قول و غزل

 
همچنان آغوش من باز است بر رویت رفیق!
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸
 

با عرض سلام خدمت مخاطبان وبلاگ قول و غزل و تبریک و شادباش به مناسبت میلاد امام هشتم.

گزارشی که در ادامه خواهد آمد مروری است بر جلسه 6 آبان نقد و بررسی شعر در حلقه قول و غزل.

رسم جالبی دارد آقای امینی که در پیشگفتار هر جلسه پای سئوالی کلی را از مباحث چالش برانگیز به میان می کشد و بعد از چند گفت و شنود از برداشت ها و ذهنیت های ایجاد شده و گذشته تاریخی و یا علمی آن موضوع با یک جمع بندی نهایی محفل را به بخش شعرخوانی دعوت می کند.

"چه تصوری از مدرن در ذهن دارید" سئوال خوبی بود! گرچه بماند آنها که بارها وارد این مبحث شده بودند و می دانستند قرار است وارد چه پیچ و خم هایی شوند لبخندی هم زدند و البته سرشان نیز درد می کرد برای پی گرفتن آن!

سئوال اینجا بود که آیا در تاریخ ادبیات هم این ذهنیت وجود دارد که سرنوشت اجتماعی هر ملتی مانند ملتی دیگر است و حوادث و رخدادهای تاریخی باید دوره به دوره پی در پی یکدیگر همانطور که در یک ملت اتفاق می اقتد باید در ملت های دیگر هم که در ادامه همان راه هستند رخ دهد و شبیه سازی شود؟ آیا مکاتب ادبی هم در همه جا تکرار می شود؟ مثلاً بگوییم در اروپا این اتفاق افتاده و 40 سال بعد به ما می رسد؟ این شبیه سازی را هم در روشنفکران دینی داشته ایم و هم غیر دینی کمااینکه گاه در ادبیات طوری دراین باره سخن به میان رفته است که انگار اگر جز این در یک اثر اتفاق نیفتد خجالت آور بوده و باعث شرمساری است.

وحید زاده برای شروع مطرح کرد: سئوالی که وجود دارد این است آیا ما الان در سنت هستیم؟ و اگر بخواهیم حرکت کنیم آیا حتماً باید از سنت گذشت؟ آقای امینی ادامه داد: آیا این ارزش و فضیلت است؟ می گویند اگر جدید یعنی خوب و اگر قدیمی یعنی بد اگر مدرن یعنی خوب اگر سنتی یعنی بد!

آقای پوینده از طلاب جوان که در جمع حاضر بودند در این بخش از بحث، موضوع حسن و قبح ذاتی را به جهت تعریفی از خوبی و بدی مطرح کرد و گفت: در یک سری از موضوعات، بحث حسن ذاتی وجود دارد که همه انسان ها به آن معترفند و میل فطری دارند؛ این سخن سر رشته ای شد در دست دیگر دوستان حاضر در جلسه تا به آنجا برسند که در دخالت دادن سلایق فردی در یک سری از امور کلی تا چه حد دست افراد می تواند باز باشد و به طور مثال در همین موضوع مدرن بودن یک شعر، چه معیارهایی درنظر گرفته می شود.

هانی رضوی گفت: شک در بدیهیات صرفاً چیز خوبی است اما این هم گاهی انسان را به چالش بدی می اندازد واین شک مرحله به مرحله پیش می رود.

امینی سخن را در اینجا قطع کرد و در شفاف سازی این موضوع گفت: منظور شک در اصول نیست، موضوع جریانی است که در محافل ادبی ما وجود دارد. اصطلاحات و تعابیری در بین افراد رایج شده که به وسیله آن اشعار نقد می شود و انقدر جا افتاده که کسی دیگر به آن شک نمی کند.به محض آنکه یک نفر می گوید شعر مدرن، دیگر تسلیم می شود و به این فکر نمی کند این همه سال است شعر مدرن می گوید پس چرا مدرن نشده است؟ حتی اصرار دارد که بگوید مولانا نیزشعر مدرن می گفته است.

