درگیر جنگ تن به تنام با تنی که نیست
دارم شکست میخورم از دشمنی که نیست
با سینهای که محض دریدن سپر شدست
دل میدهم به خنجر اهریمنی که نیست
جا مانده نیمی از بدنم لابهلای مَرد
بر سینههای بیضربان زنی که نیست
طعم بلوغ بوی تو را میچشم هنوز
از شهد و شبنم گل پیراهنی که نیست
من شکل سوّم تب تنهاییام تو ام
تصویر کن خطوط مرا خواندنی که نیست
نقاش من مسیح مشوّش بِکِش مرا
روحی نزول کرده درونی تنی که نیست
حسین جنتی: طبق معمول غزلهای شما، این کار هم بسیار زیبا بود. بیت اول فوقالعاده بود. یعنی اگر بخواهیم تعریفی از مطلع بدهیم میتوانیم بگوییم با استناد به غزل آقای امید رسولی مطلع باید چنین باشد. ولی من فکر میکنم داشت پیشزمینهای در من ایجاد میکرد که من در یک فضای دیگری دنبال بقیة شعر بگردم، بعد رسیدم به جاهایی که من را نبرد. با شنیدن این مطلع انتظاراتم از بیتهای بعد چیزهایی در حول و حوش همین مطلع بود. فکر میکنم مضمون مطلع با مضمون بقیة بیتها نزدیکی زیادی نداشت.
فرخ حاجیعلی: اتفاقا من تقریبا با نظر شما مخالفم. چون وقتی میگوید درگیر جنگ تن به تنام با تنی که نیست، یعنی اون نیست. فضا مشخص است که عاشقانه است.
احسان پرسا: نه مشخص نیست. من فضای عاشقانه ندیدم.
حسین جنتی: من فضا را عاشقانه نمیبینم. اتفاقا فضا یک فضایی است که نمیدانم چه اسمی رویش بگذارم اما هر چه هست عاشقانه نیست. مطمئن باشید.
فرخ حاجیعلی: اتفاقا به نظر من عاشقانه است.
حسین جنتی: من میگویم فضا، در مابقی شعر، فضایی نیست که بیت اول ایجاد میکند.
مهدی شادکام: یعنی قدرت مضمونی بیت اول را ندارد.
حسین جنتی: نه. اصلا اگر هم قدرت مضمونی داشته باشد، مضمونش با مطلع همخوانی ندارد. من انتظار داشتم اصلا عاشقانه نشود. با این بیت دنبال یک شعر شاید اجتماعی میگشتم.
فرخ حاجیعلی: ولی به نظر من عاشقانه است.
سیدهانی رضوی: به نظر من هم این طوری نیست.
احسان پرسا: من بیت من شکل سوم را خیلی دوست داشتم به خاطر واجآرایی که داشت. علاوه بر اینکه سخت به مضمونپردازی مشغول بوده، بدیع را فراموش نکرده.
حسین جنتی: مثلا راجع به همان بیت من فکر میکنم قافیه با همخوانی ندارد. ایشان میگویند خواندنی که نیست، یعنی قابل خواندن نیست ولی فکر میکنم یک خواندن باید باشد.
نیره سلیمی: قدما این »ی«ها را قافیه نمیکردند ولی الان خیلی مشکلی نیست.
حسین جنتی: ولی ضربه میزند. تنی که نیست، دشمنی که نیست، بعد خواندنی که نیست. به گوش زیبا نیست. حالا درست است که میگویند یک بار باشد اشکالی ندارد اما به شرط قدرت مضاعف.
فرخ حاجیعلی: ولی کار خیلی خوبی میکردند که نمیآورند.
سیدهانی رضوی: بعضی شعرها هست که هر چقدر »ی« عوض شود آدم احساسی نمیکند.
