شعر عالم اجمال است و داستان عالم تفصیل
در این جلسه از نقد و بررسی شعر حلقه ی قول و غزل که روز چهارشنبه 23 آذر تشکیل شد، ابتدا از داستان نویسی صحبت به میان آمد. وحیدزاده حرف از کتاب "با سرودخوان جنگ از خطه ی نام و ننگ" نادر ابراهیمی را به میان کشید، او نظر یوسفعلی میرشکاک را در این باره نقل قول کرد که قالب نوشتاری این کتاب را به عنوان قالبی آشنا به میل و ذوق ایرانیان دانست که چیزی بینابین رمان و شعر است و می تواند در ادبیات ما ظهور و بروز خوبی داشته باشد، میرشکاک می گوید: طبع ما ایرانیان رو به اجمال دارد تا تفصیل! عموم مردم به اجمال تمایل دارند و شعر عالم اجمال است و داستان عالم تفصیل و رمان محصول غرب است و خاستگاه آن نیز غرب است. وقتی سخن از رمان و داستان نویسی به میان آمد اسماعیل امینی گفت: در رمان ها ما با اطناب فراوانی روبرو هستیم که ملال آور است و اگر همه ی آن را خلاصه کنی دو بیت شعر را می توانی از آن بیرون بیاوری".
خانم ایمانی گفت: ما گونه های داستان نویسی را در آثاری مثل شاهنامه یا داستان های نظامی داریم که در آن نیز با جزئی نگری های فراوانی روبرو هستیم که این آثار در قالب نظم بیان شده اند، یا در داستان های مولوی وقتی باب یک بحث گشوده می شود می دانیم که در پنج، شش صفحه ی بعدی مولانا در این باره سخن خواهد گفت، در رمان کلیدر دولت آبادی با توصیفات و تصاویر شاعرانه ای از دشت و رمه و طلوع و غروب آفتاب رروبرو هستیم که اتفاقاً بسیار هم شاعرانه است و اگر داستان نویس از بیان این ریزبینی ها و به تصویر کشیدن اتفاقاتی که روزمره در اطراف همه انسان ها وجود دارد، دست بکشد دیگر نمی تواند مخاطب را با خود همراه کرده و حرف یا حسی را که به دنبال انتقال آن است، در او برانگیزاند.
تأثیر نگاه سنتی و نگاه مدرن در شکل گیری رمان
امینی در اینباره گفت: در اینجا دو موضوع قابل بحث است، یکی نگاه انسانی و سنتی و باورمند است که به کلان روایت باور دارد، یعنی باور دارد که در جهان روایت کلانی وجود دارد که به یک حقیقت کلی منتهی می شود و نویسنده مصادیق آن را دیده و بیان کرده و هر چیز جزیی هم که می بیند به یاد آن کلان روایت می افتد، اما انسان غیرباورمند به دنبال جستجو است و می گوید من تا خودم آن را نیابم به آن باور ندارم، او همه چیز را جستجو می کند و مجبور است همه آن رابطه ها را توضیح دهد چون معتقد است اینها رابطه هایی نیست که از قبل وجود داشته باشد و من تنها باید بدان اشاره کنم، این سلسله علت و معلولی از قبل وجود ندارد و زندگی و واکنش انسان ها متفاوت بوده است، او نقشه ندارد بنابراین می گوید از این راه می روم و اگر به حقیقت نرسیدم از راه دیگری می روم.
وحید زاده گفت: این بحث در خود تناقض هایی هم دارد، ما می گوییم انسان سنتی رازهای بیشتری را هم با خود داشته است و این رازها برای انسان مدرن از میان رفته است اما در این بحث می گوییم که انسان سنتی راز ندارد و آن را از قبل می داند، امینی گفت: نه ما می گوییم انسان باورمند می خواهد راز اتفاق ها را با آن حقیقت کلی کشف می کند و به دنبال حکمت آن است و به دنبال دلیل است اما برای انسان امروز چگونگی و مکانیزم مهم است. مثلاً در بحث موعود انسان سنتی به چرایی وجود موعود می نگرد و اینکه به چه علت هایی موعود وجود دارد، اما انسان مدرن می گوید آیا می شود انسانی تا به امروز عمر کرده باشد؟
اهل اشارت و اهل عبارت!
