قول و غزل

 
اشعاری از آخرین جلسه حلقه قول و غزل در سال 88
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ فروردین ۱۳۸٩
 

اشعاری از آخرین جلسه حلقه قول و غزل در سال 88

 

فلاح هاشمی:

دست از لجاجت برمی‌دارد

ساعت روی دیوار

و زمان

بین همه اعداد تقسیم می‌شود

عقربه‌ها بغض‌آلود

زمان رفتنت را

گوشزد می‌کنند

و پرنده‌ای

که دیگر جان ندارد

سراغ تو را می‌گیرد؛

کوکو، کوکو...

 

سرکار خانم افشار:

مجنون چه کند، از غم دلدار بگرید

دیوانه و بیچاره دل‌افگار بگرید

از هجر و غم دوری آ مه‌رخ زیبا

هر لحظه و هر ثانیه خونبار بگیرد

صد درد که از هجر و فرقا و غم و دوری

چون بلبل غم‌دیده به گلزار بگرید

این دیده به ره دوخته تا دوست بیاید

بر سینه و بر سینه زده غم‌دار بگرید

معشوق که صد قافله دل منتظر اوست

 هر روز بر این واقعه بسیار بگرید

می‌سوزم از آن لحظه که دلدار دو عالم

بر حال من زار گنه‌کار بگرید

امید که روزی ز سر شوق وصالش

صد قوم جفا دیده به دیدار بگرید

محمدحسین نعمتی فضای این شعر را قدمایی اما یکدست خواند و او معتقد بود که شعر آن حرفی را که می‌خواست، گفته است و وصله ناجور در آن نبود. وحیدزاده اما بر این نظربود ک وزن شعر با موضوع حزن‌انگیز شعر، هماهنگی ندارد. اسماعیل امینی در توضیحات تکمیل‌تری درباره این شعر گفت: شعر با همه ملایمتی که در خود دارد نشان‌گر این است که شاعرش در زمینه زبان و وزن تجربه دارد اما موضوع این است که شعر از طریق انتقال خبر، تأثیر نمی‌گذارد! شعر از طریق موسیقی این تأثیر را می‌"ذارد و حتی گاه محتوا نیز آنقدر تأثیرگذار نیست که وزن و تناسبات شعری دیگر، این کار را انجام می‌دهد. حالِ یک شعر باید بگوید که در خود چه دارد نه خبری که بیان می‌کند. امینی برای این بحث یک مثال آورد:‌ ممکن است شخصی با چهره‌ای غمگین وارد جمعی شود و وقتی هم از احوال او سئوال شود هیچ نگوید، اما همه متوجه غم او خواهند شد و حتی هیچ نگفتن او پر از معنا باشد. در این شعر نیز شاعر باید به شعر خود رجوع کرده و ببیند که باتوجه به محتوای محزون آن، چقدر گریه در آن است؟.

 

 سعید فرمانی:

تو شاخه نبات مجلس‌آرای منی

آرایه شعرهای زیبای منی

دیوانه شیراز غزل‌های توأم

 شیرازه دیوان غزل‌های منی

 

بابک نبی:

دل به دریا زدنت ‍را دیدم

موجی از آمدنت ‍را دیدم

ماه در ماه نگاهت کردم

جزر و مد بدنت ‍را دیدم

به خودم مژده شهری دادم

تا پس پیرهنت را دیدم

خانه در خانه خرابم کردی

که گسل‌های تنت ‍را دیدم

قفسی ساختم از دستانم

تا که پرپر زدنت ‍را دیدم

هرچه در آینه‌ها خیره شدم

نه منم را، که منت ‍را دیدم

امینی درباره مضمون موجود در این شعر گفت:‌ کسی که می‌بیند، خبر نمی‌دهد. همیشه شاهد از آنچه مشاهده‌گرش بوده است خبر نداده بلکه بدان اشاره می‌کند، این اشاره است که زیباست و به همین دلیل است که شعر زبنا استعاره است و نه زبان صراحت! چراکه صراحت می‌تواند آن مرتبه متعالی را نازل کند. در شعر لزوماً تمام مفاهیمی که اشاره می‌شود معنوی نیست، مثلا افتادن برگی از شاخه‌ای تنها یک تصویر این دنیایی و مادی به‌شمار می‌رود اما وقتی همان در باب یک مفهوم به کار برده و به اشاره بیان شود، می‌تواند به همان اندازه مخاطب را نیز همچون شاعر در آن فضای معنایی پرواز کند.

وحید زاده منطقی میان بعضی ترکیبات را غیرواقعی و غلو شده دانست و معتقد بود که تلاش شاعر برای دستیابی به این تصاویر  اغراق‌گونه است.