هانی رضوی گفت: ممکن است کسی به طور مثال در نقد شاعر دیگر بگوید تو دارای ذهنیت کلاسیک هستی! اما خودش به آن فکر نکرده باشد و حرف را طوطی وار بگوید چراکه از روشنفکران آن جامعه ادبی شنیده باشد! اتفاقاً من می خواهم بگویم وقتی سخنی از ذهن روشفکران یک جامعه تبدیل به بدیهی می شود و وارد نقد و نظر دیگران می شود اتفاق بدی نیفتاده است؛ درباره دوره های حرکت بشری هم این نیست که همیشه تحولات جوامع بشری تابع النعل بالنعل باشد اما شباهت دارد. یکی از شباهت ها از نظر هم زمانی تقریبی یک فرهنگ با فرهنگ دیگر است و دیگر شباهت هایی است که به واسطه نزدیک شدن فرهنگ ها به یکدیگر در پی تحولات جهانی ایجاد شده. ما همان اصطلاحی را که در یک جامعه استفاده می شود همین جا مورد استفاده قرار می دهیم، اگر تیزهوش باشیم متوجه این تفاوت معنی در واژه می شویم. اینکه واژه مدرن را در هردو جا استفاده می کنیم باید بدانیم که مدرن در اینجا اقتضائات خود را دارد و منظور همان تحول یافته فرهنگی است، اگرچه مقلدانه این را مطرح کنیم. جواب این سئوال هم مشخص است؛ چرا تقلید باید بد باشد؟ اگر کسی بیاید عین سعدی هم شعر بگوید پس بد است؟ البته این از آن جهت که طبع انسان تکرار را نمی پسندد و دنبال یک چیز نو است مورد تامل است، همین که شعری کلاسیک شود یعنی شاعر دارد تبدیل می شود به مقلد جریانی که هزاران مشابه در آن وجود دارد و انسان می خواهد تک باشد و شبیه خود و اثرش وجود نداشته باشد تا دارای ارزش شود. این اتفاق گاه تنها در صورت یک اثر خودنمایی می کند که البته این هم حرکتی زیبایی شناسی است، وقتی در صورت اثر می آید در سیرت آن نیز بیاید تا کار به اثری ارزشمند و تک تبدیل شود. مانند فراروایت هایی که در بیان اساطیر می آید.

کارشناس جلسه در این بخش از بحث گفت: البته همه روشنفکران ادبی ما در محافل و مجالس ادبی، مدرن را نو و جدید و تحول یافته معنا نمی کنند. پشتوانه فلسفی آن را نیز می گویند وگرنه بدیع و تروتازه بودن که اصلاً ویژگی هنر است، همیشه هم بوده است. جنگ بر سر زبان و استفاده از اصطلاحات و تعابیر نیست. گاه در همین معنا مبانی فرهنگی زیر سئوال رفته و به کل کنار گذاشته می شوند، این بحث وارد نقد ادبی شده و طوری مطرح می شود که گویی هیچ کس نباید درباره آن تردید کند و در این خیالند که حرکت همه شاعران نیز بر این هدف خواهد بود که بالاخره یک روز مدرن می شوند و آنها که وارد این مرحله نمی شوند مورد انتقاد هستند، حتی درباره قیصر امین پور -که الان داریم به سالگرد مرگش هم نزدیک می شویم- در چند تحلیلی که بعضی از ناقدان نوشته اند گفته اند قیصر هم در حال طی این مسیر تحول و رسیدن به شعر مدرن بود که مهلت نشد، اما نشانه ها و رگه های آن در شعرش نمایان شده بود! و...درحالی که شعر قیصر چنین سیری نداشت.

امینی ادامه داد: این روشنفکران غربزده گمان می کنند که سرنوشت محتوم همه انسان هاٰ، همه آثار ادبی، همه جوامع به آن سمت است و گمان می کنند کمال مطلوب را یافته اند و آن رها شدن از دست معنویت و جایگزین کردن اومانیسم و انسان مداری است. خود این تصور حتی در مقایسه با مبانی روشنفکری هم نادرست است که همه وقایع و تحولات در یک قفسه بگنجند که متاسفانه رایج شده است. ما با روشنفکران انعطاف ناپذیری طرفیم که سال هاست همان یک حرف را می زنند درحالی که ویژگی روشنفکری این است که آماده پذیرش تحولات باشد.

او ادامه داد: آیا مبنای نقد این است که ما تعدادی از اصول را از قبل درنظر داشته باشیم بعد سعی کنیم اثری را که می خوانیم با آن اصول منطبق کنیم یا باید برعکس این باشد؟ یعنی اثر را بخوانیم و روابط و نظام آن اثر را کشف و بیان کنیم؟ ازنظر من این منطقی تر و عقلانی تر است. حالا اینکه اثری مدرن هست یا نه می تواند جزء ویژگی های آن اثر باشد و ارزش به حساب نمی آید و می تواند با سلیقه های مختلف تغییر کند.

هانی رضوی در اینجا گفت: در نقد مدرن بر روی هیچ اثری ارزش گذاری نمی شود بلکه تنها آن را توصیف می کنند.

