قول و غزل

 
بررسی یک شعر از آقای میرسالار رضوی در روز 6 مرداد 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸
 

 

سیاهی دراز

چراغدان در دست

خاموشی فریاد می­زند

راه تمام می­شود

سیاهی دراز

چراغدان در دست

خاموشی فریاد می­زند

 

 

حسین جنتی:‌ هنوز دارم می­گردم. مثل آلیس در سرزمین عجایب گم شدم. دارم فکر می­کنم به رابطة لغات.

فرخ حاجی‌علی: من هم اصلا نفهمیدم چی به چی شد.

حسین جنتی:‌ خوب بود.

مهدی شادکام: ابتدای کارش یکی است. فقط بحث سر آن راه است.

حسین جنتی:‌ راه تمام می­شود لولا است.

میرسالار رضوی: این راه تمام می­شود ایهام دارد.

سیدهانی رضوی: توضیح ندهید اجازه بدهید دوستان صحبت کنند. یک مقداری حرف بزنند، بعدش ببینیم شما نظرتان چیه راجع به شعرتان!

حسین جنتی:‌ بذار ببینیم ما می­فهمیم؟!

مهدی شادکام: به مرگ مؤلف قائل باشیم اینجا.

سیدهانی رضوی: نه. ما گفتیم مرگ مؤلفی نیستیم اینجا منتها بعد از اینکه بچه­ها حرف زدند توضیح بدهند.

شمس‌الدین هاشمی: این هم خب یک تصویر سیاه­گونه است.   فقط چراغدان در دست، سیاهی دراز، تصویری که در ذهنم می­آید این است که سایة خودش باشد. وقتی چراغدان در دست آدم باشد سایة آدم گم می­شود. به نظرم آمد که جلوی راه باید باشد که راه تمام شود. من نتوانستم ارتباط برقرار کنم بین چراغدان در دست، سیاهی دراز با قسمتی که راه تمام می­شود.

حسین جنتی:‌ احساس کردم منظور این است که سیاهی دراز، چراغدان در دست، خاموشی فریاد می­زند، راه تمام می­شود، دوبارة همة اینها تکرار می­شود چون دارد برمی­گردد. به بن­بست می­خورد در راهی که دارد می­رود. فرض کنیم که به بن­بستی می­رسد در مسیر و باید برگردد، دوباره همه چیز برایش تکرار می­شود. سیاهی دراز، چراغدان در دست...

فرخ حاجی‌علی: صفت دراز از لطافت شعر کم کرده. دراز کلا صفت قشنگی نیست.

حسین جنتی:‌ آدم برای سیاهی دوست دارد چیزی شبیه ژرف باشد.

سیدهانی رضوی: من از سیاهی دراز دو تا برداشت کردم. ما راه را در ابتدای شعر نداریم اما این سیاهی دراز، راه طولانی تاریک را به ذهن من آورد و با وجود چراغدانی در دست که داریم برای اینکه راه را روشن کند، باز هم خاموشی ست که فریاد می­زند. چراغدان نماد روشنی است اما باز در نهایت خاموشی ست. بعد از اینکه این فرد مسیرش به پایان می­رسد یعنی راه تمام می­شود که بالاخره باید به مقصد رسیده باشد و نهایت قضیه روشنی است،

برنمی­شد گر ز بام کلبه­ها دودی

یا که سوسوی چراغی گر پیامی­مان نمی­آورد

ما چه می­کردیم در کولاک دل­آشفتة دم­سرد

آنک آنک کلبه­ای روشن

روی تپه

روبه­روی من

بالاخره به یک مقصد که می­رسد، به روشنی می­رسد. منتها اینجا بعد از پایان راه اگر بخواهیم مساوی رسیدن به مقصد بگیریم، باز در ابتدای راه هستیم. یعنی آن دوری که در مسیر ما هست اتفاق می­افتد. حالا یا به تعبیر آقای جنتی به بن­بست می­خوریم که مجبوریم دوباره راه را برگردیم یا به تعبیر دیگر اینکه ابتدا و انتهای راه یکی است. چیزی که در گذشته­مان از این مسئله به عنوان یک مسئلة روشن و یک موضوع خوب داشتیم و تعبیری که در عرفان از آن بسیار استفاده شده که مثلا گفت:

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می­دارد که بربندید محمل­ها

یعنی تا به مقصد می­رسم می­گویند منزل بعدی و این تکرار می­شود. یا مولوی که می­گوید:

بی­نهایت محضر است این بارگاه

صدر راه بگذار، صدر توست راه

و در متأخرها

مقصد خود راه می­تواند باشد

یا در شعر نشانی سهراب که مسیری راه می­گوید و بعد در پایان شعر باز هم به مقصد نرسیدیم و باز باید بپرسی خانة دوست کجاست؟ تعبیر، همین مقصد خود راه می­تواند باشد است. من همیشه این را یک تعبیر خیلی خوب و سفید می­دیدم که زندگی همین است. زندگی آغاز و پایانش رفتن به سمت مقصد است. اگر پروردگار راه مقصر بدانیم ما هرگز به مقصد نمی­رسیم. حتی وجود مبارک اشرف مخلوقات، حضرت محمد(ص) هم با آن مقصد نمی­رسد و همیشه در این راه در حال حرکت است.

حسین جنتی:‌ ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید

سیدهانی رضوی: بله. اما این تعبیری که شاید دارد سیر معکوس و قهقرایی را دارد نشان می­دهد که شاید ما معکوس می­رویم و دور شدن از نور هم هیچ پایانی برایش نیست، هر چقدر آن راه را بروی و تمام بشود باز هم دور باطل است. در این باره هم باز شعرهایی داریم مثل کتیبة اخوان که:

کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند

و وقتی می­گرداند باز همان را نوشته.

یا اسطورة پوچی سیزیف که صبح سنگ را می­برد بالای کوه، شب که می­خوابد، سنگ در طول شب آمده پایین کوه دوباره صبح که از خواب بیدار می­شود سنگ را قل می­دهد می­برد بالای کوه و هر روز تکرار می­شود. نماد پوچی است در اسطوره­های یونانی. در شعر ایشان هم همین بود. من زیاد با دراز مشکل نداشتم چون برداشت طولانی کردم. گفت:

به سر رسید شب و داستان به سر نرسید

مگر فسانة زلف دراز می­گویی

دراز کلمة شعری است. کلمه­ای نیست که از دید من شعری نباشد.

شمس‌الدین هاشمی: خاموشی هم اگر منظور تاریکی باشد، خاموشی بیشتر در مورد صدا به کار می­رود.

مهدی شادکام: به چراغ برمی­گردد.

سیدهانی رضوی: در تضاد با چراغدان، خاموشی جلوة خوش­تری دارد. سکوت را هم در خاموشی داریم اما در تاریکی نداریم. چون خاموش بودن معنی ساکت بودن هم می­دهد. مولوی که تخلص خود را خاموش یا خموش گذاشته برای همین است.

حسین جنتی:‌ اما کلا شعر خوبی بود.

 


 
comment نظرات ()