نهفته در آن می شوی و همیشه برایت معنایی و حسی تازه به همراه دارد.

 

مهدی پرویز کاری دفاع مقدسی را خواند:

کنار آینه قرآن و آب در سینی

برو پسر به سلامت که خیر می بینی

به سمت آمدنت خیره مانده است دو چشم

به سمت رفتن تو جفت مانده پوتینی

بپوش پای خودت به فکر رفتن باش

که رد پا بگذاری به روی هر مینی

برو که بشکفد از پیکرت شکوفه ی زخم

که آمدست شهادت برای گلچینی

برو شهید شو و زنده باش تا روزی

برای مرگ نباشی حریف تمرینی

دوسال رفته و امروز روی قبر تو

به جای بسته ی خرماست ظرف شیرینی

وحیدزاده درباره اشعاری که حالت روایی دارند بر این معتقد بود که این اشعار گاه به ورطه ی نثر کشیده می شوند اما تعبیری چون "بپوش پای خودت را" دست شعر را می گیرد که از این نوع اتفاقات در این شعر کم بود.

 

شعر آخر غزلی بود از فاطمه نانیزاد که مورد توجه حاضران قرار گرفت:

آسمان غرق هیاهوست به کف دف دارد

این خبر شور به پا کرده بزن کف دارد

آنقدر بوسه به دستش به خدا شیرین است

که در این غلغله نوبت شدنش صف دارد

دشت هم در قدمش شعر مقفا شده است

آفتاب از هیجان نور مردف دارد

از همان لحظه که خم از پی خم رنگین شد

خبرش رفت به دریا که به لب کف دارد

در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطریست

دل من در طلبش شوق مضاعف دارد

خم پیمانه اسیر لب و پیمانه ی اوست

هر سبو زمزمه ای بر سر هر رف دارد

بنوازید! بخوانید! زمان مستیست

این هیاهو همه هو هو همه دف دف دارد

امیدواریم این گزارش از جلسه ی نقد و بررسی شعر حلقه ی قول و غزل نیز مورد توجه شما عزیزان قرار گرفته باشد، انتظار می رود نظرات خود درباره اشعار و مباحث مطرح شده در این حلقه را در قسمت پیام گیر این نوشتار با دیگر دوستان و مخاطبان وبلاگ در میان گذاشته و پیشنهادات خود را ارائه داده و با ما در این کار همدل و همراه شوید.


 
comment نظرات ()
 
 
گزارشی از جلسه 11 آذر - ترانه و موسیقی
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

جلسات حلقه قول و غزل پیگیر و مستمر به کار خود ادامه می دهد و در هر حلقه حضور هرکدام از شما دوستان عزیز صفایی دیگرگونه را به فضای این جلسات می بخشد؛ طوری که گاه بحث ها و نظرها براساس حضور دوستان صاحب سبک و نوع آثار آنان تغییر مسیر داده و خود را با ذائقه ی همان جمع سازگار می کند.

در این جلسه حضور هنرمندانی چون عباس کلهر و ترانه سرایانی مثل ناصر نامدار بحث این هفته را به نفع خود تغییر داده و موضوع پر شاخ و برگ "ترانه" را میان کشید.

بحث موسیقی و ریتم در سرایش ترانه موضوعی بود که ذهن بسیاری از ترانه سرایان را به خود مشغول می کند، امینی با صحه بر این مطلب گفت: شاید در موسیقی غرب، موسیقی ارجح بر کلام باشد اما در کشور ما مردم بیشتر به کلام توجه می کنند. در موسیقی کشورهای دیگر به خصوص کشورهای غربی حتی گاه کلام بسیار گسسته است که به تازگی به موسیقی ما نیز وارد شده و در موسیقی پاپ اشعاری را می شنویم که دارای قطعاتی گسسته از کلام است که ارتباط معنایی ندارد و این ویژگی موسیقی غربی است حتی ملودی نیز در این موسیقی جایگاه خاصی ندارد یعنی ریتم از ملودی مهم تر است البته این نیز جدای از موسیقی کلاسیک آنهاست و چون موسیقی ملودی ندارد می توان هر ترانه دیگری را نیز با آن خواند اما در موسیقی کلاسیک آنها و موسیقی سنتی ما ملودی اهمیت بسیاری دارد و موسیقی قابل زمزمه است.

در اینجا این سئوال مطرح شد که آیا اصلاً ترانه سرا باید در حین سرودن شعر موسیقی را نیز درنظر بگیرد؟  اسماعیلی امینی پاسخ داد ترانه سرا لازم نیست که خودش برای همان ترانه ملودی بسازد اما باید در گوشه ی ذهن خود داشته باشد که این ترانه با هدف خواندن، سروده می شود.

امینی در توضیحات کامل تری افزود: ترانه سرایی به دو شکل انجام می شود؛ یکی آنکه شاعر ترانه را می گوید و بعد روی آن آهنگ سازی می شود ودر حالت دوم آهنگساز آهنگ را می دهد و ترانه سرا روی همان آهنگ کلام می گذارد که در نوع دوم کار بسیار سخت تر بوده و کمتر کسی در ایران است که بتواند آن را انجام دهد وشاید تعدادشان به صد نفر هم نرسد که آقای عباس کلهر که امروز در جمع حاضرند یکی از آن تعداد محدود است.

امینی به آثار بیژن ترقی در این زمینه اشاره کرد و کار او را قابل تحسین شمرد.

او گفت: همراه کردن کلام و موسیقی به انتقال مقصود کمک زیادی می کند و بسیاری از اشعار مولانا یا حافظ که در حافظه ی ناخودآگاه مردم باقی مانده اند آنهایی هستند که با موسیقی همراهند. در این دوره که گوش شنوا برای خیلی چیزا کم است موسیقی با کلام، گوش شنوا زیاد دارد به نحوی که از میان شاخه های هنری معدود محصولاتی هستند که روی پای خود ایستاده و برای همه گیری، نیازمند حمایت های متعدد نبوده و دخل و خرج خود را تأمین کند، اما موسیقی از این جنس نیست. به لحاظ فرهنگی نیز وقتی به آن گوش می دهند و به حرف دیگری گوش نمی دهند پس بستر مناسبی برای ارائه ی موضوعات ناب فرهنگی است که متأسفانه از آن غفلت شده و موسیقی در دست تلاطم های بازار رها شده و طبعاً جنسی که در بازار تولید می شود هر لحظه، خود را به شکل پسند مشتری در می آورد و به جای انکه هدایت کننده باشد تابع است و کسانی که اهل فرهنگ هستند گمان می کنند وارد شدن به این حوزه کار سبک و خفیفی است، کسانی هم که به این مهم پی می برند و وارد آن می شوند آنقدر جدی می گیرند که کار ارئه شده یک اثر عبوس است که گوش شنوا ندارد و همان سخنی را که پشت تریبون و یا در کلاس گفته شده است موزون و مقفوا کرده ودر غالب کار موسیقایی تحویل جامعه می دهند که طبعاً گوش شنوا نخواهد داشت.    

میرشمس الدین فلاح هاشمی برای شروع یک داستانک و یک شعر سپید خواند که آن ها را براساس پرده هایی از زندگی شماری از فرهیختگان نوشته بود:

"هنوز خستگی شب عملیات را می شد توی صورتش دید، سر کوچه که رسید ادای احترام کرد. –سلام داش اسماعیل! هنوز شرمندتم ولی به دلم برات شده همین روزا...بغض غریبی راه گلوشو بست و دیگه نتونست ادامه بده، با چفیه عرق پیشونیشو پاک کرد و آرام رفت جلوی در ایستاد. صدای موتور اصلاً حواسش رو پرت نکرد دستش رو که گذاشت روی شاستی زنگ، پشتش تیر کشید. در باز شد و موتوری ته کوچه ویراژ داد و گم شد."

 

کار دوم:

دردهایت تکرای شده است انگار

و مدیران عافیت طلب

تو را که بوی دفاع می دهی هنوز

به بهانه ی نمازهای اول وقت

که به جوجه های بدون استخوان وصل می شوند

ساعت ها به انتظار می نشینند

وحیدزاده:پیوندی که داستانک با شعر دارد بسیار بیشتر است تا داستان. این شکل خلاصه شده ی پدربزرگ خود یعنی رمان است اما جنس و ماهیتی که این قالب ادبی دارد با حوزه شعر پیوند بیشتری برقرار می کند.

