ناز ابرویتان که با اخمش، میکند با نگاه من بازی
اخم، یعنی که عاشقی امّا ...ظاهراً دلخوریّ و ناراضی
مثل هر پنجشنبه آمدهام تا به خواجه تفألی بزنم
نیمکتهای حافظیه مرا، میبَرَد تا خیالپردازی:
صورتت روی شانهام انگار، حسّ سرلشگری به من داده
ماه، جای ستاره میبندد، شانههای لباسِ سربازی
گرچه سرباز سادهای هستم، با تو اسکندرم، نمیبینی؟!!
حکم کن تا دوباره در تاریخ، تخت جمشید را براندازی
دست روی سرم بکش بانو!! ...نمرة دو به من نمیآید!!!
باز در گوش من بخوان: »یک روز قول دادی که مرد میسازی!!«
حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده
تا تو برگردی و مرا از پشت، توی عکس خودت بیندازی
خواجه!!! شاخه نبات یعنی این، امتحان کن ببین چه شیرین است!!
طعم لبهای دختری بعد از صرفِ فالودههای شیرازی
□
رنگ پیراهنِ مرا در باد... قدّ و بالای سبزتان میبُرد
راست قامت بمانی ای شیراز!!! تا به این سرو ناز مینازی
سیدهانی رضوی: یک مقدار به تصویر این بیت دقت کنید:
حوضِ ماهی سعدیه این بار ، قدر یک سکّه کوچکم کرده
تا تو برگردی و مرا از پشت، توی عکس خودت بیندازی
فرخ حاجیعلی: وقتی میافتد عکس خودش از بین میرود و در عکس او میافتد.
حسین جنتی: خودش در آب حوض.
سیدهانی رضوی: تا تو برگردی و مرا در حوض... وقتی برمیگردد دیگر عکسش در حوض نیست. بحث آرزو است که اگر کسی بتواند پشت به حوض بکند و سکه را درست وسط حوض، قسمتی که آب از درون حوض فواره میکند بیندازد، آرزویش برآورده میشود.
فرخ حاجیعلی: نه. شما تصور کنید کنار حوض ایستادید و کسی از پشت میآید و شما را پرت میکند داخل حوض. مسلما شما میافتید در عکس او، عکس خودتان که دیگر باقی نمیماند.
سیدهانی رضوی: قصه این است که تا تو برگردی و مرا از پشت توی عکس خودت بیندازی، این عکس خودش نیست. این طوری است که سکه را میگیرند و برمیگردند. آقای سیرجانی شما به همین خرافه نظر داشتید یا نه؟
رضا سیرجانی: بله کاملا. فقط یک چیزی را بگویم گرچع که درست نیست دفاع کنم، آن چیزی که میافتد منم نه سکه.
سیدهانی رضوی: بله. مرا از پشت توی عکس خودت بیندازی.
حسین جنتی: مرا از پشت. درست شد.
سیدهانی رضوی: پس تا تو برگردی چیه؟
حسین جنتی: برگردد سمت حوض این را از پشت بیندازد.
رضا سیرجانی: من دست مخاطب را باز میگذارم هر چه خودش دوست دارد برداشت کند. بعضی میدانند و بعضی نه.
نظرات ()