آیا اگر کسی با ادبیات کلاسیک آشنا نباشد نمی تواند شعر بگوید؟
این سئوالی بود که در این جلسه از حلقه ی قول و غزل مطرح شد و شاخ و برگ فراوانی گرفت. حسین جنتی خوانش نادرست اشعار بزرگان را از سوی شاعران عیب بزرگی می دانست و می گفت عیب بزرگ تر آن است که این افراد وارد عرصه های مختلف شعری شده و در قالب های نیمایی یا سپید داعیه دار می شوند.
وحیدزاده گفت: حالا اگر شاهد مثالی بیاوریم که سبکی از شعر را دنبال کرده و هیچ ورودی به ادبیات کلاسیک نداشته است چه؟
کارشناس جلسه بعد از مطرح شدن نظرات مختلف در این زمینه پاسخ دیگری داشت: کسی که شعر می گوید نسبت به آن احساس و تعصبی دارد چطور ممکن است فکر کنیم کسی که دلبستگی به شعر دارد شعر نخواند؟ او گرفتار شعر است و نمی توان او را از این کار منع کرد. شاعری شغل نیست که در هر سبک یا قالب سود و منفعتی نبود وارد سبک دیگری شویم، شاعر نمی تواند بگوید چون من می خواهم شعر سپید بگویم دیگر به قالب غزل کاری ندارم ماجرای شاعر از آن طرف اتفاق می افتاد و این راه درست برعکس است یعنی چون شاعر عاشق و مبتلای شعر بوده است شعر هم می گوید و ابتدا از خواندن آغاز شده نه از سرودن. کسی که برعکس این راه را می رود جنسی که عرض می کند مرغوب نخواهد بود و اگر به منفعت یا آن شهرت و یا آن چیزی که به دنبالش پا در این عرصه گذاشته، نرسد آن را رها می کند.
شاعر به عنوان تکلیف درسی شعر نمی خواند
امینی گفت: شاعر به عنوان تکلیف درسی به خواندن حافظ و سعدی و مولوی یا دیگر شاعران قدیم وجدید در هر سبکی، نمی پردازد او ناخودآگاه و از روی کشش و علاقه به این سمت می رود. دکتر معین جزء اشراف و زمین داران در شمال بوده است. در احوالات مرحوم دکتر معین نوشته اند همه ثروتی را که از پدر به او رسیده بود خرج کتاب کرده بود به نحوی که در خانه اش خودش روی یک زیلو می نشست و غرق در کتاب بود و در آنطرف تر روی زمین کارتن انداخته بود او عاشق و مبتلای کتاب و مطالعه بود و چنین چیزهایی همه آنچه ثروت به حاسب می آید را طلب می کند در این میان هنری مثل شعر بخش گسترده ای از سرمایه ی شاعر را می طلبد.
مقدمه ای بر هفت پیکر نظامی کتابی از معین است که امینی همه را توصیه به خواندن آن کرد و گفت: در این کتاب توجه کنید دکتر معین برای آنکه عدد هفت را توضیح دهد به چندین منبع و چند کتاب مراجعه کرده است او تمام فرهنگ های بشری را از عرب و هند و اروپایی و بومیان سرخپوست و آفریقا و...را جستجو کرده چراکه او پیوندی عمیق با کارش داشته است.
امینی این موضوع را به افرادی تعمیم داد که به تفنن وارد جلسات شعر می شوند ولی چنین جاهایی برایشان اقامتگاه همیشگی نیست و به محض ورود به یک شغل یا تغییر موقعیت مکانی و یا جریان های مختلف زندگی شعر را نیز کنار می گذارند.
امینی در توضیحات کامل تری این مطلب را که شعر هنریست که به شدت، طلب سرمایه می کند، اینطور ادامه داد: در هنرهای دیگر اگر هنرمند موقعیت خوبی نداشته باشد و از نظر روحی سرحال نباشد شاید در آفرینش اثر هنری اش مثل خطاطی، مجسمه سازی، نقاشی و... که دیگر به یک مهارت تبدیل شده خللی وارد نیاید اما شاعر اینطور نیست یعنی گاه یک نفر که استاد شعر است و عالی می سراید عجیب است که دفعه بعد اگر توفیق نداشته باشد یک اثر بسیار نازل را عرضه کند و این به اختیار خودش نیست و از جای دیگریست! شاید یکی از دلایلش آن باشد که شاعر ابزار بیرونی برای انجام کار ندارد. بیژن ارژن می گوید شاعر مثل کسی است که چیزی را می خواهد به دنیا بیاورد ولی از هوا می خواهد آن را بسازد. او مجبور است از چیزی که سیال است موجودی بیافریند.
