قول و غزل

 
"چرا شعر می گوییم" (پاسخی به این سئوال بزرگ، در گزارش جلسه 28 فروردین)
نویسنده : کانون اندیشه جوان - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

با عرض سلام خدمت خوانندگان این وبلاگ، جلسه نقد و بررسی شعر حلقه قول و غزل به کارشناسی "اسماعیل امینی"، در روز شنبه 28 فروردین برگزار شد. در ابتدای این جلسه سخن از اشعار "شاملو" به میان آمده و درباره آن کمی صحبت شد.

 

بخش اول: آقای شاملو! مردم تو را دوست دارند، تو نیز...

کارشناس جلسه معتقد بود که شعر شاملو شعری برخاسته از مردم و گویای درد آنها نیست؛ او مانند یک توریست به کار و زندگی مردم نظر انداخته و گاه آن را به سخره گرفته و گاه رهنمودهایی ارائه داده و از کنارشان عبور کرده است. امینی در تأیید این مطلب به نامه ای منظوم از "نعمت میرزاده" اشاره می کند که در سال های 53-1354 از مشهد برای شاملو فرستاده است؛ در این نامه نعمت میرزاده از شاملو می خواهد که با مردم بیگانه نباشد چراکه این مردم او را دوست دارند و تو هم به عنوان یک شاعر باید آنها را دوست داشته باشی.

امینی در ادامه همین موضوع گفت: شاملو شعرهای خوبی دارد اما اینکه درباره شعر، موضوعات ادبی، گذشته شعر و... نظریات علمی داشته باشد این درست نیست. او دوست داشته که افزون از شعر درباره همه چیز از جمله دین، فلسفه، تارخ ادبیات، گذشته ایران و...نظریه پردازی کند و چون علم و توان آن را نداشته، اشتباه کرده است. او به شاعری اکتفا نکرده و در آن حدود قدم نگذاشته است.

 

شعر فروغ، شعر شاملو

او در مقایسه شعر فروغ و شاملو گفت: فروغ شاعر بسیار بزرگی است و در حیطه خودش هم نظر داده است، او خود را متفکر سیاسی یا عالم نداسته اما شاملو در عرصه های مختلف غیر از تخصص خود وارد شده است. برای مثال تصور کنید علی دایی یا رضازاده آدم محبوبی است و به علت این محبوبیت برود فردوسی یا حافظ چاپ کند! او باید بداند که این محبوبیت به دلیل دیگریست. متأسفانه کسانی که شهرت پیدا می کنند در همه عرصه ها وارد می شوند و نظر می دهند. امینی گفت: شاعر باید شعرش را بگوید نه آنکه به دیگران امر کند چه چیزی شعر هست و چه چیزی شعر نیست یا هرجه من می گویم شعر است و غیر از آن نه! او نباید کار یک منتقد ادبی را نیز خود، انجام دهد. در این بخش از بحث سالار رضوی گفت شاملو می گوید شعر باید شیپور باشد نه لالایی! آیا این سخن غلط است؟ امینی پاسخ داد: بحث ما اینجاست که می گوییم وقتی چیزی وجود دارد کسی نمی تواند آن را نفی کند، وقتی شعر لالایی هم وجود دارد کسی نباید بگوید شعر این نیست و آن است و یا همه شعرها باید شیپور باشند و اگر شعری غیر از این بود شعر نیست.

 

بخش دوم: تأمل در مسائل بدیهی

در بخش بعدی از این نشست، سخن ها معطوف به مباحث دیگری از شعر شد. کارشناس جلسه گفت: خوب است انسان ها درباره امور اطراف خود با تأمل بیشتری بیاندیشند. بعضی مسائل بدیهی، ممکن است آنقدرا هم بدیهی نباشد و نیازمند آن باشد که دوباره درباره آن فکر کرد. چرا این سیب پایین افتاد و بالا نرفت فکر کردن دوباره به امری بدیهی بود که منجر به نتایج بزرگی شد. برای مثال اینکه آیا نوگرایی همیشه خوب است؟ آیا می توان آن را به همه چیز و در همه جا بسط و گسترش داد؟ در بعضی موارد همیشه نوگرایی درست از آب درنمی آید؛ نمی شود "خط" را که مسأله ای سنتی برای مردم است و با آن زندگی می کنند عوض کرد. حوزه مسائل مختلف را نباید با هم مخلوط کرد. در بعضی جاها سنت خوب است و در بعضی جاها نیز نوگرایی! اما نمی توان یکی از آنها را به همه امور سرایت داد. هوشمندی هنرمندان این است که نمی گذارند اهل قدرت، در همه چیزدست برده و آن را سرایت دهند.

