آبان را نیز با یک جلسه دیگر از سلسله جلسات حلقه قول و غزل به انتها رساندیم و بحث و سخن ها حول و حوش باز خوردهایی بود که حاضران از جلسه نقد کتاب هفته گذشته در ذهن داشتند.
اینکه آیا مولف یاصاحب اثر می تواند درباره اثر خود نظر داده و در دفاع از آن سخن بگوید سوالی بود که در ذهن حاضران در جلسه می گذشت . امینی گفت : منظور از مولف یا ساخت شکنی دریدو آن نیست که مولف حق ندارد درباره اثرش حرفی بزند، بلکه حق مولف نیز به اندازه حق هریک از مخاطبان اثر است . اگر در هر دوره ای هرگروه از انسانها به علت شرایط زمانی و مکانی و قرارگرفتن در موقعیت های خاص تاریخی برداشت های متفاوتی از آثار هنری از جمله آثار ادبی داشته اند که عموماً هم برگرفته از نفع و ضرری است که در برخورد اثر با افکار و عقایدشان حاصل می شود . به طور مثال روشنفکران قبل از انقلاب از مولانا به عنوان یک ماتریالیست یاد می کردند.
امینی ادامه داد : نکته دیگری که قابل اهمیت است و سخن گفتن صاحب اثر را بعد از تولید و در اختیارگذاشتن مخاطب، موجه می کند آن است که وقتی ارتباط به صورت شفاهی است به علت ویژگی های زبرزنجیره ای زبان، اشارات و لحن، مخاطب به راحتی مقصود مارا از بیان یک جمله در می یابد، در حالی که در یک متن اینطور نیست .
در نوشتار امکان برداشت های متعدد هست که در گفتار نیست، حافظ وقتی می گوید:« دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند» می توان معانی متضادی ازآن برداشت کرد. اولین معنی همان : « اعوذ بالله من الشیطان الرجیم » است اما معنی دوم می تواند این باشد که : کسانی که به ریا قرآن می خوانند آنقدر پلیدند که دیو هم از آنان فراری است. این دو معنا ضد هم هستند و شاید اگر حافظ خود حضور داشت معنای اصلی را می گفت .
خانم زهرا جواهری از شاعرانی که در جمع حضور داشت ، گفت :آیا اینکه شاعر بعد از ارایه اثر درباره آن صحبت کند ضعف تالیف به حساب می آید؟ کارشناس جلسه پاسخ داد : نه ، همیشه ضعف تالیف به حساب نمی آید چرا که باید این را نیز درنظر داشت که اثر دربین چه قشری از جامعه خوانده شده و سطح دریافت آن گروه به چه میزانی است. نکته دیگر که قابل اهمیت بوده آن است که همیشه سبک شعری یک شاعر بعد از سال ها ممارست در این زمینه و به مرور زمان به دست می آید و مخاطبان با افکار و عقاید، معانی و تعبیرات و نوع دلبستگی های شاعر آشنا می شوند و دیگر معانی بسیاری از تعبیرات را به راحتی در می یابند، اما کسی که به تازگی کار خود را آغاز کرده و بیش از یک اثر را به چاپ نرسانده است، اگر توضیحاتی درباره ی بعضی از تعابیر و کشف های اثر خود به مخاطب ارائه دهد، اشکالی در بین نخواهد بود. همانطور که گفته شد سواد ادبی همه مخاطبان نیز آنقدر گسترده نبوده و بسیاری از داستان و حکایاتی که در اثر ادبی به کار گرفته می شود نیز چندان شناخته شده برای عموم نیست و باید به آنها اشاراتی داشت.
امینی در توضیحات کامل تری بحث را اینطور ادامه داد: هنرمند در یک اثر ادبی نباید به دنبال معماگویی بوده و منتظر شود مخاطب و یا منتقد به دنبال کشف معمای او باشد. در گذشته اشعاری به نام "معمیات" توسط شاعران ساخته می شده که گونه ی ادبی ترش را "لُغَز" نام داده اند. به جز این گاه کلام ادبی به شی ء شدگی می رسد و گاه پدیده های طبیعی موردنظر شاعر بوده است و البته هر شاعری شرح احوالات خود را در متن آورده است. در مواقعی نیز متن، اصالتاً به قصد ادبی نوشته نشده و جزء متون تعلیمی یا تاریخی دوره ی خود بوده استٰ مانند تذکره الاولیا، که در زمان ما به عنوان یک متن ادبی از آن استفاده می شود و چون جزء فرهنگ کلاسیک ما شده، عوالمی را که در زندگی به طور روزمره اتفاق می افتد بر آن تطبیق می دهیم. برای مثال داستان تاریخی "حسنک وزیر" که آن را برای هر شهادتی مثَل می آوریم و این از جهت پیوستگی عمیق این متون با زندگی جامعه ی ماست.
