قول و غزل

 
جریان روشنفکری در شعر چه می گوید؟
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
 

جلسه ی نقد و بررسی شعر حلقه ی قول و غزل که در روز شنبه 10 بهمن، برگزار شد حاوی گفت و گوهای شنیدنی در زمینه شعر و ادبیات بود که گزارشی از آن را در این وبلاگ می خوانید:

بحثی که در ابتدای این جلسه مطرح شد درباره ی انواع شعر قدیم و جدید از گذشته تا امروز است، موضوعی که نقل محافل ادبی بوده و آن اسطوره زدایی از شعر است، اسماعیل امینی، کارشناس حلقه ی قول و غزل، بحث را با این مقدمه آغاز کرد:از رنسانس به بعد تفکری رایج شد که می گفت چون انسان قدیم معشوقش مستوره و پوشیده بوده است، شاعر را به انگاشت ها و تخیلات فراوانی واداشته و امروز که معشوق، مکشوف و جلوی چشم است آن صورت اساطیری و آسمانی آن از بین رفته، بنابراین دوره شعر عاشقانه ی سرشار از خیالات گذشته است. چنین تصوراتی می گوید نگاه شاعر قدیم غیر علمی و به تبع آن اساطیری بوده و نگاه شاعر امروز چون بهره مند از علم است بنابراین واقع بینانه و منطقی است.

 

اشکال این استدلال کجاست؟

آیا واقعاً انسان قدیم نمی دانسته معشوقی که برای او می سراید یک انسان معمولی است؟ آیا شاعر امروز با معماری آگاهانه و تعمدانه ی کلمات شعر می سازد اما شاعر دیروز با نگاه اساطیری و در خلسه می سراید؟

امینی درباره برداشت های دینی شاعران قدیم و استفاده  از آن در شعرشا ن گفت: دینی که در گذشته در کلیساها وجود داشت دینی برساخته از خود انسان ها بود بنابراین منافع انسانی نیز در آن دخیل بود این دین مقابل نظریات علمی ایستاده و خرافه را به جای یافته های علمی تبلیغ می کرد در صورتی که در دین اسلام از علم و تحقیقات علمی استقبال شد و در هیچ زمانی علم را موجب سستی دین ندانست بنابراین دانشمدان برجسته ی علمی انسان های متدینی نیز بودند؛ روشنفکران غرب در این میان به این بدبختی دچار شدند که یکی از رسالت های روشنفکری آن بود که به دین حمله کنند چون دینی که در آن جا تبلیغ می شد جای این مقابله را هم داشته است اما اینجا در طول تاریخ روشنفکری ما نیز برآن شدند تا همان کار را انجام دهند و جواب هم نداده است، چون این دین، دین دیگری بوده است.

 

وقتی همه ی روشنفکران یک حرف را بزنند...

چیزی که دوره ی مدرن با خود آورد و کاملاً عقلانی نیز هست، این بود که که ثوابت کم است و همه چیز باید با دیده ی ظن و گمان نگریسته شود، چون همین ثوابت کار دست بشر داده است. علم مدرن می گوید حتی به ثوابت یقینی مثل دو دوتا چهار تا هم شک کن شاید مطلب جدیدی یافتی، آنوقت برادران روشنفکر ما در اینجا ثوابت بدی را با خود حمل می کنند و اصولی دارند که همه جا نیز آن را تکرار می کنند درحالی که روشنفکری اصولی ندارد و می گوید همه چیز نسبی است و عجیب این است که ما که سنتی هستیم باید به روشنفکران یادآوری کنیم که شما نباید اصول دین داشته باشید. وقتی همه ی روشنفکران یک حرف را بزنند خیلی خطرناک است و این را نشان می دهد که از دست یکدیگر تقلب می کنند.

 

از این حلقه رد نمی شود، پس تخم مرغ نیست!