امینی دلیل دوم را در دودستگی انسان ها خواند و گفت: در جهان امروز آدم ها به دو دسته تقسیم می شوند، و در این میان انسان هایی اهل اشارت هستند که با انسان های معمولی تفاوت دارند، این انسان همانطور که در بحث های پیشین ذکر شد، اهل عبارت نیستند بلکه اهل اشارتند، اهل اشارت نیازی به بیات یک عبارت ندارند آنها با دیدن یک اشاره به آن حقیقت کلی می رسند. آنها آن اشارت را به صورت عبارت در می آورند و در اختیار عموم قرار می دهد و عموم از طریق آن عبارت به پیام اصلی می رسند.
امینی در ادامه ی این بحث وارد موضوع داستان نویسی شد و گفت: در موضوع اجمال و تفصیل بین شعر و داستان به نظر می آید داستان نویسان باورمند خدمتی که می کنند آن است که همان اجمال را مفصل کنند، اگر داستانی در نظام باورمند نباشد و در نظام تجربه و جستجوگری باشد آنوقت نویسنده می خواهد از طریق آن شیوه های زندگی های مختلف را پیدا کند، به همین خاطر است که در روزگار مدرن رمان نسبت به شعر ارجحیت پیدا می کند.
چندصدایی در شعر برگرفته از داستان است
امینی چندصدایی در شعر را زاییده تفکر داستانی دانست و گفت: ماجرای چندصدایی به شعر مربوط نیست و مربوط به رمان است، شاعر نمی تواند چندصدایی باشد چراکه شعر عالم بیان تک صدایی شاعر است و عالم فشرده گویی و کلان روایت گویی است و این منطق مکالمه مربوط به رمان است نه شعر. ناشی گری بعضی شاعران نیز در به کار گیری چندصدایی آن را به جاهای عجیب و غریبی برده است.
و شعرخوانی ها:
بخش شعرخوانی با غزلی عاشورایی از محمدرضا وحید زاده آغاز شده:
نقاش ماهیای روی ساحل کشیده بود
یک قرصِ ماهِ روشن و کامل کشیده بود
ماهی ولی نشانهٔ خوبی نبود، پس
یک ابر روی ماهِ مقابل کشیده بود
بر رودخانه با عجله رنگ سرخ زد
یک مشک پاره آن ورِ ساحل کشیده بود
دستی بریده روی زمین پنجه میکشید
در بین دست و مشک، کمی گِل کشیده بود
یک پیکرِ به نازکیِ سیزده بهار
با قبضهای به شانه حمایل کشیده بود
در آنطرف هزار هزاران کلوخ و سنگ
در دستهای مردمِ جاهل کشیده بود
از توی بوم، ناله و شیون بلند شد
یک شهر، پای کوفته و کِل کشیده بود
وقتی عطش گلوی کسی را سپید کرد
یک تیر در سپاه مقابل کشیده بود
پیدا نکرد رنگ مناسب برای آه
آهی که سرد، مادری از دل کشیده بود
یک خانم خمیده در این صحنه اشک ریخت
یک دشنه دستِ جانی قاتل کشیده بود
وَ چند تا زبانهٔ آتش، حریص و تند
بر سمت خیمهها، کج و مایل کشیده بود
دیگر قلم به اینهمه تصویر تن نداد
کز بین صفحههای مقاتل کشیده بود
از بوم چند قطرهٔ خون چکّه کرد. مَرد
با سرخ، بر دلش خطِ باطل کشیده بود
نظر آقای هاشمی درباره مصرع " یک خانم خمیده در این صحنه اشک ریخت" این بود که مفهوم آن لو رفته و رو بود، کارشناس جلسه درباه ی"ماهی ای" گفت این عیب فصاحت است اگرچه مولانا هم در شعر خود آورده است "یا علی ای در صف میدان فرست/ یا عمری در ره شیطان فرست" که متکی به حدیث پیامبر است که هرجا علی(ع) وارد می شود شیطان از آنجا خارج می شود، اگر بخواهیم مثال بزنیم برای عیب فصاحت این بیت را می آوریم. درباره ی "روی" در همین مصرع گفته شد که آیا ایراد وزنی است یا خیر، امینی گفت این کلمه را با هم با هجای کوتاه و هم با هجای بلند استفاده می کنند و هر دو درست است.
