اسطوره چیست؟
این جلسه از سلسه جلسات حلقه ی قول و غزل با بررسی یک سئوال اساسی در ادبیات، آغاز و پیگیری شد.
اسماعلیل امینی کارشناس این حلقه، با طرح سئوال "اسطوره چیست؟" به آنچه از این معنا، در ذهن حاضران بود نظم بخشید.
آقای هاشمی اسطوره را یک شخصیت دست نیافتنی خواند مانند اسطوره ی شجاعت، اسطوره ی زیبایی و... راضیه ایمانی اسطوره را حکایاتی کهن خواند که براساس واقعیات نبوده و طی سالیان متمادی شکل گرفته و سینه به سینه نقل شده اند. مهمان دیگری کمال آرمانی هر چیز را چه در بدی و چه در خوبی اسطوره دانست که در واقع آنچه باید باشد و نیست، به صورت اسطوره در تخیل انسان های آن دوره متظاهر شده است...
امینی گفت: گروهی در نقد بر این باورند که این دوره عصر اسطوره زدایی است پس آن شعری که در خود اسطوره دارد شعر خوبی نخواهد بود، آنها گاه مطرح می کنند که چون جهان، جهان بی نظمی است پس شعر منظم در آن جایی ندارد و به نوعی برگشت به عقب است. یا می گویند در کشور ما تجدد شکست خورده و مدرنیته هم هنوز جای خود را باز نکرده است بنابراین اینطور می شود که مردم در این جامعه در قهوه خانه می نشینند و نسکافه می خورند، این فکر در حدی سطحی است که گوینده ی آن حتی در شاهد مثال خود به معنای دقیق قهوه خانه نیز توجه نکرده است.
امینی درباره این موضوع که آیا حقیقتاً این دوره، عصر اسطوره زدایی است یا خیر، گفت: اتفاقاً در این دوره اساتید و محققان بسیاری روی اسطوره ها کار کرده و حتی آن را احیاء می کنند.
امینی اسطوره را اینطور معنا کرد:
اسطوره در اصل پاسخ انسان به پرسش های بی جواب است. اسطوره در زیربنای خود دارای پرسش هایی چون "مرگ چیست؟"، "زندگی چیست؟"، "ما از کجا آمده و به کجا می رویم؟"، "خورشید از کجا آمده است؟"، "آیا کسی وجود دارد که هرگز نمیرد؟"، "آیا کسی وجود دارد که زیبای مطلق باشد و زیبایی اش زوال ناپذیر باشد؟" و... است. انسانِ گذشته وقتی به دنیای اطراف خود می نگریسته، سئوالاتی در اینباره در ذهنش شکل می گرفته است، اسطوره برای این پرسش ها پاسخ هایی می سازد که گاه به صورت قصه بیان می شده و انسان آن روزگار جهان را از این طریق برای خود توجیه می ساخت.
او دوره ی بعد از اسطوره سازی ها را دوره ای می داند که کشفیات علمی در آن شکل گرفت و این کشفیات علمی، طرز تلقی بعضی را نسبت به اسطوره عوض کرد: وقتی انسان علت بسیاری از پدیده ها را در علوم تجربی کشف کرد، دچار نوعی شیفتگی نسبت به کشف همه ی امور در این جهان شد. انسان این دوره علت اسطوره ها و قصه سازی های انسان گذشته را در ناکافی بودن علم او در شناخت ذات حقایق و واقعیات دانست. این موضوع حتی در حوزه ی دین نیز مطرح شد، انسان این دوره می گفت، چون انسان های گذشته علت رخدادها را نمی دانستند با قصه خود را سرگرم می کردند، و آن را به تمسخر گرفته و نام خرافه بران می نهادند.
امینی در ادامه ی این مطلب، به اشتباه انسان در برداشت او از اسطوره اشاره کرده و گفت: نگاهی که انسان عصر گذشته نسبت به دنیا داشته است، غیر از نگاهی است که انسان این دوره با استفاده از علوم جدید، به هستی دارد، موضوع اسطوره در حیطه ی علم نیست، حیطه ی چگونگی ها نیست، حیطه ی چرایی هاست!
توجیهاتی که در اسطوره ها دیده می شود توجیه فلسفی جهان بوده نه توجیه علمی آن. سئوالات اسطوره با "چرا" آغاز می شود؛ چرا می میریم، چرا جهان اینگونه است و... نه اینکه چگونه می میریم ...، به همین دلیل در روزگار ما اساتید فن دوباره به سوی اسطوره ها بازگشت پیدا کردند و به مطالعه ی عمیق آن پرداختند.