در شعر و نقد شعر این موضوع دخیل است، وقتی با وفور کتاب های شعر مواجهیم و در هرکدام از اینها انواع شعری مختلفی دیده می شوند، یک منتقد شعر و اهل ادبیات نیز باید خود را آماده کند که از همه ی گونه های شعری استقبال کند و آنها را بشناسد، نه آنکه که پیش تر قابی بدهم و بگویم هرچه از این قاب بتواند رد شود شعر است و غیر از این شعر نیست. پیرزنی در محله ما زندگی می کرد که یک حلقه داشت و وقتی تخم مرغ فروش ها می آمدند هر تخم مرغی را که از حلقه رد می شد می خرید و هرچه رد نمیشد را نمی خرید، حالا ما بیاییم یک حلقه درست کنیم و بگوییم هرچه از این حلقه رد نشد به درد نمی خورد و هرچه رد شد شعر است! آیا این نگاه کمکی به شعر خواهد کرد؟

 

تقدس زدایی از شعر

امینی به مطلب دیگری در همین زمینه اشاره کرد و گفت: نکته ی دیگری که در کار روشنفکران این دوره وجود دارد این است که می گویند هر شعری که حرف ما را بزند شعر خوبیست و یکی از بنیادی ترین این حرف ها تقدس زدایی است. این طیف می گویند تابوها، آداب و آنچه رنگ تقدس به خود گرفته باید شکسته شود. حالا اگر شعری به دستشان برسد که شاعر آن اهل سرودن اشعار مذهبی بوده اما در یکی از شعرها از سر تغافل و ناآگاهی حرمت ائمه را حفظ نکرده است، از آن استقبال کرده و شاعر را مورد تشویق قرار می دهند و نام اسطوره زدایی بران می نهند، در حالی که حوزه ی مقدسات دینی اساطیر نبوده و برساخته ی انسان نیست و واقعی است. موضوع مرده زنده کردن حضرت عیسی(ع)، شق القمر یا حماسه ی کربلا جزء واقعیات است و قصه نیست.

امینی ادامه داد: نظریه ای بعد از جنگ جهانی دوم در غرب رخ نمود که می گفت زبانی که زبان رسمی  است و در مطبوعات، رسانه ها، نامه های رسمی و کتاب ها است در خود دارای استبداد است، چراکه اصطلاحات و تعابیر، منویات طبقه ی حاکم را تلقین و تحمیل می کند، آنها با این استبداد زبانی مخالفت کردند و برای بیرون آوردن مردم از سیطره ی آن شروع به تمسخر این زبان کردند. آنها خودشان زبانی را اختراع کردند که در آن قواعد و تعینات زبان رسمی را شکستند، به طور مثال فرض کنید در یک لباس رسمی که کت و شلوار و کراوات می پوشیدند و رنگ ها را نیز هماهنگ می کردند، کسی کاپشن بپوشد و روی آن کراوات بزند و...تا آن مجموعه ی فرهنگ مسلط که فرهنگ استبدادی است را بشکند و مسخره کند. در زبان هم همین کار را انجام می دادند و این کار معنای خودش را داشت، حالا چون خبرها به ما دیر می رسد! این زبانی که از سعدی و حافظ و... به ما رسیده است زبان استبداد نبوده و زبان فرهنگ ماست، و روشنفکران امروزی ما به غلط می خواهند با آن مقابله کنند. سوء تعبیر و سوء برداشت ها باعث شده تا زبان فرهنگ را مورد تمسخر قرار دهند.

 

اشتباه در تشخیص مصداق

هنوز که هنوز است بیشترین کتاب شعری که چاپ می شود کتاب های حافظ و سعدی است و مردم شعر را با آن می شناسند به همین دلیل این روشنفکران نیز به همان تاخته اند و به نقدهایشان که بنگرید می بینید از زبان کهن ما به عنوان زبان مستبدانه ی شعر یا زبان دیکتاتوری شعر یاد می کنند. اشتباه آنان در همین مقطع و در اشتباه در تشخیص مصداق بوده است. آنها حتی در خط تغییراتی ایجاد کردند که شبیه خط قبلی نباشد درحالی که هیچ شاعری خط ویژه برای خود انتخاب نمی کند، آنها در جایی که باید بجنگند اشتباه کرده اند و به جنگ آسیاب بادی رفته اند.