امینی در این باره گفت: در گذشته نوعی از قالب شعر وجود داشته که از آن به نام قطعه یاد می کردند، این قطعه ها بن مایه های داستانی داشته وحکایت و گفت وگویی آورده می شد که حاصل هنری و شاعرانه داشته باشد که صبغه ی شعری کمتری هم داشته یعنی حکایت منظوم بوده است به طور مثال مناظره "دار و منبر" شهریار در اصل داستانی است که منظوم شده، یعنی به شعر نزدیک نیست و قدرت تأثیرگذاری آن به خاطر تأثیرگذاری عاطفی نیست بلکه به علت اندیشه ی قوی یا به قول جوانان ضربه و به قول قدیم تر ها لطیفه ای است که در خود دارد، منبر به دار می گوید تو از جنس چوبی من هم از جنس چوبم اما من کار مقدسی می کنم و تو جان انسان ها را می گیری؟ دار می گوید اگر منبر تو منبر بود کار مردم به ایجا نمی کشید، لطیفه آن در ظرافت پاسخ گویی هاست که در نثر هم می توان آن را بیان کرد و اگر از حالت منظوم هم درآید مشکلی ایجاد نمی کند این اتفاق منطقی است و از بازی و ظرفیت های کلام استفاده نمی شود، در کاریکلماتور از بازی زبانی استفاده می شود اما در آن نیز چون روابط منطقی است نمی توان آن را به شعر نزدیک دانست.

امینی گفت: در شعر چیزی است که در دیگر هنرها نیست و آن تأثیرگذاری از طریق عاطفه، موسیقی و القای معنی است. این شگردهای شعری به کار نویسندگان نیز آمده است و نویسندگانی چون دولت آبادی از پیشکسوتان و مصطفی مستور در جوان ترها از آن بهره برده اند. تکنیکی که در بیان لطایف آمده تکنیک اسلوب الحکیم است.

کارشناس جلسه درباره شعر شمس الدین فلاح هاشمی گفت: وقتی در احوالاتی سخن می گوییم که ناچار به بیان موضوعاتی زمخت هستیم، باید دقت کنیم که در اطراف آن پوششی آراسته شود که آن حرف به نظر طبیعی بیاید. در معماری ساختمان وقتی ستونی وسط یک سرسرا قرار می گیرد آن را به شکلی می آرایند که در آن محیط و فضا طبیعی جلوه کند، طوری که گویی بخشی از همان محیط است. در بندِ "مدیرانی که ..." اگر بیان می شد "مدیرانی که نمازشان دیر می شود" بین مدیر و دیر جناس اشتغال شکل گرفته و یا اگر بین جوجه های بدون استخوان و استخوان انسان قرینه سازی می شد و شاعر بیان می کرد که درد تا عمق استخوانم نفوذ کرده... شگفتی شاعرانه ی بیشتری را ایجاد می کرد.

 

میرسالار رضوی شاعر دیگری بود که سپید کوتاهی را خواند:

سیاهی دراز

چراغدان در دست

خاموشی فریاد می زند

راه تمام می شود

سیاهی دراز

چراغدان در دست

خاموشی فریاد می زند

رضوی شعر دیگری را در وزن هجایی خواند که در هر بیت یک مصرع در قالب کلاسیک بوده و مصرع دیگر با الفبای پهلوی سروده شده بود که کارشناس جلسه را به یاد قالب شعری "ملمع" انداخت. امینی در این زمینه درباره آخرین کتابی سخن گفت که از عمران صلاحی به چاپ رسیده است: در این کتاب تعدادی شعر در وزن هجایی سروده شده است، او بسیار خوب از پس این کار برآمده و بسیاری متوجه وجود وزن هجایی در آن نشده اند. او این وزن را از طریق ترجمه ی اشعار ترکی استامبولی یافته و به کار برده است. او راه خوبی را به روی شاعران گشوده است که می توان از وزن هجایی نیز در شعر بهره برد.

امینی ادامه داد: ابراهیم  پورداوود به علت مطالعات زیادی که درباره تاریخ ایران باستان داشت، تعدای کار هجایی انجام داده بود: "بامداد شد بانگ زد خروس/ از سرای شه برزدند کوس/ چرخ شست نک روی آبنوس/ موبدا تو هم خیز و روی شوی..."

امینی درباره کار اول گفت: در این کار بیش از آنکه به موسیقی توجه شود به رسایی حرفی که گفته شده توجه می شود، گویی سراینده در پی بیان یک قصه است. همیشه شعر تنها از طریق رسایی واژگان منتقل نمی شود بخشی از آن باید از طریق تأثیرگذاری منتقل شود. گاه خبری که شعر می دهد آنقدر اهمیت ندارد که لحن خبر حائز اهمیت است. اگر کسی وارد جمعی شود و خبر از مرگ نزدیکانش بدهد در حالی که می خندد یا بی تفاوت است، مطمئناً کسی آن را باور نخواهد کرد، خبر در حال انتقال است اما در باور مخاطب نمی گنجد اما اگر همان شخص بیاید و هیچ نگوید درحالی که حالتی اندوهناک دارد و هرچه هم از او بپرسند چه اتفایی افتاده است او در پاسخ بگوید: "هیچ" همه متوجه این خواهند شد که اتفاقی افتاده است. شعر بیشتر می کوشد تا تأثیرگذاری ای از همین جنس داشته باشد. شعر همه موارد دیگری را که در زبان وجود دارد به خدمت می گیرد تا کسی که آن را می شنود با شوق یا اندوه او همراه شود.

 

از برادران نامدار که هر دو به کار ترانه سرایی مشغولند، ناصر نامدار در این جمع حضور داشت که یک ترانه خواند:

هیشکی نمی تونه تو رو از من بگیره

حتی اگه مثل خودت سرسخت باشه

آغوش ما جز با من و تو پر نمی شه

من با تو می مونم خیالت تخت باشه

 

از لحظه ای که عشقتو احساس کردم

اطرافمو زیبایی مطلق گرفته

مثل ستاره تو نگاهم می درخشی

دنیای من با عشق تو رونق گرفته

 

فکر و خیال دلپذیر با تو بودن

بیرون نمی ره از سرم حتی یه لحظه

احساس ما نه عادته نه خوش خیالی

چیزی که توی قلبمونه عشق محضه

 

حس می کنم با تو همیشه روی ابرام

عاشق شدن با تو نباید سخت باشه

واسه کسی که عشق و امیدش تو هستی

آسون ترین کار اینه که خوشبخت باشه

وحیدزاده یادآور شد: در ابتدای بحثی که در باب ترانه مطرح شد یکی از نکات حائز اهمیت آن بود که اگر در ترانه می خواهیم از صناعات و یا تکنیک های ادبی استفاده کنیم باید همراه با لطافت و نرمی صورت گیرد تا با جنس ترانه هماهنگ باشد که در چند جای این اثر این مورد کمتر رعایت شده بود به طور مثال تعبیر "زیبایی مطلق" نسبت به فضای کلی سنگین است. در زبان شناسی وقتی یک تعبیر به صورت کلیشه در آمده و زیاد تکرار می شود اصطلاح "خودکار" شدگی را بر آن می نهند، در این اثر اینکه من  و تو، ما می شویم یک حرف خودکار شده است که ظرفیت بیشتری را نیز ارائه نمی کرد که جادارد تعابیر بهتری استفاده شود.

کلهر گفت: از ویژگی های ترانه که آن را از شعر متمایز می کند، سهل و ممتنع بودن آن است. تسلط شاعر در این شعر بسیار خوب بوده و زبان یکدستی در آن رعایت شده بود. اگر از منظر ترانه بخرها و ترانه فروش ها نگاه کنیم کار بسیار کاملی است. در حوزه اندیشه شاعر باید حساسیت بیشتری از خود نشان دهد تا اثر خود را دارای لطافت، شیرینی و ماندگاری بیشتری کند. در صنعت سینما گاه روی تصویری زوم می کنند؛ این ترانه به تمامی "زوم" است که دارای دو کلوزاپ است که در همان نمای کوچک و فشرده شده به دنبال یک حادثه می گردد که اتفاق خاصی هم در آن نمی افتد و از جهان خارج نیز اثرپذیری ندارد و تنها به بیان خواست ها، تمایلات و تصورات عاطفی شاعر می پردازد. به طور مثال عاشق نه در چشمان معشوق خود دریایی می بیند و نه در پیشانی او... و این حس در جهان مشترک چیزی نمی یابد تا آن عشق را متعالی تر کند. باتوجه به اینکه شاعر به تسلطی در زبان رسیده باید به پختگی در بیان برسد.