فرخ حاجیعلی: میشود یک مثال بزنید؟
سیدهانی رضوی:
سکوت، قهر طبیعت، سقوط، ویرانی
کجای فاجعه هستیم؟ فصل پایانی
نگفته بودم و این بار هم نه خواهم گفت
چروک خوردهام از این سکوت طولانی
دروغ در شریان محلهها جاری ست
و نقش بسته به دیوارهای سیمانی
نوشته: مثل تگرگی نوشته: منجمدی
تو که طراوت سیال، مثل بارانی
اینجا شد ضمیر.
تو یک نهاد جوانی درون خانة ما
تو عضو آخر مجموعة درختانی
ولی بریدهای از جمع خانوادة خویش
چه زود پر شدی از سرکشی و عریانی
شد مصدر.
شبی که حادثه بر جاده حکمفرما بود
زدی به جادة شبپوش رو به ویرانی
درختها همگی التماس میکردند
که عوض آخرمان را، خدا! نسوزانی
ضمیر.
درون سینة من رعد و برق میغرید
دوباره عشق تویی، تو شبیه طوفانی
به آسمان دعا شاخههایمان نرسید
رسید صاعقه و سوختی به آسانی
حسین جنتی: من فکر میکنم باز هم مشخص است.
سیدهانی رضوی: همین جوری »ی«ها تغییر میکند.
فرخ حاجیعلی: یعنی شما اصلا تو ذوقت نمیزند؟
حسین جنتی: شما خیلی محکم میگویی اصلا احساس نمیشود، اما احساس میشود.
سیدهانی رضوی: بله احساس میشود اما آدم را اذیت نمیکند. حساسیت را بگذارید کنار که الان میخواهید به »ی«های این شعر گوش بدهید. من خودم معتقدم قدما اشتباه میکردند که میگفتند حتما باید اینها مثل هم خوانده بشود و یک »ی« موصول به قافیه باید باشد.
نیره سلیمی: البته طرز تلفظ قدما هم با ما فرق داشته.
سیدهانی رضوی: با وجود اینکه این اعتقاد را دارم به شعر آقای رسولی ایراد دارم. برخی از اختیارات شاعری هیچوقت نباید تبدیل به اجبارات بشوند. یعنی نباید اجباری بشود بر دوش خواننده. گاهی اختیار شاعر تبدیل شده به اجبار خواننده که بنده خدا 20 بار باید شعر را بخواند که بفهمد وزن شعر چیست و چطور باید شعر را بخواند. این طوری نه. ما اختیار داریم که برخی کارها را انجام بدهیم اما همه چیز به شرط جا افتادن مطلب باشد.
حسین جنتی: من گفتم، همه چیز آنقدر باید محکم باشد که وقتی شما از اختیار استفاده میکنید مشخص باشد که از اختیار استفاده نکردید و تصور نشود که اشتباه کردید.
فرخ حاجیعلی: ولی مشخصا در این کار »ی« اذیت میکرد در کنار قافیههای دیگر.
میرسالار رضوی: بیتی که قافیه زن بود، به بیتهای قبل ربطی نداشت.
سیدهانی رضوی: من متوجه معنی آن بیت نمیشوم، اگر کسی میفهمد برای من توضیح دهد.
کمیل قاسمی: فکر میکنم مشکل اینجا باشد که دو جایگاه وجود دارد. یکی در سینههای بیضربان زنی که نیست، یکی هم لابهلای مرد. من وقتی میخوانم جا مانده نیمی از بدنم، نیمی از بدن یک زن و مرد میبینم، بعد .... یعنی شما یک جایگاهی انتخاب کردید و نیمی از یک کس دیگر انتخاب کردید و درست شده ولی نیم دیگر را جایگاه عوض کرده. جایگاه مناسبش را پیدا نمیکند. یعنی نیمی از مرد، زن است ولی جامانده نیمی از بدنم که میگوید مشخص میکند، لابهلای مرد. این خوب است. ولی در مصرع بعدی، جایگاه بعدی را نمیآورید که مشخص کنید چطوری میشود. میگویید بر سینههای بیضربانی زنی که نیست.
