با عرض سلام خدمت دوستان و مخاطبان این وبلاگ، گزارشی که در پیش رو دارید شرحی است بر جلسه روز اول اسفند از سلسله جلسان نقد و بررسی شعر حلقه قول و غزل که به همت کانون اندیشه جوان درحال برگزاری است.
کارشناس این جلسه "اسماعیل امینی" در بخش ابتدایی، در بخش اول، به بررسی اشعاری پرداخت که عمدتاً دارای پیچیدهگوییهایی در درون خود هستند، او شعر وقوع شعر را در ذهن شاعر به سه مرحله تقسیم کرد و این مبحث را چنین آغاز کرد:ابتدا اندیشه شعر را داریم که می تواند به جای آن هرچیزی که انگیزه سرودن را ایجاد می کند، جای بگیرد، که درون مایه شعر نام می گیرد، بهتصور بعضی اینطور است که این درونمایه از قبل وجود دارد و بعد شاعر آن را کدگذاری کرده و به چیز دیگری تبدیل میکند بعد هم آن را به عنوان محصول، -که همان شعر است- تحویل مخاطب میدهد. کار منتقد ادبی در اینجا این است که دوباره آن کد را باز کرده و بهصورت اولیه درآورد تا مخاطب به اندیشه شاعر پیببرد. امروزه در مقالات تحلیل شعر میخوانیم که منتقدان، ارتباط این اجزا را مشخص میکنند و اگر کسی از این اجزا سردرنیاورد میگویند شما چون خواننده حرفهای شعر نیستید، بنابراین نتوانستید با این شعر ارتباط برقرار کنید.
خواننده حرفه ای شعر به چه معناست؟
امینی در توضیح این مبحث گفت: خواننده حرفهای شعر به چه معناست؟ آیا به این معناست که کسی حرفهاش این است که شعر بخواند؟ این به چه کار شعر میآید؟ اگر کسی سطح هوش و سوادش تا آنجاست که همطبقه با شاعر است پس چه نیازیست که از منظر آن شاعر به دنیا بنگرد؟ چراکه خود، جهان را به همان وضوح مشاهده و درک میکند. آیا کار شاعر معما ساختن و پیچیدهگویی است که تحلیلگر شعر بنشیند و این معماها را جزءبهجزء بشکافد تا مخاطب بتواند متوجه حرف شاعر بشود؟
عباس کلهر گفت: حکمتها جزء اندیشههای نابی هستند که در قالب خود محفوظ مانده و به قالب جدید تبدیل نشدهاند، علاقمندان این عرصه میتوانند برای دریافت این معانی عمیق به حکمتها مراجعه کنند.
سرکارخانم دشتی دراینباره براین عقیده بود که این کار، یک نوع هنر است که کسی فکری را با تمام زیباییهایی که در آن هست با یک نمای هنری مجسم کند و مخاطب از همان زیبایی است که لذت میبرد چهبسا اگر آن حرف بدون آن زیباییها بیان شود حرفی معمولی باشد.
چه چیزی مخاطب صاحب ذوق و سلیم شعر را فراری میدهد؟
امینی ادامه داد: شاعرانی هستند که به علت روابط آشنایی و دوستی از احوالات شعری یکدیگر باخبرند و گاه اشعاری دارند که هیچکس جز خودشان معنای آن را نمیفهمد، حالا تصور کنید از میان همان دوستان، یکی آن شعر را تحلیل کرده و در مقاله خود به معناهای نهفته که منظور نظر شاعر است و در همان احوالات دوستی معنا مییابد، اشاره کرده و کدها را باز میکند؛ آیا این به کار شعر خواهد آمد؟ شاعران قدیم به دلایلی از جمله بهرخ کشیدن توانمندیهای خود در دستگاه قدرت، همین کار را انجام میدادند که اتفاقاً آن قسمت کارشان هم شعر حساب نمیشد و جزء تفنن و حاشیه شعر بوده است، برای مثال لغز حیوانات، اشیاء و موارد دیگر همچون اصطلاحات نجوم و طب را میگفتند و از مخاطب میخواستند که آن را کشف کند، چنین کارهایی در شعر وقتی به صورت شعر جدی ارایه می شود تنها کاری که میکند این است که مخاطبی را که دارای ذوق سلیم و ذهن سالم است، از شعر فراری می دهد.