اسماعیل امینی در این باره گفت: باید به این توجه شود که در شعر تحصیل حاصل نکنیم یعنی چیزی که هست و بدیهی شده دوباره گویی کنیم. در اینجا نکته ی قابل اهمیتی وجود دارد و آن این است که در ترانه از همین تحصیل حاصل ها استفاده می شود و جایش آنجاست که ما می خواهیم در ابتدا مخاطب خود را با حرفی که در چنته داریم آشنا کرده و از بیان بدیهی و تکیه کلام های جاری، پایابی می سازیم تا مخاطب بدون ترس و دغدغه پا در آن گذارد، آنوقت او را وارد جریان خروشان شعر خود می کنیم.

امینی در قسمتی کوتاه در جواب بیان موضوعی که از طرف حاضرین درباره عشق زمینی و آسمانی مطرح شد گفت: چیزی به اسم زمینی و آسمانی وجود ندارد، جنس عشق در هرکجا که باشد یکی است و باقی آن تقلب آن است. معیار عشق خودخواهی و دیگرخواهی است.

 

سمانه شمسی از دیگر شاعرانی بود که اثر خود را خواند:

من از غریب ترین گوشه ی آسمان

از تنهاترین ابر همه ی سده ها

باریدم بر کویرترین خاک کیهان

چشم انتظار رویش سبزینه ای گلی بودم

و پاسخم تنها

لبخند خشک خاک بود

ببین چگونه خاک به این تنها

دهن کجی می کند

کارشناس جلسه با تأیید این شعر از نظر به کار بردن ویژگی های شاعرانه، پیشنهاد کرد در افعال آن تصرفاتی ایجاد شود: حرف این شعر حرف خوبی است و برای تأثیرگذاری بیشتر باید تمهیداتی صورت گیرد به طورمثال اگر"من" را از ابتدای کار برداریم بهتر است یا قسمت آخر شعر از "ببین..." حرف جدیدی در خود ندارد. در فعل "باریدن" باید تصرفاتی ایجاد شود مثلاً اگر باشد "بارانم بر خاک"، فرصت تأملات شاعرانه را به مخاطب می دهد و اصلاً همین تصرفات در زبان و کلام است که احتمال تأویل و ابهام معنایی را ایجاد می کند.غربی ها می گویند در اطراف یک سطر شعر ابری ازمعنا تشکیل می شود، یعنی اگر تصویر شفاف و واضح باشد از شعر فاصله دارد و اگر کمی ابرآلود باشد به شعر نزدیک است.

امینی در این باره افزود: باید یک بلاتکلیفی سر مفصل باشد تا مخاطب را از یک راه با خود ببرد و به جایی برساند که ببیند راه های دیگری پیش رو دارد. قیصر امین پور شعر را به بندبازی تشبیه می کند که باید نقطه تعادل خود را پیدا کند شاعر نیز باید آن لحظه را بیابد. در شعر باید بخشی از حروف ربط یا تأکید را کمتر کرد تا اجازه چندجور خواندن را به مخاطب دهیم.

 

وحیدزاده در این بخش از جلسه غزلی را خواند:

من از حوالی این روزگار می ترسم

ازاین همیشگی آزگار می ترسم

به بی گناهی خود شک ندارم اما گاه

از ارتفاع سر چوب دار می ترسم

شنیدن خبر بد اگرچه عادت ماست

من از صدای گس قارقار می ترسم

فروش روضه ی رضوان به گندم آسان نیست

پدر! همیشه من از این قمار می ترسم

سری به سجده و دل پرسه گرد هر بازار

از این عبودیت خنده دار می ترسم

تبارک الله از این آفرینش اما خوب

من از تصور این شاهکار می ترسم

ناصر نامدار درباره این شعر گفت: چون به شخصه به قافیه هایی که در یک شعر می آیند توجه می کنم، این شعر نیز با قافیه هایی که در خود جا داده بود، توجه مرا جلب کرد.

عباس کلهر درباره موضوعات فنی شعر گفت: سخت ترین شعرها اشعاری است که مجال یک بیت به علت وجود ردیف و به طبع، محدودیت قافیه، اندک است. زمان و فضای کوتاهی که در دست شاعر است او را در ورطه ی خطر کردن خواهد انداخت و به نظرم اگر استفاده از آن را به زمانی که حرفه ای تر شده ایم واگذار کنیم بهتر باشد. در این نوع شعر ناخودآگاه قافیه تصمیم می گیرد که شاعر چه بگوید.

کلهر افزود: در مصرع " من از تصور این شاهکار می ترسم" اگر به جای کلمه تصور از واژه ی نهایت استفاده شود بار معنایی را کمی افزایش می دهد و با مروری دوباره بر کل شعر می توانیم کلماتی دیگر را نیز جایگزین کنیم چراکه همانطور که گفته شد در این نوع شعر هر کدام از واژه ها در دست شاعر به عنوان غنیمتی با ارزش به حساب می آید.

بحث ترانه مجال بیشتری را می طلبید و حاضران در جلسه به آن اذعان داشتند از همین روی در صورت حضور ترانه سرایانی که به صورت جدی به این امر مشغولند، باب این بحث دوباره گشوده خواهد شد.

سلسله جلسات قول و غزل پذیرای هرگونه نقد و نظر بوده و حضور شما شاعران را چشم در راه است.


 
comment نظرات ()
 
 
(گزارش حلقه قول و غزل روز4 آذر)
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸
 