موضوع بسیار مهمی که بدان اشاره شد، این بود که مرز بین ضعف تألیف و استفاده ی آگاهانه از از تعابیر که گاه با تودرتویی در اثر ادبی همراه شده و به دنبالش لذت کشف را به مخاطب می دهد، کجاست؟
امینی گفت: آن اثری که نارساست غیر از اثر صریح استٰ ابهام هنری متفاوت از پیچیدگی معنایی است، ابهام هنری مانند آینه کاری ها دارای تصویر بوده اما این تصویر وضوح نداشته و متکثر است.
موضوع دیگری که در این جلسه از سلسله جلسات حلقه ی قول و غزل مطرح شد آن بود که موضع یک هنرمند در قبال جلب مخاطب عام و مردمی ساختن اثرش چگونه باید باشد؟ پرداختن به آثار عوام فریب از سوی کارشناس جلسه با عبارت: "نفت بر آتش جهالت عوام ریختن" تعبیر شد: بهترین شیوه برای همراه ساختن مردم با اثر هنری یا ادبی همان است که مولانا و عطار آن را پی گرفتند، اینان از داستان ها و حکایاتی که زمزمه ی خانه به خانه ی مردم بوده به عنوان ظرف بهره گرفته و در آن معارفی را که به دنبال آن بودند، می ریختند. اما اگر کسی تنها به دنبال جلب مخاطب باشد، باید هوشمندانه نبض بازار را بشناسد که اثرش ناخودآگاه تبدیل به کار تجاری می شود اما: "هرکه جنس ارزان فروشد/ مشتری بر وی بجوشد". جدای از این مسأله که نباید بی طرف بود، روی موج سوار شدن و با موج حرکت کردن برای صاحب اندیشه درخور نخواهد بود.
او با طرح یک مثال اینطور ادامه داد: کسی که عروسک می سازد دیگر از دیدن عروسک های مختلف احساس خاصی ندارد اما اگر در نگاه دختر کوچولویی که عروسک را خواهد داشت بنشینیم حتی ممکن است عروسکی کهنه و قدیمی را به عروسکی متفاوت ترجیح ندهیم، گاه تحلیل های ما راه را بر تخیل های شاعرانه ای که در پس یک اثر هنری است، می بندد وقتی کتاب "دستور زبان عشق" قیصر امین پور منتشر شد حرف های مختلفی درباره آن شنیده می شد، بعضی این کتاب را فاجعه خواندند اما در حقیقت این کتاب یک شاهکار است، چراکه وقتی آن را از موضع تجزیه و تحلیل جدا کرده و از موضع شعر بخوانیم، متوجه آن خواهیم شد. برای مثال در شعر " باران! باران! دوباره باران! باران!/ باران! باران! ستاره باران! باران!/ ای کاش تمام شعرها حرف تو بود/ باران! باران! بهار! باران! باران!" این سئوال مطرح است که آیا قیصر امین پور با این توان شعری، نمی توانسته است یک قافیه ساده را از کار درآورد؟ این از نگاه تجزیه و تحلیل است، اما اگر با شاعر همراه شوی و لحظه ای در این شعر، به کودک درون نزدیک شوی، می فهمی که شعر را باید مانند فریاد یک کودک از اشتیاق باران و بهار خواند، اینجاست که بهار را بهاره می خوانی! تا لحن کودکانه را تقویت کرده باشی و شاعر کشف این لحظه را به زمانی واگذار می کند که مخاطب، خود را به شعر بسپارد.
