چند افق جلوتر
به انتهای جادهای میرسی
که هنوز ابتدایش را ندیدهای.
مرا میانبر میزنی
تا زودتر به خودت برسی
بیآنکه بفهمی
بیراههها ذهن تو را میبلعند
و استخوانهای تو
نزدیک جاده
برای مسافران خیالی
دست تکان میدهند.
کمکم شعر تمام میشود
بیآنکه کسی از آن گذشته باشد.
سیدهانی رضوی: من از این خوشم آمد.
مجید اسطیری: من پایانبندی این کار را خیلی دوست دارم. البته مال چهار سال پیش است. اگرچه کلا با خودآگاهی مؤلف در متن زیاد موافق نیستم.
سیدهانی رضوی: شعر تمام میشود؟
مجید اسطیری: آره. یعنی اینکه: من مؤلفی هستم که دارم شعر میگویم که خیلی هم زیاد است در شعر امروز ما و شاعرها خیلی از خودشان و از دنیای خودشان میگویند، بدم میآمد، اما نمیشود انکارش کرد. اتفاقی ست که افتاده.
سیدهانی رضوی: من عاشق این کارم. تا دلت بخواهد در شعرهایم دارم.
مجید اسطیری: میشود راجع به این موضوع صحبت کرد. چرا شما عاشق این کارید؟
سیدهانی رضوی: من اصلا وارد این فضا شدم به خاطر همین.
نیره سلیمی: یکی از مؤلفههای پست مدرن است.
سیدهانی رضوی: در پستمدرن به این کار میگویند آشکارسازی تصنع. اصطلاحی ست که خود پستمدرنها بهکارمیبرند. یک سری مؤلفههایی دارند که البته حتی اگر تمامی آنها را هم در یک اثر هنری داشته باشیم ممکن است باز هم نتوانیم به آن اثر بگوییم پستمدرن. منتها چیزهایی که هست یکیاش همین آشکارسازی تصنع است، اسطوره است، فراروایت، بینامتنیت و... ویژگیهای خاص اثری است که به سمت پستمدرنیته پیش میرود. من هم دوست دارم. اپیزود اول فیلم دعوت، فیلمی ست که مهناز افشار در نقش خودش بازی کرده یا در همین فیلم، خود حاتمیکیا در نقش کارگردان بازی کرده یا کاری که مهران مدیری در مرد 2هزار چهره کرد.
مجید اسطیری: این خیلی تکراری شده. خیلی هم تکراری شده. چون زیاد اجرا شدهو خیلی هم زیاد اجرا شده. این، خیلی دلیل مهمی است که به جای خود اما من برای خودم یک دلیل منطقی دارم. مگر شاعران چند درصد مردم هستند؟ چند درصد جهان هستند؟ مگر دیدگاه شاعرانه چند درصد همة دیدگاههایی ست که میشود به جهان داشت؟ این خیلی مهم است. ما اپسیلونی هستیم از جمعیت، اگر بخواهیم آزادانه در نظر بگیریم، انواع نگاههایی که انسانها دارند به دنیا. این نسبت باید رعایت بشود که نمیشود. من فکر میکنم موفقیت آنجایی بوده که مؤلف از خودش فاصله گرفته. هر چقدر بیشتر از خودش فاصله گرفته، موفقتر بوده. وارد دنیاها و دیدگاههای دیگر هر چقدر غیرهنرمندانهتر شده، موفقتر بوده. من این طوری فکر میکنم.
سیدهانی رضوی: من با هر دوش مخالفم. با اولیش: زبان رسمی این مملکت شعر است. من شک در این مسئله ندارم.
یزدان تورانی: محمدرضا نعمتی میگوید:
وقتی زبان رسمی این مملکت شعر است
سیدهانی رضوی: این سرزمین! واقعیت همین است. هیچ زبان و ملیتی را نداریم که به اندازة فارسی اینقدر شعر و شاعر داشته باشد. شعر چیز غیر قابل درکی نیست برای مردم. خیلی عجینترند با شعر تا با نقاشی یا حتی داستان.
مجید اسطیری: بالاخره این حرف یا آن حرف که این، یکی از مؤلفههای پستمدرن است؟ کدام را برای دفاع از این حرفتان بیان میکنید؟
سیدهانی رضوی: هر دو.