مباحث این هفته در دو بخش کاملاً مجزا شکل گرفت، بخش اول با موضوع طنز در اشعار شاعرانی مثل سعدی و مولانا و بخش بعدی نکاتی درباره اشعار آیینی است.
اسماعیلی امینی این جلسه از نقد و بررسی شعر را با خواندن یک غزل از سعدی آغاز کرد "ما سپر انداختیم گر تو کمان می کشی" و بیان کرد این شعر در بیت بیتش برای تأمل و تفکر جای بسیاری دارد.
امینی که کتابی با عنوان "طنز در مثنوی" را به چاپ رسانده است از انتشار کتابی دیگر با عنوان "طنز در غزل های سعدی" خبر داد و همین موضوع مبحث طنز در اشعار متأخرین را پیش کشید.
امینی درباره طنز در اشعار مولانا گفت: مولانا به شیوه ای که منحصر به اوست از سطحی ترین داستان ها به عنوان ظرف استفاده کرده است تا عالی ترین مفاهیم را منتقل کند، این داستان ها گاه از جمله مبتذل ترین قصه هایی است که میان مردم رایج بوده و رفتارها، کردارها و فکرهای آن دوره را نشان می دهد، تنها مولانا جرأت و جسارت چنین کاری را داشته و هیچ کس نیز یارای مقابله با او و یا اشکال گیری بر او را ندارد.
او درباره نمادها در شعر مثنوی به نکته های اشاره کرد و گفت: اگر منطق الطیر را با تعریف و توضیح نمادها و تا پایان پیش برویم در طول خواندن آن با هیچ مشکلی مواجه نمی شویم چرا که نمادهای حسد، دروغ، ریا و...در طول داستان تغییر نمی کند اما مولوی ممکن است حتی در یک داستان نمادی را که در معنای عقل به کار برده در معنای نفس به کار گیرد این نمادها در طول داستان های مثنوی دائماً در حال جا به جایی هستند و به شیوه افتنان پیش می رود.
امینی گفت: در داستان شیر و خرگوش مولانا خرگوش را نماد عقل می داند که می تواند نفس سرکش را مهار و حبس کرده و جان خود را به در برد، مولانا می گوید اگر چه خرگوش کوچک است و شیر بزرگ اما عقل کوچک می تواند نفسی سرکش را مهار کند اما بلافاصله بعداز آنکه خرگوش فائق می آید  و شروع به جست و خیز می کند مولانا همان جست و خیز خرگوش را به همان نفسی تشبیه می کند که اگر دشمن خود را نبیند شروع به جست و خیز می کند.
امینی با نقل قولی از فروزانفر درباره و مرتب سازی داستان های مثنوی گفت: فروزانفر می گوید هربارکه به مرتب سازی موضوعات مثنوی همت گماردم در پایان کار و هنگام مرور متوجه بخش هایی می شدم که به ان نپرداخته ام از همین رو عذر هرکسی را که از بخشی از موضوعات مثنوی غافل شده پذیرفته است. امینی به نته ای دیگر در تشخیص نمادها در مثنوی اشاره کرد و افزود: در مثنوی باید دقت کرد که برداشت های درستی از نمادها انجام شود چراکه در غیر این صورت راه به خطا و اشتباهات فاحش می رود چنانکه مواردی اینچنین نیز در بین شاعران کم نداشته ایم.
بخش بعدی صحبت های قبل از شعرخوانی درباره اشعار آیینی بود، این موضوع از سوی خانم نانیزاد مطرح شد او گفت: در سرودن شعر آیینی گفته می شود که بسیاری از شعرها به جای آنکه به اصل ماجرا بپردازد، کنگره پسند هستند، درباره این موضوع کمی  بیشتر صحبت کنید.
امینی گفت: باید توجه داشت مصرف شعری که به عنوان شعر آیینی ساخته می شود چیست؟ اگر مصرف آن این است که صاحب برگزاری کنگره تفاخر کند که 6000 شعر آیینی به دست رسید که هرچه بگویند خوب است، صد کیلو شعر به کار ما که شاعریم و علاقمند و مشتاق آن هستیم نمی خورد چه رسد به اینکه به درد مردم یک جامعه بخورد. با آن نگاه روشنفکرانه کاملاً مخالفم که می گویند شعر سفارشی به درد نمی خورد، خیر بسیار هم به درد می خورد بسیاری از هنرها نیازمند سفارشند، کسانی که کار معماری می کنند و یا فیلم می سازند و تا کسی نباشد که سفارش دهد و آن را تأمین کند این هنر شکل نمی گیرد، آثار هنری مانند انواع شاهکاری معماری و تاریخی جهان و مجسمه ها و یا انواع آثار سینمایی نیازمند سفارشند، در سفارش مسأله ای نیست اما در اینکه آن کسی که سفارش می دهد پسند خود را لحاظ می کند یا مصرف اجتماعی را، این موضوع اصلی است. اینجاست که مثلاً شعر آیینی کنگره ای به در آن می خورد که دل مسئولی را به دست بیاورد اما به کار این نمی آید که مردم آن را بخوانند و سر زبان ها زمزمه شود چون آن مسئول این ملاحظه را ندارد و با خود حساب می کند که چون از هزینه من است پس پسند من نیز مهم است در حالی که او تنها وکیل مردم است که این هزینه را خرج این کار کند.
او ادامه داد: شاعرانی داریم که چه به آنها سفارش دهی و چه ندهی براساس تفکرشان شعر آیینی می سرایند، این شاعران عوالم و دغدغه هایشان همین رنگ را دارد آنها اگر شعر عاشقانه یا اجتماعی و سیاسی هم بگویند، صبغه ای از این ارادت ها در آن دیده می شود. بیش ز آنکه ما شاعران را وادار کنیم که اینگونه بسرایند باید آنها را در محیطی قرار دهیم که در آن محیط این شعر خود به خود بجوشد و شاعر به همین صورت تربیت شود. متأسفانه با شاعران جوان ما مانند کارگران فصلی برخورد می شود، فصل کنگره ها که می شود با آنها کار دارند و بعد از آن دیگر خبری از او نمی گیرند.
بخش شعر خوانی بعد از بین این مباحث مثل همیشه آغاز شد:
آقای حبیب دانشور اولین شاعری بود که شعر خود را خواند:
به خواب می رود کودکی خارج از خارنه اش
با لالایی مسلسل ها
و بیدار می کند فریاد سنگ ها برای آزادی خاکشان
قلمم را
تا با آخرین قطره ی جوهرش بنویسد
کی صدای پای آمدنت این کابوس را تمام می کند؟
وحیدزاده درباره شعر این شاعر نوعی پختگی و حساب شدگی در انتخاب واژه ها دیده و معتقد است شاعر این دقت را دارد که در مجالی مناسب حرف خود را گفته و بحث را جمع کند و این صرفه جویی در کلمات را به خصوص در ترکیبات "قلمم را بلند می کنم" و یا "لالایی مسلسل ها" طوری لحاظ شده اند که مخاطب متوجه معنای آن می شود.
امینی گفت: این شعر بیشتر حالت خطابه دارد و جای هیچ تأویلی را جز آنچه مورد نظر شاعر بوده برای مخاطب به جا نمی گذارد. شاید با جا به جایی اندکی در کلمات بتوان تأویل پذیری آن را بیشتر کرد. قرینه ها تضادها و تناسب ها باید به یکدیگر نزدیک باشند زبان فارسی این گنجایش را دارد که بتوان حتی جای نهاد و گزاره را در چهار گروه جمله ای جا به جا کرد و درواقع در شعر خوب است که این تمهیدات بلاغی صورت گرفته و شاعر به آن ها توجه کند. نکته دیگر آنکه "کابوس" برای به پایان رساندن کار کمی شتابزده می نماید و درضمن بهتر است برای فعل هم تخیل به کار برده شود مثلا "کابوس را تمام می کند"‌ تک بعدی است و می توان به جایش افعال دیگری را انتخاب کرد.
امینی به نکاتی درباره شعر اشاره کرد و گفت: شعر یک موجود زنده است نمی توان با شعر اینطور برخورد کرد که بگوییم کمی به تشبیهات بیفزا، رنگ اجتماعی یا سیاسی اش را بیشتر کن، کمی تخیل به آن تزریق کن و... از ابتدا باید به این موضوعات اندیشید و همه اینها به شعر برمی گردد که از شاعر چه می جوشد؟
آقای یزدان تورانی سپیدسرای دیگری بود که به شعرخوانی پرداخت:
آنقدر از خانه دور شده ام
که رادیوی کوچکم زبان مادری اش را فراموش کرده
و آهنگ های عربی را از حفظ می خواند
دارم فراموش می کنم از تهران آمده ام یا تبریز
اهل شیرازم یا نخل های عقیم همین اطراف
دیگر عادت کرده ام به بوی خردلی که مرا
یاد گلخانه پدر می اندازد
مادرم با آخرین نامه اش
کمی از بوی آشپزخانه را پست کرد
تا جلد خاکریزها نشوم
دست خودم نبود
نامه به دستم نرسیده تیر خورد و
حرف های مادرم شهید شد
اما یک روز
برمی گردم
پینه از دست های پدر باز می کنم
و رنگ بندی دنیا را به چشم های مادرم
باز می گردانم
به خانه که رسیدم
آشپزخانه مادر
بوی باروت تازه می داد
و گلخانه پدر را ترکش ها پرپر کرده بودند
خانم نانیزاد بعد از پایان یافتن شعر پرسید: آوردن حروف ربط و استفهام و اضافه مثل اما، ولی، آیا... در شعر تا چه حد باید باشد تا به اثر لطمه وارد نکند؟ امینی این این سئوال را با مثالی پاسخ داد: خال در چهره نماد زیبایی است اما محل خال، اندازه آن، رنگ آن، تعداد آن می تواند در ساختن زشتی و زیبایی کاملاً موثر افتد. در سینما می گویند آن موسیقی ای برای فیلم خوب است که شنیده نشود و یا آن گریمی خوب است که دیده نشود این هم مانند همان است اگر به زیبایی شعر کمک کند و به چشم نیاید و با مجموعه اثر هماهنگ باشد مشکلی نخواهد داشت.
سمانه عابدینی از شاعران حاضر در این جلسه درباره شعر گفت: از محسنات این کار آن است که شعر، خود به وسیله عوامل و عناصری مخاطب را به سویی که می خواهد رهنمون می کند و شاعر مستقیماً وارد عمل نمی شود مانند صدای رادیو و یا گلخانه و گازهای گلخانه ای که به ذهن متبادر می کند. اما نکته ای که در این شعر به ذهن می رسد آن است که شاعر با آوردن ترکیب گار خردل به همراه آن تعابیری مانند شیمیایی شدن و نفس نکشیدن را با خود به همراه می آورد اما در پایان شعر ساختاری را تشکیل می دهد که در ذهن مخاطب نمی گنجد و تناقض ایجاد شده است.
وحیدزاده گفت: این شعر در کنار خوبی هایی که داشت یکی ورودی خوبی داشت و یکی خروجی خوب! از خوبی های ورودش آن است که شاعر خلاقانه طرح مضمون می کند. اینکه با موج رادیو و تغییر زبان بعد مسافت را به مخاطب می رساند چیزی است که همه تجربه آن را داشته اند اما شاعر است که شاعرانه این مقوله را می بیند این کشف های و شهودهای شاعرانه ظرفیت اثر را بالا می برد اما به نظرم کمی جنس پایان بندی تغییر می کند پرپر شدن گلخانه با وجود اینکه تصویر شاعرانه ای است ظرفیت و انرژی تصویر اول را با خود به همراه ندارد اما ضربه ناگهانی شعر به قوت آن کمک می کند و مانند پایان بندی داستانک ها است. نکته دیگر آنکه با وجود این که از تعبیر شهید شدن لذت بردم اما خیلی نپسندیدم و اینکه اصلاً آوردن چنین تعبیراتی در شعر درست است یا نه؟
آیا اگر این شعر 20 سال دیگر هم خوانده شود خواننده لذت ببرد؟ و این ظرفیت ادامه دارد؟
عابدینی گفت: بسیاری از شاعران بزرگ در دوران گذشته تعابیری به کاربرده اند که ما برای دریافت آن ها اگر با زبان آن دوره آشنا نشویم حرف اصلی را دریافت نخواهیم کرد او شاعر زمان خودش بوده است ما نمی توانیم تعیین کنیم که کدام تعبیرات باقی بماند و کدام ها باقی نماند به خصوص با نوع ادبیات نادرستی که در نسل جوان ما رایج است و شاید درباره آن بتوان "خوشگل وحشتناک" را به کار برد، با این حال نمی توان تعیین کرد که آن چیزی که در محاوره و متداول درحال استفاده از آن هستند در صد سال آینده استفاده بشود یا نه! نانیزاد ادامه داد: قطعاً شعر هر شاعر را در دوره زمانی و زبانی همان شاعر بررسی خواهند کرد.