امینی گفت: انسان با حیرت پیش می رود و هرلحظه برای تفنن خود به دنبال ابزار جدیدی می گردد و در مقابل هجمه صنعت و سرعت آن خودباخته است. در حال حاضر متفکران بزرگ غربی برسر همین مسائل با صنعت خود درگیرند.

 

شاعر و ابعاد دیگر هر ماجرا

امینی تأکید کرد: اتفاقاً شاعران باید به مسائل جهان به گونه ای دیگر بنگرند و در بدیهیات تردید کنند. اگر قرار باشد آنها نیز به دنبال موضوعات معمول و عادی بدوند که دیگر فرقی با دیگران ندارند و پشت سر دیگران می دوند در حالی که شاعران باید جلوتر باشند و ابعاد دیگر ماجرا را دیده و کار هنری درباره آن انجام دهند.

او ادامه داد: در موضوع "توسعه" این اتفاق افتاده است و بسیاری از موضوعات معمولی را نیز می گویند "در راستای توسعه" است؛ اما درباره آن اندیشه نشده که توسعه در همه موارد چیز خوبی است یا خیر؟ آیا پیشرفت در جوامع صنعتی و جامعه این معنا را می پذیرد؟ منظور از پیشرفت در جامعه جهانی ، فراهم آوردن امکاناتی برای بهره مندی بیشتر انسان از مواهب طبیعی زندگی است. مثل طول عمر و یا لذت بردن از زندگی، آیا از نظر دین نیز منظور از پیشرفت همین بوده است؟ برای ما بدیهی شده است که پیشرفت یعنی همین و بقیه شاخص ها را مثل راستگویی، فداکاری، کمک به دیگران، نمی سنجیم. از نظر دین پیشرفت در چنین مسائلی هم هست. مهم نیست که این شخص چه نوع مدل ماشینی سوار می شود یا تهویه خانه اش چقدر مطبوع است، از نظر دین انسان پیشرفته کسی است سیستم تهویه روحش به روزتر است و منصف تر، مهربان تر و انسان تر...است. اگر با این معیارها بخواهیم بسنجیم تمام مفاخر علمی و دینی ما پیشرفته نبوده اند و از نظر استفاده از تجهیزات زنددگی عقب بوده اند.

 

چرا شعر می گوییم؟

ما باید به عنوان شاعر به یاد انسان ها بیاوریم که زندگی دارای گونه ها، جلوه ها و جنبه های مختلف است. اینگونه نیست که صبح که مردم از خانه بیرون می آیند توقع داشته باشیم همه به یک طرف حرکت کنند. چرا شعر می گوییم؟ برای آنکه این معمول بودن را می خواهیم برهم بزنیم. می خواهیم جنبه زیبا و تماشایی موضوعاتی را که معمول شده نشان دهیم. اگر هنر نباشد رسانه های قدرتمند می خواهند همه انسان را به یک طرف هل دهند. کسانی که در نقد ادبی می گویند اینگونه شعر هست و آنگونه شعر نیست نیز به مانند همین جهانی شدن و صنعتی شدن عمل می کنند. درحالی که همه انسان ها گونه های مختلف دارند و هرکدام به یک شیوه زندگی کرده اند. جمواع صنعتی همه انسان را یک گونه می بینند. انسانی که در سردسیر زندگی می کند با کسی که در گرمسیر است یک نوع لباس می پوشد! زمانی بود که وقتی کسی از ورامین به تهران می آمد همه از طرز لباس پوشیدنش متوجه می شدند او از ورامین آمده است. این موضوع در کل جهان است.این به نفع انسان است یا به ضرر او؟ این از نظر فرهنگی وحشتناک است و همه آن برنامه ریزی و طراحی شده و غیر معمول است.

 

موسیقی در عرصه توسعه و صنعت

یک زمانی گفتند موسیقی ایران یکنواخت است و موسیقی پاپ تنوع دارد و حالا سالیانیست که از همه جا تنها صدای بومب بومب بلند است، این قرار بود متنوع باشد اما همه جا همین است. وقتی کسی می گوید من موسیقی پاپ تولید کرده ام از قبل معلوم است چیست.

