وقتی نداری طعمه تا آهو بگیری
باید فقط با یاد چشمش خو بگیری
سخت است جای آن کسی که دوست داری
در خلوت خود در بغل زانو بگیری
وقتی که دل دادی چه وصلش چه فراقش
زشت است آنچه دادهای از او بگیری
شاید که مو به مو حسابت دستت آید
وقتی که از دستش دو تار مو بگیری
از روی تو چه آرزوها در دلم بود
از بخت بد باید که از من رو بگیری
سیدهانی رضوی: خب. بفرمایید آقای حاجیعلی. قبلا نقد شده؟
فرخ حاجیعلی: همان موقع که میآید بیرون نقد میشود.
سیدهانی رضوی: خب حالا بفرمایید.
فرخ حاجیعلی: چیزی که به خودش هم گفتم، من فقط با بیت سومش مشکل دارم. حیف است آنچه دادهای از او بگیری... یک »پس« جا افتاده یا حذف شده که آن پس اتفاقا کلمة حیاتی بیت هست و باید باشد.
سیدهانی رضوی: میشود دوباره بخوانید؟
علی حیاتبخش:
وقتی که دل دادی چه وصلش چه فراقش
زشت است آنچه دادهای از او بگیری
سیدهانی رضوی: »پس« نمیخواهد.
فرخ حاجیعلی: چرا. میخواهد از او »پس بگیرد«
سیدهانی رضوی: آهان. از او پس بگیری؟ نه من کلا با این بیت مشکل دارم. تصویر برای من خیلی تصویر جالبی نیست. همین؟
فرخ حاجیعلی: باز هم گفته بودم که اصلاح شد.
شمسالدین هاشمی: چند بیت بود؟ کوتاه بود نه؟
علی حیاتبخش: پنج بیت.
شمسالدین هاشمی: یک چیز کلی میگویم. چون دورهای که غزل میگوییم باید امروزی باشد. احساس میکردم طعمه باید برای ماهی باشد. برای آهو نشنیده بودم. طعمه بگذاریم و آهو بگیریم. یکی هم دستت آید مثلا خیلی کلاسیک است و بعد رو بگیری برگشته و امروزی شده. بعضی از واژگان نو بود و بعضی کلاسیک.
سیدهانی رضوی: وصل و فراق هم همین طور. من مقدمة صحبتم این است که در این غزل یک نمودار رو به پایین داریم. مثل یک تیک! تا اتفاقی که در قافیة بیت آخر میافتد که گرفتن را داخل بیت میکند و از ردیف خارج میکند. ردیف میچسبد به قافیه. اتفاقا من از مطلع خیلی لذت بردم. طعمه برای آهو. شما هم لذت بردی؟
فرخ حاجیعلی: من اول بهش فتم وقتی میسر نیست تا آهو بگیری
علی حیاتبخش: بیت طعمه بیت خودم بود اول ساختم. بعد گفتم نکند بگویند آهو؟ چرا طعمه میخواهد؟ ماهی میخواهد. الان پرسیدم: فرخ! چطوری بخوانم؟ گفت: با طعمه بخوان.
سیدهانی رضوی: چی بود طعمه؟
علی حیاتبخش: وقتی نداری طعمه تا آهو بگیری
سیدهانی رضوی: به نظرم قشنگتر است. خصوصا که روانتر هم هست از میسر نیست.
فرخ حاجیعلی: چون در میسر نیست آن »ت« هم اضافه است.
علی حیاتبخش: بله طعمه برای آهو نیست اما خب کمی شاعرانه شده.