امینی گفت: شاعر وقتی درحال سرودن است با خود بی پیرایه و صادق می شود، در لحظه سرایش شعر دیگر هیچ نقابی وجود ندارد همه تعینات و محاسبات و ملاحظات کنار می رود و شاعر پسند هیچ کسی را جز پسند خویش درنظر نمی گیرد که اگر اینطور نبود باید به اینجا برسد.
امیرسالار رضوی گفت: در شعر اگر به فکر مخاطب نبوده و همه چیز را برای دل خود بگوییم تنها خودمان از این فضا آگاهی داری و شعر حرف مشترکی با دیگران نخواهد داشت
کارشناس جلسه پاسخ داد: ناب ترین دریافت های انسانی طبعاً بین همه مشترک است اما به طور مثال اگر در جمعی آهی بکشیم تنها خودمان می دانیم معنی آن آه چه بوده اگر کسی روی دستش یک علامت برای یادآوری بگذارد فقط خودش می داند معنی آن علامت چیست، طبعاً اینچنین است که شعر می خواهد با مخاطب ارتباط برقرار کند اما برای مخاطب سروده نمی شود و این خیلی فرق می کند، اگر شاعر با خود بیندیشد که اگر این را بگویم دیگران می پسندند یا نه آنوقت اثر او یک کار مصنوعی خواهد شد و شعر زلالی و پیراستگی زبان خود را از دست می دهد و به نفع پسند این و آن کنار می کشد که بلایی است که بر سر بسیاری از شاعران جوان آمد.
عابدینی گفت: شعر آن حرفی است که انسان ها به صورت عادی می خواهند به یکدیگر بگویند اما در هنر اتفاقی که می افتد آن است که این جملات و کلمات به صورت عادی و معمول بیان نمی شوند بلکه با هدف تأثیرگذاری بیشتر از فضاها و تصاویر دیگری استفاده می شود و اینطور است که مخاطبان بسیاری با خواندن یک داستان، شعر و یا دیدن فیلم در خود خواهند گفت که چقدر به زندگی من نزدیک است و یا این همان حرف دل من است و این یعنی دریافت های مشترک از یک موضوع داشتن.
امینی درباره این شعر افزود: این شعر خواسته بود به خوبی از فضاهای معمول و تکراری که در حیطه های مشابهش کار شده بود جدا شود و هوشمندانه بود اما نگرش داستان نویسی بر شعر غلبه داشت. در داستان نویسی پیرنگ مطرح است و روابط علی و معلولی است اما در شعر این ملاحظات از گونه دیگری است؛ چرا رادیو عربی حرف می زند؟چون از خانه دور شده است، علتش جلوتر از خودش آمده است، نامه تیر خورده است بنابراین شهید شده است و... اگر شعر از آنجا شروع می شد که رادیو دارد ترانه های عربی را از حفظ می خواند و  زبان مادری اش را فراموش کرده بود... بسیار بهتر بود چراکه آنوقت شعر خود بیان می کرد که چرا رادیو عربی می زند. در قسمت " دست خودم نبود/ نامه به دستم نرسیده تیر خورد و/ حرف های مادرم شهید شد" به عنوان یک مخاطب گمان کردم که منظور شاعرانه تان از دست خودم نبود این است که من واقعاً دست ندارم و این کشف بسیار خوبی می شد اما بعد استدلال های داستانی آمد که نامه تیر خورد و شهید شد و...اگر از این استدلال ها به نفع شعر کنار بکشیم و تبعات را بیاوریم نه خود وقایع را طبعاً وقایع را مخاطب خواهد یافت.
او با یک مثال ادامه داد: فرض کنید ما بگوییم "اسب مثل باد از میدان گذشت" قیاس کنید با اینکه بگوییم "اسب در میدان می وزید" اولی تشبیهی معمولی است و دومی تبعات اتفاق را آورده و همیشه تبعات مهم تر و خیال برانگیزتر از اصل واقعه است، خانم فریبا یوسفی شعری دارد که می گوید "هرشب که پلک پنجره ها بسته می شود/ یادی که می وزد به دلم بی صدا تویی" استعاره در فعل دارد، وزیدن یاد را آورده است که در عین حال از وزیدن و یاد، باد تداعی می شود، و پنجره که بسته می شود دیگر در خانه بادی نمی وزد اما چیزی در خانه جریان دارد و آن یاد تو است.
طاهره نوروزیان شاعر کلاسیک سرایی بود که یک غزل خواند:
خواب شیرین چگونه شد کابوس
گریه کن خواب ...دختر لوس
ماهی حوض من دلش تنگ است
تنگ دریاست نه، نه اقیانوس
جاده در باد می وزد و ببین
عشقبازی پرده با اتوبوس
دوری از من به طول این مصراع
بیوه گی توی ذهن تازه عروس
یک رمان درام پست مدرن
چلچراغ من و تو و فانوس
این رهایی مبارکت گفتم
هم قفس لااقل مرا توببوس
وقت رفتن بهانه اوردی
گیر دادی به پای این طاووس
پای رفتن ندارد از دریا
عاشق یک پریست اختاپوس
پای ماندن ...در او نیست
مدتی هست...شده ققنوس
سوختن مرگ نیست زندگی است
آتش شعلهور در اقیانوس
من قرارم به بی قراری هاست
خودکشی بی صدا و نامحسوس
آه هر صبح کاش می گنجید
عشق خورشید توی قلب خروس
وحیدزاده گفت: غزل خوبی بود نکته ای که به ذهن می رسد آن است که ای کاش شاعر با تمهید یک گزینش کوچک شعر موجزتری را ارائه می کرد. جا داشت بعضی از ابیات با هدف نمود بیشتر ابیات دیگر کنار رفته تا انبوه تصاویر زیبا بیشتر نشان داده شود. خیلی از قافیه ها ضربات خوبی داشتند. اتفاقی سال های گذشته در غزل باب شد که شاید بتوان اسم آن را ارجاع درون متنی یا ارجاع به خود شعر گذاشت که شاعر از شعر گفتن در خود شعر حرف می زد امینی گفت: این از تئاتر می آید و نامش فاصله گذاری است. وحیدزاده ادامه داد: این تکنیک ابتدا مخاطب را شگفت زده کرد اما با تکرار این تکنیک رنگ باخت و از تازگی افتاد در این شعر انقدر خلاقیت وجود دارد که بتوان از این تکنیک صرف نظر کرد.
رضوی گفت: این شعر کمی طولانی بود و قافیه ابتدای غزل که از "لوس" استفاده شده بود بهتر بود در آغاز نیاید.
نانیزاد افزود: الزامی وجود ندارد که از تمام قوافی در غزل استفاده شود. خانم علیپور گفت: فراز و فرودهایی در این شعر وجود داشت که زبان را از یکدستی خارج می کرد گاه از زبان کلاسیک استفاده می شود و ناگهان لحن به حالت محاوره تغییر می یافت.
کارشناس جلسه در توضیحاتی تکمیلی افزود: برخلاف نظر دوستان این شعر قافیه اندیش نبود. درباره ضربه در شعر باید بگویم که ضربه همیشه خوب نیست، ضربه مربوط به کارهای روزنامه ای و مطبوعاتی است و در شعر اهمیتی ندارد موضوع اصلی آن است که شعر از چه سخن می گوید و این سخن را در چه ظرفی می ریزد. در این شعر ابیاتی وجود دارد که به تنهایی بسیار خوب بوده و تصاویر و کشف های قابل تأملی دارد اما پیوستگی ندارد. البته این نیز تنها می تواند ویژگی باشد اما در این شعر مفاهیمی متفاوت از هم در ابیاتی درخشان بیان می شوند خوب است ابیاتی که به لحاظ معنایی پیوستگی بیشتری با یکدیگر دارند کنار هم چیده شوند. امینی با اشاره به مثنوی مولوی ادامه داد: در مثنوی می بینیم که شاعر دایم از این شاخه به آن شاخه می پرد و گاه بعضی داستان ها را نیز به پایان نمی برد اما همه اینها وسیله ای برای بیان معنایی واحد است و مولوی خود را ملزم به داستان نمی کند بلکه میخواهد معنا را برساند در این شعر گذر از تصاویر پرشی است و ملایم نیست.
مریم علیپور شاعر کلاسیک سرای دیگری بود که شعر خود را خواند:
 از این منی که صبح و شب مرا تمام می کند
همان کسی که ظاهراً به من سلام می کند
کسی که می دود ولی نمی رسد به آرزو
تمام عمر خویش را خیال خام می کند
کنار میکشم ولی کنار من نشسته من
ولی میان این دو تن جدل مدام می کند
کسی شبیه من که من میان استعاره ها
شباهتی عجیب را جناس تام می کند
منی رفیق قافله منی شریک دشمنش
خلاصه راه خویش را در این دو بام می کند
نمی شناسمش ولی کسی نشسته در دلم
که گندم بهشت را به من حرام می کند
بتی میان این حرم کشیده گردن منم
در این کشاکش ستم خدا قیام می کند؟
میان جنگ اگر خدا مرا ز من کند جدا
لباس هستی مرا تن کدام می کند؟
دلم شکست و عاقبت دست به دامنت شدم
وجود سرکش مرا نام تو رام می کند
در این جدال تن به تن خدا نمی رسد به من
ولایت علی ولی ختم کلام می کند
وحید زاده گفت: منیت این شعر زیاد بود و تعدد و تکرار آن مخاطب را اذیت می کرد و صحبت از خدا در آن به تفاخر نزدیک شده و برای این شعر سنگین بود.
امینی درباره این اثر گفت: غزل خوبی بود در بعضی موارد در افعالی که متمم دارند این متمم از فعل جدا می افتد که ازنظر دستوری دچار اشکال است. مثلاً نمی توان به جای آیا قیام می کند گفته شود قیام آیا می کند؟ خانم علیپور گفت: درباره وجود "من" های شعر باید بگویم که اصلاً هدفم این بود که این من ها دیده شوند و امینی در این باره گفت: این تعمد باید در شعر مستتر شود هم باشد و هم نباشد کلماتی که قرار است به آن الزام شود می تواند در شعر تکرار شود اما شاعر باید با معانی آن بازی کند.
گلناز نوایی شاعر طنزپردازی بود که یک شعر طنز اجتماعی خواند و نکته ای که درباره شعر طنز در این مجال مطرح شد آن بود که گوینده و شنونده شعر طنز هردو جزء قشر باهوش و حساس جامعه هستند بنابراین در سرایش شعر طنز باید بسیار دقت کرد که هم از نظر فنی کامل باشد و هم دارای خلاقیت های فراوان هنری باشد در شعر طنز شاعر نباید نسبت به مسائل داوری کند و اگر مجبور به داوری است باید برخوردی ابلهانه داشته باشد در این صورت گزندگی طنز بیشتر می شود.
امینی در این بخش یک تازه سرود از خود خواند:
یال می تکاند
نعره می کشید و می دوید
از میان شعله ها پرید
شیر ناگزیر در کنار دلقک ایستاد
عکس هم گرفت
خنده دار بود
گریه ام گرفت!
آقای برقعی نیز قسمتی از یک ترجیع بند که در مدح حضرت علی(ع) بود را حسن ختام این جلسه از حلقه قول و غزل کرد:
زخمی ام التیام می خواهم، التیام از امام می خواهم
السلام و علیک یا ساقی! من علیک سلام می خواهم
گاه گاهی کمی جنون دارم، من جنون مدام می خواهم
مستی ام را بیا دوچندان کن! جام می پشت جام می خواهم
تا بگردم کمی به دور سرت، طوف بیت الحرام می خواهم
لحظه ی مرگ چشم درراهم، از تو حسن ختام می خواهم
در نجف سینه بی قرار از عشق، گفت لایمکن الفرار از عشق
کارشناس جلسه پیشنهاد جابه جایی در مطلع شعر را مطرح کرد و گفت اگر بیت به این صورت باشد بهتر است: التیام از امام می خواهم، زخمی ام التیام می خواهم. برقعی پرسید که در ترجیع بند آیا بیت ترجیع باید با بیت آخر ارتباط معنایی نیز داشته باشد؟ چون سعدی کاری کرده که انگار شاعران دیگر را ملزم به انجام آن می کند که امینی پاسخ داد: نه لزوم اینطور نیست چنین مواردی حسن به حساب آمده و جزء موارد لزوم مالایلزم است و در ادامه امینی ترجیع بند "بنشینم و صبر پیش گیرم دنباله ی کار خویش گیرم" سعدی را خواند.
این جلسه از قول و غزل نیز به پایان رسید شاعران وعلاقه مندان عزیز می توانند هر چهارشنبه در این جلسه شرکت کرده و اشعار خود را به بوته نقد و نظر دوستان و کارشناسان بسپارند
.


