حسین منصوریان: یک کاری هست مال سه سال پیش در مورد شهید سیدمجتبی هاشمی که نمیدانم چقدر آشنایی دارید با شخصیت ایشان. به شیوۀ خاصی هم کشته میشود.
سیدهانی رضوی: واقعه را بگویید که ما رو وبلاگ هم بزنیم.
حسین منصوریان: فقط یک توضیح کوچکی میخواستم بدهم که در مورد ایشان است.
سیدهانی رضوی: بگویید چه ویژگیهایی داشتند، معرفیشان کنید.
حسین منصوریان: من هم اطلاعات کمی دارم. ایشان دو یا سه مغازۀ لباس فروشی داشتند که یکیاش را خودشان اداره میکردند که در لالهزار بوده. از طرف منافقین شناسانی میشوند و یک روز میریزند داخل مغازهشان و ایشان را به رگبار میبندند. فرمانده عملیات نامنظم بوده همراه با شهید چمران در ابتدای جنگ البته. بعد از یک برههای که دیگر به کار نیامد.
سیدهانی رضوی: پیش از دکتر چمران شهید میشوند.
حسین منصوریان: بله.
شمسالدین هاشمی: کلاه کج دارند.
حسین منصوریان: بله کلاه کج سبز دارند اگر دیده باشید.
شمسالدین هاشمی: دیدم.
سیدهانی رضوی: پایینتر از پارک شهر عکسشان هست.
حسین منصوریان: پسرشان از دوستان ما بودند. خیلی شناخته شده نیستند، چون به آن اندازه که روی شهید دکتر چمران مانور دادند روی ایشان این تبلیغات صورت نگرفت ولی قابلیتهایی هم داشتند که غیر قابل انکار است.
سیدهانی رضوی: بیشتر روی تفکر چمران بوده. مثل دکتر چمران نوشتهاند مثلا؟
حسین منصوریان: مثل چمران تحصیلکرده نبودند، در یک سری مسائل خاصی نبودند ولی خب...
سیدهانی رضوی: مناجاتهای چمران مثل الهینامۀ خواجه عبدالله است واقعا.
حسین منصوریان: ایشان هم کتابهایی داشتهاند که چاپ نشده. این نیست که اصلا نداشته باشند، البته فرقی هم نمیکند.
سیدهانی رضوی: غرض مقایسه نیست اصلا.
حسین منصوریان: بله غرض مقایسه نیست، غرض بیلطفی که نه، کملطفی شده نسبت به ایشان.
یک کار کوچک سپید است که خدمتتان تقدیم میکنم.
میخواستم به یاد باد شمال بیاندازم
شال گردنت را بو بکشم
و در تمام مرزهای جنوب دنبالت بگردم
اما
هوای شهر آنقدر کثیف بود
که فکر کردم تو هم سوختهای
برگرد
پدر تازه فهمیده اتاقت بوی سیگار میدهد
و زل زده با قاب عکست
شاید برگشتی و تنبیهت کند
شمسالدین هاشمی: احساس میکنم نیاز دارد آدم شخصیتش را بیشتر بشناسد. سیگار میکشیده.
حسین منصوریان: که میکشیده.
سیدهانی رضوی: با دکتر شریعتی، دکتر چمران همزمان، در یک روز، نه همزمان، 29 خرداد شهید شدند. شاید یکی از دلایل مهم شهادت ایشان، همزمانیاش با شهادت دکتر شریعتی است. منتها، چرا یاد دکتر شریعتی افتادم؟ به خاطر اینکه یک بار تلویزیون 29 خرداد در مجموعه و انبوه برنامههایی که برای شهید چمران در آن زمان میساخت، یک فیلمی نشان میداد در مورد دکتر شریعتی، تصویر خیلی ندارند از دکتر شریعتی اما صداهاش هست که جاهای مختلف سخنرانی کرده بود. صدا را داشت پخش میکرد، به عنوان تصویر یک تریبون در نظر گرفته بود آن کارگردان که پشتش هم سیاه بود و تصویر، روی تریبون بود. روی تریبون یک زیرسیگاری گذاشته بود و یک سیگار روشن در حال دود کردن. خیلی برای من تلخ بود این تصویر. من دکتر شریعتی را خیلی دوست دارم.
شمسالدین هاشمی: چون خیلی کمتر به ایشان پرداخته شده؟
سیدهانی رضوی: آقای دکتر شریعتی یک سری نقدهایی بهش وارد است که نقدهای مسلّمی هم هست و ایرادات اساسی در برخی کتابها و سخنرانیهایش هست. اما این سیاه و سفیدی ماست که به خاطر این ایرادات کلی این بنده خدا را خصوصا در سالهای اخیر، رفتند به سمت حذفش.
شمسالدین هاشمی: یعنی کِی دقیقا؟
سیدهانی رضوی: ده پانزده سال اخیر.
شمسالدین هاشمی: ولی در دورۀ خاتمی این طور نبود.
سیدهانی رضوی: چرا. در دورۀ خاتمی دوباره زنده شد کمی.
شمسالدین هاشمی: کتابهایش تبلیغ شد. به عنوان هدیه کتابهای ایشان را میدادند.
سیدهانی رضوی: سعی در زنده کردن ایشان داشتند آقای مهاجرانی و دیگران. منتها این تصویر برای من خیلی تلخ بود که از کل این آدم هیچ چیز دیگری آن کارگردان نداشت که صدایش را پخش میکند اما تصویر انگار میگوید: این سیگاری بودها!
شمسالدین هاشمی: سیگار نماد شریعتی بود.
