عصر روز چهارشنبه 13 آبان 88 حلقه قول و غزل دیگربار پذیرای شاعران جوان بود.
در این جلسه جز چهره های جدید، مهمانانی همچون "محمدرضا برقعی" چراغ محفلمان را روشن تر از پیش کرده بودند.
پرسش این هفته موضوعی بود که معنای آن در افکار و اذهان مختلف به اشتباه دارای مصداق های متفاوتی شده بود: "مضمون در شعر به چه معناست؟"
کارشناس جلسه در یک بحث کلی مطرح کرد: زبان ادبی زبان دلالت های ضمنی است و این تضمن ها و التزام هاست که در به آن معنا می دهد و واژه هایی مانند "تضمین" اگر به درستی و به صورت شفاف معنا نشود می تواند یک نقد ادبی را دستخوش آشفتگی کند.
حاضران در جلسه مضمون را با کلماتی مثل: درون مایه، تفکر پشت واژه ها، اندیشه محوری و...معنا کردند.
امینی تضمین را با یک مثال ساده توضیح داد: سهراب سپهری می گوید" بی گمان در ده بالادست چینه ها کوتاه است" خبر در این بند از شعر آن است که "چینه ها کوتاه است" اما مضمون چیست؟ معانی مختلفی می توان از این جمله بیرون کشید که این معانی به نسبت تخیل مخاطب گستردگی پیدا می کنند، صمیمیت و دوستی در فضای ده بالادست، سرک نکشیدن مردم در کار یکدیگر، امنیت، خوشحال شدن از دیدار هم و... همه از مضامینی است که می تواند در این جمله خبری بگنجد. تضمین، متبادر ساختن معانی دیگر ضمن بیان یک موضوع در ذهن مخاطب است.
او ادامه داد: ما در زبان روزمره هم از معانی استفاده می کنیم، به طور مثال کنایات از این دست هستند که تخیل در آن نقش اساسی ایفا نمی کند اما مضمون با آن تفاوت دارد، در معانی ثانویه تنها می توانیم یک معنی از جمله ای مستفاد کنیم.
تضمین ها با یک جمله ی به ظاهر خبری بیان می شوند: " شاید این آب روان برسد پای سپیداری/ تا فروشوید اندوه دلی" آیا شاعر تنها می خواهد خبر دهد که آب روان پای سپیداری می رسد؟ این جملات گاه توسط خود شاعر ساخته می شوند و بعد برپایه آن تضمین شکل می گیرد: "برنمی دارد شراکت ملک تنگ بی غمی/ زین سبب اطفال دائم دشمن دیوانه اند" ملک بی غمی تنگ است و دو پادشاه در آن نمی گنجد این تفکر را خودِ شاعر ساخته وگرنه در عالم واقع اتفاق نیفتاده است، اگرچه صورتی به این شکل داشته است که بچه ها اگر دیوانه ای را جایی ببینند به او سنگ می زنند اما به معنی دشمنی نیست: "با ستمکاران گیتی بد نمی گردد سپهر/ عید قربان است دائم خانه قصاب را" در این مثال، شاعر هر دو معنا را خودش ساخته است وگرنه خانه قصاب عید نیست، شغل او این است که سر گوسفند را ببرد.
امینی ادامه داد: قدما می گفتند جهان برای ما دارای اشاره است. اشاره یعنی بیان مقصود بدون استفاده از کلمات! آنها که اهل نظر هستند این اشارات را درمی یابند و از میان کسانی که آن را در می یابند بعضی دیگر هستند که قدرت آن را دارند تا اشارات را بیان کنند، آنها شاعران و هنرمندان هستند. اصطلاحاً می گفتند: شعر اشارتی است که به صورت عبارت درآمده و کسی که آن را می خواند، می خواهد اشارت آن را دریابد "بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین/ کین اشارت ز جهان گذران مارا بس".
امینی بعد از توضیحات کامل در باب مضمون، به آفتی اشاره کرد که ممکن است شاعر مضمون پرداز را به خود دچار کند: شاعر مضمون پرداز به تدریج با این خطر روبرو می شود که از عالم واقع دور شده و مضمون باز می شود، این بلایی است که بر سر شعر روزگار خود ما هم آمده و بیشتر در شعر سپید با آن روبرو هستیم. دلیل آنکه اشعاری مثل شعر سپهری یا قیصر آنقدر نزدیک به ذهنند این است که ارتباطشان به جهان واقع متصل بوده و مابه ازای عینی دارد و غالباً از بیرون آغاز شده و از مضمون بازی دور است.
