دیگر برای گفتن از تو بهانه نیست
شاید بهانه هست ولی عاشقانه نیست
در من نَفَس به معنی آوار زندگی ست
این خانه بی حضور تو گور است خانه نیست
از آینه سراغ خودم را گرفتهام
اما نگاه آینهها صادقانه نیست
عمری پناه اشک تو شد شانههای من
حالا که غرق هقهقام، از تو نشانه نیست
قسمت بهانه بود برای جدا شدن
رفتن همیشه بازی دست زمانه نیست
علی حیاتبخش: من این شعر رادوست دارم.
سیدهانی رضوی: من یک شعر دارم:
گاهی برای از تو سرودن بهانهام
چیزی شبیه یک غزل عاشقانهام
این را از تو نزدیدم! گفته باشم!
فرخ حاجیعلی: ایضا من هم از شما!
شمسالدین هاشمی: احساس کردم که همهاش این مظلوم واقع شده و او رفته به جز یک جا که: پناه اشک تو شد شانههای من
سیدهانی رضوی: البته اگر به شیوۀ افغانیها بخوانیم این بیت را ایهام بسیار زیبایی ایجاد میشود. چون نشانه را»نَـ شانه« میگویند. با آن شانه خیلی جالب میشود. دوباره بخوان! ببین ذهن من تا کجاها میرود وقتی تو شعر میخوانی.
فرخ حاجیعلی:
عمری پناه اشک تو شد شانههای من
حالا که غرق هقهقام از تو نَـ شانه نیست
سیدهانی رضوی: میتوانی از این کارهای پستمدرن بکنی! یک »ن« بگذاری و بعدش سه نقطه، بعد بنویسی »شانه نیست«
فرخ حاجیعلی: چون مخالفم با آن، این کار را نمیکنم.
سیدهانی رضوی: آنها از این ظرفیتهای زبان استفاده میکنند. به نظر من اشکالی ندارد.
فرخ حاجیعلی: هر کس دید خودش را دارد.
سیدهانی رضوی: اما قشنگ میشود. یک ظرفیت زبانی است. به نظر من یک ظرفیت زبانی است. سه نقطه جزو ظرفیتهای زبان است. علائم نگارشی جزو ظرفیتهای زبان است.
فرخ حاجیعلی: ولی به نظر من باید وقتی میخوانیم مخاطب بفهمد. ممکن است اصلا شعر جلویش نباشد، شما برایش بخوانید.
سیدهانی رضوی: شعر با ردیف سه نقطه شنیدی تا حالا؟
فرخ حاجیعلی: آره.
شمسالدین هاشمی: واژۀ سه نقطه یا خود سه نقطه؟
سیدهانی رضوی: لغت سه نقطه نیست. سه نقطه گذاشته میشود ردیف شعر.
فرخ حاجیعلی: سه نقطه ردیف شعرش است؟
شمسالدین هاشمی: مال خودتان است؟
سیدهانی رضوی: نه.
فرخ حاجیعلی: گوش میکنیم.
سیدهانی رضوی: مال خانم مژگان عباسلو. میگوید:
غروب روز دوشنبه به وقت معلومِ...
کسی که کشته خودش را به نام خانومِ...
نشست مرد به فنجان قهوهاش پُک زد
به روزنامۀ فردا خطوط موهومِ...
تا آخر شعر همین است. از ظرفیت زبانی استفاده کرده. خانم مونا زندهدل میگوید: این چهرۀ من است یا کسی که...
»که« جزو ردیف است و سه نقطه هم در آن هست.
فرخ حاجیعلی: دارم فکر میکنم از قیصر شعر یادم میآید حالا او سه نقطهاش را نگذاشته ولی میشود گذاشت.
میخواستم که ولوله به پا کنم ولی
با شور شعر محشر کبری به پا کنم ولی
سیدهانی رضوی: بله. »ولی« سه نقطه. برویم سر شعر شما. کاش از تو سرودن بود.
فرخ حاجیعلی: از تو سرودن بود.
سیدهانی رضوی: از تو سرودن بود قبلا؟
فرخ حاجیعلی: همین الان کردم!
سیدهانی رضوی: پس این یک هدیهای ست که ما هر دو به هم دادیم. من گفتم:
گاهی برای از تو سرودن بهانهام
فرخ حاجیعلی: دیگر برای از تو سرودن، از تو نوشتن، همه را نوشتم، بعد این مدل آخر را همین الان نوشتم. پس از تو سرودن بهتر است؟
سیدهانی رضوی: حتی از تو نوشتن از این بهتر است. اگر میخواهی مثل مال من نباشد بنویس از تو نوشتن. با گفتن چطوری میشد؟
فرخ حاجیعلی: دیگر برای گفتن از تو بهانهام
سیدهانی رضوی: گفتن از تو، چون »از تو«ش رفته بعدش، ما میگوییم: از تو نوشتن، از تو گفتن، گفتن از تو یک مقدار زبانش ضعیف است.