سیدهانی رضوی: من با »ش« مشکل دارم. چشمش. چشمها اگر میشد که بشود خوب بود. وقتی میگوید وقتی نداری طعمه تا آهو بگیری، آهو اسم جنس است، علم نیست. هر آهویی منظور است. نه اینکه نداری طعمه تا آن آهوی خاص را بگیری. علم نیست اسم جنس است کاملا. مثلا ما سه تا جمله داریم. دیروز پدرم نهالی کاشت. این »ی« نکره است. آنهایی که »ی« نکره ندارند دو دستهاند. جملة بعدی: کاشتن نهال خوب است. جملة بعدی: هر روز آن نهال را آبیاری میکنم. نهال در جملة دوم اسم جنس است. نه کاشتن آن نهال خاص، کاشتن هر نهالی. وقتی میگوید هر روز آن نهال را آبیاری میکنم یعنی فقط همان نهالی که پدرش در حیاط کاشته. اینجا هم وقتی نداری طعمه تا آهو بگیری، طعمه و آهو هر دو اسم جنس هستند. یعنی اینکه نمیتوانی عاشق شوی یا اینکه عاشق شدن برای تو فایدهای ندارد، یا چیزی در چنته نداری که... حافظ گفتش که
شهری ست پر کرشمه و خوبان ز شش جهت
چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم
مصرع اول وقتی نداری طعمه تا آهو بگیری این تاویل را میآورد. بعد میآید مصرع دوم میگوید باید فقط با یاد چشمش خو بگیری، این اگر میشد چشمها...
علی حیاتبخش: نگاه میشود؟ باید که با یاد نگاهش...
سیدهانی رضوی: »ش« مشکل است چون معرفهاش میکند.
فرخ حاجیعلی: آقای رضوی! برای ایشان معرفه است!
سیدهانی رضوی: اگر معرفه است پس آن آهو را یک کاریاش بکن. وقتی طعمهای نداری تا آن آهو را بگیری. مثلا وقتی نداری طعمه تا او را بگیری. وقتی نداری پولی که بری او را بگیری، بری خواستگاری. سطحی میشه شعر به قول ایشان.
شمسالدین هاشمی: با اون پول باید بری کاهو بگیری!
سیدهانی رضوی: نقیضهش رو ساختیم همین جا آقای حیاتبخش.
فرخ حاجیعلی: گفتن که با اون پول باید بری کاهو بگیری.
سیدهانی رضوی:
وقتی میسر نیست تا آهو بگیری
پس بهتره پاشی بری کاهو بگیری
علی حیاتبخش: بعدش هم پارو و جارو و...
سیدهانی رضوی: این بیت اول بود که بیت خوبی ست و پتانسیل دارد. بیت دوم چه بود؟
علی حیاتبخش:
سخت است جای آن کسی که دوست داری
در خلوت خود در بغل زانو بگیری
سیدهانی رضوی: کلا شما آقای حیاتبخش، این چیزی که آقای هاشمی میگویند درست است، در شعر تضاد زبانی دارید. نمیشود گفت تضاد زبانی. شعر دوست دارد کاملا روان و امروزی باشد اما میزند. هر چهار بیت میزند. اینجا در خلوت خود، اصطلاحی ست که یک جوری است. شاید اصطلاحی ست که به کار میبریم اما اینجا خوب جا نیفتاده. بعدش چه وصلش چه فراقش.
علی حیاتبخش: کلا فضای کلاسیکش بیشتر است نه؟
سیدهانی رضوی: میخواهد هندی بشود. این هم هست.
علی حیاتبخش: بیت مو هم همین طور است؟
شاید که مو به مو حسابت دستت آید
سیدهانی رضوی: آید. شاید که مو به مو حسابت دستت آید.
علی حیاتبخش: چطوری میشود به زبان امروز بگوییم حسابت دستت بیاد؟
سیدهانی رضوی: دستت بیاید. ما این جوری میگوییم. مثلا یک شعری بود در جشنوارة غزل معاصر یک. مردی که روبهروی تو سیگار میکشد... خانم فاطمه فروغیان گفته بود که:
با دست راست پردة در را کنار زد
جمعی شلوغ، دود، هیاهو، بوی بد
یک اسکناس کهنه برای ورود داد
عادت نکرده بود به تلخی دست رد
آنجا فقط برای شراب و قمار بود
با نعرههای بُردم و بُردی هزار و صد
او نیز روی صندلی گرد خود نشست
شاید یکی دو جا مرا با خودش بَرَد
ببینید چقدر این مصرع خراب کرد؟شاید یکی دو جا مرا با خودش بَرَد
فرخ حاجیعلی: اصلا افتضاح کرد.