امینی ادامه این بحث را در شعر آیینی و دینی مطرح کرد و گفت: در این حوزه نیز در مضمون بازی آفت ایجاد شده است و غیر از آنکه ادب توحیدی را مخدوش کرده، شاعر را در استفاده از مضامین تکراری گرفتار ساخته است؛ هرجا شعر رضوی در کار است حتماً کلماتی چون کبوتر، آهو، ضریح، گنبد و... می آید. اگر کشفی صورت بگیرد خوب است، حتی ممکن است شاعر از سنگریزه ای که در راه می بیند کشفی داشته باشد، اما موضوع آن است که خیلی از شاعرن این نگاهِ دریابنده ی اشارات را ندارند و تضمین هایشان را از منابع اصلی آن نگرفته اند و از شعرهایی که قبلاً شنیده اند در می آورد.
برقعی که خود از شاعران حوزه دینی و آیینی است با اشاره به اشعار رضوی گفت: در بحث اشعاری که برای امام رضا(ع) سروده می شود آنقدر به دانه و کبوتر و مسائل اینچنینی پرداخته می شود که از کراماتی که موضوع اصلی شعر را دربرمی گیرد دور می مانیم.
وحیدزاده یکی از دلایلی که شاعر این حوزه را به این ورطه می کشاند، فقدان مطالعه پیرامون موضوع شعر می داند و برقعی به قصایدی از صائب تبریزی اشاره کرد که برای امام رضا(ع) سروده شده و معتقد است که تا به حال شاعری به این زیبایی از عهده این موضوع برنیامده است.
بحث که به اینجا رسید کارشناس جلسه با سئوال چالشی دیگری ردالمطلعی برای این مبحث ساخت: اگر علت تضمین های سست، شناخت کم شاعر نسبت به موضوع شعر است، چرا شاعری درباره مادر یا پدر خود که از کودکی با او می زیسته و شناخت کامل نیز نسبت به وی دارد، شعری با مضامین تکراری می سراید؟
جواب این بود: این در واقع اختلاف میان شاعر و غیر شاعر است. فرق بین شاعری که اشارات را در می یابد و می تواند آن را به عبارات بدل کند با دیگران در همین است.
در نتیجه، امینی مضمون را بار دیگر اینطور معنا کرد: وقتی می گوییم مضمون، یعنی ما در ضمن سخنی اندیشه ی خود را بیان می کنیم و در ضمن باید به این بیاندیشیم که مضمون ما منبع اصلی آن می آید.
این بار خود آقای امینی اولین نفر در بخش شعرخوانی، بود:
به پایان رسید آخر این جاده ها هم
گره خورد روی ضریحت نگاهم
به پابوس تو آمدم دست خالی
و بر پشت، بار گران گناهم
نه شمعی به نذرت که این زائر از شوق
کند نذر چشم تو خورشید را هم
به خاک در آسمان سایت اینک-
رسیده ست از طاق کوتاه ماهت
من و شمع های حرم اشک ریزان
من و بغض های فروخورده باهم
به درگاهت ای ضامن بی پناهان
نه زائر که آن صید گم کرده راهم
نه از دست صیاد، از خود گریزان
و دارالامان تو تنها پناهم
مرا بند زنجیر این آستان کن
اماما! جز این چیزی از تو نخواهم
وحید زاده سئوال خود را اینطور مطرح کرد: این تصرف شاعرانه در قافیه چند بار در یک شعر می تواند اتفاق بیفتد؟ امینی موضوع به جایی را در قافیه عنوان کرد: در قافیه هجای قافیه است که تأثیرگذار می شود اما در هجا، صامت اول هجا موثر است. چون همه ی هجاهای فارسی حتماً با صامت آغاز می شود، آن صامت اول قابل تغییر دادن است. بنابراین آن چیزی که در قافیه موثر می افتد، مصوت است. از مصوت هجا آغاز می شود و هرصدایی که بعد از مصوت بیاید عیناً تکرار می شود و اگر ردیف هم بیاید در ادامه ی قافیه التزامِ تکرار دارد: "با من بودی منت نمی دانستم/ تا من بودی منت نمی دانستم" بنابراین دیگر هیچ فرقی نمی کند که بعد از مصوت، ردیف با قافیه مخلوط بشود یا نشود و تعداد هم ندارد که یک بار تکرار شود یا چند بار!
