
در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم!
من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی
در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
جلسه این هفته که در روز چهارشنبه 15 مهر برگزار شد مصادف بود با سالروز تولد سهراب سپهری و این بهانه ای شد تا گشت و گذار ما در بستان ادبیات فارسی با عطر و بوی شعر سهراب گره بخورد.
اسماعیل امینی سخن خود را با پیشنهاد خواندن اشعار سپهری برای کسانی که قدم های نخستین خود را در راه سرایش بر می دارند، آغاز کرد.
تقریباً تمامی اشعار سهراب از «مرگ رنگ» تا «ماهیچ ما نگاه»، به هم پیوسته اند، گویی بعد از سرایش آنها به صورت پراکنده، سهراب با دقت و ظرافت و گاه اندکی تغییر به چینش اشعار، آن هم به شکلی شاعرانه همراه با بازی های زبانی مشغول شده است؛ اسماعیل امینی توجه حاضران را با این مقدمه ی سئوال برانگیز نسبت به شعر سهراب معطوف کرد.
او ادامه داد: «سهراب در کتاب هایش سعی کرده اشعار را جوری بچیند که پایان یک شعر آغاز شعر دیگر باشد. این اتفاق گاه در مضامین اشعار و گاه در کلمات دیده می شود.» او به نقل از «محمدتقی شریعتی» مفسر فقید قرآن و پدر دکتر علی شریعتی گفت: «در قرآن سوره ها به لحاظ معنایی به هم پیوسته هستند به همین خاطر در شروع بعضی از سوره ها به نظر می رسد که مضمون از وسط شروع شده که در واقع چون ادامه ی سوره قبل است اینگونه به نظر می رسد؛ این موضوع در بررسی اشعار سهراب نیز به چشم می خورد گاه نام سه شعر پی درپی را اگر کنار هم بگذاریم جمله ای کاملاً معنادار به دست می دهد و این موضوع ما را دچار حیرت می کند.»
امینی مثال هایی چند نیز در این زمینه آورد: اولین بند در «حجم سبز» با این عبارت آغاز شده است:«شب سرشاری بود...» و آخرین جمله در حجم سبز این است: «صبح شد»! وقتی به شعرهای جمع آوری شده در حجم سبز نظر می افکنیم با مضامینی چون شب، گمراهی، تردید و... مواجه می شویم و به تدریج به سمت صبح می رویم که می تواند معنایی از سلوک را در خود داشته باشد.
شعر سپهری همیشه منتقدانی را نیز با خود به همراه دارد، شیوه ای که او در سرایش به کار می بندد از نظر این منتقدان می تواند دارای یک فرمول باشد که اگر کسی این کلید را بیابد می تواند دفترها مثل سهراب شعر بگوید؛ این باب مبحثی دیگر بود که در قسمت بعدی از سوی حاضران جلسه گشوده شد.
کارشناس جلسه در جواب گفت: «نمی تواند اینگونه باشد؛ شاید در صورت و در ظاهر این اتفاق بیفتد اما هرگز آن شعر نمی تواند به شعر سهراب با آن معانی در هم نشسته و به هم پیوسته بدل شود. شعر سهراب در صورت، شفاف و واضح و دم دستی است چراکه او صورت گرا نیست، کسانی نیز بودند که به تبع مولانا در وزن وسوسه انگیز و سهل و ممتنع فاعلاتن فاعلاتن فاعلات دفترها نوشتند و همچنان می نویسند اما این کجا و آن کجا؟
در این قسمت، برای مصداق شعر سهراب سخن از نقاشی هایش به میان آمد که مخاطب با نقاشی هایی روبرو می شود که با یک روش ساده و به دور از تکنیک نمایی ها به تصویر درآمده. تنه هایی از درختان که با -سایه روشنی- ساده درکنار یکدیگر بر تابلویی در سطحی بزرگ قلم خورده اند؛ شاید یک نقاش ساختمان هم با کمی دقت درکار بتواند نقاشی های سهراب را بکشد اما آیا این به آن معناست که کار سهراب به راحتی قابل تقلید است؟
امینی ادامه داد: «شاعرانی هستند که سحر تکنیک مسحورشان کرده است و در این راه از شعر، گذشته و گاه تا سرحد اعجاز پیش رفته اند اما این اشعار تنها به در آن می خورد که در کلاس های بدیع به عنوان مثال درسی از آن استفاده شود، دلی را تکان نمی دهد و چنگی به دل نمی زند.
خانم «فاطمه گیلانی» از شاعران قدیمی که در جمع حضور داشت، گفت: «استفاده از زبان سهراب به خودی خود ایراد به حساب نمی آید به شرطی که وقتی از آن استفاده می شود چیزی به آن اضافه شده باشد نه از روی آن مشق شود.»
امینی با این جمله که بعضی شعرها فقط خارند رشته کلام را به دست گرفت و گفت: «زبان برای شاعر حوزه ای مسحور کننده است اما شاعر خود باید شعرش را از این ورطه دور نگه دارد و مسحور سحر زبان خود نشود، خار برای حفاظت از گل است اما اگرخار زیاد شود آن وقت همان گل را از میان برمی دارد.»
بعد از آنگه گذری کوتاه بر شعر سهراب شده و تئوری ها و نقدها دراین باره گفته شد، شعر«به باغ همسفران» به پیشنهاد حاضران در جلسه از سوی آقای امینی خوانده شد وشعرخوانی های این حلقه با لطف سخن سهراب آغاز شد.
