قول و غزل

 
قول و غزل با شروعی دیگر در روز 8 مهر 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
 

سلام

 دور سوم جلسات «قول و غزل» دیروز کلید خورد، و قرار است هر چهارشنبه ساعت 16 در همان محل برگزار شود. نشانی جلسات هم از این قرار است: خیابان قدس. روبروری در شرقی دانشگاه تهران. کوچة عدالت. پلاک 19.

اگر همت کنید و سه طبقه را در ساختمان زیبای کانون اندیشه جوان -با آن باغچه گل و چمن کوچکش- بپیمایید به فضای دنج و راحتی می رسید که هم می توانید خستگی را از تن به در کنید و هم روزمرگی را از دل شاعرمنشتان بزدایید و شعر بشنوید و شعر بخوانید.

دیروز آقای «اسماعیل امینی» در جمع حضور داشتند و قبل از شعرخوانی در باب نکات ادبی ای که حرفش پیش کشیده شد صحبت کردند. حرف، حرف نوآوری در شعر بود و اینکه جریان های جدید شعری با توجه به شعر کلاسیک و ادبیات کهن فارسی تا چه حد می تواند برای خود جا بازکند و مانا باشد.

آقای امینی می گفت: «هر شاعری با یک شعر خوب قاعده ای را به قواعد شعر اضافه می کند؛ همانطور که یک انسان با هر عملی که انجام می دهد یک توانایی را به توانایی های گذشته بشری می افزاید.»

او با مصداق قرار دادن جلسات شعر اینچنینی (منظور،همین قول و غزل!) گفت: « در جلسات شعر، مخاطبان با قواعد قبلی که از شعر در ذهن دارند شعر خود را قیاس می کنند و درباره شعر دیگران نیز سخن می گویند و اینگونه می شود که می بینی افرادی که به یک جلسه شعر به خصوص می روند شعرشان کم کم شبیه هم می شود چون با یک سری معیارهای کلی که در ذهن همه آنها چرخیده شعر خود و دیگران را محک زده اند و اینجاست که به مشکل بر می خوریم.»

این مدرس و استاد ادبیات حل این جریان را در تغییر نگرش به شعر دانست و گفت: «می توان هرکاری را شنید و منطق همان کار را کشف کرد و زیبایی ها و قواعد آن را دریافت، در شعر گذشتگان داریم که شاعری تنها به توصیف صِرف یک شیء یک میوه یک گل و حتی زیبایی ظاهری یار پرداخته و هیچ هدف خاص دیگری را نیز دنبال نکرده است، اینکه ما شعر را بخوانیم و کار شاعر را به سخره بگیریم درست نیست بلکه برای حظ شاعرانه بردن از چنین آثاری باید به دنبال منطق و قواعد همان شعر بود.»

آقای امینی مثال جالبی را از قول دکتر «شفیعی کدکنی» آورد که گفته بود در یک زمین فوتبال فرض کنید که دوربین ها همه بر روی دروازه بان زوم باشد و هیچ صحنه دیگری از بازی تیم ها نشان داده نشود، دروازه بان با اینکه توپی به درون دروازه نمی آید گاه به جلو خم می شود گاه با شتاب به طرفین می رود و حرکات دیگری دارد که اگر معنای آن را ندانیم مضحک و خنده دار به نظرمی آید این مثال روشن می کند که برای دریافت شعر گذشتگان باید به زمینه های فکری و منطقی شاعران همان دوره نگریست و اینکه پیشینه شعر در ادبیات ما دارای پیوستگی از هم نگسستنی ای است که می تواند پایه ای برای جریان های آتی شود.

حرف از جریان که شد باز به ابتدای بحث برگشتیم آنجا که حرف نوآوری بود. آقای وحیدزاده و حسین نعمتی، از شاعرانی که در جمع حاضر بودند، حرف جریان های نوین شعری را پیش کشیدند و این سئوال مطرح شد که آیا اینها به نتیجه می رسند یا نه و اگر برای مدتی بین مردم جا بیفتد چقدر ماندگاری دارد؟

خوب همه می دانیم که چقدر این بحث درازدامن است شما هم که وقت گذاشته اید و این نوشتار را می خوانید حتماً در بسیاری از جلسات شعر به این بحث رسیده اید، حرف ما بر سر این بود که چقدر می شود بها داد به این جریانات؟

وحیدزاده می گفت: نوآوری ها می توانند به جریان های شورشگری تبدیل شوند که بعدها به جای جریان حاکم قرار گرفته و در ادامه به سبک و سنت بدل شوند.

 به هر روی یا همان به هرحال! چون دلمان برای شعر شنیدن تنگ بود و دیگ اظهارنظرها و نقد و بررسی ها می جوشید شعرخوانی‌ها آغاز شد، اگرچه به سبب تنگی زمان و نقدهای کامل و بی دریغ و پدرانه دوستان صاحب نظر! تعداد زیادی از حاضران نرسیدند شعرشان را بخوانند اما انصافاً شعرهای خوبی در قالب های سپید، غزل، چهارپاره و در بخش ترانه، خوانده شد که سه تا از آنها را اینجا می گذارم و اگر می خواهید همه آنها را بشنوید جلسه بعد که هفته آینده چهارشنبه ساعت 4 است تشریف بیاروید به کانون اندیشه جوان.