امین درباره کلیت این شعر گفت: شاعر در این شعر تنها روایت گر تصاویر است و خود را درگیر حس نمی کند، بیان واقعه ای همچون عاشورا باید حسی تر از اینها روایت می شد، در جاهایی از شعر باید از طریق وصف، باید تغییر حس در شاعر نمایان گر می شد، به طور مثال نقاشی که شعر روایت گر اثر اوست در لحظه ی کشیدن دست و مشک، دستش می لغزید و یا قطره ی اشکش در رنگ مخلوط می شد و...و حسن تعلیل ها و برداشت های عاطفی را در شعر وارد می کرد. امینی خواندن "نفس المهموم" را با ترجمعه ی شعرانی به شاعرانی که می خواهند در این حوزه شعر بسرایند توصیه کرد.
شعر بعدی سپیدی از آقای هاشمی:
جاده های پیچ در پیچ
گم شدن های دوباره
سراب می شوند پیچ هایی که می لغزند
خیالم سُر می خورد تا انتهای جاده
آنجا دست در دست هم جاده ها چراغ می شوند
برای اینهمه مسافر
که مدام گم می شوند
وحید زاده در مقابل این سپید گفت این شعر چیزی برای من نداشت و امینی در ادامه ی این سخن گفت: من در کلاس بچه ها را عادت می دهم به اینکه در مقابل آثار اینچنین اعم از شعر، داستان و یا حتی فیلم، به این بیندیشند که این اثر آنها را به کدام یک از عوالم شناخته شده ی ذهنی ما نزدیک می کند، همین خوب است! یعنی شعر بتواند با احوالات مختلف ما منطبق شود.
وحیدزاده گفت: قسمت اول شعر بسیار خوب آغاز می شود، تصاویر بسیار خوب و جالب بود، لغزیدن جاده ها و خیال شاعر که به همراه آن گم می شود، اما آخرش به سمتی می رود که به درخشانی ابتدای اثر نبود و شعر نتواست به همان قدرتی که مخاطب را در ابتدا با خود همراه می کند با او بماند. نظر دیگر حاضران این بود که ابتدای شعر سطر بعدی که گم شدن های پیاپی است نوعی حشو برای جاده های پیچ در پیچ به حسب می آید چرا که پیچ در پیچی همه آنها را با خود دارد، شروع شعر شاعر عینی گرا است اما بعد ذهنی می شود.
امینی در این باره گفت: موضوع این نیست که چرا حرکت عینی، ذهنی می شود بلکه موضوع اینجاست که شاعر ملایم حرکت نمی کند، سپهری می گوید "من اناری را می کنم دانه به دل می گویم/ کاشکی این مردم/ دانه های دلشان پیدا بود... " دقیقاً از عینی به ذهنی می رود. دریافت این عوالم گاه به احولات خود مخاطب نیز بستگی دارد.
سپید بعدی از فاطمه گیلانی:
مادرم لا به لای ازدحام
با کفش های سفید در دنیای کوچکش گم می شود
و من پشت چروک های تازه ام پیدایش می کنم
و امروز روبه روی آینه کنارتر می ایستم
تا دخترم پر کشیدنش را بیشتر ببیند
او مهرهای مرا می دزدد و فرار می کند
و من خسته از جانماز بی اجابتم
کنارتر می ایستم تا بیاید
دعای تازه تری بخواند
هر روز روبه روی آینه تازه شود
مادرم، دنیای وچک و مهرهای سیاه
کارشناس جلسه پیشنهاد داد که شاعر واژه ی مادرم را به "مادر" تغییر دهد چراکه شاعر میخواهد بگوید، او مادر است و من نیز الان مادر هستم بنابراین مفهوم با مادر می تواند گستردگی یابد، و موضوع مطلق می شود اگر مادرم گفته شود در عین حال به طور طبیعی هم آنها را مادر یا پدر صدا می کنیم اتفاقاً آنها نیز در جواب همان مادر یا پدر را می گویند، نکته دیگر آنکه، در بند " و من پشت چروک های تازه ام پیدایش می کنم" کشف شاعرانه ی خوبی وجود دارد اما چرا اول آمده است! مادر هر روز خودش را در من پیدا می کند، پشت چروک ها! چون حرف اصلی آن است و حرف اصلی باید آخر بیاید، خبر در ابتدا خبری عادی است که من هر روز پیدایش می کنم و با گفتن بند بعدی از همان خبر عادی یک چیز غیرعادی می گوید که به آن غافلگیری در محور همنشینی کلمات می گویند.