آیسا حکمت از شاعرانی که در جلسه حضور داشت گفت: اگر آن اتفاق و جریان درونی در طول مدتی در خود هنرمند شکل نگرفته باشد او نایل به آفرینش هیچ اثر هنری ای اعم از شعر یا دیگر هنرها نخواهد شد.
امینی گفت: در شعر فاصله ی بین کمال و سقوط بسیار زیاد و بسیار سریع است، شعری را از یک شاعر مطرح می بینیم که در اوج بوده و شعری دیگر از همان شاعر به ته دره سقوط کرده است.
امینی این اوج و فرود را در دفترهای شعری که شاعران آن به حذف بعضی از اشعار خود اقدام نکرده اند بارزتر می داند و وحیدزاده درباره این مطلب می گوید: گزینش و حرس کردن شعر به ضرر منتقدان است و حذف نکردنش به ضرر مخاطبان. چراکه منتقدان با اوج و فرودهای شعر یک شاعر می توانند به احوالات او در برهه های زمانی و مکانی مختلف شاعر پی ببرند و به بیانی حذف این موارد به ضرر تاریخ ادبیات است.
تاریخ ادبیات عاطفه ندارد!
امینی گفت: تاریخ ادبیات عواطف ندارد، اما می گویند یک شاعر بیشتر آنکه مهارت استفاده از مداد را داشته باشد باید مهارت استفاده از پاک کن را داشته باشد. مثالی که میکل آنژ دارد گویای این مطلب است، او می گوید مجسمه در این سنگ بود من اضافات آن را زدم و تا همگان آن را ببینند در کلام هم همین طور است، چیزهایی در آن پنهان است که شاعر آن را از لابه لای کلام عمومی کشف می کند، اضافات آن را بر می دارد و در یک قاب به مردم عرض می کند و چنین شعریست که مخاطب وقتی با آن طرف می شود گمان میکند این سالهاست که بوده است.
وحیدزاده پیرو بحثی که در ابتدای جلسه شکل گرفته بود پرسید: بنابراین آیا ممکن است شاعری مطالعات وسیعی را داشته و حوزه گسترده ای از ادبیات را خوانده باشد اما بخشی از آن را نخوانده باشد؟
امینی پاسخ داد: این امکان همیشه وجود دارد اصلاً شاعر شدن هیچ راه مشخصی ندارد که بگوییم مثل ریل قطار است که اگر از ین مسیر حرکت کند حتماً به آن مقصد می رسد هرکس از راهی وارد می شود چراکه اقتضاعات شعر از گونه ای دیگر است ممکن است کسی که اهل شعر است مدتی به مطالعه مطالبی بپردازد که هیچ ربطی به شعر نداشته باشد اما اینطور نیست که او واقعاً خودش تصمیم بگیرد که اگر فلان کتاب را بخواند به پیشرفتش کمک می کند، شعر تمهید و تدارک بر نمی دارد و نمی توان از قبل برایش برنامه ریخت. این خوب است که شاعر اطلاعات خود را در قالب تلمیحات و ارجاعات وارد شعر خود کند اما اینها را از قبل در ذهن خود دارد نه آنکه برای گفتن یک شعر و استفاده از تلمیح در آن به مطالعه ی حکایات بپردازد. شاعر در حین گفتن شعر همه آنچه را که از قبل می دانسته فراموش می کند.
امینی غزلی از منزوی با این مطلع "فرود آمدم از بهشتت در این باغ ویران خدایا/ فرود آمدم تا نباشم جدا زین اسیران خدایا" خواند. این شعر از جمله اشعاریست که منزوی در اواخر عمر خود سروده و ویژگی آن در وزن غزل بود که در 5 رکن فعولن سروده شده است و در وزنی است که کسی در آن غزل کار نکرده است.