تصور کنید برادر بزرگ تر نتواند با برادر، خواهرهای کوچک تر خود ارتباط برقرار کند به دلایلی مثل آنکه یا سواد بالاتری دارد، یا پسند دیگری دارد، یا اصلاً به علت سطح پایین بودن آنها از نظر ظاهری و مادی خجالت می کشد بگوید اینها خواهر و برادر من هستند، این بچه ها به هرحال به دنبال کسی می روند که راه و چاه زندگی را به آنان بیاموزد و از اراذل و اوباش کوچه آن را خواهند گرفت. این بلا به لحاظ فرهنگی سر نسل جوان ما می آید و ابتذال جای آن را پر می کند اگر به آمار بیشتر کتاب هایی که به فروش می رود، بیشترین موسیقی ها و بیشترین فیلم ها نگاه کنیم آن را درمی یابیم.

 

صدای بلند تر لزوماً صدای حقیقت نیست

امینی  بر این باور بود که باید مخاطب را به سمت آثار هنری خوب سوق داد و آن را توضیح داد و درباره ی آن حرف زد، بعضی از حاضران درباره این موضوع گفتند که معمولاً حرفی که شاید درست هم نباشد به علت کثرت طرفداران آن نظریه و صدای بلند و در اختیار داشتن تریبون های تبلیغاتی به کرسی می نشیند و امینی در این باره گفت: همیشه کسی که دارای نظریات علمی است با کسی که به قصد مجادله و هوچی گری آمده است صدای ظاهری پایین تری دارد، کسی ره تصور کنید که 40 سال است نی می نوازد و برای آن زحمت کشیده و در یک پارک در کنار یک بچه قرار می گیرد که بوق بزرگی در دست دارد، صدای کدام بیشتر به گوش می رسد؟ آن هنرمند حتماً محیطی آرام برای ارائه ی هنر خود می خواهد: "آوازه ی بلند در این باغ می خرند/ ای عندلیب نغمه سرا بانگ زاغ کن"

 

شعرخوانی ها:

 

منیره حسینی:

پسرم خیال می کند

پیامبریست بزرگ

جای اولین عکس تولدش حرف می زند
وپدرش را
تکه
         تکه
از قاب بیرون می اورد
هر روز
 با انگشت های کوچکش
از گِل باغچه پرنده می سازد
وبا اشاره ای
چشم های اتاق را روشن می کند
یک بند
کتاب های کودکانه اش را
می خواند با صدای بلند
.
.
سکوت می کنم
شاید
از  صلیب خیالهایش رها شود
سراغ بابا را بگیرد
ومن از پازل پدرش
قلبی را بردارم
که پیش از راه رفتن مسیح
از حرکت ایستاده بود


سپید دوم:

یک روز
آسمان با نبض من جریان می گیرد
وتا من پرواز می کنم
پرند گان  مهاجر
کوچ  را فراموش می کنند


یک روز
قول می دهم
با پرنده هایی  که هر کدامشان
جلد یک کشورند
دور یک سفره  جمع می شویم
و دنیا
با ضربان قلب ما
ساعتش را تنظیم می کند
.
.
یک روز می آید
که از خواب می پرم
با دهان پنجره
آواز می خوانم
با خودم می گویم
امروز
سرت را بالا بگیر
اینجا آسمان است
و تا نبض تو می زند
آزادی
فرودش  اضطراری نیست

رضوی درباره شعر اول معتقد بود که حالت روایی و داستانی شعر کمی غلبه داشت، هاشمی گفت: باید استفاده های بهتری از تلمیحاتی که در شعر آمده است شود، و به نظر می آید هدر رفته است.