«حسین جنتی» ازشرکت کنندگان پروپاقرص این محفل غزلی را با ردیف «کشورم» خواند که با تقدیر از این شعر موضوعات مختلفی درگرفت. امینی گفت: تعهد شاعر باید نسبت به انسانیت بوده و شاعر نگران انسان باشد، کار او آن است که بیماری ای را که همه بدان دچارند ببیند و هشدار دهد.
بعد از خواندن چند شعر دیگر چراغ بحث دیگری روشن شد و آن ماندگاری شعر بود. اسماعیلی امینی پیشنهاد می کرد که گاه موضوعات بدیهی اطراف خود که از گذشته برایمان به شکل قانون های نانوشته ای درآمده دوباره ببینیم و در آنها ترید وتأمل کنیم چراکه به نتایج جدیدی خواهیم رسید؛ از جمله اینکه آیا ماندگاری شعر نشان از فضیلت آن شعر است یا خیر؟
گاه اشعار خوبی درگذر زمان باقی نمانده و گاه اشعار بدی هنوز که هنوز است به عنوان متن درسی تدریس می شوند، که این موضوع فضیلت نیست بلکه ویژگی است.
«حبیب دانشور» از دیگر شاعران تازه کار این حلقه بود که قطعه ای سپید خواند:
«ازبس که بغض هایم را نجویده قورت دادم
دارم دل درد می گیرم
و تازگی ها
آنقدر بزرگ شد
که در گلویم گیر کرد
شرمنده از اینکه تورا به زحمت انداختم تا به من آب خنک دهی
و امیدوارم همین لیوان، لیوان ها کافی باشد
تا مجبور نشوی سرم را زیر آب کنی»
استفاده از تعابیر و مثل ها در این شعر مورد تشویق قرار گرفت اما ایجاز در زبان از مواردی بود که حاضران بر آن تأکید داشتند. کارشناس جلسه برای نمونه اولین بندهای این شعر را به این شیوه چرخاند:
«دل درد گرفته ام!
از بس که قورت دادم، نجویده
بغض هایم را»
چراکه حرف از بغض است نه دل درد و نه نجویدن! امینی دلیل برجستگی این شعر را استفاده از انحراف در محورهم نشینی کلام بیان کرد و گفت: «اینکه شاعر جویدن را که مربوط به خوارکی هاست برای بغض به کار برده و انحرافی در محور هم نشینی کلام ایجاد کرده که کشف خوبی است، اما باید به صورت شعر بیشتر توجه شود تا به هدف اصلی که تأثیرگذاری عاطفی است، نزدیک شود.»
«چشم هایت
حرف که می زند
چشم هایم
بغض می کند
و من
در لغزش معصومانه اشک هایت
می لرزم.
اما دوباره
زمان رفتن است
می روم
و تکثیر شدن مدامم را
در چشم هایت
نمی بینم...»
این سپید دیگری بود که توسط «میرشمس الدین فلاح هاشمی» خوانده شد. حرف بر سر این شعر آن بود که ظرف از حرف بزرگ تر می نمود. در واقع حرف این شعر ظرف کوچک تری می خواست چراکه مضمون خیلی بدیع نیست. مضامینی در شعر فارسی وجود دارند که دیگر به صورت موتیو درآمده اند و آنوقت شاعر بعدی با تبحر خود از آن پیشینه استفاده کرده و حرف دیگری می زند: «کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل/ در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود» کفر با خود پیچیدگی، اعوجاج، گمراهی، سیاهی و... را از گذشته های ادبی به دوش دارد از آن زمان که به طور مثال دقیقی گفت: «شب سیاه بدان زلفکان تو ماند...» و به این خاطر است که ما در سال های بعد در شعر حافظ درمی یابیم کفر زلف چه تعابیری را در خود گنجانده.
در اینجا شعری به خاطر آقای امینی آمد از شاعر توانا «سیدضیاء قاسمی» که استفاده ی خوبی از تعابیر در یک شعر امروزی داشته است: «پروانه های روسری ات رقص می کنند/ از ماه تا زمین که هوا غرق میخک است» در این شعر معلوم می شود که زلف به خاطر مفهوم امروزی روسری پنهان است، اگر ماه صورت آدمی باشد این روسری آنقدر بلند است که به زمین رسیده و معلوم است که زلف هم به همین بلندی است و در ضمن معطر است چراکه هوا غرق میخک شده.
این حلقه از قول و غزل نیز با این گفته ها و شنیده ها به پایان رسید خوشحالم که آن را با شما سهیم شده ام، در حلقه بعدی منتظر شما و شعرها و نقد و نظرتان هستیم.
و شعری از آقای اسطیری:
زنانی هستند که در خیابان مثل تو راه می روند
آن ها را دوست دارم
مردانی هستند که در خیابان
به دنبال زنانی که درخیابان مثل تو راه می روند می افتند
آن ها را دوست دارم
مردمی هستند که در خیابان
به مردانی که در خیابان
به دنبال زنانی که در خیابان مثل تو راه می روند می افتند نگاه می کنند
آن ها را دوست دارم
هزار آینه هم که تو را دست به دست کنند می شناسمت
بمی بینی ؟!
دارم شبیه همه می شوم
داری شبیه همه می شوی
نظرات ()