برقعی پرسید: قوافی ای وجود دارند که از نظر شنیداری درست هستند اما در نوشتار، حروف متفاوتی دارند مثل، خطوط و سکوت و... کارشناس جلسه پاسخ داد: از آن جهت که شعر یک مقوله شنیداری است وجود چنین قوافی ای شعر را دچار اشکال نمی کند. تنها از نظر دیداری وقتی شعر را می نویسیم شاید خیلی خوب به نظر نیاید و حتی قدما هم در شعر خود از قافیه هایی به این شیوه استفاده می کردند: "چه گفتا خداوند تنزیل و وحی/ خداوند امرو خداوند نهی".
حرف از قافیه هایی به میان آمد که در شعر شاعرانی چون سعدی و حافظ وجود دارند، قافیه هایی که خواننده ی اثر را به زبان همان دوره برمی گرداند؛ مانند، خوش و خَش، سَخُن و سخن و... امینی توضیح داد: در فارسی پهلوی و باستان، صدا و صامتی بوده به نام "خ" گِرد، "خ" که به صورت گرد تلفظ می شده است. در روزگار سعدی و حافظ و مولانا نیز ادامه داشته و در 150 سال گذشته از میان رفته است و هنوز ردپای آن را در لهجه های شهرستان هایی مانند یزد می بینیم، کلماتی مانند خواب و یا خواهر از این دست بوده اند که "خ" گرد آن دیگر تلفظ نمی شود و ما گمان می کنیم که "و" را بی جهت در این کلمه آورده اند. صداهایی مانند "اُ" و "اِ" که ما درحال حاضر تلفظ می کنیم جدید است و در گذشته نبوده.
حسین جنتی در این بخش یکی دیگر از غزل های خود را برای حاضران خواند:
سرسپرده ی چرخ روزگارم ای یاران!
تا کجا برد ریلم من قطارم ای یاران
در مسیر هر روزم با هزار و یک افسوس
اسب های وحشی را می شمارم ای یاران
آهنم ولی نرمم می تپد دل گرمم
من درخت و باران را دوست دارم ای یاران
از شما چه پنهان من با خودم دلی دارم
فرصتی اگر باشد می سپارم ای یاران
در کنار من ریلی ست یک قطار دیگر هم
عشق اگر همین باشد من دچارم ای یاران
فرصت تماشا نیست تا ببینمش دیر است
رد شدست با سرعت از کنارم ای یاران
من دروغ می گویم من قطار، نه سنگم
جنگل و درختم من، بی شمارم ای یاران
گاه ابر و بادم من، گاه ماه و خورشیدم!
چرخ آسیابم من، اهل کارم ای یاران
مسجدم نه میخانه، شاعرم نه دیوانه،
دست واژه افتاده اختیارم ای یاران
زرد می شود بی من باغتان ز من گفتن،
رفتنم مبارک نیست، نوبهارم ای یاران
آمدم به آسانی می روم به آسانی
قدر یک تکاندن بس! من غبارم
اهل رفتن و رفتن باز هم قطارم من
فرصت نشستن نیست شرمسارم ای یاران!
درباره این غزل ضمن تحسین تصاویر و تعابیر شاعرانه آن، نکاتی چند نیز بیان شد: نظر دکتر امینی درباره ردیف غزل این بود که کلمه "یاران" خود، منادا است و نیازی به "ای" ندا ندارد و وحید زاده نیز معتقد بود که این ردیف انرژی غزل را گرفته است.
ایمانی ادامه داد: این شعر از مصراع " فرصتی اگر باشد می سپارم ای یاران" به بعد دستخوش تشویش در معانی و تصاویر مختلف می شود و از قالب یک غزل یکدست خارج شده است.
کارشناس حلقه قول و غزل گفت: بیت" آمدم به آسانی می روم به آسانی/ قدر یک تکاندن بس! من غبارم" دارای مضمونی عالی و ظریف است اما "بس" در این میان، فضا را خراب می کند. وقتی ما کشفی را به دست می آوریم ممکن است آن را به ساده ترین شکل یادداشت کنیم اما وقتی می خواهیم آن را در شعر به کار بریم با ایجاد تغییراتی باید باعث به جلوه درآمدن کشف شویم.