چیزی که در بیت اول که در حقیقت معرفی غزل است، میآید، شاید شما تعریفتان از عشق یک چیز دیگر است. منظورتان از عشق همراه بودن با معشوق است؟ چون غزل در یک کلمه دارد میگوید دیگر نیستی اما در بیت اول دارد میگوید یادت هم دیگر نیست.
فرخ حاجیعلی: یادش نه، عاشقانه دیگر نیست.
سیدهانی رضوی: همین. بیت اول، جملۀ خودمانیاش میشود: دیگر دوستت ندارم.
شمسالدین هاشمی: یک جور دلخوری مظلومانه است.
فرخ حاجیعلی: آره دقیقا.
سیدهانی رضوی: این است که دیگر دوستت ندارم و دیگر عاشقت نیستم، اما بقیۀ شعر میگوید عاشقت هستم.
حسین منصوریان: چرا احساس عجز میکنی؟
شمسالدین هاشمی: گله برای چیست اگر دیگر عاشق نیستی؟
سیدهانی رضوی: همین!
حسین منصوریان: یک جور احساس عجز همراه با گله و شکایت است.
سیدهانی رضوی: میگوید: شاید بهانه هست ولی عاشقانه نیست
یعنی مثلا شاید واسوختی ست. نه؟ دیگر ازت خوشم نمیآید. در این مایهها. ازت گله دارم.
شمسالدین هاشمی: یک چیزی داریم. زبان یک چیز میگوید دل یک چز دیگر. زبانش دارد میگوید عاشقانه نیست ولی دلش دالّ بر این نیست.
سیدهانی رضوی: بهانه مال دل است اتفاقا.
فرخ حاجیعلی: یعنی میگویید مطلع به مضمون نمیآید.
سیدهانی رضوی: مطلع بله. مطلعش عاشقانه نیست.
فرخ حاجیعلی: مطلع، یعنی مصرع دومش یا کل مطلع؟
سیدهانی رضوی: مصرع دومش. این یک نقد کلی ست که دارم به این شعر. مطلع دارد میگوید من عاشقت نیستم اما بقیۀ شعر، بهشدت هر چه تمامتر عاشقت هستم و از نبودنت ناراحتم.
حسین منصوریان: این هم یک کاربرد تازه ست. قسمت بهانه نیست.
سیدهانی رضوی: بیت شانه را بیشتر از همه دوست داشتم. چون قافیههایمان یکی است.
گاهی برای از تو سرودن بهانهام
چیزی شبیه یک غزل عاشقانهام
هر روز صبح آینهای تازه میشوم
در دستهای نازکت آواز و شانهام
صبحانه میخوریم کمی حرف میزنیم
یک قهوهخانه میشود آرام خانهام
وقتی که حرف میزنی آرام میرود
دستی شبیه رؤیاها زیر چانهام
توی صدای چشمانت غرق میشود
اندوه بیقرار و تب لهلهانهام
هستی، چرا دروغ بگویم که نیستی
وقتی که غرق رایحههای زنانهام
هستی و نیستی چه تضاد مطنطنی
باز این منم و شاعری ناشیانهام
بعد از کمی غزلبازی روزمرگی ست
آن مرد خشک منطقی عاقلانهام
تا باز شب بیاید و شاعر بسازدم
ابیات غم بغل زدۀ حافظانهام
شبها چگونه میخوابی توی رختخواب
بر بالشی بدون شباهت به شانهام
شبها چگونه میخوابم روی ابرها
مثل ستارهها شده خواب شبانهام
هی غلت میزنم شب را شعر میشوم
یا زیر لب همین غزلم را ترانهام
خیلی شعر طولانیای است.
فرخ حاجیعلی: کار من سختتر بود چون »نیست« داشت بیشتر قافیهها را نمیشد به کار برد.
سیدهانی رضوی: چرا نمیشد؟ »ترانه نیست«
فرخ حاجیعلی: چانه!
سیدهانی رضوی: خب من خودم هم فکر نمیکردم از چانه بشود به عنوان یک قافیه استفاده کرد. اتفاقا وقتی رو وبلاگ گذاشتم، نزدیک 40-50 تا کامنت بود، خیلیها از این بیت خوششان آمده بود.
وقتی که حرف میزنی آرام میرود
دستی شبیه رؤیاها زیر چانهام
شمسالدین هاشمی: چون تصویرش در ذهن همه هست.
نظرات ()