امینی گفت: این شعر دارای کشف های خوبی بود اما این کشف ها را طوری بیان کرده بود که دقیقاً همان باشد که خود شاعر می خواهد و دیگر جایی برای تأویل مخاطب نگذاشته بود، در بند اول اگر اینطور شوره ی شد که "پیامبر بزرگیست پسرم!" و این خیال کردن بعدها می آمد و در شعر جای تأویل باز می کرد. در شعر باید جایی باشد که چند راه شود. شعر یک اتفاق واقعی و ساده است اما جرقه ی شاعرانه داشته و شعار هم ندارد اما این فکر ظریف شاعرانه باید با ظرافت هم گفته شود، در اصطلاح می گویند باید ابر معنایی داشته باشد و همه چیز در مه قرار بگیرد.

خانم گرجی استفاده ی هوشمندانه از کلمات را در ترکیباتی چون "چشم اتاق را روشن کرد" و...را در این شعر ستود.

خانم معماریان درباره ی شعر دوم گفت: وجود افعال و حروف ربط مخاطب را اذیت می کند و تصاویری که در ذهن درحال شکل گرفتن بود را می شکند.

امینی گفت: دوری مبتدا از خبر در هر متنی باعث می شود که سر رشته از دست مخاطب خارج شود و به دنبال آن مخاطب را از شنیدن یا خواندن ادامه ی آن منصرف کند. در اخبار ما نیز این موضوع صحت دارد. در قسمتی از این شعر وقتی شاعر بگوید "با نبض ما/ دنیا ساعتش را تنظیم می کند" از لحاظ زبانی و تأثیرگذاری بر روی مخاطب فرق دارد و همین جا به جایی می تواند شعر را تغییر دهد، بین نبض و ساعت، دنیا آمده و بند را دچار گسست کرده است شاعر شعر سپید باید به این موضوعات دقت کند و آن ترکیباتی را که شاعر بر آن تأکید دارد جلوتر بگوید، شاعران قدیم به بیان و معنی خیلی اهمیت می دادند و در آن زمینه به شکلی قوی کار کرده و به همه ی اجزا توجه می کردند.

 

مریم گرجی:

دلم به ستاره ها گرم است

به چانه های سفیدی که هیچ وقت خشک نمی شوند

به قرص ماهی که چند شب خودش را از تنور خورشید به حوض خانه می اندازد

خیس می خورد

تکه تکه می شود

ماهی ها فکر می کنند

روزهای آخر برج است

برایشان غذا خریده ام

معماریان تداعی تصاویر زیبایی را در این شعر قابل توجه دانست. امینی گفت تداعی آن است که بگوییم "لاله دیدم روی زیبای توأم آمد به یاد..." وحیدزاده تصویر خوردن ماه و تکه تکه شدنش در حوض ماهی ها را تصویر خوبی دانست.

 

دو شعر از خانم میرعرب

جام شوکران که هیچ نیست

دریاری درد را سر می کشم

تا تقربت

 

و شعر دوم:

از آخرین اناری که با هم خورده ایم دستانم سرخ مانده است

حتی پیراهن مرا سالهاست نشسته ام

در آن کمد چوبی کنار پیراهن زخمی و مجروهت

هر روز از بوی خون، از وی مین و مهتاب می گوید

با عطر دانه های اناری که روزی چکید و حالا

هر روز، اشک تازه اش می کند

 

وحیدزاده گفت خط روایی در شعر دوم بسیار بیشتر بود، درباره ی شعر اول نیز باید گفت وقتی شاعری آن در جسارت دارد که شعر به این کوتاهی بگوید باید در کنارش انرژی مضافی را برای اتفاقی بزرگت تر بگذارد. معماریان گفت: ایم ها و است ها در شعر به چشم می خورد "از آخرین اناری که باهم خوردیم" روان تر به نظر می رسد.

 

راضیه ایمانی خوشخو

می‌کند یک بهانه خوشحالم؛ هرچه باشد- بهانه‌ای تنها

نتی از یک ترانه‌ی شیرین؛ بیتی از عاشقانه‌ای حتی

می توانم شنا کنم دیگر در خم رودخانه‌ای آرام

هم‌صدا با تمام ماهی‌ها؛ هم‌جهت با هزار و یک دریا

می گذارم که نور بی‌پروا وارد خانه‌ام شود هر روز

می زنم پشت گوش پنجره‌ها طره‌ی پرده‌های خلوت را

خلوتی که خودم بنا کردم روی این سنگ‌های لغزنده

روی تاری تنیده از حسرت روی بندی جویده از رؤیا

دیگر از آن عذاب وجدان‌ها خبری نیست خوب من خوش باش!