مجید اسطیری: فکر نمیکنم بشود این طوری فکر کرد. اینکه میگویید زبان رسمی این سرزمین شعر است یک دیدگاه کاملا کلاسیک است.
سیدهانی رضوی: پس وقتی یک نفر در شعرش میگوید و شعر تمام میشود و از این جاده هیچکس نگذشته و استخوانهایت بهجا ماندهاند که برای مسافرها دست تکان میدهند، این برای مخاطب کاملا قابل درک است. این طور نیست که مخاطب به این دلیل که ما اپسیلونی از جمعیت مخاطبین هستیم، درک نکنند.
مجید اسطیری: من نمیگوید غیر قابل درک است. درک میکنند اما...
سیدهانی رضوی: فیلم میکس را شما دیدهاید؟
مجید اسطیری: نه.
سیدهانی رضوی: سلام سینما را دیدهاید؟
مجید اسطیری: همان که مخملباف در نقش خودش است؟
سیدهانی رضوی: بله. مخملباف مردم را جمع کرده که تست بازیگری بگیرد.
مجید اسطیری: فیلم بهشدت توهینآمیزی است به ملت، به مردم.
سیدهانی رضوی: تمام شد! کاملا معلوم شد که ما کاملا جدا از هم هستیم. من حرفم این است: سلام سینما را تمام مردم درک میکنند، با وجود اینکه مردم فیلمساز نیستند.
مجید اسطیری: الان شعر یزدان در کتابش چاپ شود، در انقلاب، یک قصاب برود این شعر را بخرد، درک میکند.
سیدهانی رضوی: پس چرا شما میگویید ما اپسیلونی هستیم؟
مجید اسطیری: منتها شعر یزدان را بخواند و ببیند یزدان از دنیای شاعرانة خودش حرف زده، شعر من را بخواند ببیند من گفتم: آه نشستهام دارم شعر میگویم، شعر علی اسداللهی را هم بخرد ببیند او هم دارد میگوید: آه من دارم شعر میگویم، پس چه کسی از قصابی حرف میزند؟ پس قصابی کی وارد شعر میشود؟ حرف من این است.
سیدهانی رضوی: مگر الان جاده وارد شعر نشده مثلا؟
مجید اسطیری: وارد شده، من با جادهاش مشکل ندارم، اتفاقا اینکه گفتم خوشم میآید به خاطر اینکه اینجا، از معدود جاهایی است که اگر دنیای شاعرانه وارد شعر شده، خوب اجرا شده. میگوید: کمکم شعر به پایان میرسد بدون اینکه کسی از شعر گذشته باشد، کأنّه شعر جادهای است. این کار یزدان جزو آن کارهایی است که دنیای شاعرانه وارد شعر شده و خوب وارد شده اما اکثرا بد اجرا شده. اما اگر همه هم خوب اجرا کنند، این را باید قبول کنیم که این نسبت رعایت نمیشود. شاعرها فقط دارند از دنیای خودشان میگویند و این اشتباه بزرگی است. از همة دنیا با همة نسبتش، از همة زندگی حرف نمیزنند، فقط از دنیای خودشان حرف میزنند.
سیدهانی رضوی: حالا یک سوال: آن قصاب برای چی میآید سراغ کتاب علی یا مجید یا دیگران؟
مجید اسطیری: برای اینکه یک دیدگاه جدید از زندگی برایش ارائه شود.
سیدهانی رضوی: آیا برای این نیست که، (یک ذره از آن قصاب فاصله نمیگیری؟)
مجید اسطیری: نه! شما چطور میتوانی از این دفاع کنی؟ پس ما شاعرها چکار کنیم؟ پس ما شاعرها هم باید مدام از شعر فاصله بگیریم، در صورتی که ما این کار را نمیکنیم.
سیدهانی رضوی: من میروم در سینما، میخواهم فیلم ببینم دنبال این نیستم که با یک نفر عین خودم همزادپنداری کنم. چه هنری است اینکه من بروم فیلم ببینم و فقط از فیلمی خوشم بیاید که در مورد معلمها حرف زده باشد.