شعرخوانی ها
اولین کسی که برای شعرخوانی قرعه به نامش افتاد خانم گلناز نوایی بود او که در سبک کلاسیک نوکار است غزلی را خواند:
چشمان من گریان و ابر اصلا نمی بارد چرا
فصل دلم خزان و ابر اصلا نمی بارد چرا
از هرچه گل پژمرده تر سامان من دست خداست
سامان من باران و ابر اصلاً نمی بارد چرا
بذری شدم در زیر خاک شاید شدم روزی نهال
اکنون شدم پنهان و ابر اصلاً نمی بارد چرا
مهمان اگر جایی رود او را جوابش می دهند
احساس من مهمان و ابر اصلا نمی بارد چرا
تنها غمم این است ابر اصلا نمی بارد چرا
دریا شده ویران و ابر اصلا نمی بارد چرا
دوستان حاضر در جلسه به خانم نوایی در برطرف کردن نقایص فنی این غزل کمک کرده و پیشنهاد شد که قبل از تسلط بر مسایل فنی به دنبال ردیف های بلند که خلق اثر را برای شاعر تازه کار سخت خواهد کرد، نروند چرا که مجال کمتری برای گفتن حرف موردنظر در شعر ایجاد می شود.
آیا شعر می گوییم تا حرفی زده باشیم؟
کارشناس جلسه در این قسمت از بحث به قول خودش سئوال عجیبی را مطرح کرد! او پرسید: مگر در شعر می خواهیم حرف بزنیم؟ اگر بخواهیم حرفی بزنیم چرا زحمت شعر گفتن را متحمل می شویم؟ می توانیم آن را به نثر بنویسیم. شاعر برای این به کار سرودن مشغول می شود چون فقط می خواهد تأثیر بگذارد! و این کار را فقط از طریق حرف زدن نمی توان انجام داد. فروغ در شعر خود می گوید: "باران می بارد/ می بارد/ می بارد" می توانست بگوید باران خیلی می بارد، برخورد عوام با کتاب های شعری که هر کلمه از شعر را در یک صفحه ی سفید پله پله نوشته اند این است که می گویند شاعر می خواسته کتاب را پر کند شاعر نمی خواهد کتاب را پر کند او در پی تأثیرگذاری است فروغ می تواند بگوید باران خیلی می بارد اما "باران می بارد/ می بارد/ می بارد" تأثیر می گذارد.
او ادامه داد: حتی اگر حرفی در شعر زده می شود آن حرف مدنظر شاعر نیست بلکه او درحال مقدمه چینی و آماده کردن مخاطب برای تأثیرپذیری بیشتر است. شعر حرفی یا شعر گفتاری که جدیداً باب شده نقض غرض است، شاعر از هر طریقی که بتواند در پی تأثیرگذاری است مثل همان استدلال های عجیب و غریبی که با عنوان "حسن تعلیل" شناخته شده است و یک نمونه از فریب منطقی است. بنابراین نباید شعر را به خاطر اینکه باید حرفی بزند از امکانات تأثیرگذاری محروم کنیم. حتی شاملو که شعرش بیشتر شعر حرفی است، می گوید شعر وقتی شعر است که بتواند بدون کمک گرفتن از منطق در ما برانگیختگی ایجاد کند.
یکی از حاضران در جلسه پرسید: اگر مبنا تأثیرگذاری باشد آیا می توا ن گفت اشعاری که خوانندگان موسیقی زیرزمینی آن را می خوانند به جهت تأثیرگذاری زیاد آن در جامعه از ارزش شعری هم برخوردار است؟
دیگر دوستان پاسخ دادند: اگر قوانین شعری را رعایت کرده باشد و تأثیرگذار باشد بله.
شعر قانون پذیر نیست
امینی پاسخ داد: به چه چیزهایی قوانین شعری می گویید؟ شعر قانون پذیر نیست قوانین آن وصفی است یعنی می گویند تا به اکنون شعر به این صورت سروده شده است ممکن است کسی بیاید و شکل دیگری را آورده یا چیزی به شعر بیافزاید. این تأثیر همیشه به نسبت ارزش آن تأثیر محاسبه می شود؛ بستگی دارد چه نوع تأثیری بگذارد و مقدار آن چقدر باشد. همان کاری که یک مداح می کند تأثیر دارد اگر کسی هم تفسیر قرآن بخواند تأثیر دارد آن یکی اندک زمانی شخص را متأثر می کند و این یکی ممکن است عمری با او بماند.