دستمالی بیار پاک کنم! کلّ آیینه‌های دنیا را

من نمی‌ترسم از خودم دیگر توی تنهاییِ هزار گِره

باز هم دوست می شوم با تو؛ با خودم مهربان‌ترم حالا

می‌نشید میان رگ‌هایم خلسه ی دلپذیر و آرامی

سایه‌گاه عزیز دستانی می رساند مرا به فرداها

مگر عقلم پریده باشد تا دست از زندگی بشویم من!

بعد جنگی که با خودم کردم؛ تو برایم غنیمتی  دنیا!

کارشناس جلسه به جای واژه ی "توی" واژه ی "بین" را توصیه کرده و گفت: در این شهر ایهام های خوب دیده می شد. وحید زاده درباره فضای کلی شعر گفت شاعر در این شعر خود را رها کرده بود و حتی از قید بعضی از صناعات ادبی هم زده بود و انتخاب قافیه آسان و بدون ردیف به این رهایی کمک می کرد و تصویری که در ابیات رخ می نمود شاعر را درگیر خود نمی کرد و احساس صادقانه ای در آن بود که نمونه ی چنین اشعاری امروز کم شده است.

امینی در تکمیل این نظر گفت: ایجاد چنین فضایی به این علت است که تمام آن ترکیبات و صناعات ادبی ابزار و وسیله بوده و غایت شعر نیست. دانش آموزانی که وضعشان خوب است دفتر و دستک و قلم و...خوبی دارند اما معلوم نیست درسشان خوب باشد. هاشمی معتقد بود که شناخت شاعر و اشراف بر تعابیر کار را راحت تر کرده و حرفی را که شاعر در پی گفتن آن بود را سهل کند و مخاطب را نیز در حفظ ارتباط کمک می کند اگرچه تصاویری پشت سر هم می آید اما در فضای کلی شعر گم می شود.

وحیدزاده درباره ی آخرین کلمه ی شعر "دنیا" گفت که شاید منظور شاعر چیزی شبیه "زندگی" بوده است و به ضرورت قافیه "دنیا" آمده است، امینی در این باره گفت: شاعر در این بیت می گوید بعد از جنگی که با خود داشته حالا دنیا برایش غنیمت به حساب می آید و فاش می گوید از گفته ی خود دلشاد است...برای شکست خودپسندی می گوید" به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب/ که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن"

و در کلمه ی غنیمت نکته وجود دارد.

 

مریم علیپور

در آستان توام روی به سوی خودم

شبیه آینه ای روبه روی خودم

هزار شاید و باید،سئوال و چرا

فریب تازه ای از جستجوی خودم

کنار کاش و نباید میان خاطره ها

کتاب، کهنه ای از گفتگوی خودم

قسم به نام بزرگت به راز خدا

و سهم کوچکی از آبروی خودم

میان کشمکش آسمان و زمین

بریده دست خودم هم گلوی خودم

منم بهانه ی این پا به پای نهان

تویی شکسته ترین آرزوی خودم

سکوت خیس نفسگیر عاطفه ها

و این سه نقطه ی آخر نگوی خودم

حاضران در جلسه درباره وزن این شعر از کارشناس جلسه پرسیدند، امینی پاسخ داد: این شعر بر وزن شناخته شده ی مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن است که شاعر در پایان مصرع ها آن را قطع کرده و پایان آن را  به صورت مفاعلن فع آورده است.

امینی گفت: تخیل در این شعر کنترل شده است و جایی که دیده بود تخیل درحال از دست رفتن است آن را به وجه استدلالی و منطقی بازگردانده بود و جلوی آن را گرفته بود درحالی که در شعر این فضا باید باز باشد.  وحیدزاده گفت ردیف نیز در این جمع بودن تخیل دخیل بود.