مجید اسطیری: شما با این پیشنهادتان هنر را میبرید در یک جزیرهای که هر کس میخواهد از خودش فرار کند برود در آن جزیره، از همة دنیا و خودش جدا بشود. پیشنهادی که من میدهم این است که هنر، دیدگاه جدیدی از هنر را عرضه کند برای اینکه هر کسی، همان کسی که خودش هست باید ولی بتواند دیدگاه جدیدی از زندگی داشته باشد.
سیدهانی رضوی: فکر میکنم هر دویش درست باشد. واقعیت این است که خیلیها با هنر پناه میبرند به همان جزیره.
مجید اسطیری: هر دویش درست است بله. به خاطر اینکه هم ادبیات کلاسیک الان زنده است و هم ادبیات مدرن و پستمدرن. اگر فقط دیدگاه من درست بود الان باید ادبیات کلاسیک میمرد مثلا. یک چنین اتفاقی میافتاد. ولی این اتفاق نیفتاده.
نیره سلیمی: اولا اینکه ما نباید سطح خودمان را با سطح مخاطب یکی کنیم. یعنی بگوییم چون مخاطب شعر مرا نمیفهمد من خودم را سادهتر و سادهتر کنم که مخاطب بفهمد، نه این طور نیست. بالاخره یک روزی یک مخاطبی پیدا میشود که بفهمد. نکتة دوم هم اینکه این موضوعی که شما در مورد رابطه برقرار نکردن میگویید بیشتر در شعر سپید اتفاق میافتد. الان مثلا به مردم بگویید: یک شعر از شاملو بخوان!
علی اسداللهی: این بحث چقدر طولانی است! من فکر میکنم خود شما بارها این بحث را مطرح کردهاید و بارها به نتیجه رسیدهاید که سپید یک اقتضائاتی دارد. در یاد ماندگی غزل به صناعت و صور خیالش شاید حتما نباشد.
نیره سلیمی: پس نباید سپید را به این دید نگاه کرد.
علی اسداللهی: اما یک چیز دیگر، سادهنویسی با سادهانگاری شاعرانه فرق دارد. چند وقت پیش در ایسنا بحثی در مورد سادهنویسی بود که با 15 نفر با 15 دیدگاه متفاوت راجع به سادهنویسی بحث کرده بود. آنجا میتوانستید یک بررسی تطبیقی انجام دهید. مثلا یک دوآتشه مثل مهرداد فلاح با یک شخصی مثل حافظ موسوی که بیشتر به محتوا توجه میکند، بحثشان به اینجا میرسد که سادهنویسی با سادهانگاری فرق دارد. شاعر میتواند ساده بنوسید اما سادهانگاری نکرده باشد.
مجید اسطیری: در واقع سادهنگاری و سادهانگاری.
علی اسداللهی: بله. آن مطلب مهم، آن چیزی که باید را گفته باشد، اما به زبان شما گفته باشد. ادامة بحث هم اینکه من این شعر را پستمدرن متاسفانه نمیدانم. برای اینکه پارامترهایی که برای شعر پستمدرن مد نظر گرفته میشود در شعرهای دیگر هم قابل رؤیت است و این معمولا باعث خلط ممکن است بشود. شما هیچ متنی را بدون بینامتنیت نمیتوانید پیدا کنید. همان بحث اسطوره که میگویند پستمدرنها خلطش میکنند با سمبل و اینها.
سیدهانی رضوی: من هم عرض کردم، حتی اگر همة مؤلفهها در یک شعر جمع بشود باز هم ممکن است آن شعر پستمدرن نباشد.
علی اسداللهی: دقیقا. خیلی از شعرها را بر اساس نقد تفکری میگویند آن شعر، شعر پستمدرن نیست، چون دارد کلید مدرن میدهد. با اینکه ویژگی فرمیاش، ویژگی زبانیاش، اسطوره و غیره داشت، شما میبینید شاعر کلید مدرن دستش است. شاعر منِ داناست. شما خیلی جاها با براهنی این شکلی برخورد میکنید. براهنی، براهنی عقل کل است. از مانیفست مدرن میآید روی فرم پستمدرن مینویسد. با اینکه براهنی، یک براهنی کاملی است و کاملا یک ذات اومانیستی دارد در شعرش.