راضیه ایمانی غزل دیگری خواند که در آن واژه دیگری مورد التزام قرار داده شده بود:
سایه با من قرابتی دارد، نرم و آهسته پا به پای شماست
با من اندازه کن قدم ها را، سایه عاشق نه؛ مبتلای شماست!
مهربان تر قدم بزن با او سایه ها بی زبان و خاموشند...
جای دوری نمی رود لطفت؛ سایه نزدیک و آشنای شماست
راه میآید و تو میدانی، زندگی عاشقانهاش سخت است؛
در نهان، بیگلایه در تو نشست، که بگوید دلش برای شماست
نور از سایهها چه میدانست؛ وقتی از تو مرا بنا میکرد
پرده در پرده سایهای از من! پشت هر پرده ماجرای شماست
ساعتی دور و ساعتی نزدیک، با تو گاهی یکی و گاهی نه...
شکل میگیرد و همیشه دلش زنده در حال و در هوای شماست
دست من را بگیر در دستت، شانهبهشانه با تو شیرین است
گم شدن زیر سایه قدت، از خطای من و جفای شماست
سایه جریان روشنی دارد، وقتی از یک حضور لبریز است
گاه پایی به راهِ رفتنتان، گاهی دستی به شانههای شماست
امینی درباره التزام در شعر گفت: التزام از ویژگی های شعری شعرای قدیم از جمله خاقانی است. او برای اینکه قدرت سخنوری خود را نشان دهد به یک کلمه التزام می کرد و در اطراف آن سخن می گفته است و گاه این تشبیهات به حد اعجاز می رسید. وحیدزاده افزود منوچهری نیز قصایدی دارد که به طور مثال به کلمه "شمع" التزام کرده است.
وحید زاده در نقد این شعر ادامه داد: سایه در ادبیات فارسی و عرفان اسلامی دارد مورد توجه بسیار است، شمیسا در کتاب "داستان یک روح" که نقد و بررسی کتاب بوف و کور است و در آن با سایه گفت و گو می کند، به ریشه یابی این واژه پرداخته و جاهایی نیز به عرفان هندی گریز می زند که سایه را گاه به مفهمومی انتزاعی بدل می کند، به همین خاطر در ذهن من، این شعر هم شکلی انتزاعی به خود گرفته بود. دیگر آنکه این شعر توانایی شاعر را نشان می دهد اما شاعرانگی اش را نشان نمی دهد و لذت ادبی آنچنانی را ایجاد نمی کند.
جنتی افزود: برای اینکه نفوذ شعر در ذهن مخاطب بیشتر شود شعر باید از اینکه هست فراتر رود، خوب است در یک شعر یک یا دو بیت وجود داشته باشد که ذائقه های مختلف را دربرگیرد که شاید به خاطر آن دو بیت مخاطب با باقی ماجرا همراه شود، این شعر اجازه نمی دهد یک بیت در ذهن باقی بماند. در این شعر به صورت یکنواخت و بدون دست انداز درباره سایه صحبت شده می شود.
امینی گفت: سپهری می سراید: "این آب روان، ما ساده تریم!/این سایه/ افتاده تریم" او از یک ویژگی ساده از سایه -که روی زمین افتاده- استفاده می کند اما ایهامی که در کلمه "افتاده" وجود دارد به این شعر ارزش هنری می بخشد. در شعری که خوانده شد، توجه به ویژگی های سایه زیاد بود اما موضوع این است که این مضامین در حاشیه قرار گرفته و شاعر درپی رساندن حرف خودش بود، مضامین سخن نمی گفتند بلکه شاعر حرف می زد، مانند معلمی که ریاضی تدریس می کند و برایش ضرب و تقسیم و معادله مهم است و از مثال های پرتقال فروش و پارچه فروش کمک می گیرد که آنها بهانه ایست تا حرف اصلی گفته شود و ارزش عاطفی ندارند. در حالی که آن مضامین باید حرف شاعر را بزنند. نکته دیگر درباره مترادف ها در شعر است که در بعضی جاها هردو دارای یک بارِ معنایی و حسی هستند "سایه ها بی زبان و خاموشند" مترادف اگر یک کار هنری انجام دهد، در شعر به کار می آید وگرنه فقط مترادف است. قیاس کنید با اینکه گفته می شد: "سایه ها قصه گوی خاموشند!" یا در بیت" زنده در حال و در هوای شماست"، اگر تنها کلمات "زنده" و "هوا" می آمدند آنوقت غیر از معانی تخیل و خیالات و میل و... به معنای هوا برای تنفس با "زنده" رابطه برقرار می کرد که کلمه "حال" این ارتباط را مختل می کند.
