قول و غزل

 
بررسی یک شعر از آقای مجید اسطیری در روز 23 تیر ماه 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
 

 

چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری؟

بادی که آن بذر را آورد

بر مزار هیچ عاشقی نگذشته بود

تا آن بذر درختی  شود

هیچ عاشقی از آن مسیر عبور نکرد

هیچ عاشقی نامی را بر تنة آن درخت حک نکرد

آن که اره برقی به دست داشت

هیچ ترانة عاشقانه‌ای را زمزمه نکرده بود

رانندة کامیون الوارها عاشق نبود

در کارگاه چوب‌بٌری کسی عاشق نبود

آن که این پیانو را می‌ساخت عاشق نبود

حالا تو

چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری؟

هیچ‌کس با این آهنگ‌ها گریه نمی‌کند

 

 

شمس‌الدین هاشمی: احساس کردم که یک نوع اعتراض است. چه انتظاری داری یعنی دارد حزن‌انگیز می‌نوازد نه؟

حسین جنتی: شما محزون شدید؟

شمس‌الدین هاشمی: با این شعر؟

حسین جنتی: بله.

شمس‌الدین هاشمی: با چیزهایی که گفت. اول نه. دنبال این بود که چرا؟ مسیری که آمد و علت گریه نکردن را می‌خواستم بفهمم. چیزهایی که داشت خودش گریه داشت. مدام اتفاق‌هایی دارد می‌افتد که آدم ناراحت می‌شود و می‌گوید ای کاش این طور نمی‌شد. احساس کردم اینها دلیل موجهی برای گریه نکردن نبود.

سیدهانی رضوی: من در این زمینه نمی‌توانم نظری بدهم. ایشان منظورشان این است که حزن با عاشقی همسان است و وقتی که این پیانو عاشقانه نمی‌نوازد طبیعی است. شعر را کالبدشکافی کنیم می‌شود این. اما دو نکتة مهم می‌خواهم بگویم. یکی اینکه این مسیر طولانی شد. از بذر شروع شد، مرحله به مرحله رفت جلو، من بقیة شعر را فهمیده بودم فقط منتظر بودم تمام بشود. منتظر رودخانه بودم. چون در شیوة سنتی خارج کردن شیره از درخت، این است که می‌انداخته در رودخانه که هم الوارها را می‌برد پایین که کارگاه پایین بود و هم اینکه شیره از درخت خارج می‌شد. منتها چون اره‌اش برقی بود معلوم بود که به این شیوه نباید عمل می‌شده. منتها مشت شعر زود باز شد و پایانش همان نتیجه‌ای که از میانة شعر انتظارش را داشتیم گفته شد. مسئلة دیگر اینکه پدربزرگ عاشق نشده بود؟ همة اینها می‌توانست رخ بدهد اما پدربزرگ عاشق شده باشد و عاشقانه بنوازد منتها هیچ اشاره‌ای به خود پدربزرگ نشد. خود پدربزرگ رها شد.

حسین جنتی: پدربزرگ مرده! پیانو به ارث رسیده همین جا گوشة اتاق مانده من این طوری فکر می‌کنم.

سیدهانی رضوی: فرقی نمی‌کند. می‌گوید هیچ‌کسی با این پیانو هیچ‌وقت گریه نکرده، بالاخره یک زمانی هم پدربزرگ خودش با این زده. پدربزرگ خودش چی؟ خیلی مهم شد. می‌توانست بگوید چه انتظاری از این پیانو داری؟ منتها دارد می‌گوید چه انتظاری از پیانوی پدربزرگ داری؟ من پدربزرگ را گرفتم آمدم تا پایین شعر خوردم زمین، هیچی نشد. خود پدربزرگ چه عنصری بود؟

حسین جنتی: این پیانو بود خوب بود.

سیدهانی رضوی: نه پدربزرگ قشنگ است اما...

شمس‌الدین هاشمی: طعمه بود.