سیدهانی رضوی: داشت صدا پخش میشد، سیگار هم بود. خب سیگار هم میکشیده. سیگار نماد این آدم نیست. مثلا شهید مطهری که صحبت میکند حداقل عکسش را نشان میدهد. این شعر، من را یاد آن تصویر انداخت.
حسین منصوریان: در اینکه سیگار چیز خوبی نیست که شکی نیست ولی آیتالله بهاءالدینی هم سیگار میکشیده.
سیدهانی رضوی: برایم جالب نبود. علامه طباطبایی هم سیگار میکشیده.
شمسالدین هاشمی: فرق میکنند بعضیها. آیتالله ؟ میگوید رفتم پیش امام رضا نذر کردم که ضررش به من نرسد که میکشم تاثیر روی من نگذارد.
سیدهانی رضوی: خب نذر میکرد که ترک کند.
شمسالدین هاشمی: پیرمرد بوده و نمیتوانسته!
سیدهانی رضوی: خلاصه این برای من جالب نبود. الان مثلا انتظار داشتم در این شعر یک اتفاق دیگری بیفتد نه اینکه پدرش منتظر است که برگردد که تنبیهش کند که سیگار میکشیده. این یک مسئله، مسئلۀ دیگر هم اینکه فکر میکنم خودش باید به پدر میخورد تا پسر. آن تصویر اگر این باشد.
شمسالدین هاشمی: آره. میانسال بوده.
حسین منصوریان: 47 سالش بوده.
سیدهانی رضوی: خب دیگر. جزو جوانهای شهید نیست.
حسین منصوریان: بله.
سیدهانی رضوی: ما در دورۀ جنگ از شهید 13 ساله داریم تا بالاترها.
حسین منصوریان: بحث این نیست. یک سری چیزهایی داریم که در روایتهایی که از دفاع مقدس داریم نگفتیم. من دو تا از پسرعموهام شهید شدند. وقتی داشتند به جبهه اعزام میشدند بدون اینکه به پدر و مادرشان بگویند که ما فردا میرویم، بدون هیچ اطلاعی میروند و هر دو هم شهید میشوند. حتی ازشان شاکی هستند که شما چرا اطلاع ندادید که دارید میروید؟ هیچوقت اینها را نمیگویند. نمیگویند که مثلا پدرت ممکن است ناراحت باشد از اینکه تو رفتی جنگ. از این دست مسائل.
سیدهانی رضوی: این را من قبول دارم. البته میگویند این طور نیست که نگویند. نشان به آن نشان که کتاب »دو کبوتر دو پنجره یک پرواز« سیدمهدی شجاعی، مجموعه داستان کوتاه دفاع مقدس است. همین داستانی که اسم کتاب را از روی آن گذاشته، داستان دو تا داداش دوقلو است که میروند جبهه و هر دو شهید میشوند. با فاصلۀ سه یا چهار دقیقه از هم متولد میشوند، با فاصلۀ سه یا چهار دقیقه هم شهید میشوند. در آن داستان پدر با رفتن یکیشان موافقت میکند. میگوید من با رفتن یکیتان موافقم. خودتان تصمیم بگیرید، یکیتان باید بماند یکی برود. نوبتی بروید و بیایید. اگر یکی برود شهید بشود آن یکی را نمیگذارم برود. احمد و محمد است اسمشان فکر کنم. رضایتنامۀ یکی را میگیرند، کپی میگیرند، اسمشان را درست میکنند و دو تا رضایتنامه میگیرند و میروند. این، فیلم هم شد. فیلم »تویی که نمیشناختمت« اپیزود اولش از روی همین داستان بود.
من حرفم این نیست. حالا بگویند. شما میخواهید بگویید، بگویید، مشکلی نیست اما در مورد یک آدمی که پسر نبوده نه. حرفم این است که سن این شهید که نزدیک 47 سالش بوده نمیخورد به اینکه پدرش منتظر باشد که برگردد و تنبیهش کند.
شمسالدین هاشمی: آن هم به خاطر سیگار.
سیدهانی رضوی: البته پدرها کاری ندارند آدم چند سالش است! از تنبیه خیلی بدشان نمیآید! حالا چه تنبیه لفظی باشد چه دعوا!
فرخ حاجیعلی: چیزی که بود آن شمال و جنوب را که با همدیگه آمده بودند من نمیدانستم میخواهند چکار کنند.
سیدهانی رضوی: باد شمال یک باد خنک است و جنوب هم که جنگ در جنوب بود.
فرخ حاجیعلی: میدانم باد شمال خنک است. میخواستم به یاد باد شمال بیندازمت؟
حسین منصوریان:
میخواستم به یاد باد شمال بیاندازم
شال گردنت را بو بکشم
بیاندازمت نه! بیاندازم.
سیدهانی رضوی: شال گردنت را بیاندازم.
شمسالدین هاشمی: این شال گردن هم همین طور است که باید بدانیم که ایشان همیشه شال گردن استفاده میکرده. درسته؟
حسین منصوریان: این نماد است.
شمسالدین هاشمی: نماد است یا اینکه ایشان واقعا استفاده میکرده؟
حسین منصوریان: بعضی جاها بله. دائما نه.
شمسالدین هاشمی: چون فکر کردم شاید مثل آن سیگار، خاص ایشان باشد.
حسین منصوریان: اتفاقا این را گفتید یاد یک چیزی افتادم. آقای قرائتی میگفت سیگاریها هر جا میروند سیگارشان با خودشان میبرند اما نمازخوانها خیلی وقتها یادشان میرود نمازشان را با خودشان ببرند.
سیدهانی رضوی: سیگاریها ثابتقدمتر از نمازخوانها هستند.
نظرات ()