قول و غزل

 
بررسی یک شعر از آقای شمس‌الدین هاشمی در روز 9 تیر 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸
 

 

برقص

چون خورشید

میان چشم­های خیس یک مادر

در تشییع مشتی خاک

به نام فرزند.

بپیچ

مثل بوی خاک

رها در میان باد

دور این همه تابوت

روی سرپنجه­های پژمردة چند پدر...

اکنون

تو را که مرور می­کنم

می­رقصی

می­پیچی

در خون خود

در خویشتن...

 

 

 

سیدهانی رضوی:  اینجا ما یکی از تمرین­هایی که می­کنیم، تمرین نظر دادن است.

فرخ حاجی‌علی: آن »به نام فرزند« انگار فقط جای اضافه اشغال کرده بود. انگار هیچ کاری نمی­کرد.

سیدهانی رضوی:  نظر من هم همین است. من هم اگر می­خواستم شروع­کننده باشم همین را می­گفتم. تعلیق این شعر خیلی بیشتر خواهد شد اگر کلا آن »به نام فرزند« کنار برود.

فرخ حاجی‌علی: چون قشنگ نیست زیاد که ما لقمه را کامل بجویم و تحویل مخاطب بدهیم. مخاطب خودش هم این طوری زیاد حال نمی­کند. دوست دارد خودش کشف کند. اگر ما همه چیز را در اختیارش بگذاریم کارش خیلی راحت می­شود و آن ارتباطی که باید، برقرار نمی­کند.

شمس‌الدین هاشمی: موقعی که داشتم می­گفتم عمدا این فرزند را آوردم. چون حرفم را اینجا نمی­خواستم بزنم. اصلا برایم مهم نیست که خواننده اینجا می­خواهد چیزی با بگیرد یا نه. حتی در »چند پدر« هم همین طور. می­خواهم یک تصویر را بسازم. بعد حرف آخر را، آخر شعر گفتم. همه­اش صراحت است. می­خواهد بگوید همة این کارها صورت گرفته، این کیه؟ فقط یک توصیف است. در عین حال که خودم واقفم که صراحتش...

سیدهانی رضوی:  حالا که این را گفتید من پافشاری می­کنم. فرم شعر شما این است: سه تکه دارد. تکة اول برقص، تکة دوم بپیچ و تکة سوم می­رقصی می­پیچی. با برقص شعر شروع می­شود در فضایی که مخصوص مادر است. بپیچ، در فضایی که مخصوص پدر است. ذهن مخاطب شما اگر مثل من باشد، وقتی حلقه­ای مثل پدر و مادر و فرزند می­آید می­رود آنجا و گم می­شود و من اصلا نفهمیدم تا وقتی که دوباره خواندید که آن می­رقصی و می­پیچی را آن پایین آوردید. حلقۀ می­رقصی و می­­پیچی را الان پیدا کردم که با آن برقص و بپیچ یک فرم سپید ساخته. این، تاثیری ست که روی من گذاشته و شما الان تاثیری که روی مخاطب می­گذارید درک می­کنید و می­توانید تصمیم خودتان را عوض کنید.

فرخ حاجی­علی: صفت رقصیدن را چرا به خورشید نسبت دادید؟ بالاخره وقتی ما یک صفتی را به یک شیئی می­دهیم باید یک مقداری درون­مایه را داشته باشد. خورشید در چشم مادرش می­رقصد زمانی که دارد گریه می­کند.

شمس­الدین هاشمی: شما اگر اشک را نگاه کنید، اشک در چشم می­لرزد.

سیدهانی رضوی: اتفاقا رقصیدن خورشید خیلی آمده. الان من به ذهنم فشار بیاورم می­توانم تا دلتان بخواهد رقصیدن خورشید پیدا کنم.

فرخ حاجی­علی: اگر می­شود یکی­اش را بگویید.

سیدهانی رضوی: یک شعری با ردیف می­رقصد داشت آقای...

رقصیدن خورشید سر منبری از نی

در خلسه فروبرده سخنران زمان را

مال خودم است!