 
comment نظرات ()
 
 
ای کاش تمام شعرها حرف تو بود!
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
 

آبان را نیز با یک جلسه دیگر از سلسله جلسات حلقه قول و غزل  به انتها رساندیم و بحث و سخن ها حول و حوش باز خوردهایی بود که حاضران از جلسه نقد کتاب هفته گذشته در ذهن داشتند.

اینکه آیا مولف یاصاحب اثر می تواند درباره اثر خود نظر داده و در دفاع از آن سخن بگوید سوالی بود که در ذهن حاضران در جلسه می گذشت . امینی گفت : منظور از مولف یا ساخت شکنی دریدو آن نیست که مولف حق ندارد درباره اثرش حرفی بزند، بلکه حق مولف نیز به اندازه حق هریک از مخاطبان اثر است . اگر در هر دوره ای هرگروه از انسانها به علت شرایط زمانی و مکانی و قرارگرفتن در موقعیت های خاص تاریخی برداشت های متفاوتی از آثار هنری از جمله آثار ادبی داشته اند که عموماً هم برگرفته از نفع و ضرری است که در برخورد اثر با افکار و عقایدشان حاصل می شود . به طور مثال روشنفکران قبل از انقلاب از مولانا به عنوان یک ماتریالیست یاد می کردند.