ممکن است شعری پخش شود و همه مردم را به سمت خود جلب کند و در یک مقطع زمانی تأثیری همگانی بگذارد و زمزمه ی مردم شود اما ناگهان هم جمع می شود. کار ترانه های پاپ کار مجله ای است و کار شعر کار کتابی یعنی یک ترانه مانند یک مجله زمان و تاریخ مصرف دارد و جای خود را به جدیدتر از خود می دهد اما یک کتاب ممکن است همیشه برای یک ملت باقی بماند برای مثال تا ایرانی هست "از خون جوانان وطن لاله دمیده" یا "مرغ سحر" به عنوان موسیقی باقی می ماند.
غزل بعدی از حسین جنتی بود:
گفتم به خون تپیده مگر پیکر من است
دیدم که وای بر دل من کشور من است
بر پهنه ی خلیج وطن نقش موج نیست
در باد چین پیرهن مادر من است
جنگل برادران من و قله ام پدر
هر چشمه هر کجای وطن خواهر من است
دینم عوض شدست خدایم وطن شدست
غیرت امام و حادثه پیغمبر من است
از تیغ تشنه باک ندارم نگاه کن!
این گوی سرخ بر کف دستم سر من است
من سکه ام که یک طرفم خط ساده ایست
شیر درنده یک طرف دیگر من است
بر سینه ات مدال شجاعت توهمیست
کین دسته ی فرو شده ی خنجر من است
آتش بزن مرا و به خاکسترم نشان!
اما گمان مدار که این آخر من است
هرجا وزید بادی و چشمت ز درد سوخت
شک نیست از نتایج خاکستر من است
وحیدزاده گفت: کشف های خوبی در این شعر بود همچون آن طرف دیگر سکه که شیر درنده است، مدال و خنجر و...
کارشناس جلسه پیشنهاد داد که بهتر است بعد از اتمام یک شعر شاعرانی که حرفه ای تر هستند و چند سال است که به این امر مشغولند حوصله کنند و نگاهی دوباره به کلمات استفاده شده در شعر بیندازند. چراکه گاه با یک جابه جایی کوچک می توان ارزش معانی را افزون کرد. در استفاده از حروف اضافه و حروف ربط تأملاتی کنیم گه بهتر به نظر بیایند به طور مثال در این شعر شاعر بگوید "این گوی سرخ بر سر دستم سر من است" که به جای کلمه ی "کف" کلمه "سر" بیاید که تناسبی هم با "سر" دوم پیدا کند. یا بگویید "دینم دگر شدست" به جای "دینم عوض شدست" و بهتر است از افعال ربطی کمتری استفاده شود. برای به دست آوردن رمز حرف می توان آثار فضل الله حروفی را خواند. اسماعیل امینی دو کتاب دیگر را نیز برای خواندن معرفی کرد یکی صیادان معنی محمد قهرمان و دودیگر نوبت ثالثه کشف الاسرار و نامه های عین القضات.
غزل دیگری از سوی علی حیات بخش خوانده شد:
مادام که عشق و آبرو ممکن نیست
شرح غم ما به گفتگو ممکن نیست
رختی که به پنجه ی زلیخا افتاد
از نو شدنش که با رفو ممکن نیست
گفتیم که گمنام بمیریم ولی
با این همه های و هوی ولی ممکن نیست
با این همه آبروی مایی ای عشق
هرچند که عشق و آبرو ممکن نیست
چیزی که به یک شب از تو پیدا کردیم
با عمر به عمر جستجو ممکن نیست
در عشق خدا عشق زمینی شرط است
شرط است نماز بی وضو ممکن نیست
کارشناس جلسه پیشنهاد کرد به جای کلمه مادام "انگار" آورده شود و در بیت آخر تناسبی بین دو مصرع وجود ندارد مجازی که در شعر آورده می شود باید پلی به حقیقت هم داشته باشد.
سپیدی دیگر از سوی فلاح پور هاشمی خوانده شد:
ثانیه ها انگار خبردار ایستاده اند
پیاله پیاله آب می ریزند
و لبخند تو طول می کشد
چه می خواهی از این سقف نمور
واژه هایم خیس و گنگ سرود مرگ می سرایند
دوباره آب دوباره پیاله
لبخند تو ولی مدام طول می کشد
مهدی پرویز درباره این شعر گفت: مضمونی که در شعر وجود دارد ارزش این لغزگوی و پیچیدگی را ندارد.