سیدهانی رضوی: آره. مثل یک چیز خوشگل گنده‌ای که منتظرم الان شاعر یک کاری می‌کند که کولاک شود! چون مشت شعر باز شده بود گفتم پس حرف، این نیست، با پدربزرگ می‌خواهد یک کاری بکند. اما هیچی نشد. دو نکته‌ای که می‌خواستم بگویم همین بود که خیلی طولانی شد و تمام مسیر را طی کرد و من منتظر بودم که بالاخره یک زمانی این اتفاق رخ بدهد.

شمس‌الدین هاشمی: اگر به جای بذر، نهال می‌آوردند بهتر بود. چون بذر برای گیاه به‌کارمی‌رود، برای درخت، نهال می‌کارند.

 سیدهانی رضوی: بله.

میرسالار رضوی: این باور خودم است، شعر یک شانی دارد، من دوست ندارم در شعر از لغاتی مثل کامیون و اره برقی و از این دست، به‌کارببرم یا بشنوم.

سیدهانی رضوی: این همان بحث زبان است.

حسین جنتی: وقتی پیانو اختراع شده کامیون حتما باید باشد.

میرسالار رضوی: می‌دانم. وقتی از درخت شروع می‌کنیم بعد یک‌هو به کامیون و اره برقی می‌رسیم جالب نیست.

حسین جنتی: با پدربزرگ موافق هستم که آقای رضوی گفتند، اگر این پیانو باشد معرکه می‌شود. با توجه به اینکه میانۀ خوبی با شعر آزاد ندارم، اگر می‌خواستم یک کتابی را بخرم و اتفاقی ورق می‌زدم و این شعر می‌آمد، حتما آن کتاب را می‌خریدم. ببین دیگر چه شعری است! من دو توقع از شعر دارم. یا تاثیرگذار باشد، یا حرفی برای گفتن داشته باشد. خیلی محکم می‌گویم هم تاثیرگذار بود هم حرفی برای گفتن داشت.

سیدهانی رضوی: گفتید: من آقای رضوی موافقم اگر این پیانو بود خیلی معرکه می‌شد، من اصلا چنین حرفی نزدم. اتفاقا من گفتم زمانی معرکه می‌شد که پدربزرگ به کار گرفته می‌شد.

حسین جنتی: بقیه‌اش مال شما نبود، بقیه‌اش مال من بود. این پیانوش مال شما بود.

سیدهانی رضوی: گفتم می‌توانست این پیانو باشد. اگر این پیانو باشد از دید من خیلی تفاوتی نمی‌کند. من می­گویم پدربزرگ خیلی مهم است.

میرسالار رضوی: می‌توانست بگوید پدربزرگ و پیانو عاشق بود ولی نهال عاشق نبود، این یکی نبود، آن یکی نبود، ولی چون پدربزرگ عاشق بود پیانو هم عاشق شد.

سیدهانی رضوی: من نمی‌دانم. این دیگر با خود آقای اسطیری است. این شعر من را یاد شعر آقای میرزایی انداخت. ایشان یک شعر خیلی زیبا دارد در الواح صلح، از درخت.

درخت منتظر لحظۀ بهار شدن

و سخت در اندیشۀ شکوفه‌بار شدن

و همین طور مسیر را می‌آید جلو و می‌گوید:

و شبیه به یک کارمند غمگین است

درست لحظۀ از کار برکنار شدن

گرفته زیر بغل برگ‌های باطله را

به فکر اره شدن سوختن، غبار شدن

بعد اره می‌شود و داشت فکر می‌کردم چوبۀ دار شدن، برای کسی مزار شدن، تابوت شدن، مدام به اینها فکر می‌کرد

و دوست داشت که یک صندلی شود مثلا

همۀ اینها را می‌گفت و آخرش اینکه نفهمید سرنوشتش این است که:

برای یک زن آوازه‌خوان سه‌تار شدن

من یاد این شعر افتادم. وقتی گفتی چه انتظاری داری و بذر را گفتی قشنگ فهمیدم شعر تا کجا می‌خواهد برود، شاید اصلا به خاطر همین شعر بود که فهمیدم.

 

 


 
comment نظرات ()