امینی ادامه داد : نکته دیگری که قابل اهمیت است و سخن گفتن صاحب اثر را بعد از تولید و در اختیارگذاشتن مخاطب، موجه می کند آن است که وقتی ارتباط به صورت شفاهی است به علت ویژگی های زبرزنجیره ای زبان، اشارات و لحن، مخاطب به راحتی مقصود مارا از بیان یک جمله در می یابد، در حالی که در یک متن اینطور نیست .

در نوشتار امکان برداشت های متعدد هست که در گفتار نیست، حافظ وقتی می گوید:‌« دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند» می توان معانی متضادی ازآن برداشت کرد. اولین معنی همان : « اعوذ بالله من الشیطان الرجیم » است اما معنی دوم می تواند این باشد که : کسانی که به ریا قرآن می خوانند آنقدر پلیدند که دیو هم از آنان فراری است.  این دو معنا ضد هم هستند و شاید اگر حافظ خود حضور داشت معنای اصلی را می گفت .

خانم زهرا جواهری از شاعرانی که در جمع حضور داشت ، گفت :‌آیا اینکه شاعر بعد از ارایه اثر درباره آن صحبت کند ضعف تالیف به حساب می آید؟ کارشناس جلسه پاسخ داد :‌ نه ، همیشه ضعف تالیف به حساب نمی آید چرا که باید این را نیز درنظر داشت که اثر دربین چه قشری از جامعه خوانده شده و سطح دریافت آن گروه به چه میزانی است. نکته دیگر که قابل اهمیت بوده آن است که همیشه سبک شعری یک شاعر بعد از سال ها ممارست در این زمینه و به مرور زمان به دست می آید و مخاطبان با افکار و عقاید، معانی و تعبیرات و نوع دلبستگی های شاعر آشنا می شوند و دیگر معانی بسیاری از تعبیرات را به راحتی در می یابند، اما کسی که به تازگی کار خود را آغاز کرده و بیش از یک اثر را به چاپ نرسانده است، اگر توضیحاتی درباره ی بعضی از تعابیر و کشف های اثر خود به مخاطب ارائه دهد، اشکالی در بین نخواهد بود. همانطور که گفته شد سواد ادبی همه مخاطبان نیز آنقدر گسترده نبوده و بسیاری از داستان و حکایاتی که در اثر ادبی به کار گرفته می شود نیز چندان شناخته شده برای عموم نیست و باید به آنها اشاراتی داشت.

امینی در توضیحات کامل تری بحث را اینطور ادامه داد: هنرمند در یک اثر ادبی نباید به دنبال معماگویی بوده و منتظر شود مخاطب و یا منتقد به دنبال کشف معمای او باشد. در گذشته اشعاری به نام "معمیات" توسط شاعران ساخته می شده که گونه ی ادبی ترش را "لُغَز" نام داده اند. به جز این گاه کلام ادبی به شی ء شدگی می رسد و گاه پدیده های طبیعی موردنظر شاعر بوده است و البته هر شاعری شرح احوالات خود را در متن آورده است. در مواقعی نیز متن، اصالتاً به قصد ادبی نوشته نشده و جزء متون تعلیمی یا تاریخی دوره ی خود بوده استٰ مانند تذکره الاولیا، که در زمان ما به عنوان یک متن ادبی از آن استفاده می شود و چون جزء فرهنگ کلاسیک ما شده، عوالمی را که در زندگی به طور روزمره اتفاق می افتد بر آن تطبیق می دهیم. برای مثال داستان تاریخی "حسنک وزیر" که آن را برای هر شهادتی مثَل می آوریم و این از جهت پیوستگی عمیق این متون با زندگی جامعه ی ماست.

موضوع بسیار مهمی که بدان اشاره شد، این بود که مرز بین ضعف تألیف و استفاده ی آگاهانه از از تعابیر که گاه با تودرتویی در اثر ادبی همراه شده و به دنبالش لذت کشف را به مخاطب می دهد، کجاست؟

امینی گفت: آن اثری که نارساست غیر از اثر صریح استٰ ابهام هنری متفاوت از پیچیدگی معنایی است، ابهام هنری مانند آینه کاری ها دارای تصویر بوده اما این تصویر وضوح نداشته و متکثر است.

موضوع دیگری که در این جلسه از سلسله جلسات حلقه ی قول و غزل مطرح شد آن بود که موضع یک هنرمند در قبال جلب مخاطب عام و مردمی ساختن اثرش چگونه باید باشد؟ پرداختن به آثار عوام فریب از سوی کارشناس جلسه با عبارت: "نفت بر آتش جهالت عوام ریختن" تعبیر شد: بهترین شیوه برای همراه ساختن مردم با اثر هنری یا ادبی همان است که مولانا و عطار آن را پی گرفتند، اینان از داستان ها و حکایاتی که زمزمه ی خانه به خانه ی مردم بوده به عنوان ظرف بهره گرفته و در آن معارفی را که به دنبال آن بودند، می ریختند. اما اگر کسی تنها به دنبال جلب مخاطب باشد، باید هوشمندانه نبض بازار را بشناسد که اثرش ناخودآگاه تبدیل به کار تجاری می شود اما: "هرکه جنس ارزان فروشد/ مشتری بر وی بجوشد". جدای از این مسأله که نباید بی طرف بود، روی موج سوار شدن و با موج حرکت کردن برای صاحب اندیشه درخور نخواهد بود.

او با طرح یک مثال اینطور ادامه داد: کسی که عروسک می سازد دیگر از دیدن عروسک های مختلف احساس خاصی ندارد اما اگر در نگاه دختر کوچولویی که عروسک را خواهد داشت بنشینیم حتی ممکن است عروسکی کهنه و قدیمی را به عروسکی متفاوت ترجیح ندهیم، گاه تحلیل های ما راه را بر تخیل های شاعرانه ای که در پس یک اثر هنری است، می بندد  وقتی کتاب "دستور زبان عشق" قیصر امین پور منتشر شد حرف های مختلفی درباره آن شنیده می شد، بعضی این کتاب را فاجعه خواندند اما در حقیقت این کتاب یک شاهکار است، چراکه وقتی آن را از موضع تجزیه و تحلیل جدا کرده و از موضع شعر بخوانیم، متوجه آن خواهیم شد. برای مثال در شعر " باران! باران! دوباره باران! باران!/ باران! باران! ستاره باران! باران!/ ای کاش تمام شعرها حرف تو بود/ باران! باران! بهار! باران! باران!" این سئوال مطرح است که آیا قیصر امین پور با این توان شعری، نمی توانسته است یک قافیه ساده را از کار درآورد؟ این از نگاه تجزیه و تحلیل است، اما اگر با شاعر همراه شوی و لحظه ای در این شعر، به کودک درون نزدیک شوی، می فهمی که شعر را باید مانند فریاد یک کودک از اشتیاق باران و بهار خواند، اینجاست که بهار را بهاره می خوانی! تا لحن کودکانه را تقویت کرده باشی و شاعر کشف این لحظه را به زمانی واگذار می کند که مخاطب، خود را به شعر بسپارد.