بخش شعرخوانی:
اولین شاعری که در این جلسه اثر خود خواند مریم علیپور بود:
بغضی همیشه در دل این آشیانه بود
باران پشت شیشه نشانی بهانه بود
آرام می چکد ز چشمان آسمان
اشکی که پشت پلک نگاه زمانه بود
سر را به روی تشنگی شیشه می گذاشت
آهی که کنج خلوت ما را نشانه بود
گفتم سرود هق هق باران به نام کیست؟
گفتی به نام نامی غم عاشقانه بود
آهوی بی قرار نگاهش دمی که رفت
رقصی میان شعله و آتش زمانه بود
مفعول و فاعلات تسلسل طواف درد
با این سکوت خیس ز چشمم روانه بود
اینک برای ماندن دل نذر می کنم
قلبی دخیل گنبد این آستانه بود
دل را به نام نامی تو رام می کنم
نامی که بر کران جهان بی کرانه بود
وحیدزاده درباره این شعر گفت: وقتی تخیلات شاعرانه در یک اثر از حد مشخصی بیشتر می شود و به تعبیراتی انتزاعی تر نزدیک می گردد، دسترسی به آن سخت خواهد شد، امینی، کارشناس جلسه در توضیح این مطلب گفت: خوب است تعادلی بین محسوسات و معقولات در متن وجود داشته باشد، در این شعر اگر آماری از اسم ذات ها و اسم معنی ها بگیریم می بینیم حسی ها از عقلی ها بیشتر هستند؛ "چون صاعقه در کوره ی بی صبری ام امروز/ از صبح که برخاسته ام ابری ام امروز" در این بیت غمگین بودن حسی است که به خوبی نمایان است اما شاعر تنها نگفته است "غمگینم، غمگینم، غمگینم" بلکه این حرف را با تعبیراتی حس برانگیز ترکیب و آن را برای مخاطب تأثیرگذار کرده است.
او درباره نکات فنی این شعر گفت: در شعر سنتی، توقعی که از قافیه و ردیف می رود آن است که مجموعه پراکندگی هایی را که از آغاز مصرع شروع می شود به سامان برساند. قافیه زنگ و اوج مطلب است و در قافیه باید احساس رهایی و گره گشایی وجود داشته باشد، به طور مثال در بیت "گفتی به نام نامی غم عاشقانه بود" زمانی که مخاطب به واژه ی غم می رسد دیگر گره ها گشوده می شود و ادامه آن که قافیه شکل می گیرد دچار فرود می شود.
سعیده شمس که با تواضع خود را دور از سواد شاعرانه می دانست این ترانه را خواند:
می خوام گندم بچینم
روی دلبر ببینم
برم نزدیک خرمن
کنار دل بشینم
طلایی رنگ گندم
گل آهنگ گندم
برقصه خوشه خوشه
ولی دلتنگه گندم
دلم تنگ بهاره
داره بارون می باره
نگاه سرد پاییز
شبیه چشم یاره
نگاهم خوشه چینه
فقط گندم می بینه
الهی رنگ غم رو
دل سنگت بشینه
چه گندم گونه دلبر
دلم ویرونه دلبر
میون باد و بیداد
همش می خونه دلبر
دل گندم شکسته
بزن با داس خسته
پریشون موی گندم
نگاهت سوی گندم
می رم باغ بهشت و
سر جادوی گندم
من و گندم خماریم
تنور و شعله داریم
بیا اشک بار من
به داغ دل بباریم
امینی درباره این شعر گفت: شعر در همان جاهایی که سادگی دارد باورپذیر شده و هرجا شاعر خواسته با سواد شاعرانه اش از خود ردپایی به جا گذارد، دچار اشکال است. در بیت اول موازنه خوبی آمده است و گندم نیز از جهت معنایی با دلبر همانطور که در ادامه اثر آمده با تشبیهات چون زیبایی، رنگ و... به یکدیگر مرتبط شده اند. شیون فومنی می گوید "تکیه چون می زنم بر صنوبر/ از تو بالابلا می نویسم" او به جای تشبیه و در کنار هم قرار دادن دو معنا آنها را از هم دور نگه داشته است تا مخاطب، خودش به کشف برسد.
در این مجال کمی درباره ترانه صحبت شد، امینی گفت: ترانه ای خوب است که سر زبان ها جاری شده و مردم آن را زمزمه کنند، وحیدزاده ادامه داد: در ترانه ابزار موسیقی، ضربه های محکم قافیه، شیوایی و روانی زبان و راحتی گفتار از مولفه هایی که وجود دارد تا بتواند کار اصلی خود را که همان برقراری ارتباط نزدیک تر با مردم است، انجام دهد.
نانیزاد گفت: از نظر مردم ترانه ای خوب است که انگار خودشان آن را گفته باشند.
