این مرد هنوز به درد میخورد
این مرد میتوان آن مرد باشد
که در باران آمد
این مرد میتواند در باران
برود
برود
برود
برود
برود
برود
برود
برود
تا جایی که تو
نقطهای را ببینی
و از خودت بپرسی
میرود
یا میآید؟
ببین
این مرد
میتوان آن مرد باشد
یزدان تورانی: نسبت به شعرهای قبلی که از آقای اسطیری شنیده بودم این کار را خیلی نمیپسندم. به غیر از آن بازی فرمی که با این مرد برود میکند که رفتن را اجرا میکند در کار، در این شعر خیلی رو صحبت میکنند بر خلاف کارهای قبلی که من آنها را دوست دارم. کارهایی که واقعا قوی بود. اما شعریتی که در کارهای قبلیشان داشتند و بازیهای زبانی در این کار خیلی کمتر است.
سیدهانی رضوی: یعنی خیلی سادهتر شده. نظر من هم همین است. اتفاقا به اعتقاد من سادگی مفهوم است که شعر را اینقدر ساده کرده. زبان که ساده هست، هیچ اما سادگی مفهوم هم دارد. فقط یک مصرع برای من شاعرانه بود:
این مرد میتواند آن مرد باشد
بقیة شعر، شعریتی که انتظار داشتم که مثلا در پیانوی پدربزرگ بود، نداشت. شعریت و احساس در آن شعر خیلی بود اما در این شعر کمتر دیدم. اتفاقا تکرار سوم برود برای من دلنشین نبود.
یزدان تورانی: در حالت نوشتاری فرمالیستها از این کارها زیاد میکنند که برود را درشت نوشته بعد تکرار کرده بود و کوچک کرده بود تا نقطه شد.
سیدهانی رضوی: این طوری دیداری باشد خوب است اما شنیداری برود، برود، برود جالب نیست.
یزدان تورانی: شنیداری هم خوب است. در دورة ابتدایی داشتیم که: آن مرد در باران آمد. آن مرد با اسب آمد. در حالت شنیداری، صدای پای اسب را میتواند تداعی کند:
برود، برود، برود...
سیدهانی رضوی: ما اسب را که نمیشنویم در شعر. خصوصا که من منتظر باران بودم. منتظر صدای بارش باران بودم، چون ما باران را در شعر داریم نه اسب را. این مرد در باران آمد الان دارد برای من تداعی میشود. مگر اینکه با استفاده از برونمتن بخواهیم به شعر قدرت بدهیم. به نظر من هم به نسبت کارهای کوتاهتری که قبلا داشتید ضعیف بود. جلسات اول، مجموعه کارهای کوتاه خوانده بودید من آنها را خیلی دوست داشتم. هم کوتاهتر هستند و هم ضربهشان قویتر است.
مجید اسطیری: البته فقط یک کار شهربازی بود.
مهدی شادکام: من هم با این ضربه موافقم.
سیدهانی رضوی: شهربازی را شنیدید؟
یزدان تورانی: نه.
سیدهانی رضوی: بخوانید لطفا.
مجید اسطیری: اسمش هست: دلتنگیهای اژدهای شهربازی
چند متر به دریای جنوب چین نزدیک میشوم
چند متر از دریای جنوب چین دور میشوم
چند متر به دریای جنوب چین نزدیک میشوم
چند متر از دریای جنوب چین دور میشوم
سیدهانی رضوی: تصویر اژدهای شهربازی که عقب و جلو میرود، که کل زندگیاش همین است که چند به متر به آن دریا نزدیک میشود و دور میشود. دریایی که در اساطیر چین وجود دارد، خصوصا که مردم سوارش هستند. علاوه بر تصویر ساده، خیلی زیباست. من خیلی این شعر را دوست دارم.
نیره سلیمی: فقط از نظر فمنیستی، در این درسهای کتاب اول روی مردها خیلی مانور میدادند. همیشه مرد با نان آمد. مرد در باران آمد، زن در خانه خیاطی میکند. تنها چیزی که یادم آمد همین بود. اگر یادتان باشد در کتاب کلاس اول همیشه مادر برای امین و اکرم یا آش میپخت یا خیاطی میکرد، بعد بابا یا بربری میآورد یا با اسب در باران میآمد، هر چه کار مهم بود، بابا انجام میداد.