سیدهانی رضوی: چقدر تصویری که ساخته بود تا اینجا کاملا یک فضای کافة مدرن امروزی، اسکناس و دود و...
فرخ حاجیعلی: نقاشی کرده بود اصلا.
سیدهانی رضوی: بقیة شعر باز خیلی قوی است. اول شد در آن جشنواره.
منتها این بزرگترین نقطه ضعف این شعر بود. من برایش نوشته بودم: جرعه اگر مینوشتی بهتر از جام بود. خانم فاطمه حقوردیان همین مسئله را نوشت که: این با خودش بَرَد همه چیز را خراب کرد اینجا.
بعد میگوید که:
یک پاکت سفید درآورد و دود کرد
یک پک دو پک سه پک نُه و دَه سی چهل نود
رفتند یک به یک همه برگشت بختها
یک کافة کثیف و تهی ماند و یک جسد
یک مَرد مُرده، چهرهای از یک حضور پوچ
محکوم بر حیات پر از رنج تا ابد
تصویر مبهمی ست پر از التهاب و درد
مردی که روبهروی تو سیگار میکشد
یک شعر خیلی قوی. حالا اینجا یک بار اتفاق افتاده، در شعر شما در هر بیت هی میگیرد مرا! آزار میدهد.
شمسالدین هاشمی: میگیره ول میکنه!!
سیدهانی رضوی: قشنگ است خب دیگر. حسابت دستت میآید وقتی دو تار مو به تو میدهد. تصورهای خیلی قشنگ است. زبان ولی خیلی چیز مهمی است.
علی حیاتبخش: شما از معدود کسانی هستید که آن مو را متوجه شدید. هر بار میخوانم میپرسند یعنی چه. نمیدانم ایراد شعر است یا شما که بهتر کار میکنید.
سیدهانی رضوی: چی یعنی چی؟
علی حیاتبخش: همه میگفتن یعنی چی شاید که مو به مو حسابت دستت آید... وقتی که از دستش دو تار مو بگیری.
سیدهانی رضوی: خیلی واضح است. یعنی چی ندارد!
علی حیاتبخش: یعنی تمام شد! بگیر یادگاری من رفتم!
سیدهانی رضوی: بله. یادگاری دارد میدهد دیگر!
علی حیاتبخش: چون همه به من میگفتند یعنی چی؟ هر چند سطح بچهها پایین است!!
سیدهانی رضوی: کجا؟ خانه؟
علی حیاتبخش: نه. بچههای دانشگاه خودمان. در دانشگاه خودمان خواندم.
سیدهانی رضوی: خب شایدم این اتفاق نیفتاده برایشان واقعا.
فرخ حاجیعلی: خداییش من نمیدانستم یعنی چه؟!
علی حیاتبخش: بیشترشان هم دخترند، پسر مو ندارد بدهد! شایدکچل باشد، سرباز باشد.
شمسالدین هاشمی: شاید یک سری اصطلاحات را نشنیده باشند.
فرخ حاجیعلی: اصطلاحی ست که زیاد به کار نمیرود. من که نشنیده بودم تا وقتی که این شعر را شنیدم.
سیدهانی رضوی: البته یک چیز دیگر هم هست، برای ولنتاین هم میدهند.
فرخ حاجیعلی: دخترها میدهند؟
سیدهانی رضوی: آره.
فرخ حاجیعلی: مثل تار سبیل!
سیدهانی رضوی: اسم نمیبرم. یک شخصی هست که شما میشناسیدش، آورده بود خوابگاه نشان ما داد.