فاطمه نانیزاد بعد از این بحث غزلی را خواند که نذر حضرت معصومه(س) شده بود:
شب ها میان صحن شما تور می وزد
نه در کنار صحن که از دور می وزد
هر کس که پر گرفت در این سر سرای نور
دورش فرشته می وزد و حور می وزد
مبهوت می شوند تمام ستاره ها
آیا نسیم صحن تو از طور می وزد
دف می زنند اهل زمین اهل آسمان
کل می کشند ؛ هلهله و شور می وزد
ایوان آینه ات پر ریحانه می شود
عطر گلاب و سدره و کافور می وزد
جان تو را کدام غزل بی قرار کرد؟!
عطر که از هوای نشابور می وزد؟!
درباره غزل فاطمه نانیزاد گفته شد: ردیف این شعر در بیت های میانی و پایانی با ظرفیت کمتری مواجه شد، در عین حال تکلفی شاعرانه در مصراع: "نه در کنار صحن که از دور می وزد" در تضاد نزدیک و دور دیده می شد که کارشناس جلسه این مصرع را با اندکی تغییر به این شکل بازسرایی کرد: "نزدیک می وزد اگر از دور می وزد". امینی ادامه داد: در شعر ، مقدمه ها و نتیجه گیری ها و استدلالات منطقی نبیاد به همان صورت معمول که همیشه انتظار می روند، باشد. اگر استدلال معقول و منطقی باشد تبدیل به یک عبارت علمی خواهد شد، تعلیل ها باید خلاف عادت معمول باشند.
حسین جنتی شاعر دیگری بود که یک غزل مثنوی در بیان واقعه ی غدیر خواند که از سوی کارشناس جلسه توصیه شد تا در قسمت هایی که تنها شرح ماوقع است به برداشت های شاعرانه بیشتر توجه شود.
منیره حسینی سپیدسرایی است که به شعرخوانی پرداخت:
دخترم سوار بر شانه هایم می شود
می گوید:
به دورها برو
تا پای تلویزون می روم
با ماهواره تمام دنیا را دور می زند
چقدر خسته شده است
او فکر می کند
خانه مقابل این جعبه جادو
کوچک است
فکر می کند
مادرش
جادوگری است بزرگ
بزرگ
آنقدر
که دور دنیا را
در چند دقیقه
فقط در چند دقیقه
به دوش می کشد
درباره این شعر گفته شد کلمه ای مانند ماهواره با فضای این شعر بیگانه است و می شود به راحتی از کلمه تلویزیون هم استفاده کرد.
فاطمه گیلانی نیز در این جلسه یک شعر سپید خواند:
ژنرال بی مدال
که شانهای زخمی ات را به دوش می کشی
منم که به بلندای خمیده ات افتخار می کنم
تنها
تو باش و
من که لشکری شکست خورده ام
تنها تو باش
قهرمان قصه های کودکی ام
بی مدال
بی یال
بی کوپال
ومن خسته از نبودن ها تنها هستم
در شعر گیلانی تعبیر "با من که لشکری شکست خورده ام..." از نظر کارشناس جلیه کشف خوبی بود، لشکر شکست خورده ای که تنها یک نفر است! اما درباره پایان بندی این شعر پیشنهاد بر این بود که روی آن بیشتر کار شود.
در پایان خانم سیمه شمسی نیز دو کار سپید خواند:
چنگیز مرد
نرون مرد
و زمین از قدم های شوم اسکندر پاک شد
تو نیز مرده ای
و سرزمین هایی را که دزدیده ای
به فرزند نامشروعت نمی رسد
نصیب حرامزاده سنگ است
سنگ
سنگ
سنگ
سرزمین ها به ما باز می گردد
به ما
فرزندان راستین زمین
******
هر روز بیشتر شبیه تو می شوم
هر روز بیشتر گره می خورد در هم
فکرهای پریشانم
آشفته زلف گره گیر!
و همچنان که خمیده می شود قدم
قد می کشد آرزوهایم
برگشته مژگان بلند
هر روز بیشتر شبیه تو می شوم
این برگ از دفتر قول و غزل نیز در یک عصر پاییزی ورق خورد، امید دیدن و شنیدن شما توانی روزافزون را در این گروه تقویت می کند، ما را در نظرات و پیشنهادات خود سهیم کنید.
نظرات ()