شاعر مهمان این حلقه از قول و غزل آقای حمیدرضا برقعی نیز جمع را به شنیدن دو غزل دعوت کرد:
روی پیشانی بختم خط به خط چین دیده ام
بسکه خود را در دل آیینه غمگین دیده ام
مو سپیدم مو سپیدم موسپیدم مو سپید
گرگ باران دیده هستم، برف سنگین دیده ام
آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شد
حال یوسف را ببینم با کدامین دیده ام؟
آشنا هستی به چشمم صبر کن، قدری بخند
یادم آمد، من تورا روز نخستین دیده ام
بیستون دیشب به چشمم جاده ای هموار بود
ابن سیرین را خبر کن، خواب شیرین دیده ام.
و غزل دوم که کاری نیمه تمام است و قرار است در خود، 14 بیت نذر 14 معصوم داشته باشد.
ابتدای سفرم شادی و غم توأم شد
شادی و غم غزلی شد غزلی مبهم شد
فاصله مشکل من بود که در این جاده
چارده مرتبه این فاصله کم شد کم شد
ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم
بوسه می خواست لبم گنبد خضرا خم شد
خم شد آهسته ز اسرار ازل با من گفت
گفت ایوان نجف بوسه گه عالم شد
بعد هم پشت همان پنجره ی رویایی
چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد
خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق
گریه مرهم بشود خون جگر مرهم شد
گریه کردم عطش آمد به سراغم گفتم
به فدای لب خشکت، همه جا زمزم شد
آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم
کعبه شش گوشه و آنگاه دلم محرم شد
روی سجاده خود یاد لبت افتادم
تشنه ام بود ولی آب برایم سم شد
زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد
از محمد به محمد که میسر هم شد
من مسلمان شده ی مذهب چشمی هستم
که در آن عاطفه با عشق و جنون توأم شد
سال ها پیر شدم در قفس آغوشت
شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد
کاروان دل من بسکه خراسان رفته است
تاروپود غزلم جاده ابریشم شد
سال ها شعر غریبانه در ابیات خودش
خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد
...........................................
درباره غزل اول، نظرها بر این بود که به جز کشف های شاعرانه بسیار خوبی که در ابیاتی چون بیت آخر جلوه داشت؛ کشف های دیگری مانند تکرار مو سپیدم و در کنارش برف سنگین و یا گرگ باران دیده نیز خودنمایی می کرد، اگرچه نظر دوستان در این مورد متفاوت بود.
کارشناس جلسه بعد از پیشنهاداتی که به طور مثال در مورد تغییر فعل "هستم" به "بودم" در بیت "گرگ باران دیده هستم..." ارائه داد، گفت: آیا این معیار ارزیابی شعر است که شاعر مدام توانایی خود را در میان شعر بروز دهد؟ هر شعری معیاری دارد که باید با منطق و معیار همان شعر به کشف ارزش های ادبی آن دست زد و اگر این مهم را درنظر نگیریم بعد از مدتی همه شعرها شبیه هم خواهند شد.
غزل دوم که برقعی هنوز درحال اتمام آن است، نیز تحسین همه را برانگیخت که درباره آن نیز پیشنهاداتی ارائه شد و حاضران را مشتاق شنیدن ابیات پایانی آن کرد.
در این حلقه توصیه ی خواندن کتاب هایی نیز از سوی کارشناس جلسه به شاعران داده شد، یکی مقالات اخوان در 2 جلد که در آن آیات موزون افتاده قرآن کریم آورده شده و دارای نثری قابل تأمل است و دیگر تاریخ تحلیلی دوران پیامبر که از سوی طالقانی و استاد جعفری ترجمه شده اند و در پشت روایت آن فکری شاعرانه وجود دارد و به کارِ کسانی که مشتاق سرودن اشعار دینی و آیینی هستند، خواهد آمد.
برای جلسه آینده حلقه قول و غزل برنامه های دیگری داریم که متعاقباً اعلام خواهد شد، حتماً سر بزنید و منتظر اخبار جدیدی از دریچه ی این وبلاگ باشید!
نظرات ()