علی حیاتبخش: مو آورده بود؟
سیدهانی رضوی: آره. پاپیون هم زده بود. رفته بود ولنتاینبازی بعد آمده بود و گفت تمام شد دیگر!
فرخ حاجیعلی: قصۀ ما به سر رسید.
سیدهانی رضوی: نه هنوز هم تمام نشده! نشون به اون نشون که هنوز هم به سرانجام نرسیده و اینها 8 سال است که نامزدند!
علی حیاتبخش: بیت آخر هم مخاطب مستقیم شد.
از روی تو چه آرزوها در دلم بود
از بخت بد باید که از من رو بگیری
سیدهانی رضوی: چه آرزوها در دلم بود، خیلی سطحی است. نه آقای حاجیعلی؟ شما که استاد پیدا کردن شعرهای سطحی هستی؟ چه آرزوهایی داشتم که اصلا تصویر شاعرانهای نیست تو که خودت استاد کشف آرزویی. آخر من چه آرزوهایی داشتم یک جملهای هست که هر کسی میگوید.
علی حیاتبخش: خب اینکه روانی ست. روان و ساده ست.
سیدهانی رضوی: سهل باید باشد ولی ممتنع هم باید باشد. آخ من چه آرزوهایی داشتم. جریان همان بحث اول جلسه است که ادبیات این است که همه دارند میگویند: دوستت دارم. اگر بگوید دوستت دارم و بعد بگوید میخواستم ساده بگوید که نمیشود. دوستت ندارم نباید میگفت در شعر.
علی حیاتبخش: اینکه مخاطب مستقیم شد موردی نیست؟
سیدهانی رضوی: نه من با این مشکل ندارم. هر چند که میتوانی او بگویی. ولی نه رو بگیری بود این خوب نیست. نه مشکل ندارد.
فرخ حاجیعلی: من حیث المجموع، یکی از کارهای ظریف علی در سطح زبان است. این را به خودش هم گفتم. خیلی جای کار دارد. تصویرها خیلی خوب است.
سیدهانی رضوی: یک شعری آن روز خواندی من خیلی لذت بردم.
علی حیاتبخش:
اگرچه با همه جز من خوشی و میجوشی
اگرچه با دگری رفتهای همآغوشی
سیدهانی رضوی: خیلی خوشم آمد. من عاشقانه نشنیده بودم از تو تا زمانی که این را شنیدم. آیینیهایت را شنیده بودم، در دانشگاه و آیین آیینهها. من فکر میکردم فقط آیینی داری.
علی حیاتبخش: چند وقت است که فقط عاشقانه مینویسم. اگر دوستان مداح زنگ بزنند در سبکی که بخواهند برایشان بنویسم، مینویسم ولی رسما مثنوی یا غزل آیینی ننوشتم.
سیدهانی رضوی: یادم است یک محفل شعری بود دانشگاه. تا بهار بود فکر میکنم.
علی حیاتبخش: سه سال پیش بود. اولین غزلم بود
سیدهانی رضوی: بهار بود، اسم محفل شعر هم تا بهار بود اما نزدیک اربعین بود.
علی حیاتبخش: دو روز مانده به اربعین بود.
سیدهانی رضوی: دو روز به اربعین بود. تا آن زمان که علی رفت بالا هیچکس آیینی نخوانده بود. رفت بالا اعتراض: مگر اربعین نیست که عاشقانه میخوانید؟
علی حیاتبخش: علی اصغر را خواندم.
سیدهانی رضوی: آره. یک شعر علی اصغر خواند که تصویرهایش یادم است. تصویرهایش یادم نمیرود. علی اصغر قامتش اندازۀ یک تیر است. این تصویرها را یادم میماند و بعد میدزدم علی! درست است؟ یک چنین تصویری داشتی؟
علی حیاتبخش:
تیر تو پیکر عباس به آن روز انداخت
اینکه اندازۀ تیر است تمام بدنش
سیدهانی رضوی:
تیر تو پیکر عباس به آن روز انداخت
اینکه اندازۀ تیر است تمام بدنش
دست شما درد نکند...