امینی افزود: نگاهی در نقد وجود دارد که به آن می گویند نگاه تجویزی! در این نوع نگاه به طور مثال می گویند در شعر باید استحاله وجود داشته باشد و اگر نداشت شعر دارای حرکت نیست و جامد است و شعر جامد هم به درد نمی خورد! در حالی که اگر نقد علمی داشته باشیم همان اثر را با تمام ویژگی هایش توصیف می کنیم و آنر را به مخاطب ارائه می دهیم.

مهدی پرویز معتقد بود که در کنار تمام بی تعریفی هایی که در بین مدرن سرایان هست به هرروی تعاریفی وجود دارد: "آبسرد کن لعنتی! این کودک تشنه است" او با خواندن این شعر سررشته ای دیگر را به دست حسین جنتی داد تا این سئوال را درباره شعر مدرن مطرح کند که: آیا استفاده از کلماتی مانند اتوبوس و مایکروفر و اینترنت و... شعر را مدرن می کند؟

امینی گفت: ما برای اینکه بنشینیم و شعر بگوییم تصمیم نمی گیریم که به طور مثال چند درصد آن را غمگین بگوییم چند درصد شاد بگوییم و یا اینکه مدرن بگوییم یا سنتی! و اگر این کار را انجام دادیم آنوقت به بیراهه رفته ایم. چرا باید گمان کنیم که چون موج کانون های ادبی به این جهت است که مثلاً از کلمه عینک دودی در شعر استفاده کنند شاعری هم که از جای دیگر وارد این محافل می شود همین را تکرار می کند؟ درپی همین ماجراست که معشوق همه شعرهای امروزی شبیه هم است، شاعری که در بلوچستان شعر می گوید همان تفکرات اعتقادی، سیاسی، اجتماعی را دارد که شاعری در اصفهان دارد! چراکه این شاعران جدای از موضوع رسانه و اطلاع رسانی ها که نزدیک شدن فرهنگ ها را با خود دارد، هرکدام از لحظه های زندگی خود و بنابر زندگی واقعی و برداشت ها و احوالات شخصی شعر نگفته اند! مجاز را بر حقیقت غلبه داده و همه به دست هم نگاه کرده اند.

در ادامه ی این بحث موضوعات دیگری مطرح شد که در آن چند نکته مهم برای شاعران وجود داشت: یکی اینکه شاعر باید مواد غذایی آثار خود را در اصلِ منبع آن بیابد و بیرون بکشد. دودیگر آنکه یک شاعر باید در تمام لحظه ها و آنات زیستن خود، شاعر باشد. باید دید کسی که ادعای شاعری می کند در لحظه های تنهایی وقتی در رهایی است با چه چیزهایی سروکار دارد، آیا اهل مطالعه هست؟ اهل زمزمه شعر هست؟ اهل شیفتگی در کلمات و واژه ها هست؟...

اگرچه در این نوبت از سلسله جلسات قول و غزل بحث دارای شاخه های متعددی شد اما در هر شاخه نکات خوبی به دست آمد که هر کدام جای پرداختن داشت. در ادامه، چند شعر از میان اشعاری که در این حلقه خوانده شد همراه با نقد و نظر دوستان می آورم، باشد تا در جلسات آینده با اشعار و نظرات شما شریک باشیم.

 

 آقای میر شمس الدین شعرخوانی این محفل را با 2 کار سپید آغاز کرد:

 

 دربین این همه سنگ

و این همه قاب

سال هاست شفا می گیرم

از سنگی که پلاکی زیر آن مخفی است!

 

و کار دوم:

در گورستان قدیمی هیچ مرده ای فریاد نمی کشد

سال هاست به احترام تو

 فرشته های خدا

جز گل به هم نگفته اند

امینی درباره این شعر گفت: شعر محکمی است اگر "شفا گرفتن" برداشته شود و اگر شعر به لحاظ تکه های موضوعی از آخر شروع شود این کشف بهتر می نشیند چراکه موجز شده و مخاطب را درگیر می کند.

در شعر دوم یک اصل کلی مطرح شد که شعر با قید شروع نشود و پیشنهاد شد شعر اینگونه آغاز شود: مرده ها فریاد نمی کشند در گورستانی...چراکه خبر عظیم و عجیب در ابتدا می آید و مخاطب را به شنیدن وادار می کند.