 

سالار رضوی:

به هر کس جز تو دل بستم، پشیمانم، پشیمانم

به جز دستت اگر آمد به دستانم، پشیمانم

هزاران بار خواهم گفت تا باور کنی عشقم

که تنها یار من هستی چو چشمانم، پشیمانم

گر از یادت دمی غافل شدم شرمنده ام عمرم

به قبری من نخواهم رفت، می دانم پشیمانم

چو حوا سیب چیدم، آدمی از یاد بردم وای

چها کردم؟ جهان گیرد گریبانم، پشیمانم

جوان بودم ندانستم، ببخشم گر گنه کردم

چرا من یاد بردم عهد و پیمانم؟ پشیمانم

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟

ولی با این سخن من هم که نادانم ، پشیمانم

جفنگی گر که گفتم راه ترکستان گزیدم من

نه ایرادی، چه ایرادی؟ نرنجانم پشیمانم

نمی دانم چه گویم با همین یک واژه پایانم

پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم، پشیمانم

وحیدزاده درباره ی محتوای این شعر گفت به فضای سن و سال جوانی شاعر نمی خورد و از این احوالات فاصله دارد، امینی گفت وجود داشتن یا نداشتن این احوالات به مطالعات شاعر نیز برمی گردد. شاعری که تازه آغاز به کار رکده است و هنوز بر کار مسلط نیست ممکن است با این مشکلات مواجه باشد اما نکته مهم تر آن است که در زبان کمی حوصله کنید و به آن توجه داشته باشید، در مصرع " چرا من یاد بردم عهد و پیمانم" من اضافه است و به راحتی می توان به جای آن "از" آورد.

 

فلاح هاشمی:

خیز بر می دارد

موج ها او را می برند

زمان او را گم می کند

ملوان ها هجوم می آورند

دستهایش را می گیرند

دستهایش را می بندند

موج ها که می خوابند

 ملوانها می روند   

و پرستارهای کلافه

به هشت سال

ناسزا می گویند

امینی بعد از این شعر خطاب به شاعران شعر سپید گفت: به این دو مثال توجه کنید ببینید دامشان شاعرانه تر است "حرف که می زند دهانش را می بندد"، "حرف می زند/ دهانش را می بندد" حاضران در جلسه جمله ی دوم را انتخاب کردند و امینی در ادامه گفت: حرف اضافه ی "که" در شعر سپید وارد شده است و در موارد زیادی نیز به آن ضربه می زند در بند "خیز که برمی دارد" می تواند بدون "که" بیاید. کلمه ی "حالا" هم در شعر سپید فراوان و بی وجه است. لحن در انتقال معنا موثر است و نباید کلمات را طبق عادت بیاوریم بله باید به ضرورت شعر از آن استفاده شود.

 

راحله معماریان:

چطور فراموشت کنم

وقتی تمام روزنامه فروشی ها، تمام خبرها داغ دلم را تازه می کند

تو نمرده ای نه تو زنده تر شده ای

هربار که زنده تر می میری

مرا مرده تر می یابی

امینی درباره ی این شعر تکار زنده تر و مرده تر را در مواردی زائد دانست و گفت: اگر شاعر به این شکل شعر را تغییر دهد "هربار که گم می شوی مرا می یابی مرده تر" جای تأویل بیشتری را باز می کند و در عین حال از واژه ها بهتر استفاده برده است و از صناعت شعری بهره برده. وحیدزاده مقعتقد بود که از ظرفیت های کلمات به تمامی استفاده نشده بود و همه چیز رو بیان شده است

 

من اینم و من آن و تو من نان و تو من نان

تدبیرتو دندان و در اندیشه ی من نان

بخشنده دیروزی و من خواهش امروز

دلواپس فردایی و من حسرت الان

ای پسته ی تو خنده زده بر سخن قند

تو پسته ی خندانی و من در پی قندان

دست تو نمک دارد و کی می شکند این

از سفره ی تو نان و نمک خورده نمک دان

آویزه ی گوشم شده آن پند چو قندت

 

 

 


 
comment نظرات ()