سیدهانی رضوی: آش پختن از نظر ما یکی از مهمترین کارهاست.
مجید اسطیری: باید نظر آقایان را بپرسید. الان هم که کتابها را عوض کردهاند.
مهدی شادکام: در مورد این کاری که شنیدیم، جدا از بحث فرمالیستی که مثل کارهای مهدی فرجی، صدا از کم به زیاد یا از زیاد به کم میرود، که دیداری یا شنیداری است، در شعرهای کوتاه و نسبتا کوتاه، معمولا مخاطب انتظار یک ضربة پایانی یا یک تصویر خیلی قوی دارد که این در کار شما نبود. با جملة آخر اصلا این تصویر بهوجود نمیآمد. یادم میآید سا ل 83 یک کنگرهای در شیراز بودیم، خانم سارا خوشخوان یک شعری با همین آن مرد دارد، الان خواندید یاد آن شعر افتادم. چون با این تم خیلی شعر کار شد. آن شعر میگفت:
آن مرد آمد.
آن مرد در باران آمد.
آن مرد با پژوی جیالایکس آمد.
آن مرد با یک زن آمد
و من از چند صفحه جلوتر داس را قرض میگیرم
شاهرگم را میزنم.
این یک پایانبندی خیلی قشنگ دارد.
مجید اسطیری: میشود دوباره بخوانم؟
سیدهانی رضوی: الان فقط تناسب مرد و درد و ایهامی که در درد وجود دارد به نظرم آمد اما دقت بیشتری هم بشود باز هم نظرم همان است.
لحظهای چند بر این بام کبود
نقطهای بود و سپس هیچ نبود
تداعیهای بیرونی دارد ولی خود شعر برای من چیزی ندارد. یعنی این مرد بعد از اینکه آمده، شده این مرد، میتواند هنوز بشود آن مرد. میتواند برود به نقطهای برسد که... حتی من منتظر بودم که این نقطه یک مقدار ایهامیتر بشود، فشار بیشتری داشته باشد. چیز دیگری به ذهنم نمیرسد، شاید ضعف من است. اینکه تبدیل میشود به یک نقطه، آن نقطه کاری بکند. نقطه به عنوان یک کاراکتری که در شعر استفاده میشود، میتواند کارکرد قویتر داشته باشد. آن نقطه میتواند نقطة پایانی یک جمله باشد یا نقطهای که بالا و پایین یک کلمه قرار بگیرد و تغییری ایجاد کند یا چیزی شبیه این. من به این گونه کلمات میگویم کلمات چنگکدار. یک قلاب دارد و آدم منتظر است که به یک چیزی گیر کند اما گیر نمیکند. حداقل من این کشف را نکردم. شاید در ذهن خودتان خیلی تداعیها هست از این چیزی که در شعرت داری منتها برای من نیست.
مجید اسطیری: این شعر احتیاج به ارجاع برونمتنی ندارد واقعا. من منطقم برای سرودن کشف است. یعنی مطمئنا اگر کشفی برایم اتفاق نیفتد چیزی نمینویسم. از آن آدمهایی نیستم که به خاطر یک فضای شاعرانه دست به قلم ببرم. تا کشفی نداشته باشم دست به قلم نمیبرم. حالا من در این جلسه متوجه میشوم که اجرایم ضعیف بوده منتها اینکه یک بار دیگر تقاضا کردم که شعر را بخوانم برای این بود که یک بار دیگر این فرصت را به خودم و دوستان داده باشم که بگردم در کار دنبال این کشفی که اتفاق افتاده.
سیدهانی رضوی: حالا از کشفتان بگویید.
مجید اسطیری: در این کار به قول یکی از دوستان، یک اتفاق سینمایی میافتد. یک انسانی که هنوز به درد میخورد، پس در واقع بحث این است که به درد نمیخورد، میگوید: من هنوز به درد میخورم. به چه دردی میخورد؟ به این درد میخورد که برود. برود، برود، برود، آنقدر برود تا بشود یک نقطه. آن وقت به این درد میخورد که ما از خودمان بپرسیم: دارد میرود یا دارد میآید؟ اینجا یک استحاله در آن آدمی که به درد نمیخورد در آن دوردست اتفاق افتاده که ما میتوانیم فکر کنیم که این همانی است که ما منتظرش هستیم که دارد میآید. آخر هم در پایانبندی، راوی دعوت میکند که: ببین! این مرد میتواند آن مرد باشد. کماکان همان آدمی است که دارد میرود اما به خاطر این دور شدنش میتوانیم فکر کنیم که دارد میآید.