اسطوره طرز تلقی انسان نسبت به جهان است
امینی ادامه داد: زمانی که اساتید و محققان به بررسی دقیق تر اسطوره ها پرداختند متوجه شدند که اسطوره در واقع طرز تلقی انسان از جهان بوده است و در این میان به مشابهت های فراوانی بین اساتید مختلف درباره اسطوره ها، در سراسر جهان رسیدند. اقوامی که هیچ اطلاعی از یکدیگر نداشتند دارای اسطوره های مشابه بودند، سرخپوستان و یا بومیان استرالیا از بقیه ی سرزمین ها کاملاً جدا بودند اما اسطوره هایی که در توجیه جهان داشتند بسیار نزدیک به اسطوره های دیگر مردمان آن روزگار است، از این رو محققان به این نتیجه رسیدند که انسان در توجیه جهان مشترکاتی دارد.
او افزود: با وجود اینهمه مطالعه و تحقیق در این زمینه ساده گذشتن از کنار این مقوله سهل انگاری به حساب می آید. به ویژه اینکه کسی مدعی باشد که دارای تفکر مدرن هم هست که اتفاقاً از ویژ گی های دوره ی مدرن این است که چیزی قطعیت ندارد و تکثر و تنوع اندیشه وجود دارد و باید به اندیشه های دیگر اجازه بروز داد! پس چطور ممکن است در نقد ادبی این اصول را مدام تکرار کنیم که این چند اصل وجود دارد و جز این نیست و تنها براساس آن همه چیز را تقسیم بندی کرد؟
شعر خوانی:
آقای یونس.... اولین نفر از بخش شعر خوانی بود که یک رباعی خواند:
سایه، اتاق، تیغه ای خون آلود
بین من و تو دقیقه ای خون آلود
سیگار، هراس، رختخوابی درهم
شلیک، جنون، شقیقه ای خون آلود
وحید زاده درباره این رباعی گفت: این رباعی در فضای اشعاری سروده شد است که سه چهار سال پیش به صورت یک موج شکل گرفت، این اشعار عموماً در قالب غزل ارائه می شد که این شعر نیز بیشتر به یک غزل نیمه شبیه بود تا یک رباعی!
علیزاده برخلاف این نظر گفت: این رباعی برشی از یک اتفاق بود که پس و پیش آن در شعر گفته نشده و بر عهده مخاطب گذاشته شده است و البته در مصرع میانی " سیگار، هراس، رختخوابی درهم" نشانه ها و سرنخ هایی از ماجرا به مخاطب داده و ذهن او را کانالیزه می کند که برای دریافت درست اتفاق به جای دوری هم نرود.
آیا کار هنر دعوت به خیر و زیبایی است؟
امینی با مطرح کردن این سئوال که آیا کار هنر دعوت به خیر و زیبایی است؟ بحث را درباره ی این رباعی به سمت و سویی دیگر برد. او در اینباره گفت: به نظر من هنر ملتزم به زیبایی و خیر است، اما نظر بعضی غیر از این است. وحید زاده پرسید: اگر هنرمندی با هدف ایجاد تنفر در ذهن مخاطب یک اثر هنری ایجاد کند و این اثر دارای هنرورزی های خالق آن و تکنیک های هنرمندانه باشد و بتواند در ذهن مخاطب نفرت را ایجاد کند، آیا یک اثر هنری خلق شده است؟ امینی پاسخ داد: خیر، از گذشته تاکنون همیشه گفته اند که هنر ملتزم زیبایی است، باید دقت داشت که هنر را با تکنیک و صنعت درهم نیامیزیم. بیان خیر، صلح، زیبایی مهربانی، مدار... وظیفه ی هنر است و غایت هنر دعوت به آن است. معیار آن است که مخاطب، بعد از دریافت یک اثر هنری نسبت به گذشته، ملایم تر، مهربان تر و در کل بهتر شود. نیت و نگاه انسان ها گاه فطری است و گاه شیطانی اما مصادیق آن ممکن است هر چیزی باشد، یعنی کسی ممکن است در گرویدن به دین نیت شیطانی داشته باشد. به همین دلیل جبهه بندی حق و باطل از طریق جبهه بندی های بیرونی نیست در بعضی از مقاطع تاریخی مانند عاشورا مصداق بیرونی می یابد و کاملاً می شود بین حق و باطل خط کشی کرد.