اینکه گفتم اگر به ذهنم فشار بیاورم می­توانم پیدا کنم از شعر گذشتگان است. به این خاطر که آنها حرکت را به خورشید نسبت می­دادند و می­گفتند خورشید دارد می­چرخد و این چرخیدن را هم به رقصیدن تعبیر کرده بودند. چون رقص در آن زمان رقص ثابت نبوده. رقصی بوده که دور می­زدند. نمی­دانم این فیلم­های قونیه را دیده­ای یا نه که این رقص و سماعی را که انجام می­دهند یک فضایی را ایجاد می­کنند که دقیقا همین سیری که زمین دارد که هم دور خودش می­چرخد و هم یک دایرۀ دیگری را طی می­کند، اتفاقا با این تعبیر خورشید کاملا در حال رقص است. خصوصا با همان تعبیر خودشان. البته شاعر نباید شعرش را تأویل کند.

[...]

من در حلقة مادر و فرزند و پدر گیر کردم و آن فرم شعر را درک نکردم و زمانی که آقای حاجی­علی درخواست کردند که شعر را دوباره بخوانید درک کردم.

شمس‌الدین هاشمی: اینکه یک شعر، یک بار خوانده شود، متوجه نشویم، بار دوم خوانده بشود و متوجه بشویم، باز هم اشکال از شاعر است؟

سیدهانی رضوی: این سلیقة شماست.

شمس‌الدین هاشمی: مثل داستانک است. در داستانک­های مینیمال، معمولا باید دو تا سه بار خوانده شود تا پیام دریافت شود.

سیدهانی رضوی: یک زمانی هست که به خاطر عمق معنایی است. این یک مسئله است، مسئلة دوم هم این است که بار اول من اصلا هیچ لذتی نبردم.

شمس‌الدین هاشمی: این وهن اختیاری دست شاعر نیست؟

سیدهانی رضوی: من نظر خودم را گفتم. من یک رأی دارم!

شمس‌الدین هاشمی: حالا اگر بخواهیم بدانیم علتش چیست؟ چون من از زمانی که آمدم اینجا بسیاری از شعرهایم تغییر کرده فقط به دلیل اینکه اینجا نظرهای دوستان را شنیدم. می­خواهم بدانم علتش چه بوده که بار اول ارتباط برقرار نشده، بار دوم، شده.

سیدهانی رضوی: عرض کردم. بار اول فقط تصویر لرزیدن... البته پدرها هم مشکل بود.

شمس‌الدین هاشمی: پدرها ندارم.

سیدهانی رضوی: چند پدر. بله. تعداد زیادی پدر منظورم هست، چون یک مادر بود. من اگر می­خواستم بگویم می­گفتم چند برادر. چون تعداد زیادی پدر نمی­دانم چه تعبیری دارد.

فرخ حاجی­علی: من هم نوشتم چند پدر، وقت نشد بگویم.

سیدهانی رضوی: آره. چرا چند پدر؟ در بحث تصویری که دنبال مشتی از خاک دارد تشییع می­کند و بعد خراب شد با آن به نام فرزند، در اینها من گیر کردم و قسمت شوم شعر شما را از دست دادم.

میرشمس‌الدین هاشمی: من هم موافقم، این به نام فرزند خوب نیست.

سیدهانی رضوی: این بحث ما بود. معنای اینکه چند پدر چیه؟ مام وطن را می­خواهد بگوید؟ ببینید من چقدر حلقه دنبال کردم که بفهمم منظور از این مادر، مام وطن است. چون مام وطن است که چند پدر دارد.

شمس‌الدین هاشمی: چون مادر اهمیتش بیشتر است، یکی بیشتر به چشم می­آید.

سیدهانی رضوی: خصوصا معمول این است که برادرها هستند که تشییع می­کنند. خصوصا هر چه پیش می­رویم بیشتر می­شوند. دخترها و پسرها هستند، خواهرها و برادرها هستند که تشییع می­کنند.

شمس‌الدین هاشمی: چون گفتم سرپنجه­های پژمرده، پیری و افسردگی را می­رساند.

سیدهانی رضوی: اگر دوست دارید پدر باشد، چند را بردارید.

فرخ حاجی­علی: چند پدر تصویر بدی به ذهن آدم می­رساند. یا پدر یا چند برادر.

سیدهانی رضوی: اگر مام وطن در نظر بگیرید.

این عجوزه عروس هزار داماد است...

علی حیات‌بخش: چند پدر درست می­شود.

سیدهانی رضوی: بله.

شمس‌الدین هاشمی: شعری که خودم دوست دارم دومی است که اگر وقت شد می­خوانم.

 

 

 

 


 
comment نظرات ()