بخش شعرخوانی:

اولین شاعری که در این جلسه اثر خود خواند مریم علیپور بود:

بغضی همیشه در دل این آشیانه بود

باران پشت شیشه نشانی بهانه بود

آرام می چکد ز چشمان آسمان

اشکی که پشت پلک نگاه زمانه بود

سر را به روی تشنگی شیشه می گذاشت

آهی که کنج خلوت ما را نشانه بود

گفتم سرود هق هق باران به نام کیست؟

گفتی به نام نامی غم عاشقانه بود

آهوی بی قرار نگاهش دمی که رفت

رقصی میان شعله و آتش  زمانه بود

مفعول و فاعلات تسلسل طواف درد

با این سکوت خیس ز چشمم روانه بود

اینک برای ماندن دل نذر می کنم

قلبی دخیل گنبد این آستانه بود

دل را به نام نامی تو رام می کنم

نامی که بر کران جهان بی کرانه بود

وحیدزاده درباره این شعر گفت: وقتی تخیلات شاعرانه در یک اثر از حد مشخصی بیشتر می شود و به تعبیراتی انتزاعی تر نزدیک می گردد، دسترسی به آن سخت خواهد شد، امینی، کارشناس جلسه در توضیح این مطلب گفت: خوب است تعادلی بین محسوسات و معقولات در متن وجود داشته باشد، در این شعر  اگر آماری از اسم ذات ها و اسم معنی ها بگیریم می بینیم حسی ها از عقلی ها بیشتر هستند؛ "چون صاعقه در کوره ی بی صبری ام امروز/ از صبح که برخاسته ام ابری ام امروز" در این بیت غمگین بودن حسی است که به خوبی نمایان است اما شاعر تنها نگفته است "غمگینم، غمگینم، غمگینم" بلکه این حرف را با تعبیراتی حس برانگیز ترکیب و آن را برای مخاطب تأثیرگذار کرده است.

او درباره نکات فنی این شعر گفت: در شعر سنتی، توقعی که از قافیه و ردیف می رود آن است که مجموعه پراکندگی هایی را که از آغاز مصرع شروع می شود به سامان برساند. قافیه زنگ و اوج مطلب است و در قافیه باید احساس رهایی  و گره گشایی وجود داشته باشد، به طور مثال در بیت "گفتی به نام نامی غم عاشقانه بود" زمانی که مخاطب به واژه ی غم می رسد دیگر گره ها گشوده می شود و ادامه آن که قافیه شکل می گیرد دچار فرود می شود.

سعیده شمس که با تواضع خود را دور از سواد شاعرانه می دانست این ترانه را خواند:

می خوام گندم بچینم

روی دلبر ببینم

برم نزدیک خرمن

کنار دل بشینم

طلایی رنگ گندم

گل آهنگ گندم

برقصه خوشه خوشه

ولی دلتنگه گندم

دلم تنگ بهاره

داره بارون می باره

نگاه سرد پاییز

شبیه چشم یاره

نگاهم خوشه چینه

فقط گندم می بینه

الهی رنگ غم رو

دل سنگت بشینه

چه گندم گونه دلبر

دلم ویرونه دلبر

میون باد و بیداد

همش می خونه دلبر

دل گندم شکسته

بزن با داس خسته

پریشون موی گندم

نگاهت سوی گندم

می رم باغ بهشت و

سر جادوی گندم

من و گندم خماریم

تنور و شعله داریم

بیا اشک بار من

به داغ دل بباریم

امینی درباره این شعر گفت: شعر در همان جاهایی که سادگی دارد باورپذیر شده و هرجا شاعر خواسته با سواد شاعرانه اش از خود ردپایی به جا گذارد، دچار اشکال است. در بیت اول موازنه خوبی آمده است و گندم نیز از جهت معنایی با دلبر همانطور که در ادامه اثر آمده با تشبیهات چون زیبایی، رنگ و... به یکدیگر مرتبط شده اند. شیون فومنی می گوید "تکیه چون می زنم بر صنوبر/ از تو بالابلا می نویسم" او به جای تشبیه و در کنار هم قرار دادن دو معنا آنها را از هم دور نگه داشته است تا مخاطب، خودش به کشف برسد.

در این مجال کمی درباره ترانه صحبت شد، امینی گفت: ترانه ای خوب است که سر زبان ها جاری شده و مردم آن را زمزمه کنند، وحیدزاده ادامه داد: در ترانه ابزار موسیقی، ضربه های محکم قافیه، شیوایی و روانی زبان و راحتی گفتار از مولفه هایی که وجود دارد تا بتواند کار اصلی خود را که همان برقراری ارتباط نزدیک تر با مردم است، انجام دهد.

نانیزاد گفت: از نظر مردم ترانه ای خوب است که انگار خودشان آن را گفته باشند.

فاطمه نانیزاد بعد از این بحث غزلی را خواند که نذر حضرت معصومه(س) شده بود:

شب ها میان صحن شما تور می وزد

نه در کنار صحن که از دور می وزد

هر کس که پر گرفت در این سر سرای نور

دورش فرشته می وزد و حور می وزد

مبهوت می شوند تمام ستاره ها

آیا نسیم صحن تو از طور می وزد

دف می زنند اهل زمین اهل آسمان

کل می کشند ؛ هلهله و شور می وزد

ایوان آینه ات پر ریحانه می شود

عطر گلاب و سدره و کافور می وزد

جان تو را کدام غزل بی قرار کرد؟!

عطر که  از هوای نشابور می وزد؟!

درباره غزل فاطمه نانیزاد گفته شد: ردیف این شعر در بیت های میانی و پایانی با ظرفیت کمتری مواجه شد، در عین حال تکلفی شاعرانه در مصراع: "نه در کنار صحن که از دور می وزد" در تضاد نزدیک و دور دیده می شد که کارشناس جلسه این مصرع را با اندکی تغییر به این شکل بازسرایی کرد: "نزدیک می وزد اگر از دور می وزد". امینی ادامه داد: در شعر ، مقدمه ها و نتیجه گیری ها و استدلالات منطقی نبیاد به همان صورت معمول که همیشه انتظار می روند، باشد. اگر استدلال معقول و منطقی باشد تبدیل به یک عبارت علمی خواهد شد، تعلیل ها باید خلاف عادت معمول باشند.

حسین جنتی شاعر دیگری بود که یک غزل مثنوی در بیان واقعه ی غدیر خواند که از سوی کارشناس جلسه توصیه شد تا در قسمت هایی که تنها شرح ماوقع است به برداشت های شاعرانه بیشتر توجه شود.

منیره حسینی سپیدسرایی است که به شعرخوانی پرداخت:

 

دخترم سوار بر شانه هایم می شود

می گوید:

به دورها برو

تا پای تلویزون می روم

با ماهواره تمام دنیا را دور می زند

چقدر خسته شده است

او فکر می کند

خانه مقابل این جعبه جادو

کوچک است

فکر می کند

مادرش

جادوگری است بزرگ

بزرگ

آنقدر

که دور دنیا را

در چند دقیقه

فقط در چند دقیقه

به دوش می کشد

درباره این شعر گفته شد کلمه ای مانند ماهواره با فضای این شعر بیگانه است و می شود به راحتی از کلمه تلویزیون هم استفاده کرد.

 فاطمه گیلانی نیز در این جلسه یک شعر سپید خواند:

ژنرال بی مدال

که شانهای زخمی ات را به دوش می کشی

منم که به بلندای خمیده ات افتخار می کنم

تنها

تو باش و

من که لشکری شکست خورده ام

تنها تو باش

قهرمان قصه های کودکی ام

بی مدال

بی یال

بی کوپال

ومن خسته از نبودن ها تنها هستم

در شعر گیلانی تعبیر "با من که لشکری شکست خورده ام..." از نظر کارشناس جلیه کشف خوبی بود، لشکر شکست خورده ای که تنها یک نفر است! اما درباره پایان بندی این شعر پیشنهاد بر این بود که روی آن بیشتر کار شود.

در پایان خانم سیمه شمسی نیز دو کار سپید خواند:

چنگیز مرد

نرون مرد

و زمین از قدم های شوم اسکندر پاک شد

تو نیز مرده ای

و سرزمین هایی را که دزدیده ای

به فرزند نامشروعت نمی رسد

نصیب حرامزاده سنگ است

سنگ

سنگ

سنگ

سرزمین ها به ما باز می گردد

به ما

فرزندان راستین زمین

******

هر روز بیشتر شبیه تو می شوم

هر روز بیشتر گره می خورد در هم

فکرهای پریشانم

آشفته زلف گره گیر!

و همچنان که خمیده می شود قدم

قد می کشد آرزوهایم

برگشته مژگان بلند

هر روز بیشتر شبیه تو می شوم

 

این برگ از دفتر قول و غزل نیز در یک عصر پاییزی ورق خورد، امید دیدن و شنیدن شما توانی روزافزون را در این گروه تقویت می کند، ما را در نظرات و پیشنهادات خود سهیم کنید.


 
comment نظرات ()