علیزاده پرسید: بنابراین آیا نیت مولف از تأویل مخاطب از متن مهم تر است؟ پاسخ امینی مثبت بود آقای لبش در جمع بندی این قسمت از بحث گفت: اگر در اثر ادبی نفرتی هم دیده شود، در نهایت تأثیری که روی مخاطب گذاشته می شود، نفرت از بدی هاست.
هنر زاییده ی حس زیبایی دوستی انسان ها
خانم فاطمه دلاوری، از شاعرانی که در این حلقه حضور داشت هنر را زاییده ی حس زیبایی دوستی انسان ها دانست و در تعریف زیبایی، آن را به سه بخش حسی، عقلی و معنوی تقسیم کرد، او معتقد بود که در رباعی های این شاعر، علی رغم فرم خوب هیچ قسم از زیبایی دیده نمی شود و محتوا در این شعر خوب نیست. دلاوری در توضیح بیشتر محتوا در شعر گفت: ما در یک با ظرف و مظروف مواجه ایم، ظرف همان ساختار و چینش شعر بود ه و مظروف تصاویر و مفاهیمی است که در آن وجود دارد، که مفاهیم هر شعر می تواند به آن سه بخش از زیبایی یعنی حسی، عقلی و معنوی سوق داده شود.
وحید زاده پرسید آیا کار تجاری می تواند هنری هم باشد؟ او با اشاره به استفاده از هنر در کار تبلیغات گفت: اگر هنر در کار تبلیغات استفاده نشود، تبلیغات کاری از پیش نخواهد برد. امینی پاسخ داد: خیر! این کار صنعت به حساب می آید. این تکنیک است و تکنیک هنر به حساب نمی آید. تکنیک روح ندارد اگرچه شاید زیبا و شنیدنی باشد اما چیزی را از جهان کشف نمی کند تا در اختیار دیگر انسان ها بگذارد.
امینی در پاسخ به سئوال خانم دلاوری درباره نقد محتوا گفت: در نقد محتوای یک شعر باید دید که چه چیز از جهان در آن شعر دیده می شود، آن موضوع چقدر دارای ارزش است و تا چه حد تأثیر گذار است.
صمد مقدمی در این بخش شعری را از "علی احمد سعید" خواند:
در کدام جویبار های دریایی بشوییم تاریخ خود را؟
که به مشک پیردختران و بیوگان بازگشته از حج
عطرآمیز شده و به خوی درویشان آلوده است
آنجا که پای جامه ها برکنده می شود و
ملخ روح به بهار خود دست می یابد
علیزاده نیز یک کار سپید خواند:
می گویم خیابان و تو دستان مردی را می گیری و قدم می زنی
می گویم و پیرمردی تکه های خیابان را در خانه های سیاه و سپید جا می گذارد
من اما می گویم خیابان و تمام خیابان ها یی که از دهانم بیرون میریزند
پر از سکوت کلاغی اند
پر از ابرهای پراکنده
کلاغ نتی ست سیاه که روی سیم خطوط پیام می نشیند
و من اگر بگویم دوستت دارم
زنی در ان سوی شهر چه خواهد شنید
اگر کلاغ چند سطر بالاتر بنشیند
وحیدزاده ترکیب "سکوت کلاغی" را تعبیر جالبی دانست چراکلاغ با همه ی سروصدایی که ایجاد می کند در ذهن مخاطبان تبدیل به نماد سکوت شده چون همیشه صدایش سکوت را برهم می زند و یک پاردوکس در دل خود دارد.
یکی از حاضران گفت: کلاغ در ابتدای شعر نماد سکوت بود و وقتی پایین تر آمد و بر سیم های پیام نشست تبدیل به نماد سخن چین شد.
