سیاهی دراز
چراغدان در دست
خاموشی فریاد میزند
راه تمام میشود
سیاهی دراز
چراغدان در دست
خاموشی فریاد میزند
حسین جنتی: هنوز دارم میگردم. مثل آلیس در سرزمین عجایب گم شدم. دارم فکر میکنم به رابطة لغات.
فرخ حاجیعلی: من هم اصلا نفهمیدم چی به چی شد.
حسین جنتی: خوب بود.
مهدی شادکام: ابتدای کارش یکی است. فقط بحث سر آن راه است.
حسین جنتی: راه تمام میشود لولا است.
میرسالار رضوی: این راه تمام میشود ایهام دارد.
سیدهانی رضوی: توضیح ندهید اجازه بدهید دوستان صحبت کنند. یک مقداری حرف بزنند، بعدش ببینیم شما نظرتان چیه راجع به شعرتان!
حسین جنتی: بذار ببینیم ما میفهمیم؟!
مهدی شادکام: به مرگ مؤلف قائل باشیم اینجا.
سیدهانی رضوی: نه. ما گفتیم مرگ مؤلفی نیستیم اینجا منتها بعد از اینکه بچهها حرف زدند توضیح بدهند.
شمسالدین هاشمی: این هم خب یک تصویر سیاهگونه است. فقط چراغدان در دست، سیاهی دراز، تصویری که در ذهنم میآید این است که سایة خودش باشد. وقتی چراغدان در دست آدم باشد سایة آدم گم میشود. به نظرم آمد که جلوی راه باید باشد که راه تمام شود. من نتوانستم ارتباط برقرار کنم بین چراغدان در دست، سیاهی دراز با قسمتی که راه تمام میشود.
حسین جنتی: احساس کردم منظور این است که سیاهی دراز، چراغدان در دست، خاموشی فریاد میزند، راه تمام میشود، دوبارة همة اینها تکرار میشود چون دارد برمیگردد. به بنبست میخورد در راهی که دارد میرود. فرض کنیم که به بنبستی میرسد در مسیر و باید برگردد، دوباره همه چیز برایش تکرار میشود. سیاهی دراز، چراغدان در دست...
فرخ حاجیعلی: صفت دراز از لطافت شعر کم کرده. دراز کلا صفت قشنگی نیست.
حسین جنتی: آدم برای سیاهی دوست دارد چیزی شبیه ژرف باشد.
سیدهانی رضوی: من از سیاهی دراز دو تا برداشت کردم. ما راه را در ابتدای شعر نداریم اما این سیاهی دراز، راه طولانی تاریک را به ذهن من آورد و با وجود چراغدانی در دست که داریم برای اینکه راه را روشن کند، باز هم خاموشی ست که فریاد میزند. چراغدان نماد روشنی است اما باز در نهایت خاموشی ست. بعد از اینکه این فرد مسیرش به پایان میرسد یعنی راه تمام میشود که بالاخره باید به مقصد رسیده باشد و نهایت قضیه روشنی است،
برنمیشد گر ز بام کلبهها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمیآورد
ما چه میکردیم در کولاک دلآشفتة دمسرد
آنک آنک کلبهای روشن
روی تپه
روبهروی من
بالاخره به یک مقصد که میرسد، به روشنی میرسد. منتها اینجا بعد از پایان راه اگر بخواهیم مساوی رسیدن به مقصد بگیریم، باز در ابتدای راه هستیم. یعنی آن دوری که در مسیر ما هست اتفاق میافتد. حالا یا به تعبیر آقای جنتی به بنبست میخوریم که مجبوریم دوباره راه را برگردیم یا به تعبیر دیگر اینکه ابتدا و انتهای راه یکی است. چیزی که در گذشتهمان از این مسئله به عنوان یک مسئلة روشن و یک موضوع خوب داشتیم و تعبیری که در عرفان از آن بسیار استفاده شده که مثلا گفت:
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
یعنی تا به مقصد میرسم میگویند منزل بعدی و این تکرار میشود. یا مولوی که میگوید:
بینهایت محضر است این بارگاه
صدر راه بگذار، صدر توست راه
و در متأخرها
مقصد خود راه میتواند باشد
یا در شعر نشانی سهراب که مسیری راه میگوید و بعد در پایان شعر باز هم به مقصد نرسیدیم و باز باید بپرسی خانة دوست کجاست؟ تعبیر، همین مقصد خود راه میتواند باشد است. من همیشه این را یک تعبیر خیلی خوب و سفید میدیدم که زندگی همین است. زندگی آغاز و پایانش رفتن به سمت مقصد است. اگر پروردگار راه مقصر بدانیم ما هرگز به مقصد نمیرسیم. حتی وجود مبارک اشرف مخلوقات، حضرت محمد(ص) هم با آن مقصد نمیرسد و همیشه در این راه در حال حرکت است.
حسین جنتی: ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
سیدهانی رضوی: بله. اما این تعبیری که شاید دارد سیر معکوس و قهقرایی را دارد نشان میدهد که شاید ما معکوس میرویم و دور شدن از نور هم هیچ پایانی برایش نیست، هر چقدر آن راه را بروی و تمام بشود باز هم دور باطل است. در این باره هم باز شعرهایی داریم مثل کتیبة اخوان که:
کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند
و وقتی میگرداند باز همان را نوشته.
یا اسطورة پوچی سیزیف که صبح سنگ را میبرد بالای کوه، شب که میخوابد، سنگ در طول شب آمده پایین کوه دوباره صبح که از خواب بیدار میشود سنگ را قل میدهد میبرد بالای کوه و هر روز تکرار میشود. نماد پوچی است در اسطورههای یونانی. در شعر ایشان هم همین بود. من زیاد با دراز مشکل نداشتم چون برداشت طولانی کردم. گفت:
به سر رسید شب و داستان به سر نرسید
مگر فسانة زلف دراز میگویی
دراز کلمة شعری است. کلمهای نیست که از دید من شعری نباشد.
شمسالدین هاشمی: خاموشی هم اگر منظور تاریکی باشد، خاموشی بیشتر در مورد صدا به کار میرود.
مهدی شادکام: به چراغ برمیگردد.
سیدهانی رضوی: در تضاد با چراغدان، خاموشی جلوة خوشتری دارد. سکوت را هم در خاموشی داریم اما در تاریکی نداریم. چون خاموش بودن معنی ساکت بودن هم میدهد. مولوی که تخلص خود را خاموش یا خموش گذاشته برای همین است.
حسین جنتی: اما کلا شعر خوبی بود.
نظرات ()