نیره سلیمی: حرف من این بود که ما اصلا نباید با این دیدگاه به شعر سپید نگاه کنیم که آیا به زبان مردم نزدیک هست یا نیست. شاعر باید کار خودش را بکند. کاری نداشته باشد که مخاطب میفهمد یا نمیفهمد.
یزدان تورانی: نزار قبانی میگوید، من نباید با مخاطب راه بیایم، مخاطب باید با من راه بیاید.
سیدهانی رضوی: ما الان اصلا بحث جزئی نمیکنیم داریم بحث کلی میکنیم. رفتیم در این بحث که مخاطبمحور باشیم یا مؤلفمحور.
مجید اسطیری: حالا من بحث برگردانم سر همان بحث اول خودمان. من نظرم این بود که حضور خودآگاه شاعر، به عنوان مؤلف شاعر، در متن را نمیپسندم. من حتی با دوستان شاعر خودم وقتی مینشینم حرف میزنم، یکیشان میگفت من حتی برای دوستی هم دیگر شاعرها را نمیپسندم. آنقدر شاعرهای شبیه به هم دیدم، ترجیح میدهم با افراد غیر شاعر دوستی کنم. دنیای آنها جالبتر و جذابتر است. در مورد قصاب هم که مثال زدم، به هر حال ما نمیخواهیم به مخاطب نزدیک بشویم، نمیخواهیم پایین بیاییم در حد سادهانگاری مخاطب. صحبت من دقیقا همین است، سادهنگاری خوب است تا جایی که مخاطب متوجه بشود اما سادهانگاری نه، این را نمیپسندم. اما در مورد این قضیة قصابها کلا بحثم این بود که شاعر، بهجای همة مردم شاعر است. همة مردم دست به دست هم دادند که این شخص، بشود شاعر، پس حق ندارد فقط از دنیای خودش حرف بزند.
سیدهانی رضوی: این یک نظریه است، قبول دارم. مثل آن قبلی که اگر ما با هم بحث کنیم شاید به این نتیجه برسیم که هر دویش درست است که مخاطب سراغ شعر میآید که برود به انزاوی خودش برسد و میخواهد از فشاری که جامعه برایش ایجاد کرده خارج بشود یا دارد حرکت میکند که وارد جامعه بشود. اینها مثل دو نوع نظریة ادبی، قابل دفاع هستند. مثل دو مکتب مهم بازیگری در سینماست. ما دو مکتب مهم بازیگری داریم. درونگرا و برونگرا. بازیگران برونگرا معتقدند که وقتی مثلا نقش پلیس را به شما میدهند، بروی تمام پلیسها را ببینی که چه رفتارهایی دارند و متداکتینگش را بگیری. مثلا پلیسها عادت دارند به این اسلحة کمریشان مدام دست بزنند و چک کنند که جا نمانده باشد یا کسی برنداشته باشد، دکمهاش بسته باشد و غیره. بازیگران درونگرا این طورند که وقتی به من میگویند پلیس باش، ساعتها با خودم فکر میکنم که: آن کسی که پلیس شده که از پلیسها تقلید نکرده، خودش پلیس شده و من میگویم که اگر من پلیس باشم چه کارهایی انجام میدهم؟ این طوری بازی میکند. دعوای اینها هم به نتیجه نرسیده که کدام درست است. بحث ما هم همین است. اینکه شاعر کی تواناتر است؟ وقتی که خودش باشد یا وقتی که سعی کند خودش را بگذارد جای یک نفر دیگر و بخواهد آن نقش را ایفا کند. برای من، حد توانایی من این است که خودم باشم. من هر چقدر فکر کنم در این مورد که یک قصاب چطور است یا یک مغازهدار چطور است یا یک رانندة اتوبوس، به آن اندازه نمیرسم. بنابراین من سعی میکنم خودم باشم و نهایتش از دریچة دیدگاهی خودم نگاه کنم. البته اگر قرار باشد فقط این نظریة من باشد، شعر میشود یک جامعة بستهای که به درد هیچکسی نمیخورد.