وحیدزاده گفت: نمیتوان بهکلی این نوع شعر را تخطئه کرد این بحث نیاز به تأمل بیشتری دارد و شاید از زاویهای دیگر این موضوع امر ناگزیری باشد.
خانم دشتی درباره معنی کردن اشعار حافظ و مولوی در مقاطع تحصیلی گفت: خوب است که شمه ای از تاریخ آن روزگار و اصطلاحات و اعلام آن به دانش آموز آن رشته داده شود و تصویرسازی را به عهده خود مخاطب بگذارند. نه آنکه با معنی کردن لغتبهلغت این اشعار آن را به متنی شبیه کنند که نیاز به مترجم دارد.
امینی گفت: البته درباره گذشتگان، به علت فاصله زمانی، بسیاری از تعابیر، لغات و اصطلاحات تغییر کرده است و کسی باید آن را شرح دهد. اما در روزگار خودمان، برای یک شعر چهار- پنج خطی 10 صفحه توضیح و شرح مینویسند و این حتی خواننده علاقمند به شعر را بیزار میکند.
کلهر با طرح یک سئوال گفت: آیا این شرح و تحلیلها مبتنی بر تحلیل اندیشه درونی شعر است یا تنها مبتنی بر قواعد زبانی آن شعر است؟ امینی پاسخ داد: قسمت اعظم آن، شرح همان معماری کلمات شعر است. کلهر ادامه داد: گروهی از شاعران، قواعد خاصی را در زبان تعریف کردهاند و حالا براساس همان عادت شعری میسرایند و شرح و تحلیلها درواقع گشودن همان کدها و قواعد زبانی خودشان است.
وحیدزاده گفت: مثالهای متعددی را میتوان در تأیید نخنما بودن این بحثی که مطرح شده است، ارایه داد اما از آن طرف میشود از زاویه دیگری به این قسم نگریست و این نوع از کارها را در شعر امروز به منزله راهنمایی دانست که دست کسی را که بهتازگی وارد این عرصه شده است، میگیرد و برای رسیدن به کشفهای بزرگتر راه میبرد.
استفاده از نشانه به جای سمبل:
کلهر توضیح داد: در حوزه بیان می توان سه بخش را متصور شد، زمانی یک شاعر از ی بیان تمثیلی استفاده میکند همانند قصههایی که مولانا در مثنوی آورده است، در اینجا مقصود از بیان حکایت، خود قصه نیست بلکه با معنای آن روبروست، زمانی نیز معنا به صورت سمبلیک مطرح میشد که اشعار حافظ و سعدی از این دست هستند که علاوه بر اینکه صورت عینی آن مضمون معنای خودش را دارد، صورتهای مختلفی که افراد، با نگاههای مختلف به آن درمی یابند نیز دارای معناست. اما امروزه این گروه از شاعران به علت آنکه نمیتوانند به سمبلهای عمیق راه پیدا کنند به جای استفاده از سمبلها از نشانهها بهره میگیرند. کلهر نشانه را با یک مثال اینطور توضیح داد: تصور کنید که هیچ اطلاعی از چیزی به نام چراغ راهنمایی ندارید، چراغ راهنما مثال عمدهای برای نشانه است، که ما به صورت قراردادی معنایی را برای رنگهای سبز، زرد و قرمز، تعیین کردهایم. ممکن است در یک کشور دیگر این قراردادها را تغییر دهند و معناها را بچرخانند، این شاعران در حوزه صور خیال و اندیشه به صورت قراردادی، یک سری فرضیات برای ترکیبات و کلمات قرار داده و بعد براساس آن شعر میگویند که عمده ایراد آن در معماری آگاهانه کلمات است و بعد در نقد هم همانها کشف میکنند، اگر دقت شود عمده کار آنها در حوزه استعاره است. یعنی کلمات را در ساختار استعاره میبرند اما چون قرینههای لفظی و معنوی استعاره را ندارند و قرینهای که خودشان بر آن مفروضند را در ذهن دارند، چنین وضعیتی پیش میآید.
