قول و غزل

 
گزارشی از جلسه 11 آذر - ترانه و موسیقی
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

جلسات حلقه قول و غزل پیگیر و مستمر به کار خود ادامه می دهد و در هر حلقه حضور هرکدام از شما دوستان عزیز صفایی دیگرگونه را به فضای این جلسات می بخشد؛ طوری که گاه بحث ها و نظرها براساس حضور دوستان صاحب سبک و نوع آثار آنان تغییر مسیر داده و خود را با ذائقه ی همان جمع سازگار می کند.

در این جلسه حضور هنرمندانی چون عباس کلهر و ترانه سرایانی مثل ناصر نامدار بحث این هفته را به نفع خود تغییر داده و موضوع پر شاخ و برگ "ترانه" را میان کشید.

بحث موسیقی و ریتم در سرایش ترانه موضوعی بود که ذهن بسیاری از ترانه سرایان را به خود مشغول می کند، امینی با صحه بر این مطلب گفت: شاید در موسیقی غرب، موسیقی ارجح بر کلام باشد اما در کشور ما مردم بیشتر به کلام توجه می کنند. در موسیقی کشورهای دیگر به خصوص کشورهای غربی حتی گاه کلام بسیار گسسته است که به تازگی به موسیقی ما نیز وارد شده و در موسیقی پاپ اشعاری را می شنویم که دارای قطعاتی گسسته از کلام است که ارتباط معنایی ندارد و این ویژگی موسیقی غربی است حتی ملودی نیز در این موسیقی جایگاه خاصی ندارد یعنی ریتم از ملودی مهم تر است البته این نیز جدای از موسیقی کلاسیک آنهاست و چون موسیقی ملودی ندارد می توان هر ترانه دیگری را نیز با آن خواند اما در موسیقی کلاسیک آنها و موسیقی سنتی ما ملودی اهمیت بسیاری دارد و موسیقی قابل زمزمه است.

در اینجا این سئوال مطرح شد که آیا اصلاً ترانه سرا باید در حین سرودن شعر موسیقی را نیز درنظر بگیرد؟  اسماعیلی امینی پاسخ داد ترانه سرا لازم نیست که خودش برای همان ترانه ملودی بسازد اما باید در گوشه ی ذهن خود داشته باشد که این ترانه با هدف خواندن، سروده می شود.

امینی در توضیحات کامل تری افزود: ترانه سرایی به دو شکل انجام می شود؛ یکی آنکه شاعر ترانه را می گوید و بعد روی آن آهنگ سازی می شود ودر حالت دوم آهنگساز آهنگ را می دهد و ترانه سرا روی همان آهنگ کلام می گذارد که در نوع دوم کار بسیار سخت تر بوده و کمتر کسی در ایران است که بتواند آن را انجام دهد وشاید تعدادشان به صد نفر هم نرسد که آقای عباس کلهر که امروز در جمع حاضرند یکی از آن تعداد محدود است.

امینی به آثار بیژن ترقی در این زمینه اشاره کرد و کار او را قابل تحسین شمرد.

او گفت: همراه کردن کلام و موسیقی به انتقال مقصود کمک زیادی می کند و بسیاری از اشعار مولانا یا حافظ که در حافظه ی ناخودآگاه مردم باقی مانده اند آنهایی هستند که با موسیقی همراهند. در این دوره که گوش شنوا برای خیلی چیزا کم است موسیقی با کلام، گوش شنوا زیاد دارد به نحوی که از میان شاخه های هنری معدود محصولاتی هستند که روی پای خود ایستاده و برای همه گیری، نیازمند حمایت های متعدد نبوده و دخل و خرج خود را تأمین کند، اما موسیقی از این جنس نیست. به لحاظ فرهنگی نیز وقتی به آن گوش می دهند و به حرف دیگری گوش نمی دهند پس بستر مناسبی برای ارائه ی موضوعات ناب فرهنگی است که متأسفانه از آن غفلت شده و موسیقی در دست تلاطم های بازار رها شده و طبعاً جنسی که در بازار تولید می شود هر لحظه، خود را به شکل پسند مشتری در می آورد و به جای انکه هدایت کننده باشد تابع است و کسانی که اهل فرهنگ هستند گمان می کنند وارد شدن به این حوزه کار سبک و خفیفی است، کسانی هم که به این مهم پی می برند و وارد آن می شوند آنقدر جدی می گیرند که کار ارئه شده یک اثر عبوس است که گوش شنوا ندارد و همان سخنی را که پشت تریبون و یا در کلاس گفته شده است موزون و مقفوا کرده ودر غالب کار موسیقایی تحویل جامعه می دهند که طبعاً گوش شنوا نخواهد داشت.    