از نظر امینی این موضوع یک پسند شخصی به حساب می آید او گفت: شعر نباید نسبت به واژه ها بی تفاوت باشد اگر اینطور باشد طبعاً تأثیرگذاری نیز ندارد. در ترکیب سازی ها عموماً با این مشکل مواجهیم که عوالمی در مقابل هم قرار می گیرند که هیچ تناسبی با هم ندارند. منزوی می گوید "وامی نهم به اشک و به مژگان تدارکش/ چون وقت آب و جاروی این راه می رسد" در این بیت بین جارو و مژگان ارتباط دوری وجود دارد و اگر کسی این دو را به هم تشبیه کند باعث مضحکه می شود، اما منزوی آن را در جایی قرار داده است که می گوید وقتی می خواهم راه عشق را آب و جارو کنم وا می نهم به اشک و به مژگان تدارکش که بین آن نسبت دوری است شاعر نیز آنها را دور از هم گذاشته تا وقتی خواننده آن را می خواند لذت می برد اگر منزوی آن را به هر صورت دیگری اعم از اضافه تشبیهی و...می آورد به این زیبایی درنمی آمد.
شعر آقای هاشمی اندکی جابه جایی در کلمات می خواهد تا برای خواننده تأویل پذیر شود.
شعر دو نوع است
امینی در توضیح ادامه ی این مطلب شعر را به دو نوع تقسیم بندی کرد یک نوع اشعاری که در برخورد اول مخاطب را متوقف می کند اما ممکن است تو را با خود نکشاند و اشعاری که بعد از صدبار خواندن متوجه معانی نهفته در آن می شوی و همیشه برایت معنایی و حسی تازه به همراه دارد.
مهدی پرویز کاری دفاع مقدسی را خواند:
کنار آینه قرآن و آب در سینی
برو پسر به سلامت که خیر می بینی
به سمت آمدنت خیره مانده است دو چشم
به سمت رفتن تو جفت مانده پوتینی
بپوش پای خودت به فکر رفتن باش
که رد پا بگذاری به روی هر مینی
برو که بشکفد از پیکرت شکوفه ی زخم
که آمدست شهادت برای گلچینی
برو شهید شو و زنده باش تا روزی
برای مرگ نباشی حریف تمرینی
دوسال رفته و امروز روی قبر تو
به جای بسته ی خرماست ظرف شیرینی
وحیدزاده درباره اشعاری که حالت روایی دارند بر این معتقد بود که این اشعار گاه به ورطه ی نثر کشیده می شوند اما تعبیری چون "بپوش پای خودت را" دست شعر را می گیرد که از این نوع اتفاقات در این شعر کم بود.
شعر آخر غزلی بود از فاطمه نانیزاد که مورد توجه حاضران قرار گرفت:
آسمان غرق هیاهوست به کف دف دارد
این خبر شور به پا کرده بزن کف دارد
آنقدر بوسه به دستش به خدا شیرین است
که در این غلغله نوبت شدنش صف دارد
دشت هم در قدمش شعر مقفا شده است
آفتاب از هیجان نور مردف دارد
از همان لحظه که خم از پی خم رنگین شد
خبرش رفت به دریا که به لب کف دارد
در بیابان طلب گرچه ز هر سو خطریست
دل من در طلبش شوق مضاعف دارد
خم پیمانه اسیر لب و پیمانه ی اوست
هر سبو زمزمه ای بر سر هر رف دارد
بنوازید! بخوانید! زمان مستیست
این هیاهو همه هو هو همه دف دف دارد
امیدواریم این گزارش از جلسه ی نقد و بررسی شعر حلقه ی قول و غزل نیز مورد توجه شما عزیزان قرار گرفته باشد، انتظار می رود نظرات خود درباره اشعار و مباحث مطرح شده در این حلقه را در قسمت پیام گیر این نوشتار با دیگر دوستان و مخاطبان وبلاگ در میان گذاشته و پیشنهادات خود را ارائه داده و با ما در این کار همدل و همراه شوید.
نظرات ()