امینی با تأیید این توضیحات ادامه داد: این کار در شعر کار بیهودهایست و البته این جدا از ماجرای توضیح و تفسیر طبقات مختلف و لایههای درونی شعر است، همانطور که تفسیرهای اساتید مختلف درباره شعر حافظ شبیه هم و به اندازه یکدیگر نیز نیستند. کلهر در این قسمت به شعر سهراب از منظر شفیعی کدکنی اشاره کرد که کدکنی در آن هم جنبههای سالم شعر سهراب را در این قضیه نشان میدهد (صدای پای آب و حجم سبز)، و هم بخشهای انحرافی آن در قبل و بعد از این دو منظومه و به خصوص در "ماهیچ ما نگاه" را بیان میکند. این موضوع علیرغم ظاهر پیچیده و شگفتآوری که برای کسانی که وارد این بازی شده اند دارد، بسیار واضح و شفاف بوده و با آوردن نمونههایی چند، قابل رونمایی است.
شعر همان کلامی است که شاعر نمیتواند آن را به زبانی دیگر جز شعر بگوید
امینی گفت: شعر کلامی است که نمیتوانیم بگوییم شاعر میتوانست آن را به زبانی دیگر هم بگوید، چهبسا اگر به زبان دیگری میگفت، آن نمیشد. شاعر حتی با کلمات مترادف همان کلام نیز نمیتواند همان حرف را بزند.
ایهام یا ابهام، مسئله این است!
کلهر گفت: اشعاری همچون شعر حافظ بدین صورت است که در خوانش اول و نگاه نخست، زلالی آن مشهود است و در مرحله ی بعد با غور در آن میتوان به زیباییهای عمق آن پیبرد در حالی که اشعار گروه مورد بحث، سطح شعر خود را کدر کردهاند تا مخاطب متوجه نداشتن عمق در آن نشود. در این اشعار به جای استفاده از ایهام از ابهام استفاده می شود.
در این قسمت اسماعیلی امینی به شعر شاعرانی همچون بیدل دهلوی، نیما و...اشاره کرد و دیریاب بودن شعر این شاعران بزرگ را جدا از داشتن هنر شاعرانگی و قواعد سبکی زبان، نداشتن تسلط کافی به زبان فارسی دانست.
تحمیل و تعیین مضامین شعر از سوی منتقدان:
نکته دیگری که امینی بعد از این مبحث به آن اشاره کرد این بود که بعضی از منتقدان تا آنجا پیش رفتهاند که حتی برای شاعر تعیین میکنند که از چه بسراید و از چه نسراید، منتقدی میگوید امروزه دیگر زمان سرودن از مضامینی چون حضرت عباس(ع) و... نیست که این خیلی قابل تأمل است، اگر این منتقدان قائل به تفکر مدرن هستند چطور تا به این اندازه استبداد را در گفتار و رفتار خود حمل میکنند؟ حتی گاه میگویند زمان اشعارعاشقانه نیز گذشته است، چراکه دیگر کسی عاشق دیگری نمی شود و...
شعرخوانی ها
فلاح هاشمی:چرخ میخورد سرت مدام
و تو گم میشوی پشت اتاقی که اهالی آن
به فریاد چرخها میخندند
چرخها دایرههایی بستهاند
و تو به یاد میآوردی پاهایی را که
درعطش آن سوی خاکریزها نمکگیر شد
وحیزاده گفت: آغاز اشعار آقای هاشمی کمی ذهنی است و برقراری ارتباط را کمی مشکل میکند. البته ذهنیگرایی یکی از عناصر شعر است اما در ایتن شعر غلبه با این فضاست.