شعر در ناخودآگاه شاعر شکل می گیرد
امینی درباره ی پیچیدگی های شعری گفت: شعر در ناخودآگاه شاعر شکل می گیرد، درست است که شاعر با توجه به مطالعات قبلی خود و شناختی که به واژگان مختلف دارد به سمت سرودن شعر می رود اما وقتی که در وادی سرودن افتاد دیگر آن خودآگاهی به کار او نمی آید، اما باید این را درنظر داشت که به طور مثال ناخودآگاه امینی با ناخودآگاه قیصر امین پور متفاوت است.
و شعر آخر از خانم نوروزیان:
صبح است و شهر می دود اما نمی رسد
امروز هم گذشت و به فردا نمی رسد
مانند کودکی که هرآنقدر می پرد
قدش به قد و قامت بابا نمی رسد
از بس که بی محاسبه هرجا دویده او
حتی به دور باطل دنیا نمی رسد
وارونه می شود همه ی قصه های ما
هرگز ندار قصه به دارا نمی رسد
یک چکه اشک می چکد از چشم های شهر
این گریه تا کرانه ی دریا نمی رسد
مجنون میان خطوط زمان شکست
دیگر کسی به خانه ی لیلا نمی رسد
میدان شهر فرض تباهی و شب شده
فرض محال عاطفه اینجا نمی رسد
مردی کنار کوچه ی حسرت نشسته است
او کوره راه رفته به رویا نمی رسد
این قصه هرچه می گذرد تازه می شود
این واژه ها نگفته به معنا نمی رسد
وحیدزاده دستچینی در بین ابیات را برای این شعر پیشنهاد می کند تا شعر یکدست تر و برجسته تری را در پیش رو داشته باشد. ایراد وزنی در مصرع " مجنون میان خطوط زمان شکست" وجود دارد و در مصرع " قدش به قد و قامت بابا نمی رسد" شاعر به طور عمد با لحن موقوف المعانی شعر را می خواند حال آنکه اگر آنر به صورت مکتوب بخواند شاید موقوف المعانی به ذهن نیاید، در قسمت "دارا و ندار" واژه های دیگری به ذهن متبادر می شود و خیلی شعاری و روزنامه ای است. هاشمی گفت به جای "دویده او" دویده است بهتر می نشیند.
مهم آنست وقتی که شعر خوانده می شود چقدر تأثیر می گذارد
اسماعیل امینی درباره شعر آخر گفت: شعر وقتی خوانده می شود مهم نیست ابیات چقدر است زیاد است یا کم، مهم آنست وقتی که شعر خوانده می شود چقدر تأثیر می گذارد و این تأثیر تا چه حد پایدار است گاهی شاعران در پی این هستند که به آوردن کلمات، عبارات و اتفاقاتی خاص در شعر خود فخرفروشی کرده و قدرت خود را در این ساحت به رخ کشند، این شعر شاید در یک محفل ادبی دانشجویی تأثیر هم بگذارد اما در شعر موضوع اصلی آن است که مخاطب شعرآشنا وقتی آن را می شنود ببیند شاعر کدام جنبه از توانایی خود را برای مخاطبش به نمایش می گذارد و برای آن اهمیت قائل است، رباعی هایی که امروزه باب شده به طور مثال بیشتر مبتنی بر این است که شاعر یک مصراع را پیدا کرده است و برای آن یک مصراع سه مصراع دیگر هم می سازد و آن را هم طوری می سازند که تنها همان یک مصراع به چشم بیاید ایجاد ضربه تنها نباید از ایجاد حیرت باشد بلکه باید از جنس اندیشه و عاطفه هم باشد.
در این شعر شاعر می خواهد بگوید من در عین حال که به راحتی در شعر سخن می گویم زبان شعرم نیز سالم و سلامت است و این مرحله ی خوبی است و اما تنها این مقدار خوب است که این بخش از توانمندی مرا در شعر نشان دهد اما این بعداً به خدمت چه گرفته می شود مهم است. این شعر تحت تأثیر روانی زبان است و معطوف آن نیست که شاعر می خواهد کشف برجسته ای کند و تأثیر بگذارد بلکه مفاهیم پشت روانی زبان کمرنگ شده است.
* جلسه ی بعدی قول و غزل روز شنبه 3 بهمن ساعت 16 و 30 برگزار خواهد شد.
نظرات ()