آیا شعر مانند داستان دارای پیرنگ است؟
امینی در ادامه بحث هایی که در ارتباط با این سپید انجام شد، گفت: آیا لازم است که یک شعر مانند داستان دارای پیرنگ باشد و اتفاقات زنجیره ی علی و معلولی داشته و هر اتفاق مقدمه ی اتفاق بعدی باشند؟ و این اتفاقات به طور موجه، مستدل و منطقی به هم متصل باشند؟ وحیدزاده گفت: خیر اما خواننده باید از آن چیزی دستگیرش شود. امینی ادامه داد: اگر مخاطب با آن ذهن عقلانی و منطقی به سراغ شعر برود چیزی دست او نخواهد گرفت. "احمد کسروی" از تاریخدانان صاحب نظرو دارای ذهنی پژوهش گر و عقلانی بود، او با همین نگاه به سراغ دیوان حافظ یا سعدی رفته بود و با حیرت در کار آنها مانده بود که این مطالب چیست که اینها آورده اند؟ جاهایی که اتفاقاً کمتر شعر است به مذاقش خوش آمده بود و آن جایی را که شعر بود مورد سئوال بود برایش که این نمی تواند مقدمه آن باشد!
امینی در تعبیر زیبایی از شعر گفت: وقتی شعر آفریده می شود، لحظه هایی از عوالم ما را برایمان زنده و روشن می کند و دوباره تاریک می شود، اگر خیلی شفاف باشد می توانیم در سه یا چهار سطر به طور واضح بگوییم شاعر چه می خواسته بگوید و اگر قرار است نشانه ها انقدر دقیق باشد و معنا به صورت روشن بیان شود پس چرا شعر گفتیم؟
امینی درباره این شعر گفت که از حروف ربط و اضافه و دستور زبان کلمات به نفع مفاهیم کنار بکشیم.
سیدعلی لواسانی شاعر دیگری بود که شعری در قالب کلاسیک خواند:
چه غیرمنتظره آمد و نشست و گریست
چه بی صدا و چه ساده دلش شکست و گریست
همیشه مست که می شد بلند می خندید
خدای من چه شد اینبار گشت مست و گریست
چه رفت بر دلش آخر چه بر سرش آمد
که چشم را به سر خشم خلق بست و گریست
دلش به پای غم افتاد و پا نشد که نشد
همین گذاشت فقط دست روی دست و گریست
به یادش آمد ناگاه چشمش افتادست
به چشم عاشقی و عاشقش شدست و گریست
وحیدزاده حس شاعرانه ی خوبی را در این غزل دیده و نام غزل را برای این شعر برازنده می داند شباهتی با غزل های ساختارمند دارد که ارتباطی طولی دارد و اتفاقات در هر بیت شرح داده می شود و گره داستان در بیت آخر گشوده می شد.
علیزاده اما درباره این شعر گفت: کشف چندانی در کل شعر دیده نمی شد و داستانی به صورت نظم درآمده است و باید دقیق تر از این به یک ماجرا نگاه شود. امینی درباره ردیف در این غزل گفت: غزل هایی که دارای ردیف هستند کار را برای شاعر سخت تر می کنند و هرچه ردیف طولانی تر باشد کار دشوارتر است در این شعر نیز در مورادی گریست نتوانسته جای معنایی خود را باز کند. توجهاتی که در شعر داشت خوب بود و کنایات روزمره زبان را آورده بود اما به وجه ادبی آن نگاه کرده بود.
امینی درباره ی اصولی که در جلسات ادبی وجود دارد و همه بر این گمانند که این اصول یقینی است گفت: همیشه این اصول یقینی نیست، آیا "کز"، "ز"، "زین"، ... در شعر استفاده بشود یا نشود و یا اینکه اگر سطور شعر یا کلمات آن جا به جا شود، معیاری باشد برای استحکام شعر! اینها هیچ کدام حرف اصلی شعر نیست. منظور آن است که شعر دچار پریشانی نباشد و باید حس را منتقل کند.
داوود ولی زاده شاعر دیگری بود که یک سپید کوتاه خواند:
چشم گذاشتم
که پیدایتان کنم
وقتی زیر آوار پنهان شدی از قایم شدن ها و موشک ها
بیزار شدم
نظر امینی درباره ی این شعر آن بود که نیمه دوم شعر به ابتدا شعر بیاید تا شعر در آغاز ایجاد سئوال و ابهام کرده انگیزه ی خواننده را برای خواندن ادامه ی اثر بالا ببرد و شعر را از حالت استدلالی به خیال انگیزی ارتقا دهد.