امینی درباره این اثر و در توضیح نقد وحیدزاده گفت: پیوستگی بیرون و درون در شعر اگر طبیعی باشد قابل باور هم میشود. اگر تظاهرات بیرونی شعر با عالم واقع در ارتباط باشد آنوقت میتواند با مخاطب بیز ارتباط بگیرد. این گذار در شعر باید بهقدری ملایم باشد که توجه مخاطب را به خود جلب نکند و او با شعر حرکت کند که عالیتریت نمونه این اشعار شعر فروغ فرخزاد است. در اینگونه اشعار، تسلط شاعر بر زبان بهقدری زیاد است که خواننده اثر متوجه آن نمیشود که شاعر او را از دنیایی که مربوط به مخاطب است با خود به سمت دنیای درونی خودش به حرکت درآورده است.
خانم دشتی بندهای انتهایی شعر را قوی تر از ابتدای آن دانستو معتقد بود اگر در چینش کلمات از ابتدا تا میانه شعر کمی بیشتر تأمل شود می تواند اثر یکدستتری را به دست دهد.
امینی به اهمیت وجود قرائن در این شعر اشاره کرد و گفت برای آوردن هر واژه باید علت و قرینه ای در بخشی دیگر از شعر داشته باشیم. بهطور مثال در بند "به فریاد چرخها میخندند..." اگر باشد؛ "به ناله چرخها ..." می تواند قرینههای بسیاری را در شعر داشته باشد. این قرائن موجب میشود که احساس ساختگی بودن در شعر منتقل نشود، که در زمان ویرایش شعر، شاعر کلمات را به نفع دیگری کنار میزند."به سمت چراغ میروم" یا "به سوی چراغ میروم" اگرچه معنای سمتوسو یکی است اما وجود قرینهای مانند چرا استفاده از واژه "سو" را معنا میبخشد.
سالار رضوی:
چه زود بازی زمان یادت رفت
یادم نیست کی گفتی دوستت دارم
هرچند مدام میگویم
یادم تو را فراموش
وحیزاده درباره شعر رضوی گفت: شاعر در ابتدا آزمون و خطاهایی را در کل مسیر شعر خود تجربه کرده است و اکنون از آن دوران فاصله گرفته و به مسیری که باید در آن قرا بگیرد نزدیکتر شده است.
امینی با تأیید این مطلب از بند پایانی شعر انتقاد کرده و گفت:این بند باید در لابهلای کلام گفته شود و از قبل در ذهن مخاطب بنشیند تا برای پایان آن علتی وجود داشته باشد. بهطور مثال در بندهای قبلی گفته شود؛ "یادم را فراموش نکنی..." تا لفظ را تداعی کند. در آگهیهای تبلیغاتی شاهد این هستیم که بهطور مثال یک بطری آبمعدنی روی میز کوبیده میشود تا در یک لحظه بتواند توجه مخاطب را جلب کند، چراکه زمان اندک است بنابراین برای تأثیرگذاری بیشتر، آن را در ذهن مخاطب میکوبد. اما شعر نمی خواهد با چکش روی میز بکوبد و بگوید همه به من توجه کنید، شعر می خواهد تأمل ایجاد کند.
وحیزاده گفت: ضربالمثلی داریم که میگوید "فلانی دکمهای پیدا کرده وبرایش کت دوخته" گمان میکنم در شعر آنقدرها هم بد نباشد که ما دکمهای را بیابیم و همین جرقه و بهانه ایجاد یک اثر شود. کارشناس جلسه گفت: بسیاری از اشعار خوب نیز از همینجاست. وحیدزاده ادامه داد: خوب است سعی شود آن کت طوری طراحی شود که به دکمه بیاید و اثری بهسامان را بتوان از دل آن بیرون کشید.