 

کسی به فکر گل ها نیست/ در کتاب زندگی تحریف شده است

امینی در جمع بندی این مبحث بسیار مهم گفت: شاعر به انسان امروز نهیب می زند که حوزه زندگی اینچنین نبوده و تحریف شده است "کسی به فکر گل ها نیست/ کسی به فکر ماهی ها نیست/ کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد".

 

شعرخوانی

وحیدزاده با معرفی کتاب "گریه در تکیه پروتستان" از "محمدعلی مودب" برای حسن ختام بخش شعرخوانی، غزلی را از این کتاب خواند. این غزل تقدیم شده به حسین آقای نظافتچی خوابگاه دانشجویی که دختری کوچک نیز به نام نگین دارد که شاعر را با نام "عمو شاعر" خطاب می کند:

آهسته چون نسیم تو با دست های سرد

هر روز رفته ای ز رخ خوابگاه گرد

خو کرده با حضور تو یخچال، اجاق گاز

دلگرم با وجود تو انگار گرم و سرد

جارو به خنده می زنی از راه می رسی

پاکیزه می شود دل من از هزار درد

این خنده رضایت تو پادشاهی است

فرعون با تمام بساطش چکار کرد

ملکی چنین به جان نگینت نبوده است

از روز برقراری این سقف لاجورد

من شاعر ولی تو خدای تغزلی

از هیچ غصه خسته نباشی بزرگمرد!

 

هاشمی شعری را که در جلسات گذشته خوانده بود بعد از یک بازنویسی دوباره برای حاضران خواند:

شفا می گیرند

در بین اینهمه سنگ

اینهمه...

از سنگی که پلاکی زیر آن مخفیست

 

سالار رضوی:

هردل که سفید است بیا سیاه کن!

هرکس گله دارد همه را تباه کن

آنوقت که گفتی شب و تاری زیباست

خورشید اگر ...

امینی گفت: مصاریع در این شعر ناموزون است و هرکدام از آنها در یک وزن سروده شده است و نیاز به کار دارد. درباره مضمون شعر نیز باید دقت شود "چون دلآرام می زند شمشیر/ سر ببازیم و رخ نگردانیم" اگر حرف شعر این است باید به شکل دیگری بیان شود.

 

حبیب دانشور:

از وقتی که لبخند نامه ها چشمانم را اسیر کرد

و صدای ساعت با من هم صحبت ...

تنها تنهایی را استشمام می کنم در کافه فرانسه

و فنجان هایی که منتظرند چشمی به آنها بیفتد و بتازند تا بعدا

خیلی وقت کسی ساعتشان را به جلو نمی برد

سرد شده اند

***

این چندمین بار بود که شمع تولدت را

باد فوت کرد

بعد از خواندن این شعر کارشناس جلسه سوالی را مطرح کرد: از کجا می گوییم چه چیزی شعر هست و چه چیزی شعر نیست و اگر شعری برای یک آدم عادی خوانده شود، کدام قسمت این اثر را بیشتر به شعر نزدیک می داند؟ مواردی چون خیال پردازی یا ارتباط بین کلمات بیان شد امینی پاسخ به آن را با طرح یک داستان از کتاب "درباره شعر" لارنس پرین توضیح داد: شخصی در تاریکی گم شده بود و چراغ روشنی از دور می بیند، در خانه که می زند می بیند یک دیو در آن ساکن است. ناگزیر می شود که از ترس مرگ در سرما وارد خانه دیو شود، وقتی وارد شد از سرما دستان خود را به هم مالید و در آن "ها" کرد، دیو می گوید چکار کردی؟ جادو کردی؟ او می گوید نه جادو نیست از نفسم استفاده کردم تا دستانم را گرم کنم. دیو می گوید بنشین برایت سوپ می آورم تا گرم شوی. وقتی آن شخص می خواهد سوپ را بخورد برای آنکه داغ بود در آن فوت می کند که سرد شود. دیو باز می گوید چه کار کردی؟ جادو کردی؟ او می گوید نه در آن دمیدم تا سرد شود. دیو می گوید برو بیرون من از کار آدم ها سر درنمی آورم یک بار فوت می کنند برای گرم شدن یک بار فوت می کنند برای سرد شدن. درباره شعر نیز همین است گاه فوت می کنند برای گرم شدن گاه برای سرد شدن. همان چیزی است که به عنوان پرادوکس مطرح می شود. حالا در این شعر چرا یک جایش به نظر شاعرانه می آید و یک قسمتش نه؟ در قسمت اول این شعر ارتباط میان کلمات بسیار منطقی است و دارای گزاره های منطقی است ام در قسمت پایانی گزاره ها شبه منطقی است و از چند جا در کنار هم جمع شده اند. اگر در بخش اول نیز این ارتباط وجود داشت شعر کامل می شد در قسمتی که "اشیاء منتظر..." بود باز هم ارتباط شبه منطقی درحال به وجود آمدن بود که کامل نشد. ارتباطات منطقی به کمک شعر می آیند اما قسمت اصلی شعر را تشکیل نمی دهند.