ولی خب اینکه بعضیها یک ژانر را بگیرند و محکم بایستند...
حالا شما فقط آیینی میگویی، یکی از دوستان ما هست که ترک است و طلبه، میگفت فقط موعودی. نه تنها فقط آیینی، فقط موعودی. فقط برای امام زمان شعر گفته بود.
فرخ حاجیعلی: محدود میشود.
سیدهانی رضوی: نه اتفاقا. نه اتفاقا. به نظر من اصلا محدود نمیشود. ببینید مثلا فردوسی فقط حماسهسرایی کرد و موفق هم بود.
حسین منصوریان: اما خستهکننده میشود بعد از یک مدتی.
سیدهانی رضوی: نه. میرود در قالبهای مختلف، موضوعش یک چیز است. ما داریم. مثلا سهراب مگر موضوع عوض میکند؟ نه.
فرخ حاجیعلی: ببین آقای رضوی! در مورد شعر واسوخت وقتی حرف میزنند، انتقادی که دکتر شمیسا کرده بودند این بود که: مگر اینها فکر کردند تا چند وقت میشود از یک چیز، از عشق یک مرد به یک مرد گفت و گفت و باز تازه گفت. به نظر من آیینی و موعودی هم همین است. تا کی میشود گفت و تازه گفت؟ الان چیزهایی که ما میشنویم تکرار مکررات است.
سیدهانی رضوی: اصلا ادبیات مگر چیزی جز تکرار مکررات است؟ من سوالم از شما این است.
فرخ حاجیعلی: ولی کسانی در همین ادبیات بیشتر ماندگار شدند که کار جدید کردند.
سیدهانی رضوی: کار جدید منظورت چیه؟ منظورت موضوع جدید است؟
فرخ حاجیعلی: کار جدید از نظر دید و زبان.
سیدهانی رضوی: آهان. پس موضوع جدید نه.
فرخ حاجیعلی: دید یعنی موضوع.
سیدهانی رضوی: دید یعنی تصویر. منظره. منظر. زاویۀ نگاه. موضوع واحد است.
شمسالدین هاشمی: موضوعهای همیشه در جهان یکی هستند.
سیدهانی رضوی: موضوع که همیشه یک چیز است. الان اصلا مگر میشود گونۀ ادبی جدید ابداع کرد؟
فرخ حاجیعلی: بزرگان ادبیات ما هیچ کدام تقلید نکردند همه یک چیز جدید آوردند.
سیدهانی رضوی: نه. حافظ نزدیک 85 درصدش اصلا میشود گفت دزدی است.
فرخ حاجیعلی: من به حافظ کاری ندارم.
سیدهانی رضوی: به حافظ چرا کار نداری؟ حافظ که خیلی شاعر بزرگی است. بزرگترین شاعر فارسی است. نکته چیه؟ نکته این است که ادبیات اتفاقا اصلا موضوع جدید نیست. حرف جدید نیست. هنر ادبیات این است که حرف تکراری، حرف خیلی خیلی تکراری را طوری بزنی که مخاطب احساس کند دارد حرف جدید میشنود. این یعنی ادبیات.
شمسالدین هاشمی: نوع بیان است.
حسین منصوریان: هنر یعنی همین اصلا.
سیدهانی رضوی: آقای شکسپیر مگر چه میگوید؟ گفت ادبیات یعنی دوستت دارم به طرق مختلف. همۀ شاعران دارند میگویند: دوستت دارم. موضوع وقتی واحد بشود که مشکلی ایجاد نمیکند. نقد آقای شمیسا درست است که میگوید، خصوصا این گونۀ عشق انحرافی که بشر نسبت به آن نگاه 99 درصدی تلخ و زشت و بد دارد که یک گونۀ انحراف جنسی هست، این بله. منتها شما بگو مثلا یک نفر فقط شعر موعودی بگوید چه؟ اتفاقا نگاه 99 درصد ادیان به موعود نگاه مثبت است. نه اینکه نگاه مثبت است، دغدغۀ دینشان این است.