فرخ حاجیعلی: اتفاقا آورده.
کمیل قاسمی: نه. ما در مصرع اول یک نیمة پنهان، یک نیمة گمشده را کشف میکنیم، بعد نیمة دومش، جایگاهی پیدا نمیکند.
حسین جنتی: اسمی از نیمة دوم نمیآید.
کمیل قاسمی: نیمة دوم خلاصه میشود در سینههای بیضربان زنی که نیست.
سیدهانی رضوی: فضای شعر به من این اجازه را نمیدهد که بخواهم شعر را اروتیک تعبیر کنم. اما حتی اروتیکترین تصویر را هم بخواهم تطبیق بدهم، نمیتوانم روی واژهها بچینم. اصلا معلوم نیست چه میگوید. من تصور این است که بر سینههای بیضربان زنی که نیست، یعنی یک جسد مرده.
کمیل قاسمی: من فکر میکنم ادامهاش این طوری میتواند باشد
جا مانده نیمی از بدنم لابهلای مرد
نیم دگر...
این طور باید بشود چون ما منتظر نیم دیگری بودیم که نیامده. همان نیم بر سینههای بیضربان است. یعنی ما فقط در مورد همان نیمة پنهانی که هیچ کشفی نشده میشنویم.
سیدهانی رضوی: بر سینههای بیضربان زنی که نیست، من تصور این است که شعر، سر و ته سروده شده. یعنی اول جسد است بعد به واسطة قافیه که زن بوده، در مصرع اول مرد آمده که این دو را به هم چفت کند.
مهدی شادکام: دارید توجیه میکنید.
سیدهانی رضوی: این توجیهی است که من برای بیت پیدا میکنم. والا هر چقدر میچرخم در بیت هیچ چیز پیدا نمیکنم.
کمیل قاسمی: من فکر میکنم در مصرع چهارم شعر، دل دادهام خیلی بهتر است.
سیدهانی رضوی: با سینهای که محض دریدن...
کمیل قاسمی: من با این محض هم مشکل دارم. شعر شما خیلی شعر قشنگی است. برای همین نمیتوانم بگذرم، فکر میکنم بقیة دوستان هم همین طور باشند. میخواهند شعر در ذهن خودشان توجیهپذیر باشد. چون این را میخواهیم حداقل بیت اولش را برای خودمان بخوانیم، ولی ابیات دیگر اگر در ذهنمان آمد برای خودمان حداقل توجیه شده باشد. من در مصرع سوم، این محض را فکر میکنم عیب دارد و دل دادهام.
سیدهانی رضوی: یعنی
با سینهای که محض دریدن سپر شده است
دل دادهام به خنجر اهریمنی که نیست
کمیل قاسمی: یعنی چی محض دریدن؟
فرخ حاجیعلی: محض یعنی فقط برای اینکه...
سیدهانی رضوی: فقط برای اینکه از بین برود. پارادوکس درست کرده است.
حسین جنتی: یعنی میدانم که چنین چیزی اتفاق میافتد. خوب است اتفاقا.
فرخ حاجیعلی: محض خوب است.
سیدهانی رضوی: نه من محض را خوب نمیدانم. محض فولکلور است. عامیانه است. مثلا محض رضای خدا.
فرخ حاجیعلی: میتوانید پیشنهاد بهتر از محض بدهید؟
سیدهانی رضوی: باید ساختار کلی را عوض کنم. نمیشود پیشنهاد بدهم.
کمیل قاسمی: نمیشود پیشنهاد داد.
حسین جنتی: صِرف.
سیدهانی رضوی: اگر بخواهم پیشنهاد بدهم کل بیت را برمیدارم و دوباره شعر را میگویم. چون دوباره گفتن شعر خیلی راحتتر از اصلاحش است. این را بارها گفتهام.
حسین جنتی: چقدر هم خوب میشود اگر با آن مطلع این شعر را دوباره بگویند با توانایی عظیمی که دارند.
نظرات ()