امینی برای شاهد مثال این جرقهها قطرهای که بر سطح کاغذ کاهی ریخته و پخش میشود را در ذهن حاضران مجسم کرده و آنوقت به یکی از اشعار شفیهعی کدکنی اشاره کرد: "شادی، شادی، هزار شادی، شادی/ بر کاغذ کاهی کویر اینک/ از جوهر سبز، نقطه، آبادی"
امینی بعداز خواندن شعری از خانم فاطمه دلاوری درباره استفاده از ترکیباتی که دارای سختی در تلفظ هستند گفت: شاعران امرای کلامند، شاعر نمی تواند مخاطب را مجبور به خواندن شعر خود کند و بگوید همین است که من میگویم و شما باید آن را بشنوید، چراکه شاعر هیچگاه در موضع استعلا نیست، بلکه همیشه در موضع همراهی است؛ "بیا باهم از حالت سنگ چیزی بفهمیم..." نه آنکه من می گویم و شما گوش کنید. وحیدزاده گفت: البته شاعر میتواند برای خود و جامعهاش ابراز همدلی کند و در مواردی نیز به این "ما" بتازد به ظرط آنکه به مخاطب این احساس را منتقل نکند که در موضع استعلاست و این به نخوه بیان آن برمیگردد که فاصله را بین خواننده و صاحب اثر ایجاد نکند و شاعر با زیرکی باید آن را پنهان کند. امینی در توضیحاتی بیشتر گفت: اینطور نیست که شاعر واقعاً در موضع قرار دارد اما در اثرش باید آن را پنهان کند، بلکه ذاتاً باید دارای این حس باشد ه در کنار دیگران است، چراکه شاعر مانند معلم نیست، او در موضع همکلاسی است. وحیدزاده گفت:منظور آن است که شاید در شاعر نوعی برانگیختگی ایجاد شود و بعد به دیگران بتازد که چرا آنها در این حالت سرد فرورفته و خفتهاند...امینی پاسخ داد: "چرا مردم نمیدانند که لادن اتفاقی نیست..." این موضوع فرق میکند، اینجا شاعر، دلسوز اطرافیانش است. حتی پیامبر اسلام(ص) که در موضع استعلا هم قرار دارد میگوید: ای کاش مردم میدانستند آنچه را که من از آن خبر داشتم، پیامبر در اینجا یادآور و تذکردهنده است و آن را از سر دلسوزی میگوید و به مردم سیطره ندارد.
امینی ادامه داد: شاعر میگوید من چیزی یافتهام که دوست دارم دیگران نیز از آن باخبر باشند. گاه انسانهای اطراف ما منظرهای زیبا را نمیبینند، اگرچه کور نیستند. سهراب میگوید "کور را خواهم گفت چه تماشا دارد باغ..." سهراب در اینجا کور باطن را میگوید نه کور ظاهر!
راضیه ایمانی خوشخو:
پرونده ات باز است و لبخندی به رویت
جاریست در عکسی تمام خلق و خویت
پرپر زنان بیرون می آیی زنگ تفریح
از کوه کاغذپاره ها با های و هویت
شاید تو را گم کرده باشم گاه گاهی
پرونده در پرونده گرم جستجویت
اسم تو را با قرمز و آبی نوشتم
تقدیر مثل آب و آتش روبرویت
در نمره هایت می درخشی، گرچه گاهی
بردند بعضی هایشان هم آبرویت!
قلب گواهی ها گواهی می دهد که
سرکش تر است از حد اعداد آرزویت
پرونده را بستم به پایان آمد امروز
این پنجره باز است هر فردا به رویت...
وحیدزاده گفت: همیشه تصویر خشک و خشنی از دفتردار یک مدرسه به یاد ما مانده است که این شعر میتواند این تصویر همیشگی را بههم بزند. وحیدزاده درباره اشعار که با خود موضوع خاصی را دارند گفت: معمولاً رفتن به سراغ یک موضوع خاص برای سرودن شعر میتواند برای شاعر همراه با جسارت باشد بهخصوص موضوعاتی که تا به حال کسی درباره آن نسروده است، علیرضا بدیع از شاعران جوانی است که در آخرین دفتر شعر خود به سراغ موضوعاتی می رود که تابهحال کسی به سمت آ نرفته است.