فرخ حاجیعلی: با مثبت بودنش مشکل نداریم. با موضوع محدودش مشکل داریم.
سیدهانی رضوی: موضوعش هم من میگویم محدود نیست. کجایش محدود است؟ سنیها موعود دارند، شیعهها موعود دارند، این شد کل مسلمانها. کل مسلمانها موعود دارند و مسئلۀ موعود، مسئلۀ بسیار مهمی است برایشان. مسیحیها موعود دارند و مسئلۀ موعود مسئلۀ بسیار مهمی است. حملۀ آقای بوش به عراق یکی از بزرگترین دلایلش همین مسئله است که میگوید من دَجّال را میخواهم پیدا کنم. دقیقا حرفشان همین است. میگویند مسیح میخواهد ظهور کند، موعودشان هم مسیح است نه حضرت مهدی (عج) ما. میگویند مسیح میآید و دنیا را درست میکند. دقیقا نگاه ما را دارند که موعودی میآید و دنیا را درست میکند و اتفاقا در کتبشان هست که با این آدم دَجّال میجنگد و آن دجال در منطقۀ نیل تاوارات ظهور میکند. اینها میگفتند دَجّال همین صدام است، شباهت اسمی این آدم را به او تصور میکردند. دقیقا همین است. مقالههایش هست. سخنرانیهای بوش هست که میگوید من دَجّال را میخواهم بردارم.
حسین منصوریان: البته این میتواند یکی از دلایلش باشد.
سیدهانی رضوی: بله. ما در ذهنیت خودمان مردم آمریکا را مردم بیاعتقادی میدانیم، اتفاقا آمریکا، بر خلاف اروپا و بر خلاف بسیاری از کشورهایی که در اروپای غربی هستند، آمریکا مردم بسیار معتقدی دارد. معتقد به دین خودشان، یعنی آدمهای دینمداری هستند. یک رسوایی اخلاقی رئیس جمهور، کلینتن، سروصدای عجیب را بهپا کرد، معلوم میشود آدمهای معتقدی هستند یا مثلا همین آقای بوش با شعار لغو قانون ازدواج همجنسگراها رأی آورد و این قانون را لغو کرد بعد از یک سال. چون آمریکا بعد از انگلیس و کانادا این قانون را تصویب کرده بود که عقب نماند. حالا این شد یهودیها. یهودیها معتقدند که موعودشان مسیح است، این مسیحی که مسیحیها بهش مسیح میگویند مسیح نیست قلابی است. میگویند مسیح هنوز قرار است مسیح بیاید. وقتی بهشان میگویی در کتاب شما مژدۀ آمدن مسیح هست، میگویند بله هست، مسیح قرار است بیاید و دنیا را نجات بدهد. پس یهودیها هم به موعود معتقدند. زرتشتیها هم معتقدند. بوداییها هم معتقدند. تقریبا تو نگاه کنی جمعیت مسلمانها یک میلیارد و ششصت هزار نفرند، مسیحیها سه میلیارد نفرند، تمام شد دیگر. فقط مسلمانها و مسیحیها را جمع بزنی تقریبا تمامی جمعیت دنیا به یک موعودی معتقد است. اگر م بیدین باشد این ذهنیتی که یک نفری بیاید و دنیا را نجات بدهد خوشایند است برایش. خیلی فرق میکند با آن جریان. حالا تو این را بگذار کنار بیا برگردیم سر دین خودمان. مصیبتاً ما اعظمها یعنی یک اتفاق که در آن ده روز افتاده و ما برایش عزاداری میکنیم، یک عمر یک نفر برای این اتفاق شعر بگوید، کم است یا زیاد است؟ تا دلت بخواهد انواع و اقسام تصاویر، انواع اتفاقهایی که افتاده، از نوزاد شش ماهه، بچة سه ساله، دختر، پسر، پیرزن، پیرمرد، بادین، بیدین، مسیحی، یهودی، مسائل سیاسی، مسائل اجتماعی، مسائل فرهنگی.