میرشمس الدین فلاح هاشمی برای شروع یک داستانک و یک شعر سپید خواند که آن ها را براساس پرده هایی از زندگی شماری از فرهیختگان نوشته بود:

"هنوز خستگی شب عملیات را می شد توی صورتش دید، سر کوچه که رسید ادای احترام کرد. –سلام داش اسماعیل! هنوز شرمندتم ولی به دلم برات شده همین روزا...بغض غریبی راه گلوشو بست و دیگه نتونست ادامه بده، با چفیه عرق پیشونیشو پاک کرد و آرام رفت جلوی در ایستاد. صدای موتور اصلاً حواسش رو پرت نکرد دستش رو که گذاشت روی شاستی زنگ، پشتش تیر کشید. در باز شد و موتوری ته کوچه ویراژ داد و گم شد."

 

کار دوم:

دردهایت تکرای شده است انگار

و مدیران عافیت طلب

تو را که بوی دفاع می دهی هنوز

به بهانه ی نمازهای اول وقت

که به جوجه های بدون استخوان وصل می شوند

ساعت ها به انتظار می نشینند

وحیدزاده:پیوندی که داستانک با شعر دارد بسیار بیشتر است تا داستان. این شکل خلاصه شده ی پدربزرگ خود یعنی رمان است اما جنس و ماهیتی که این قالب ادبی دارد با حوزه شعر پیوند بیشتری برقرار می کند.

امینی در این باره گفت: در گذشته نوعی از قالب شعر وجود داشته که از آن به نام قطعه یاد می کردند، این قطعه ها بن مایه های داستانی داشته وحکایت و گفت وگویی آورده می شد که حاصل هنری و شاعرانه داشته باشد که صبغه ی شعری کمتری هم داشته یعنی حکایت منظوم بوده است به طور مثال مناظره "دار و منبر" شهریار در اصل داستانی است که منظوم شده، یعنی به شعر نزدیک نیست و قدرت تأثیرگذاری آن به خاطر تأثیرگذاری عاطفی نیست بلکه به علت اندیشه ی قوی یا به قول جوانان ضربه و به قول قدیم تر ها لطیفه ای است که در خود دارد، منبر به دار می گوید تو از جنس چوبی من هم از جنس چوبم اما من کار مقدسی می کنم و تو جان انسان ها را می گیری؟ دار می گوید اگر منبر تو منبر بود کار مردم به ایجا نمی کشید، لطیفه آن در ظرافت پاسخ گویی هاست که در نثر هم می توان آن را بیان کرد و اگر از حالت منظوم هم درآید مشکلی ایجاد نمی کند این اتفاق منطقی است و از بازی و ظرفیت های کلام استفاده نمی شود، در کاریکلماتور از بازی زبانی استفاده می شود اما در آن نیز چون روابط منطقی است نمی توان آن را به شعر نزدیک دانست.

امینی گفت: در شعر چیزی است که در دیگر هنرها نیست و آن تأثیرگذاری از طریق عاطفه، موسیقی و القای معنی است. این شگردهای شعری به کار نویسندگان نیز آمده است و نویسندگانی چون دولت آبادی از پیشکسوتان و مصطفی مستور در جوان ترها از آن بهره برده اند. تکنیکی که در بیان لطایف آمده تکنیک اسلوب الحکیم است.