 

 

فاطمه نانیزاد:

با عشق اگر جذر و اگر مد شده ام

از شوق تو گرم رفت و آمد شده ام

گر عطر و گلاب تو به گیسو دارم

من از در خانهء شما رد شده ام

کار دوم در حال و هوای  سهراب سپهری، به مناسبت سی امین سالگرد فقدانش:

روستایی که تو را در دل خود جا می داد

باز بوی همه ی خاطره ها را می داد

 

باد از سمت گلستانه به ده می آمد

یک سبد روشنی تازه به فردا می داد

 

گاه در بقچه ی خود عطر سفر می پیچید

مرد نقاش که بوی لب دریا می داد

 

گاه می ساخت قفس های قشنگی با رنگ

طرح می زد به اناری که به رعنا می داد

 

روی تنهایی خود نقشه ی مرغی می ریخت

و به چشمان شما حسِّ تماشا می داد

 

وقت تنگ است و مسافر تب رفتن دارد

شب خرداد که طعم شب یلدا می داد

کارشناس جلسه درباره رباعی اول پیشنهاد داد که "و" از میان جزر و مد برداشته شود. درباره اثر دوم نیز درباره واژه "باز" امینی معتقد بود که کارایی لازم را ندارد و اگر به جای انکه کلمه ای مانند "خاک" می آمد می توانست جایگاه بهتری یابد و مجسم تر باشد. وحیدزاده معتقد بود که شاعر با رندی، بیشتر بار تصاویر را به دوش ترکیبات خود سهراب انداخته است و بیشتر شعریت آن مال سهراب است از نظر خانم افشار، این موضوع حسن به حساب آمد که شاعر می تواند مخاطب را وارد حال و هوای شعر سهراب می کند. حاضران در جلسه از هر دو اثر قدردانی کردند. هاشمی این شعر را پر از پاورقی و ارجاع به آثار سهراب دانست. وحیدزاده گفت اگر می شد انتخاب این تصاویر به گونه ای بود که جوع آن در کنار ه هم دارای ارتباط های دیگری غیر از تصاویر سهراب می شد بسیار خوب بود. برای مثال در مصرع " گاه می ساخت قفس های قشنگی با رنگ/ طرح می زد به اناری که به رعنا می داد" بین قفس و رنگ و انار و رعنا ارتباط های دیگری جدا از ارتباط هایی که در بیت سهراب وجود دارد، ساخته شود. مثلاً در مقابل قفس پرنده می آمد و آن را شاعرانه تر می کرد.

کارشناس جلسه گفت: در ارزیابی شعر باید به اینطور نظر انداخت که آیا این اثر به عنوان یک شعر دارای ارگانایز و نظام بندی در پیکره کلی هست یا نه! و اگر بود آن را به عنوان یک شعر پذیرفت. باید دید این شعر در تأثیرگذاری چه کرده است و با آن تجاری برخورد نکنیم که چقدر مال شاعربوده است و چقدر از عناصر دیگران استفاده کرده است.

در این بخش، به همین مناسبت اسماعیلی امینی، حاضران را به شنیدن شعری از "شرق اندوه"  سهراب سپهری میهمان و همه را به خواندن "کتاب آبی" که نامه های منتشر نشده سهراب است و به چاپ مجدد رسیده است، توصیه کرد:

نه تو می‌پایی، و نه کوه. میوه ی این باغ: اندوه، اندوه.

گو بتراود غم، تشنه سبویی تو.افتد گل، بویی تو.

این پیچک شوق، آبش ده، سیرابش کن.

آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن.