منیره حسینی شاعر دیگری بود که او نیز 2 شعر سپید را برای نقد و نظر ارائه کرد:

 

پوتین پدرش را می پوشد

یکپا مردی می شود

که با تفنگ آبپاش

به گل های خانه شلیک می کند

پدرش هربار

روی یکی از گلدان ها می افتد

شیمیایی نشوند

پشت بی سیم فریاد می زند

شاخه شاخه باران فرستادند

مانده ام

میان جنگی تن به تن

تفنگ پسرم را بشکنم

یا شوهرم را بگیرم

از هر قطره آب این تفنگ

موجی می گیرد

که هر روز

میدان توپخانه را

به خانه آرامم می آورد

 

و کار دیگر:

1/

پدرم مرا سوار بر موشک کاغذی می کرد

می دویدم و موشک گلوله می شد

قلبش تیر می خورد

2/

نامه های بابا هر روز سقوط می کنند

وقتی خیلی ها معتقدند

خاک های میز مذاکره را پاک کرده اند

هیچ کلمه ای نمانده است

انگار فراموششان شده

پدرم پای همین خاکریزها غبار شد

3/

مادرم می گوید

جنگ عنکبوتی بود

که دلش برای پروانه های خلبان پر می زد

به آن ها عادت می کرد و دورشان را

سیم خاردار می کشید

شعر خانم حسینی هم مورد توجه قرار گرفت، آقای امینی در بحث فنی زبان در این اشعار گفت: "که" هایی که در شعر آمده "که" های روشفکری است و با اشاره به شعر شاملو بیان کرد، شاملو به علت آنکه می خواست زبان متمایزی ایجاد کند از این حرف در جای جای شعر خود استفاده کرد، اما این کم کم در شعر شاعران آمد و حالا شعرها پر از "که" و "حالا" و حروف و کلماتی از این دست شده. وجود و تکرار این گونه واژه ها تداعی را در ذهن مخاطب در هنگام خواندن شعر از بین می برد و مخاطب را با شاعر طرف می کند نه شعر! مثل فیلمی که بیننده، دوربین را در خلال آن ببیند.

در ادامه ی همین بحث، سخن از اشعاری به میان آمد که دارای پیچیده گویی هستند و کارشناس جلسه گفت: شعرهایی عالی هستند که وقتی آنها را می شنویم بگوییم: "من هم می خواستم همین را بگویم" که شاهد مثال خوب آن شعر قیصر است.

حسین جنتی از دیگر شاعران حاضر در جلسه بود که 2 غزل از میان اشعارش خواند:

بازار خنده را به تمامی کساد کرد

غم بسکه روی دست دلم ماند و باد کرد

تیغ تو یا صدای من خسته ای رفیق!

در این میانه دشمن ما را چه شاد کرد؟

آن را که از غریبه توقع نداشتیم

خنجر به دست هم نفس خانه زاد کرد

دم می زد از رفاقت و تیع از میان کشید

ما را ظنین به صحت و سقم معاد کرد

هرکس گذشت از سر نعش جوان شهر

چنگیز را به رسم ادب زنده باد کرد

ای منجی صداقت و لبخند الامان!

باید در این زمانه زیاد از تو یاد کرد

دارد می آورد به سر باغمان تبر

 آن را که با حسین تو ابن زیاد کرد

حتی درخت سینه این خاک را شکافت

زیرا زمین به دانه آن اعتماد کرد

بازا که بی تو سکه بی اعتبار درد

بازار خنده را به تمامی کساد کرد

 

و شعر دوم:

جام جم بگذار فردا را نبینی بهتر است

پیش تر نیرنگ دنیا را نبینی بهتر است

طاقت زندان نداری چشم هایت را ببند

مثل من روی زلیخا را نبینی بهتر است

عمر آدم کاشکی در نیمه پایان می گرفت

گاه تا پایان رویا را نبینی بهتر است

ای دل بیچاره من بار خود را جمع کن

بیشتر روز مبادا را نبینی بهتر است

همچنان آغوش من باز است بر رویت رفیق

گرچه از نزدیک دریا را نبینی بهتر است

این منم دریا که عزم صخره دارد صبر کن

این به خون خود مهیا را نبینی بهتر است

عزم رفتن کرده ای سربرنگردان وبرو

پشت سر افتادن مارا نبینی بهتر است

الغرض دنیا همین امروز بی برگشت نیست

باز با این حال فردا را نبینی بهتر است

 

جدای از تایید شیوایی این غزل ها نکاتی چند درباره آن گفته شد، وحیدزاده برای واژه "مبادا" انتظار استفاده بیشتر از بار معنایی را داشت و از کارکردی که از واژه "باد" در شعردر نظر گرفته شده بود راضی بود.