مجید اسطیری: اتفاقا همین اتفاق افتاده. الان شکایت همة جشنوارهها و داوران جشنوارهها این است که همه دارند شبیه به هم شعر میگویند. چرا؟ چون همه دارند از دنیای خودشان میگویند و اتفاقا دنیای همه هم شبیه به هم است. همه یک کتابهایی میخوانند و یک جور زندگی میکنند و زندگیها کوچک و محدود و تجربیات و زندگیها همه شبیه به هم شده، اتفاقی است که طبیعتا میافتد. من در این مورد با خیلی از دوستانم صحبت کردم و خودم هم قبول دارم که این طوری فکر کردن طاقتفرساست و شاید در حد زندگی یک انسان نباشد که بهجای همه زندگی کند، ولی به هر حال این طوری فکر میکنم.
نیره سلیمی: یک مقداریاش هم مربوط میشود به جهانیسازی. وقتی که از نظر تقلید از غرب و پیشرفت و تمدن، یک جامعهای به یک مرحلهای میرسد، ناخودآگاه همه شبیه هم میشوند.
مجید اسطیری: اینها را به عنوان پیشفرض پذیرفتیم.
نیره سلیمی: هویت انسانی را دارند له میکنند با بمباران اطلاعاتی.
سیدهانی رضوی: مثلا میبینی جومونگ میآید همه نگاه میکنند. بعد یک چیز دیگر میآید همه همان...
میرسالار رضوی: به نظر من شاعر باید بتواند آنقدر روان بگوید که هر مخاطبی را جذب کند نه اینکه کسی شعری بگوید که از کل 70 میلیون، فقط دو میلیون بفهمند که چه میگوید. این مثلا در مورد سعدی هست. سعدی واقعا به نظر من زبانش ساده است. هر کسی بخواند متوجه میشود. در حدی بوده که در گذشته برای درس دادن از گلستان و بوستان استفاده میکردند. آنقدر راحت است که به یک کسی که میگوییم: بابا آب داد هم سعدی یاد میدهیم. کمی سطحش بالاتر است ولی منظورم این است که آن کسی که مانده، سعدی است. سعدی خیلی روان حرف میزند.
مجید اسطیری: البته یک بحث سهل و ممتنع است که نباید صرفا سادگی زبان سعدی را در نظر بگیریم. این، تنها مسئلهای نیست که باعث ماندگاریاش میشود. او متفکر بزرگی است.
میرسالار رضوی: درست است اما خیلی هم ساده میگوید. رمز موفقیت یک شاعر این است که خودش را همرنگ جماعت کند. طوری شعر نگوید که فقط مثلا 10 تا تحصیلکرده متوجه شوند که شاعر به چه چیزی اشاره میکند و به نتیجه برسند. همین را خیلی راحت بیان میکند. مثل اینکه
میان دو کس آتش افروختن
نه عقل است و خود در میان سوختن
از این سادهتر دیگر نمیشود گفت. هر چیزی را آنقدر ساده گفته که هر کسی میتواند بفهمد. این راز ماندگاریاش هست به نظر من.
مجید اسطیری: نه این راز ماندگاریش نیست. من با حرفتان کاملا موافقم اما این، تنها راز ماندگاریاش نیست.
میرسالار رضوی: شاید تنها عاملش نباشد اما این نحوۀ ابراز عقاید و باورها خیلی مهم است.
سیدهانی رضوی: مثلا وسعتی که آقای اسطیری میگویند دارد سعدی. در جامعه کاملا گسترده شده، فردی نیست. مثلا این هم یکی از رازهاست. زبانش خیلی قوی است و در زمان خودش غیر قابل تقلید است. البته بعد از آن تقلید میشود. ابتکار.
میرسالار رضوی: این میتواند یک پایهای باشد که بقیۀ اینها روی این چیده شوند.
حبیب دانشور: به نظر من، اینکه شاعر نباید فقط برای خودش شعر بگوید و برای دیگران هم بگوید، خیلی صدق نمیکند. مردم این جامعه خیلی دنبال حس نیستند. بیشتر هنرمندان هستند که دنبال حس هستند اما متن جامعه این طور نیست. کسی دنبال حس باشد خودش شاعر میشود. شعرهای الان هم معناگراییاش خیلی کمتر شده. برای همین بالاخره برای خودش دارد شعر میگوید. این شاعر میگوید آن یکی شاعر خوشش میآید، آن یکی میگوید این خوشش میآید. شاعرها برای همدیگر شعر میگویند. چون دیگران که دیگر دنبال حس نیستند.
نظرات ()