 و اما شعرها:

  چهارپاره ای از مهدی پرویز

 ۱) در گلوی خروس می‌پیچید

نغمه‌ی لا اله الا اللّه

شاخه‌های درخت بالا رفت

تا بناگوش نقره کوب ماه

۲) قل هوالله ... حوض می‌خواند و

بید هم در رکوع خم می‌شد

شبنمی پاک لحظه‌ی سجده

از رخ لاله داشت کم می‌شد

۳) گفت فواره تا بحول اللّه

سر پیچک به آسمان پیچید

رخت‌ها را به روی بند ؛ نسیم

در صفوف نماز گل می‌دید

۴) دست‌های قنوت پنجره داشت

رو به روی حیاط وا می‌شد

آتنا توی خانه مشغول

گفتن ذکر ربّنا می‌شد

۵) همه‌ی خانه یک صدا گفتند

رو به قبله سلام آخر را

و علیک السلام در واشد

همه دیدند روی مادر را

۶) خنده‌ای زد کلید را چرخاند

قفل وا شد دوباره در خندید

شیر چک چک به حوض پاشید و

آب در حوض بیشتر خندید

۷) باد می‌آمد و کفِ پایِ

برگ را باز قلقلک می‌داد

آن طرف‌تر عزیز با جارو
خانم باد را کمک می‌داد

۸) تخت بیچاره نیز کنج حیاط

با سماور بگو مگو می‌کرد

باز هم آن سماور پرحرف

غُرُّ غُر داشت گفتگو می‌کرد

۹) خنده‌ی یاس از سر دیوار

نقل می‌ریخت بر سر کوچه

راه می‌رفت دور گردن بید

دست‌های درخت آلوچه

۱۰) بوی نان در حیاط راه افتاد

استکان پا گذاشت در سینی

وقت چایی رسیده ... برخیزید !

عطسه‌ای کرد قوری چینی

۱۱) سمت سفره عزیز می‌آمد

سینی چای و استکان در دست

سهم مادر برای صبحانه

روی لب خنده بود و نان در دست

۱۲) آتنا غنچه غنچه با دقت

چادرش را دوباره تا می‌کرد

داشت یک گل برای مادر خود

از سر چادرش سوا می‌کرد

۱۳) همه‌ی اهل خانه جمع شدند

سر سفره برای صبحانه

جای یک گل دوباره خالی بود

در میان اهالی خانه

۱۴) سر صبحانه باز هم مادر

ریخت در چار استکان چایی

مثل هر روز ، آه ! یادش رفت

رفته از بین جمع بابایی

۱۵) استکان را دوباره برگرداند

توی قوری و زورکی خندید

آتنا بغض‌های مادر را

آه ! اما قشنگ می‌فهمید

۱۶) کیف خود را گذاشت بر دوشش

مثل آن لحظه‌ای که بابا رفت

بغض‌ مادر شکفت مثل گلی

از در خانه آتنا تا رفت

۱۷) باد فهمید حال مادر را

حال خانه دوباره درهم شد

زیر اندوه و غصه‌ی مادر

کمر بید بیشتر خم شد

۱۸) اشک‌ها حلقه حلقه افتادند

حوض پرشد ز ماهی قرمز

غیرِ نامی که مانده است از او

خبری نیست از پدر هرگز

۱۹) یادش آمد که داده‌است پدر

سر خود را و روسپید شده

یادش آمد بد است گریه کند

چون که بابای او شهید شده 

 

ترانه ای از سپیده الوندی:

هوای اون شب شرجی

داره می باره تو خوابم

من از خواب می پرم با گر _

_ یه ، بازم از تو بی تابم

 

می یای با خنده ای وحشی

تو خواب ، طوفان به پا می شه

با زنگ خنده هات هرچی

که رازه ، بر ملا می شه

 

صدات می پیچه تو گوشم

کلاغا می رسن از را ( ه )

خبرها منتشر می شه

توی روزنامه ی فردا ...

 

همه دنیا می فهمن که

من اون شب عاشقت بودم

که از پیمونه ی چشمات

تا صبح هی باده پیمودم

 

که اون شب سعدی و حافظ

که اون شب هرچی شاعر بود

پیش چشم تو لنگ انداخت

که چشمات سخت کافر بود

 

دل و دینی نموند از من

همه ش رفته ، خیالت تخت

دیگه چی می خوای از جونم

چی می خوای از من بدبخت

 

که هرشب می رسی از راه

مث یه درد تکراری

نمی ذاری که آروم شم

نمی ذاری ، نمی ذاری

 

می خوای دنیا خبردار شه

از این حالی که من دارم ؟

از این که احمقم ، مستم

از این که گیج و تبدارم ... ؟

 

بخند هرچی که می تونی

نمی گیرم به دل ، باشه

اصن با خنده های تو

بذار دنیا دلش واشه ...

منو از چی می ترسونی ؟

از این که با تو رسوا شم ؟

از این که لکه ی ننگی

روی دامان دنیا شم ؟

 

نه خیر آقا ، خیالی نیس

بذار تعبیر شه رؤیا م

بذار تیتر خبرها شم

که من عاشق تر از اینا م ...

 

غزلی رضوی از محسن رضوانی ®

بهتر زمن در گیتی گردون زیاد است

رنگین تر از خون دل من خون زیاد است

چون تو مسیحا منظری روی زمین نیست

برعکس اما مثل من شمعون زیاد است

راضی به زحمت نیستم دشنام بس بود

این سنگ ها هم از سر مجنون زیاد است

تو زهر پنهان داشتی در پشت لبخند

این حقه ی پنهانی و مأمون زیاد است

هر بند وصل تو هزاران قید دارد

این تبصره در متن این قانون زیاد است

چشم وفا از کوفه کار خنده داریست

در قلب تو فرمانده ملعون زیاد است

عاشق تر از من بعد از این شاید نیابی

عاقل تر اما مثل افلاطون زیاد است

هردو زکات نعمت خود را ندادید

حُسن تو مثل ثروت قارون زیاد است

 

 


 
comment نظرات ()