کارشناس جلسه درباره شعر شمس الدین فلاح هاشمی گفت: وقتی در احوالاتی سخن می گوییم که ناچار به بیان موضوعاتی زمخت هستیم، باید دقت کنیم که در اطراف آن پوششی آراسته شود که آن حرف به نظر طبیعی بیاید. در معماری ساختمان وقتی ستونی وسط یک سرسرا قرار می گیرد آن را به شکلی می آرایند که در آن محیط و فضا طبیعی جلوه کند، طوری که گویی بخشی از همان محیط است. در بندِ "مدیرانی که ..." اگر بیان می شد "مدیرانی که نمازشان دیر می شود" بین مدیر و دیر جناس اشتغال شکل گرفته و یا اگر بین جوجه های بدون استخوان و استخوان انسان قرینه سازی می شد و شاعر بیان می کرد که درد تا عمق استخوانم نفوذ کرده... شگفتی شاعرانه ی بیشتری را ایجاد می کرد.

 

میرسالار رضوی شاعر دیگری بود که سپید کوتاهی را خواند:

سیاهی دراز

چراغدان در دست

خاموشی فریاد می زند

راه تمام می شود

سیاهی دراز

چراغدان در دست

خاموشی فریاد می زند

رضوی شعر دیگری را در وزن هجایی خواند که در هر بیت یک مصرع در قالب کلاسیک بوده و مصرع دیگر با الفبای پهلوی سروده شده بود که کارشناس جلسه را به یاد قالب شعری "ملمع" انداخت. امینی در این زمینه درباره آخرین کتابی سخن گفت که از عمران صلاحی به چاپ رسیده است: در این کتاب تعدادی شعر در وزن هجایی سروده شده است، او بسیار خوب از پس این کار برآمده و بسیاری متوجه وجود وزن هجایی در آن نشده اند. او این وزن را از طریق ترجمه ی اشعار ترکی استامبولی یافته و به کار برده است. او راه خوبی را به روی شاعران گشوده است که می توان از وزن هجایی نیز در شعر بهره برد.

امینی ادامه داد: ابراهیم  پورداوود به علت مطالعات زیادی که درباره تاریخ ایران باستان داشت، تعدای کار هجایی انجام داده بود: "بامداد شد بانگ زد خروس/ از سرای شه برزدند کوس/ چرخ شست نک روی آبنوس/ موبدا تو هم خیز و روی شوی..."

امینی درباره کار اول گفت: در این کار بیش از آنکه به موسیقی توجه شود به رسایی حرفی که گفته شده توجه می شود، گویی سراینده در پی بیان یک قصه است. همیشه شعر تنها از طریق رسایی واژگان منتقل نمی شود بخشی از آن باید از طریق تأثیرگذاری منتقل شود. گاه خبری که شعر می دهد آنقدر اهمیت ندارد که لحن خبر حائز اهمیت است. اگر کسی وارد جمعی شود و خبر از مرگ نزدیکانش بدهد در حالی که می خندد یا بی تفاوت است، مطمئناً کسی آن را باور نخواهد کرد، خبر در حال انتقال است اما در باور مخاطب نمی گنجد اما اگر همان شخص بیاید و هیچ نگوید درحالی که حالتی اندوهناک دارد و هرچه هم از او بپرسند چه اتفایی افتاده است او در پاسخ بگوید: "هیچ" همه متوجه این خواهند شد که اتفاقی افتاده است. شعر بیشتر می کوشد تا تأثیرگذاری ای از همین جنس داشته باشد. شعر همه موارد دیگری را که در زبان وجود دارد به خدمت می گیرد تا کسی که آن را می شنود با شوق یا اندوه او همراه شود.