این لاله هوش، از ساقه بچین. پرپر شد، بشود. چشم خدا

تر شد، بشود.

و خدا از تو نه بالاتر. نی، تنهاتر، تنهاتر.

بالاها، پستی‌ها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین.

بالی نیست، آیت پروازی هست. کس نیست، رشته آوازی

هست.

پژواکی: رؤیایی پر زد رفت. شلپویی: رازی بود، در زد

رفت.

اندیشه: کاهی بود، در آخور ما کردند.

تنهایی: آبشخور ما کردند.

این آب روان ، ما ساده‌تریم. این سایه، افتاده‌ تریم.

نه تو می‌پایی، و نه من، دیده تر بگشا، مرگ آمد، در بگشا.

 

مریم افشار:

به کدامین نگاه چشم دوخته ایچشمانی که

چشم انتظار چشمانی دیگرند

به چه دل خوش کرده ای، دلی که دلت را

به بازی گرفت

به امید کدام طلوع چشم به غروب دوخته ای

زمان روئیدن نیست اینجا کویر است

به پشت خیره شو و چشم به ستارگان بدوز

اینجا کویر است به روز این کویر دل خوش نکن

که سرابش تو را گمراه می کند

اما شبش مسیر را به تو نشان خواهد داد

وحیدزاده گفت در این شعر مخاطب حس می کرد که قطعه ادبی شنیده است. پیام ها و اشاراتی که دارد دارای همان ارتباط منقطی ای است که پیش از این صحبت شد. هاشمی گفت: در این شعر به نظر می آید که شاعر آنقدر از حرف و تصویر پر است که همه را یکجا وارد شعر کرده و برای انکه حتماً همه حرفش را بزند کمتر به فکر ساختن لحظا ت شاعرانه و تصویرسازی بوده است. امینی در بخش هایی از این شعر کشف های برجسته ای وجود داشت و کسانی که سپیدسرا هستند اگر به یکی از آنها می رسیدند برایش چندین و چند شعر می گفتند برای مثال اینکه آدم غروب را به امید طلوع نگاه کند! که در هیچ یک از آثار ادبی آن را نخوانده ام. اما کلام باید حرکت کند و در طی این حرکت پیوند برقرار کند از چشم به دل از دل به غروب خورشید از غروب به کویر و...همراه با خیال راه برود. پیوند میان این عناصر به واسطه تخیل حرکت می کند. یکی از آنها یکی دیگر را تداعی کند همانند فکرهای پراکنده که از دیدن یک چیز که مرتبط هم نیست وارد فکر دیگری می شویم. جنس عالی این تداعی در شعر فروغ است و در قدما در اشعار مولانا است. برای مثال از دیدن گل های مصنوعی به سراغ روشنفکرانی برویم که دردهای مصنوعی دارند! نکته دیگر آن است که تأکید نداشته باشیم که مخاطب را در جریان قرار دهیم بلکه باید او را تحت تأثیر قرار دهیم.

 

فرزانه اسماعیلی

شاید دوباره دیدمت با باوری تازه

آنکس که می خواهی شدم در من سری تازه

از عاقبت می ترسم اما بوسه می خواهم

باور کنم هر عشق خود پیغمبری تازه

خانه به خانه بیصدا می پاشد از هم دین

ما عشق می خواهیم و تو نان می خری تازه

روی تمام خانه ها هم خاک می پاشم

تا جایشان از نو بسازم کشوری تازه

چنگیزها بردند و گورستان به جا مانده

 حالا ببین ما یک به یک جنگاوری تازه

امینی با تقدیر از این شعر پیشنهاد داد که شاعر در مصرع " ما عشق می خواهیم و تو نان می خری تازه" به جای خریدن آوردن را جایگزین کند "...می آوری تازه" او تخیل را در شعر قوی دانست و گفت: با آنکه آوردن این قافیه را در شعر عیب می دانند که ی وحدت نکره با کلمات دیگر بیاید اما در این شعر احساس نمی شد.

وحیدزاده گفت: شعر دارای تکثر مضمون بود عاشقانه شروع شد اجتماعی پیش رفت و سیاسی تمام شد و این تکثر تزاحم معانی به نظرم خوب نیامد. اگر یک مضمون واحد پرداخت می شد و نوای یکنواخت تری را می نواخت خواننده راحت تر پابه پای شعر می آمد. و در یکی دوجا افعال حذف شده بود و به چشم می آمد.