امینی پیشنهاد کرد در مصرع اول، کلمه دنیا را به جای فردا بگذارد که با جام جم محاکات کامل تری را به ذهن متبادر کند.

 

مریم گرجی از دیگر شاعرانی بود که شعر سپیدی را که به مادرش تقدیم کرده بود، خواند:

 

دو سومش را آب گرفته است

بیست و چهار ساعته کار می کند

آب از آب تکان نمی خورد

مادرم چهار ساعت کمتر از زمین کار می کند

آب های بدنش تبخیر شده است

و لباس هایش گشاد

تصور کنید از زمین فقط استوا مانده است

یک خط خشک و باریک

که یک تنه

جهان خانواده را به پهلو گرفته است

 

در این شعر برای ایجاد ایجاز بیشتر پیشنهاد شد در بند" آب های بدنش تبخیر شده است" تنها تبخیر شده است، بیاید چراکه جمله اول تنها می تواند جمله ای خبری باشد و اگر کوتاه شود تبدیل به استعاره تبعی شده و فعل و صفت خود می گوید که چه اتفاقی افتاده است.

هانی رضوی نیز حاضران را به یک غزل مهمان کرد:

توی قحطی نحس قافیه­هات
غزلی بدقیافه­ام کردی
چند بیتی نوشتی از من و بعد
به کتابت اضافه­ام کردی

شاعر ِ شعرهام!
آنیمام!
زود این بت شکست در قلمت
دیو پرطمطراق... آنیموس...
داستان خرافه­ام کردی

زندگی را گرفتی از سر شعر
جمله­ها را یکی یکی کشتی
وزن من سخت بود، دور افتاد
مثل بیتی اضافه­ام کردی

سعی کردی تو را فراموشت...
سعی کردی مرا فراموشم...
بعد از آن چند قطره
- یا چندین!-
اشک ِ روی ملافه­ام کردی

با صدایت بهار می­رویید
خوشه خوشه انار می­بارید
تو صدای منی عزیز... بفهم!
با سکوتت کلافه­ام کردی

***

قهوه­های سیاه می­میرند
دود­ها حلقه­حلقه می­رقصند
آخرش ناامید همراه ِ
مشتری­های کافه­ام کردی

در این غزل مطرح شد که "آنیما و آنیموس" آنچنان که باید در شعر ننشسته  و در بند پایانی غزل، واژه ها مخاطب را به سوی قافیه راهنمایی می کرد که این از ویژگی های خوب اثر بود.

 مهدی پرویز شاعری بود که شعرش حسن ختام این حلقه از قول و غزل شد:

 

تقدیم به حضرت علی اکبر:

بر روی قامت تو خدا مد گذاشته است

بر سروهای باغ سرآمد گذاشته است

انگار چهره تو به تعریف هرکه دید

آیینه روبروی محمد گذاشته است

روی پیمبری تو دستان تیغ را

در لحظه فرود مردد گذاشته است

هرکس که کینه داشته از بدر ماه تو

بر پیکر تو زخم مشدد گذاشته است

دستی که روی سینه نشد مثل تیغ شد

تیغی که روی سینه تو رد گذاشته است

داغ تو است اینکه خدا سرخ و آتشین

با پرچمی به سینه گنبد گذاشته است

 

غزل دوم تقدیم به افشین علا:

این شمع که پروانه غمخوار ندارد

می سوزد و با هیچ کسی کار ندارد

با خنده سوزانش و با گریه سردش

انگار که غم دارد و انگار ندارد

شمعیست که با هر نفسی ساخته اینک

بر سوختنش لحظه ای اصرار ندارد

غم های تو مخصوص خودت بوده و دیگر

در هیچکسی فرصت تکرار ندارد

هر کودکی از شاخه تو میوه بدزد

این باغ به هم ریخته دیوار ندارد

چشمان تو مثل شب آرامش شهر است

آن شهر که یک گزمه بیدار ندارد

دیوانه پلنگی که اسیر خم ابروست

ماه تو شب چارده این بار ندارد

چاقو و ترنج است مهیا بشتابید

این یوسف پیدا شده بازار ندارد

 

نظر آقای جنتی در این شعر این بود که فعل "بدزدد" باید "می دزدد" باشد و در یکی از ابیات نیز آقای امینی پیشنهاد داد که "و" برداشته شود که شعر دارای موسیقی سماعی زیباتری شود: "با خنده سوزانش، با گریه سردش انگار که غم دارد، انگار ندارد"


 
comment نظرات ()