خانم مریم علیپور نیز غزلی عاشورایی خواند:
دستی برای آتش و چشمی برای دود
در چشم های حادثه حرفی جز این نبود
صحرا تمام ثانیه ها را مرور کرد
آتش گرفته بود شب از خاطرات رود
تصویر چشم های خدا غرق التهاب
موجی برای دست و علم دم گرفته بود
دستی قلم گرفت و دلی از جنون نوشت
یک ماه پاره پاره فرو ریخت از عمود
حیران و نیمه جان قدمی گشت گرد خویش
مبهوت خون اصغر او هاجر وجود
نیزار و نیزه، خیمه، خطر، آتش و عطش
یک کهکشان کبوتر و یک کاروان کبود
طوفان خطبه های علی رو به کوفه رفت
عیسی زبان گشود و نشست آتش یهود
خورشی روی کله ی نی آشکار شد
گویی به سجده خون خدا سر نهاده بود
زمزم فرات و کعبه ی ما کربلای تو
از یک قبیله اند وضو قبله و سجود.
آقای هاشمی درباره این غزل گفت: احساس می شد شاعر از میانه ی شعر مستأصل شد از قافیه ای که انتخاب کرده است. وحیدزاده در تأیید همین موضوع گفت: من به علت سختی و تنگی قافیه منتظر شنیدن غزل مثنوی بودم تا قافیه ها را نو کند و شعر این ظرفیت را نیز در خود داشت تا فشار قافیه ها را کم کند البته خیلی هم خوب از پس قافیه ها برآمده بود. هاشمی ترکیب "هاجر وجود" را برای این شعر بسیار فلسفی خواند و امینی در توضیحات کامل تری درباره ی این ترکیب، آن را برای بیت که کلماتی چون حیرت و سرگردانی را در خود دارد، مناسب دانست. امینی گفت: این ترکیب سرگردانی انسان را می رساند و به علت ضرورت قافیه نیامده است، جهان، موجود و گیتی مادر انسان است، "یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم؟" این هاجر "مادر" است انسان و هستی است که حیران است چراکه یکی از فرزندانش به این شکل کشته شده. یکی از اسطوره های قدیم در توجیه جهان این بود که آسمان آباء بشر است و پدران هفتگانه بوده و زمین امهات اربعه است و تأثیر آباء سبع بر امهات اربعه است که وجود را ایجاد می کند.
امیر عمیدی نیز از دیگر شاعرانی بود که یک غزل مردف خواند:
غزلی آمده بر روی لبم لیلا جان!
که گرفتست ز من خواب شبم لیلا جان!
جوششی دارد و من سخت بدان مشغولم
هر هجا جان برساند به لبم لیلا جان!
حرف هایی که من از گفتنشان شک دارم
که تو مشکوک شوی بر ادبم لیلا جان!
وای مثل خوره افتاده به جانم یک بیت
تا به خورشید رسیدست تبم لیلا جان!
لب به لب حس هوس می شوم از لب هایت
از همین بی ادبی در عجبم لیلا جان!
مثل بوسیدنت انگار غزل قسمت نیست
غزل و بوسه بماند طلبت لیلا جان!
حاضران در جلسه درباره درباره ی ردیف "لیلا جان!" در این شعر معتقد بودند که این ردیف می توانست هرچیز دیگری نیز باشد، امینی درباره مصرع دوم گفت: خواب شب می تواند به روز و شب تغییر یابد تا التهاب را بیشتر نشان دهد. وحید زاده مصرع اول شعر را از نظر دستوری مورد بررسی قرار داده و گفت: کلمه ی "روی" به نظر اضافه می آید چون در صحبت عادی و محاوره نیز بر لبم می گوییم نه بر روی لب.
قصیده ای از خانم فاطمه دلاوری:
از منبر عشق است سخنرانیشان
سخت است ولی شرح پریشانیشان
تجرید دو روح خسته و نفخه ی عشق
قالوا و بلی شروع انسانیشان
قالوا و نفخت مستی از جام الست
قالوا و شراب روح و ریحانیشان
دستی که نوازشگر گندمزار است
برخاسته از حس مسلمانیشان
بی حرمتی درد در آن بی دردی
دردیست به عمق نوح طوفانیشان
دستی که ماه روشنی می بخشید
فارغ ز همان وزیر هامانیشان-
عینک به شفابخشی عیسی می داد
پیراهن نسخه پیچ کنعانیشان
لولاک لما خلقت افلاک، هبوط
تا فاطمه خواهد نکنم فانیشان
در کوچه ی بی غیرت سیلی، سیلیست
جاری ز ثقیفه مرگ بر بانیشان
آیات خسوف و سجده هایی خالی
آیات نهم به بعد شیطانیشان
بشکوه ترین قیام یک ضربت بود
بر باور نیزه های قرآنیشان
فزت و قسم قسم تواضع، کرنش
خوبخشت ترین کلام پیشانیشان
در گرم ترین نماز تاریخ بلا
آتش به جگر نای گلستانیشان
در سعی میان گودی چشمانش
مظلوم ترین ذبیح قربانیشان
حیثیت عشق را غنیمت بردند
در غارت اسکند یونانیشان
قدیست خمیده و چروکی، هرگز!