 

سالار رضوی:

به ناله می‌گویم که من، از آنم نیست

به زندگی سر باختن، از آنم نیست

جهان به من گفتید سهم پاکیست

نخواستم پاکی، لجن، از آنم نیست

بهشت می‌گفتید جای من باید

ولی به این زودی کفن، از آنم نیست

با همه جنگیدم که جای خود گیرم

دوباره جنگی تن‌به‌تن، از آنم نیست

اگرچه هردم زخم تازه‌ای خوردم

سوگند، حتی این کهن، از آنم نیست

سرم چه آمد تا که آن منم این شد؟

نوای من، این نیست، من، از آنم نیست

 

و یک رباعی:

هرچند که دوریم ولی غم سرِ چیست؟

دل‌ها که یکی شد، تو ندانیم که کیست

خورشید ندیده سایه را اما گر

خورشید نباشد خبر از سایه که نیست

کارشناس جلسه درباره شعر اول رضوی گفت: زبان این شعر سخت و معذب است و شاید حرف این شعر محتاج تعدد ابیات زیاد نباشد، در تصور عوام ممکن است شاعری که شعر صد بیتی گفته و یا کتاب‌های بیشماری به چاپ رسانده باشد در مرتبه بسیار بالایی قرار بگیرد، اما ممکن است شاعری کارهای بسیاری انجام داده و سیاه مشق‌های زیادی داشته باشد اما حاصل و چکیده آن را در چهاربیت عرضه کند و همان چهار بیت او را شاعر کند.

امینی رباعی را به‌سامان تر دانست و با تأکید بر ملایم کردن زبان، تأمل بر ردیف و قافیه را لازم دید.

 

سرکار خانم برنا:

این آخرین سکوت مرا حک کن

بر خاطرات کهنه دیروزت

من را شبیه ...بکش حالا

در جنگ‌های عشقی پیروزت

آن دختری که شاد و غزلخوان بود

شش ماه در.........می‌خواند

....از محبت کوتاهت

با دوری از خیانت هر روزت

نه اشتباه نیست خودم هستم

با بغضی از شکوه تو سنگیتن تر

که می‌روم غروب خودم را در

خورشید واژه‌های غزل‌سوزت

تو مرد لحظه‌های خودت هستی

در فکر روزهای پراز فردا

من دختری که خاطره می‌گوید

با گریه از گذشته مرموزت

رفتی و واژه‌های پریشانی

هرچند نیستی و نمی‌آیی

هی کوک می زند به تو قلبت را

با ریسمان طبع هجا دوزت

امینی با تمجید از کلیت این شعر گفت: با ترکیب "هجادوز" در این شعر راحت نبوده، گاه عاطفه و تخیل به خودآگاهی و خبردادن تبدیل شده است، که شاعر باید از این وارد فاصله بگیرد. وقتی این خودآگاهی در شعر پیشرفت می کند به شعر حالتی استدلالی و قصه‌وار می‌دهد، قصه نیازمند ابتدا و انتهایی مشخص است، اما شعر این شیوه را نمی‌پذیرد.

 

فاطمه نانیزاد:

رفتی و وادع تو دلم را خون کرد

اسرار مرا نگاه تو افسون کرد

تو در شب حمله بدر کامل بودی

زیبایی تو جزیره را مجنون کرد

 

محمدحسین نعمتی:

مانند جعبه یک فالگیر پیر

اشعار عاشقانه بسیار

در سینه‌ام

هزار هزار آرمیده‌اند

افسوس چندیست

آن پرنده کوچک

-عشق-

که باید از

شعرهای جعبه‌نشینِ درانتظار

از حرف‌های خسته، یکی را گزین کند،

لب وا نمی‌کند،

حرفی نمی‌زند،

کاری نمی‌کند!

 

آقای نعمتی:

باید فراموشش کنم

باید این نخ پوسیده را از انگشتم باز نم

و فراموشت کنم

آه

بادبادک کودکی‌هایم!

 

کاشناس جلسات حلقه قول و غزل، اسماعیل امینی، در پایان آخرین جلسه از جلسات حلقه قول و غزل سال 1388 گفت: وقتی در ابتدای هرسال ذکر "یا محول الحول والحوال" را به‌کار می‌بریم، تصور هرکسی درباره حال خوب و سال خوب می‌تواند یک چیز باشد، گاه بی‌صبری‌های ما موجب می‌شود تا برداشتمان از دگرگونی‌های اطراف، چیز دیگری باشد. مثال ما مثل کودکیست که گریان، به مادرش می‌گوید، "من چه می‌خواهم!".

امینی در آخر گفت: آن چیزی که اطمینان می‌دهد آن است که متولی و متوکل امر کسی است که از ما داناتر و به ما دلسوزتر است پس ذکر "افوض امری الی الله ان الله بصیر البالعباد" می‌تواند همیشه راهگشای همه ما بندگان باشد.

 


 
comment نظرات ()