 

از برادران نامدار که هر دو به کار ترانه سرایی مشغولند، ناصر نامدار در این جمع حضور داشت که یک ترانه خواند:

هیشکی نمی تونه تو رو از من بگیره

حتی اگه مثل خودت سرسخت باشه

آغوش ما جز با من و تو پر نمی شه

من با تو می مونم خیالت تخت باشه

 

از لحظه ای که عشقتو احساس کردم

اطرافمو زیبایی مطلق گرفته

مثل ستاره تو نگاهم می درخشی

دنیای من با عشق تو رونق گرفته

 

فکر و خیال دلپذیر با تو بودن

بیرون نمی ره از سرم حتی یه لحظه

احساس ما نه عادته نه خوش خیالی

چیزی که توی قلبمونه عشق محضه

 

حس می کنم با تو همیشه روی ابرام

عاشق شدن با تو نباید سخت باشه

واسه کسی که عشق و امیدش تو هستی

آسون ترین کار اینه که خوشبخت باشه

وحیدزاده یادآور شد: در ابتدای بحثی که در باب ترانه مطرح شد یکی از نکات حائز اهمیت آن بود که اگر در ترانه می خواهیم از صناعات و یا تکنیک های ادبی استفاده کنیم باید همراه با لطافت و نرمی صورت گیرد تا با جنس ترانه هماهنگ باشد که در چند جای این اثر این مورد کمتر رعایت شده بود به طور مثال تعبیر "زیبایی مطلق" نسبت به فضای کلی سنگین است. در زبان شناسی وقتی یک تعبیر به صورت کلیشه در آمده و زیاد تکرار می شود اصطلاح "خودکار" شدگی را بر آن می نهند، در این اثر اینکه من  و تو، ما می شویم یک حرف خودکار شده است که ظرفیت بیشتری را نیز ارائه نمی کرد که جادارد تعابیر بهتری استفاده شود.

کلهر گفت: از ویژگی های ترانه که آن را از شعر متمایز می کند، سهل و ممتنع بودن آن است. تسلط شاعر در این شعر بسیار خوب بوده و زبان یکدستی در آن رعایت شده بود. اگر از منظر ترانه بخرها و ترانه فروش ها نگاه کنیم کار بسیار کاملی است. در حوزه اندیشه شاعر باید حساسیت بیشتری از خود نشان دهد تا اثر خود را دارای لطافت، شیرینی و ماندگاری بیشتری کند. در صنعت سینما گاه روی تصویری زوم می کنند؛ این ترانه به تمامی "زوم" است که دارای دو کلوزاپ است که در همان نمای کوچک و فشرده شده به دنبال یک حادثه می گردد که اتفاق خاصی هم در آن نمی افتد و از جهان خارج نیز اثرپذیری ندارد و تنها به بیان خواست ها، تمایلات و تصورات عاطفی شاعر می پردازد. به طور مثال عاشق نه در چشمان معشوق خود دریایی می بیند و نه در پیشانی او... و این حس در جهان مشترک چیزی نمی یابد تا آن عشق را متعالی تر کند. باتوجه به اینکه شاعر به تسلطی در زبان رسیده باید به پختگی در بیان برسد.

اسماعیل امینی در این باره گفت: باید به این توجه شود که در شعر تحصیل حاصل نکنیم یعنی چیزی که هست و بدیهی شده دوباره گویی کنیم. در اینجا نکته ی قابل اهمیتی وجود دارد و آن این است که در ترانه از همین تحصیل حاصل ها استفاده می شود و جایش آنجاست که ما می خواهیم در ابتدا مخاطب خود را با حرفی که در چنته داریم آشنا کرده و از بیان بدیهی و تکیه کلام های جاری، پایابی می سازیم تا مخاطب بدون ترس و دغدغه پا در آن گذارد، آنوقت او را وارد جریان خروشان شعر خود می کنیم.

امینی در قسمتی کوتاه در جواب بیان موضوعی که از طرف حاضرین درباره عشق زمینی و آسمانی مطرح شد گفت: چیزی به اسم زمینی و آسمانی وجود ندارد، جنس عشق در هرکجا که باشد یکی است و باقی آن تقلب آن است. معیار عشق خودخواهی و دیگرخواهی است.