تگذیب کنید نوع غمخوانیشان
غم نیست و ما رأیت الا عمریست
سرمایه ی زندگی روحانیشان
کورید مگر یا به تغافل گویید
تحریف وقایع شرح ویرانیشان
تکذیب کنید لیلی ام غمگین نیست
مجنون شده در حضور پنهانیشان
در بازه ی بی نهایت از صفر به بعد
حدیست به سمت میل طولانیشان
هرچند بیانیه که خواهید دهید!
از منبر عشق است سخنرانیشان
امینی درباره ی این شعر گفت: این شعر یک قصیده بود در وزن رباعی. وحیدزاده گفت: می شد از دل این شعر ابیاتی گزیده می شد و کار را مختصر تر ارائه می داد.
چون زمان این جلسه روبه پایان بود و دلمان نی آمد شعر دیگر شاعران حاضر در جلسه را نشنویم، قرار شد که درباره ی شعرها نقد و نظری درکار نباشد و به لطف شنیدنشان بسنده کنیم.
خانم سعیده شمس از شاعرانی بود که غزل خود را خواند:
از کوچه های شعر ما را دور کردند
لطف ترانه، چشمه، باران کور کردند
آنها شبی از روزن اندیشه ی صبح
فکر عبور نور محصور کردند
با گرزهای سربی عصر تحجر
جنس خراب جاهلان را جور کردند
روز شکست واژه در مرگ قلم را
با یک دروغ کاغذی پرشور کردند
شوق شکفتن، روح جنگل را شکستند
با آرزوی زندگی در گور کردند
در مجلس ترحیم گل های شکسته
پروانه های مرده را هم تور کردند
تاریکی ننگین پستوی ستم را
با شمع های ادعا پرنور کردند
قداره زیر جامه ی احرام بستند
بیت بتعظما به خون معمور کردند
تیغ غریبی در گلوی نینوا بود
قرآن روی نیزه را مهجور کردند
من بر کف هر کوچه با باران نوشتم
از کوچه های شعر ما را دور کردند
و سپیدی از علیرضا لبش:
مادرم گفت: تنهایی چیز غریبیست
دست هایت پیر می شوند
زیر سنگینی دود سیگار دفن خواهی شد
و هیچگاه زنگ خانه به صدا درنخواهد آمد
مادرم گفت: غمگینم،
همچون درختی پیر که میوه اش در باغ همسایه به زمین افتاده است
پنجره را بستم، پرده ها را کشیدم
و تنهایی را همچون بالاپوشی ضخیم
دور خدوم پیچیدم
به مادرم گفتم
فراموشم کن!
سپیدخوانی دیگری از میرشمس الدین فلاح هاشمی:
ماه به اضافه ی
آفتاب به اضافه ی
گل های زیر پنجره ی اتاقت به اضافه ی
دارم کلافهمی شوم
چه اشتباه مزخرفی
تو منهای...
و در آخر، کارشناس این حلقه، اسماعیل امینی نیز یکی از ترانه های شنیدنی خود را خواند:
دریا مردابه اگه موجا تلاطم نکنن
قطره ها دریان اگه همدیگه رو گم نکنن
دل دریا با خروش موجا خالی نمیشه
حال و روز هیچ دلی به این زلالی نمیشه
وقتی که پر میشه از دلهره ها ثانیه ها
دل دریا دل دریا دل دریا رو می خوام
نه زمستون نه بهار فصل خزونو دوست دارم
که مثل برگا بریزم و رو پات سر بذارم
روزگارعاشقا بهار و پاییز نداره
همه روزاش روشنه فصل غم انگیز نداره
روشنه مثل همین ماهی که افتاده رو آب
مثل آه سحری که شعله می زنه به خواب
اما آهمون جز آسمون پناهی نداره
چه غریبه ابری که فقط رو دریا میباره
نظرات ()