امینی درباره این شعر پیشنهاد کرد که در مصراع آخر ترکیب "هر فردا" به "تا فردا" تغییر یابد، چراکه "تا" تمام نمیشود و ادامه دارد.
عباس کلهر غزلی در استقبال از غزل مشفق کاشانی را مطلع "بهار آمر بهار من نیامد/ گل آمد گلعذار من نیامد" خواند:
بهار آمد بهار من نیامد
امید روزگار من نیامد
درخت آرزو بودم دریغا
بری بر شاخسار من نیامد
پلنگ قلههای عشق بودم
غزالی در شکار من نیامد
به یاد قصه زلف درازش
به پایان شام تار من نیامد
غبار جادهها شد سرمه چشم
سراغی از سوار من نیامد
دلم در پرسههای عاشقی ماند
ولی او بر گار من نیامد
پس از عمری برای آخرن بار
نگارم بر مزار من نیامد
نیامد روزگار من سرآمد
اگر آمد به کار من نیامد
وحیدزاده درباره این شعر گفت:وقتی زبان کمی کهن میشود مفاهیم نیز به سمت آن دسته از مفاهیم میرود که از قبل آزموده شده است. یعنی با زبان کهنه، خواه ناخواه احساس میشود که اندیشه نیز کهنه است. اما این یک یک قانون نیست، در همین شعر نیز مواردی از تازگی و کشف در زبان درمضمون کهن دیده میشود که کاش از این موارد بیشتر بود.
عباس کلهر دستخطی را که مشفق کاشانی در حاشیه این اسقبال نوشته و از این شاعر تشکر و قدردانی کرده و شعر او را ستوده بود را نیز برای خاضران در حلقه قول و غزل، خواند.
خانم اسماعیلی:
دل به دریا میزنم سر را به سنگ
میروم از این جهان رنگرنگ
کولهبارم پارههایی ازتنم
بیخبر از کار دنیا گیج و منگ
میکشم دنبال خود بیاختیار
نیمهجانم را به دندان و به چنگ
بر سر راهم نمیآید کسی
تا زند بر حال و روزم مهر ننگ
میروم آنجا که پایم میرود
عقل و احساسم همین پاهای لنگ
روزها دنبال نام زندگی
هر شبم چون قصه ماه و پلنگ
لحظهای یکجا نمیمانم که باز
دل بلرزد اندکی خواهد درنگ
کارشناس جلسه درباره این شعر گفت: ترکیب" "داغ ننگ" از "مهر ننگ" مشهورتر است و خوب است که به این ترکیب تغییر یابد. هاشمی درباره سر به سنگ زدن یا دل با دریا زدن توضیح خواست و امینی گفت شاعر در اینجا موج را تصویر کرده است و در حال دور شدن است، "موج ز خود رفتهای تیز خرامید و گفت/ هستم اگر میروم گر نروم نیستم". امینی تخیل شاعرانه را در این شعر بالا دانست و معتقد بود استفاده از اشارهها در شعر بهجا و قوی بود و معلوم میکند شاعر به سبک زبان این شعر کاملاً مسلط است با اینکه قافیهها در این شعر از آن دست قافیههایی است که کار متوسط و معمولی زیاد دارد اما در این شعر به خوبی از آنها استفاده شده است.
در جلسه هفته آینده از سلسله جلسات نقد شعر حلقه قول و غزل که روز شنبه 8 اسفند برگزار میشود، امیدواریم شاهد حضور بیشتر شما عزیزان همراه باشیم تا بتوانیم توشه پرباری از اشعار و نقد و نظرات شما در پایان سال 88 برای این محفل، اندوخته کنیم.
نظرات ()