قول و غزل

 
بررسی دو شعر از آقای میر شمس الدین هاشمی در روز 12 خرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸۸
 

بیتوته کرده‌ام در این

خرابه‌های اندیشه

که مرا می‌برند

تا آنجا که درگیری ست

بین افلاطون و ارسطو

و این نشت می‌کند

تا خورجین بوعلی

تا دستار سهروردی

تا کتاب‌های ملاصدرا

و من

می‌خواهم رها شوم

می‌خواهم

مرید کشاورز ساده‌ای باشم

که تمام زندگی‌اش

تفسیر ناگفته‌های سقراط است

حقیقت گفته‌های ملاصدرا ست...

 

سیدهانی رضوی: شعر حرکت کرده بود به سمت پیام دادن. نمی‌گویم شعاری بود اما... برهه‌ای از زمان موسوی گرمارودی نوعی شعر داشت که این طوری حرف می‌زد و بیان کردن پارادوکس‌ها بود. آن زمان مخاطب این حرف‌ها را بسیار می‌پسندید. شعر باید عاطفة بیشتری داشته باشد و از متن پیام‌رسان، خبری یا علمی فاصلة بیشتری گرفته باشد. متن ادبی، هدفش چندمش پیام دادن بود. این شعر صراحتش بالا بود و خیلی پیام داشت.

محمدرضا وحیدزاده: استفادة ویژه از کلماتی که بار ادبی زیادی ندارند اما وقتی در چینش خاص، کنار لغات دیگر قرار می‌گیرند، نسبت آنها با یکدیگر، ادبی بودن به همراه دارد. این پارادوکس و اغراق‌آمیز شدن معنا، نسبتی از ادبی بودن به همراه دارد. اما انتظار داشتم شعر طور دیگری تمام شود. وقتی با بوعلی و سقراط آغاز شد انتظار داشتم از اوج به حضیض بیاید. مثل اینکه «اما در نگاه کشاورزی که خدا را در دانة گندم می بیند که...» یا در یک سادگی دیگری. اما باز هم با تفسیر سقراط تمام کردی. یک مقدار صراحت داشت.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: اگر آن را می‌گفتم بیشتر صراحت نداشت؟

سیدهانی رضوی: « کشاورزی که خدا را در دانة گندم می بیند» که خیلی صراحت دارد.

محمدرضا وحیدزاده: آره. نمی‌دانم منتظر چیز دیگری بودم.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: من این طوری گفتم که مخاطب فکر کند.

سیدهانی رضوی: چرا خورجین بوعلی؟

احسان پرسا: من یاد سریالش افتادم که همیشه یک خورجین همراهش بود.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: کتاب‌ها و سوادهاش داخل خورجینش بود که همیشه در گوشه‌ای باز می‌کرد و می‌خواند. دستار هم از اینجا بود که دکتر دینانی یک بار در کانون از اندیشه‌های سهروردی و فلسفة ایرانی صحبت می‌کرد. اما کشاورز، هیچ‌کدام از اینها را نمی‌شناسد و با هیچ اندیشه‌ای آشنا نیست اما همین‌ها را عملا اجرا می‌کند در زندگی‌اش.

سیدهانی رضوی: آدم خوبی هم انتخاب کردی. سقراط معروف به فلسفة ساده ست.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: چون می‌دانستم اینها با هم تضاد دارند. بوعلی پیرو ارسطو است. افلاطون و سقراط با هم در یک منش هستند.

احسان پرسا: یک شعری دارد هاتف اصفهانی

خار بدرودن به مژگان، خاره بشکستن به دست

سنگ خاییدن به دندان،کوه ببریدن به چنگ

لعب با دنبال عقرب، بوسه بر دندان مار

پنجه با چنگال ثعبان، غوص در کام نهنگ

[...]

در هر بیت مثال دشوار و غیر قابل اجرا می زند و فقط در بیت آخر می‌گوید همة این کارها را انجام دادن آسان‌تر است از مثلا نان فلان کس را خوردن. این شعر شما گرچه سپید است، آن شعر را برای من تداعی کرد. در هر بیت سپید یک مثال می‌زنید برای اینکه به یک نتیجه که در یک بیت سپید می‌زنید برسید. ایرادی که من به این شعر وارد می‌کنم این است: ما در غزل محدوده‌ای داریم که آن بیت است اما توی سپید چون تعریف بین نداریم با یک مشکل اساسی روبه‌رو هستیم. نمی‌توانیم همه چیز را در یک جمله تمام کنیم. من احساس می‌کردم توی این شعر در یک مثال یا جمله کار هر شخصیت را می‌ساختید و می‌رفتید سراغ بعدی. این کار تم شعر را تند کرده بود. آن ضربه‌ای که هر کدام از این شخصیت‌ها باید به مخاطب وارد کنند وارد نمی‌شود. آن قدر شخصیت‌ها سنگین هستند که تا مخاطب متوجه یکی شود بعدی می‌آید و هنوز نفهمیده شخصیت قبلی چی شد و باید برای بعدی، منتظر چه باشد. شخصیت‌ها مسلسل‌وار می‌آید و بعد یک نتیجة کلی گرفته می‌شود.

اگر هر کدام از این بخش‌ها کمی بیشتر ادامه پیدا می‌کرد و به هر کدام از آنها بهای خاص خود را می‌دادید و از هر کدام یک طرح بیرون می‌دادید بعد شعرتان یک مجموعه طرح به هم پیوسته می‌شد و یک نتیجة کلی می‌گرفتید شعر خیلی زیباتر می‌شد.

سیدهانی رضوی: به نظرم استقلال اینها برایشان مهم نبوده. مجموعة آدم‌هایی که به فلسفه و حکمت می‌اندیشند در ابتدای شعر می‌آیند، یعنی سقراط و ابن‌سینا و ارسطو و افلاطون، به فلسفه‌های خود می‌اندیشیدند اما یک کشاورز در حالی که شاید حتی سواد ندارد، زندگی‌اش تفسیر تمام آن فلسفه‌ها است. مهم نیست آن افراد چه کسانی هستند. چیزی که شما می‌گویید یک طرح دیگر است برای یک شعر.

احسان پرسا: اتفاقا مهم است که آن شخصیت‌ها چه کسانی هستند. مثلا من که از فلسفه سر درنمی‌آورم باید بدانم شاعر برای چی سقراط را مثال زده. اما الان انگار این شعر فقط برای فیلسوف‌ها گفته شده که می‌دانند هر کدام از این فلاسفه چه بوده‌اند تا شعر را بفهمد. به نظر من شاعر حتما باید توضیح بدهد که این افراد برای چه آمده‌اند.

میرشمس‌الدین فلاح هاشمی: من دوست دارم مخاطب روی شعر من فکر کند. کسی که تا دیپلم آمده باشد این افراد را می‌شناسد.

 

شعر دوم میرشمس‌الدین فلاح هاشمی:

تمام احساسم درد می‌کند

و خاطره‌هایم

خروسک می‌گیرند...

من می‌مانم

روی لبة زندگی

و صدایی که در فضا می‌پیچد:

«بپر... بپر...»

 

سیدهانی رضوی: خروسک ایهام تناسب ایجاد کرده با بپر.

احسان پرسا: با کلمات محدود، فضای کامل توضیح داده شده.

 

 


 
comment نظرات ()