سیدهانی رضوی: این را که من کاملا درک کردم. اگر مجموع صحبت، کامل درکش کردم. اما همین که گفتی برای من شاعرانه نبود. همین درک سینمایی تصویری که یک نفر میرود دور و میشود یک نقطه و بعد برمیگردد این را فهمیده بودم. این روساختش بود اما من دنبال ژرفساختش بودم که یک بازیهای زبانی داشته باشد که آدم را بیشتر به فرم علاقهمند کند.
مجید اسطیری: من کلا یک مقداری به زبان بیتفاوتم.
سیدهانی رضوی: به فرم چطور؟
مجید اسطیری: فرم هم تازگی احساس میکنم بیتفاوتم. کلا قانونی برایم وجود ندارد و دوست ندارم برایم وجود داشته باشد که کسی بتواند بگوید: شعرهای مجید اسطیری این طوری است. اگر این اتفاق بیفتد احساس میکنم شکست خوردهام. چون اعتقادم این است که هر شعری باید قانون خودش و ساخت خودش و فرم خودش و موسیقی خودش را داشته باشد. این ایدهآلم است. اما یک چیزهایی را میتوانم بگویم. مثلا اگر شما توقع داشته باشید در کار من یک اتفاق خیلی خاص در زبان بیفتد، تقریبا در اکثر کارهایم نمیافتد. با زبان یک برخورد نسبتا سادهای میشود اما نه یکنواخت. مثلا شما وقتی مجموعة رسول یونان را ورق میزنید میتوانید تمام شعرها را پشت سر هم بخوانید چون کاملا برخورد یکنواختی با زبان اتفاق افتاده. من میگویم یکنواخت نیست اما ساده است.
سیدهانی رضوی: فرم که میگوییم به شکل شعر مربوط میشود. ارتباطهای کلمات با همدیگر، درگیریهایی که ایجاد میکنند، تصاویری که میسازند. آرایههای ادبی بامعنا و نوع نوشتن شعر و ارتباطهای عمیقی که با هم دارند. به این میگوییم فرم. مثلا فرم بنز کشیده ست فرم ماتیز کوبیده ست. شکل شعر و ارتباطهایش را میگوییم فرم. بعضی از شعرها به فرم معتقد نیستند. خیلی نمیخواهند در شکلشان چیزی را القا کنند. فرم گذشته هم یک چیز ثابت است منتها امروز غزل فرمی، سعی میکند ارتباط عمودی بین ابیات برقرار کند.
حبیب دانشور: به نظر من کلا در اشعار امروز معنا زیاد نیست. بیشتر میخواد حس منتقل کند.
سیدهانی رضوی: بله. شعر از شعار و شعور فاصله میگیرد.
حبیب دانشور: شما در شعر برای مثال میخواهید یک نقدی کنید از یک نفر اما من حس را درک نمیکنم. الان مثلا شما که فوق لیسانس ادبیات فارسی هستید این مرد آمد و آن مرد آمد را فهمیدید اما من به عنوان یک آدم عادی نفهمیدم.
سیدهانی رضوی: من که فکر میکردم حتی از آن چیزی که من فهمیدم هم باید فراتر میبود. دنبال این بودم که یک چیزی باشد که نفهمم.
حبیب دانشور: ایشان میخواستند حس منتقل کنند و من دنبال معنا بودم. دنبال این بودم که ببینم میخواستند معنای خاصی را منتقل کنند؟ اما در عموم مردم شما الان نمیبینید که کسی این طور باشد.
سیدهانی رضوی: اگر کمی سنگین بشود خوششان نمیآید. من دیدم. چرا ترانة سبک دوست دارند؟ مثلا در ماشین رفیقم نشستم و میگویم که مثلا ابی بگذار. میگوید: نه بابا! چیه آدم باید فکر کند؟
نظرات ()