 

شعر را در حالت آینه ای خود نگاه داریم/ آن را تقسیم بندی نکنیم

امینی درباره این تقسیم بندی ها در شعر گفت: تقسیم بندی های سیاسی اجتماعی عاشقانه و... به نفع شعر نیست. این تقسیم بندی ها از سوی سیاستمداران القا شده و درباره آدم ها نیز انجام می شود. درجایی حرفی زده می شد و می گیند این حرف سیاسی بود. وقتی می خوانیم "شب تاری و بیم موج و گردابی چنین حائل" این فلسفه است؟ سیاست است؟ طنز است؟ چیست؟ بهتر است که در نقدها شعر شاعران را تقسیم بندی نکنیم. وقتی باران می بارد اجتماعی است؟ سیاسی است؟ انتقادی است؟ عاشقانه است؟ یک پدیده عینی واقعی و طبیعی است. حالا اگر آدمی در حال خوبی باشد می گوید این رحمت خداست که به زمین می ریزد اگر کسی هم عزادار باشد می گوید آسمان برای پدر من دارد گریه می کند! شعر هم یکی از عناصر طبیعی و یک بخشی از جهان ست. شیء است، و از هر منظری که به آن نزدیک می شوی می توانی آن را از زاویه دیگری بنگری و از هرجا به آن نزدیک می شوی یک چیز است. این القائات باعث شد که بگویند شعر قدما و گذشتگان ما در آسمان سیر می کرده و شاعران گذشته همیشه سرشان در آسمان بوده است و عشق عینی که عشق انسان به انسان است از بعد از نیما در شعر رایج شده است! و از محصولات شعر مدرن است. اتفاقاً هنر شاعر در آن بوده است که در موضوعی بسیار ساده و زمینی وارد شود و بگوید: "مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود/ نبود دندان بل چراغ تابان بود" که ما بخشی از احساسات و عواطف انسانی خود را در آن می یابیم. شعر را باید در همان حالت آینه ای خود نگه داریم و آن را بسته بندی نکنیم.

آقای واعظی:

شیرین مدام در طلب شوی دیگری

فرهاد دل سپرده به بانوی دیگری

دیگر عصای معجزه کاری نمی کند

مارا فریفتند به جادوی دیگری

اوضاع روبراه تر از این نمی شود

این شهر رفته است خدا سوی دیگری

یعقوب با لباس تو بینا نمی شود

یوسف! گرفته پیرهنت بوی دیگری

وقتی که دست های تو در فکر خدعه اند

باید که تکیه داد به بازوی دیگری

پاهای من توان رسیدن نداشتند

ما مانده ایم و حسرت زانوی دیگری

این حرف ها مسکن درد من و تو نیست

باید امید بست به داروی دیگری

وحیدزاده درباره این شعر گفت مضمون مصرع " باید که تکیه داد به بازوی دیگری" به بیت قبلی شباهت دارد و اگر شاعر سخاوت به خرج می داد و یکی را حذف می کرد و یا یک بیت را انتخاب می کرد و بیشتر به مضمون پردازی آن می پرداخت به نتایج بهتری می رسید. درباره بیت آخر نیز به نظر می آمد شاعر روی دور قافیه افتاده است و بیشتر به زبان پرداخته است. امینی دراین باره گفت در بیت آخر حرف، ساده شده است و مخاطب از خود می ژرسد آنهمه حرف آیا برای این بود که تنها دردی را تسکین دهد؟ و آیا این درد با داروهای مسکن تسکین پذیر است؟ درواقع آن ادعای عظیم کوچک شده است. تقصیر کلمه نیست تقصیر مفهوم است. "دردم نهفته به ز طبیبان مدعی/ شاید که از خزانه غیبم دوا کنند". این حرف بزرگی است و دارای خبری عظیم است. چون این شعر از جنس همان خبر عظیم بود باید در انتها نیز همان خبر عظیم بیاید.

 

*مشتاقان و علاقه مندان حلقه قول و غزل می توانند برای شرکت در این حلقه روز شنبه 4 اردی بهشت در ساعت 30/16 به کانون اندیشه جوان واقع در خیابان انقلاب، خیابان قدس، بالاتر از درب شرقی دانشگاه تهران، کوچه بهنام، پلاک 19، طبقه سوم مراجعه کنند.

 

 


 
comment نظرات ()