فرخ حاجیعلی: ببین آقای رضوی! یک واقعة تلخی اتفاق افتاده به اسم عاشورا، این واقعه راست است و یک واقعة تاریخی است که جریاناتی که در آن اتفاق افتاده مشخص است. چه در کتابهای تاریخی ما چه کسانی که زبانی گفتهاند. وقتی که بخواهیم زیاد از این مایه بکشیم مجبور میشویم به لغو کردن، چیزهای دروغ به آن اضافه کردن.
سیدهانی رضوی: نه. من معتقد هستم که سخت است چون ادبیات دروغ گفتن است به قول نظامی
در شعر مپیچ و در فن او
چون اکذب اوست احسن او
هر چقدر دروغتر باشد بهتر است، ادبیات دروغ گفتن است. بنابراین اینجا کار سخت میشود، قبول دارم که سخت میشود، من خودم یک شعر عاشورایی دارم و نتوانستم بیشتر از این، واقعا نتوانستم. علت این هم که نتوانستم همین است که شما میگویی، ولی معتقدم نتوانستم نمیگویم نمیشد. همان بیتی هم که خواندم از همان بیت بود:
رقصیدن خورشید سر منبری از نی
در خلسه فروبرده سخنران زمان را
همین اتفاق بر سر نی کردن سر شهدا. یک بیت مشابه، از همین تصویر:
عشق تا گل کرد چون خورشید روی نیزهها
شانههای آسمان لرزید روی نیزهها
همین تصویر است اما یک بیت جدید است و از آن لذت میبری.
یک طرف فوج ستاره خفته در دریای خون
یک طرف انبوهی از خورشید روی نیزهها
تصویر به نیزه شدن سر شهدا، تصویری ست که انواع و اقسام بیت میشود برایش ساخت. به نظر من اتفاقا خوب میشود. جای کشف نکرده باقی نمیگذارد. چون شاعر همة تواناییاش را میگذارد.
فرخ حاجیعلی: فقط میتوانیم امیدوار باشیم این کشفها به کشفهای دروغ منجر نشود.
سیدهانی رضوی: بله. یکی از بزرگترین نقدهایی که من به شعر آیینی میکنم همیشه این است که گیرهای خیلی محکم میدهم به این مسئله. من خودم در همین شعرم که یک ترکیببند نزدیک 50 یا 60 بیت شده، یک بیتی دارم که:
همراه خیانت شده با سنگدلان آب
آموخته از عشق ولی درس وفا، خون
تا قطرۀ آخر به زمین ریخت ولی نه
این چیست که پاشیده به افلاک، رها، خون
اینکه »این چیست که پاشیده به افلاک، رها، خون« از این میترسم که به یاد بیاورد این مسئله را که ابیعبدالله خون حضرت علی اصغر را به آسمان پاشید و آن خون برنگشت که در این شک است، در پاشیدن شدن خون به آسمان شک نیست.
فرخ حاجیعلی: در اینکه برنگشته شک است.
سیدهانی رضوی: در برنگشتنش شک است. من حتی در همین یک بیت هم نگران این هستم، با وجود اینکه من نگفتم امام حسین پاشید. ممکن است یک نفر سر یک شهید دیگر را زده باشد و خونش پاشیده باشد به آسمان. این اتفاق را که میشود متصور شد که افتاده باشد یا مثلا وقتی که خون میپاشد به آسمان. من حتی نگفتم که امام حسین خون پاشیده به آسمان اما نگران این هستم. دقتم در این حد است. کار سختی ست قبول دارم.
نظرات ()