 

سمانه شمسی از دیگر شاعرانی بود که اثر خود را خواند:

من از غریب ترین گوشه ی آسمان

از تنهاترین ابر همه ی سده ها

باریدم بر کویرترین خاک کیهان

چشم انتظار رویش سبزینه ای گلی بودم

و پاسخم تنها

لبخند خشک خاک بود

ببین چگونه خاک به این تنها

دهن کجی می کند

کارشناس جلسه با تأیید این شعر از نظر به کار بردن ویژگی های شاعرانه، پیشنهاد کرد در افعال آن تصرفاتی ایجاد شود: حرف این شعر حرف خوبی است و برای تأثیرگذاری بیشتر باید تمهیداتی صورت گیرد به طورمثال اگر"من" را از ابتدای کار برداریم بهتر است یا قسمت آخر شعر از "ببین..." حرف جدیدی در خود ندارد. در فعل "باریدن" باید تصرفاتی ایجاد شود مثلاً اگر باشد "بارانم بر خاک"، فرصت تأملات شاعرانه را به مخاطب می دهد و اصلاً همین تصرفات در زبان و کلام است که احتمال تأویل و ابهام معنایی را ایجاد می کند.غربی ها می گویند در اطراف یک سطر شعر ابری ازمعنا تشکیل می شود، یعنی اگر تصویر شفاف و واضح باشد از شعر فاصله دارد و اگر کمی ابرآلود باشد به شعر نزدیک است.

امینی در این باره افزود: باید یک بلاتکلیفی سر مفصل باشد تا مخاطب را از یک راه با خود ببرد و به جایی برساند که ببیند راه های دیگری پیش رو دارد. قیصر امین پور شعر را به بندبازی تشبیه می کند که باید نقطه تعادل خود را پیدا کند شاعر نیز باید آن لحظه را بیابد. در شعر باید بخشی از حروف ربط یا تأکید را کمتر کرد تا اجازه چندجور خواندن را به مخاطب دهیم.

 

وحیدزاده در این بخش از جلسه غزلی را خواند:

من از حوالی این روزگار می ترسم

ازاین همیشگی آزگار می ترسم

به بی گناهی خود شک ندارم اما گاه

از ارتفاع سر چوب دار می ترسم

شنیدن خبر بد اگرچه عادت ماست

من از صدای گس قارقار می ترسم

فروش روضه ی رضوان به گندم آسان نیست

پدر! همیشه من از این قمار می ترسم

سری به سجده و دل پرسه گرد هر بازار

از این عبودیت خنده دار می ترسم

تبارک الله از این آفرینش اما خوب

من از تصور این شاهکار می ترسم

ناصر نامدار درباره این شعر گفت: چون به شخصه به قافیه هایی که در یک شعر می آیند توجه می کنم، این شعر نیز با قافیه هایی که در خود جا داده بود، توجه مرا جلب کرد.

عباس کلهر درباره موضوعات فنی شعر گفت: سخت ترین شعرها اشعاری است که مجال یک بیت به علت وجود ردیف و به طبع، محدودیت قافیه، اندک است. زمان و فضای کوتاهی که در دست شاعر است او را در ورطه ی خطر کردن خواهد انداخت و به نظرم اگر استفاده از آن را به زمانی که حرفه ای تر شده ایم واگذار کنیم بهتر باشد. در این نوع شعر ناخودآگاه قافیه تصمیم می گیرد که شاعر چه بگوید.

کلهر افزود: در مصرع " من از تصور این شاهکار می ترسم" اگر به جای کلمه تصور از واژه ی نهایت استفاده شود بار معنایی را کمی افزایش می دهد و با مروری دوباره بر کل شعر می توانیم کلماتی دیگر را نیز جایگزین کنیم چراکه همانطور که گفته شد در این نوع شعر هر کدام از واژه ها در دست شاعر به عنوان غنیمتی با ارزش به حساب می آید.

بحث ترانه مجال بیشتری را می طلبید و حاضران در جلسه به آن اذعان داشتند از همین روی در صورت حضور ترانه سرایانی که به صورت جدی به این امر مشغولند، باب این بحث دوباره گشوده خواهد شد.

سلسله جلسات قول و غزل پذیرای هرگونه نقد و نظر بوده و حضور شما شاعران را چشم در راه است.


 
comment نظرات ()